سرنوشت را باید از سر نوشت -20

نیک کنار تخت سنت نشست و به بدن بیحرکتش نگاه کرد . خط ضربان قلبش را که مثل خودش آرام می زد را دنبال کرد . سنت او را از چنگال پلیس و افرادی که می خواستند بکشنش، نجات داده بود . هنگام معامله ، پلیس او و تمام کسانی را که آنجا بودند را باز داشت کرد ، برایش پنج سال حبس بریده بودند . سنت برای آزادی یکی از افرادش به دادگاه رفته بود . دادگاه سنت بعد از دادگاه نیک بود . او در مورد نیک تحقیقاتی را انجام داده بود ، نیک می توانست جایگزین خوبی برای پیرس باشد ، بعد از جلسه محاکمه نیک و افرادی که دستگیر شده بودند . سنت به سراغ قاضی و رئیس پلیس رفت ، با آنها صحبت کرد و قرار یک معامله را گذاشت . تا در ازای آن کار محکومیت نیک را کم کنند و او سالم از زندان بیرون بیاید . سنت یک گروه پخش مواد و اسلحه را که هم برای او درد سر بودند و هم کار هایشان مردم منطقه را به ستوه آورده بود را تقدیم قاضی و رئیس پلیس کرد.
رئیس پلیس و قاضی ماجرا را به نفع خودشان مصادره کردند و حرفی از سنت به زبان نیاوردند . او از این موضوع ناراحت نبود و اتفاقا باعث می شد رئیس پلیس و قاضی تا مدتها کاری به کارش نداشته باشند و اگر معامله آنها بر ملاء می شد ، پلیس و قاضی بیشتر ضرر می کردند تا سنت ؛ دو طرف از این داد و ستد راضی بودند . روزی که نیک آزاد شد و در حال حرکت به سمت دفتر سنت بود، توسط افرادی که از آن گروه توانسته بودند فرار کنند ، مورد تعقیب و حمله قرار گرفت ، با دخالت نیروهای سنت ،جان سا لم به در برد . 10 سال از آن ماجرا می گذشت . اوایل با برخی از اصول و عقاید سنت مشکل داشت . سنت اجازه هر کاری را به او نمیداد . به افراد زیر بیست سال حق فروختن جنس را نداشت ، نباید هر جنس تازه ایی را که وارد بازار می شد و حتی اگر سود بسیار کلانی هم داشت را به مشتریان عرضه کند . باید صبر می کرد تا آثار مواد در افراد و مکانهای دیگر مشخص شود و اگر اثرات جانبی اش با در صد بالای خطر و تغییرات مهلک در بدن فرد همراه بود ،سنت به او اجازه خرید و فروش نمی داد .
نیک از این کارهای سنت عصبانی بود ، کسی که اینقدر پایبند اخلاق و اصوله ، چرا اصلا وارد این کارها شده ؟!
سنت را آدمی ریاکار و فریبکاری می دانست که می خواهد خود را درستکار و سالم نشان دهد . تا حدود زیادی حق با او بود . سنت به ظواهر کار اهمیت می داد و با این کار توانسته بود خودش را از دردسرهای بسیاری دور نگه دارد . نیک این جمله او را که همیشه می گفت : بگذار دیگران دستهایشان را کثیف کنند و در کثافت کاریشان تا گردن فرو برند ، آنوقت می توانی از کارهای آنها بیشترین استفاده را ببری و خواسته هایت را هر چه باشد ،برای نجات خودشان برآورده خواهند کرد ؛ در ذهنش حک کرده بود . سنت خطرناک تر از آنها بود . مانند عنکبوت تله گذار ، آنقدر صبر می کرد تا طعمه با پای خودش در دام بیافتد و راه فرار نداشته باشد . سنت زنی خاکستری بود . رفتاری که با زیر دستانش و مردم داشت با دیگر گروهها بسیار متفاوت بود . به افرادش اجازه تعدی و باج گیری از مردم را نمی داد . هر کس که از حد خودش خارج می شد ، فقط به خاطر اینکه عضو گروه سنت است و دیگران به خاطر اینکه قدرت و اسلحه دارد، از او می ترسیدند به سختی مجازات می کرد . و فرد مجبور به عذر خواهی از کسانی که به آنها صدمه زده بود می شد . و از آن طرف در ماجرای اسکله هیچ کدام از افرادش و حتی مرده ها را رها نکرد . این ضد و نقیض ها، نیک را شیفته سنت کرده بود . ضربان قلب سنت شروع به با لا رفتن کرد ، انگشتانش به حالت تیک شروع به حرکت کردند . چشمانش را باز کرد .
نیک با خوشحالی گفت : رئیس !
پرستار بالای سرش آمد . سنت چشمانش را به سمت او گرداند . پرستار زنگ را فشار داد و جونز خودش را به طبقه بالا رساند . از به هوش آمدن سنت خیلی خوشحال شد . با چراغ قوه حرکت مردمک چشمانش را تست کرد و گفت : صدای منو می شنوی ؟
سنت سر تکان داد
: منو می شناسی ؟
جواب مثبت بود .
: خدا را شکر، حافظه اش صدمه ندیده و این خبر خوبیه .
سنت ماسک تنفس مصنوعی را از روی صورتش برداشت و گفت : تو جونز هستی ؟ چه اتفا قی افتاده ؟
نیک گفت : داشتی خودتو به کشتن می دادی ، چرا نگفتی گلوله خوردی ؟
- آره ! توی اسکله ، موقع نجات کالین ؛ حالش خوبه ؟
: بهتر نگران خودت باشی ! دوبار تا پای مرگ رفتی ! و اقعا دیوونه ایی !
سنت لبخند زد.
جونز گفت : خدا رو شکر که به هوش آمدی ، ولی واقعا کار خطرناکی کردی که به هیچکس نگفتی . و قتی بیهوش شدی ، نیک متوجه شد. به هوش آمدنت جای امید واری زیادی به همراه داره ، باید دوباره توان بدنی ات را بدست بیاوری ، کبدت آسیب زیادی دیده و باید پیوند انجام بدیم .
: ممنونم دکتر ، جونم را به تو و نیک مدیونم .
- هنوز باید تحت مراقبت ویژه باشی . از جایت نباید تکان بخوری ، بعد از ظهر برای معاینه و بازدید بخیه های جراحی می یام . مریض خوبی باش و به حرفم گوش کن .
: چاره دیگری ندارم ! جای زخمها خارش داره و در د میکنه .
- الان پرستار جای زخمها را تمیز می کنه ، تا اونجایی که می تونی درد رو تحمل کن ! مرفین زیادی باعث اعتیاد می شه و عواقب خوبی نداره ، لازم باشه از بی حسی موضعی استفاده می کنم . تو دختر محکمی هستی ، درد گلوله رو تحمل کردی ، این رو هم انجامش بده .
دستش را روی دست سنت گذاشت ، از اتاق خارج شد ، نیک هم پشت سرش رفت تا پرستار بقیه کارها را انجام بده . نیک خبر به هوش آمدن سنت را به افراد داخل برج داد . خیلی از آنها خواهان دیدن سنت بودند . قرار شد نیک با صلاح دید دکتر ، سر گروهها را به ملاقات سنت در اتاقش ببرد . به فرانسیس هم خبر هوشیاری او را دادند . فرانسیس برای تشکر از خدا به کلیسایی در آن نزدیکی رفت .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

فرزانه رازي , ناصرباران دوست ,الف.اندیشه ,حمید جعفری (مسافر شب) ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (15/11/1394),الف.اندیشه (15/11/1394),زهرابادره (آنا) (15/11/1394),فرزانه رازي (15/11/1394),اميرمحمد نائيجيان (15/11/1394), ک جعفری (16/11/1394), ناصرباران دوست (16/11/1394),

نقطه نظرات

نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 بهمن 1394 - 12:46

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر شما

موفق باشید.@};-


@الف.اندیشه توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در پنجشنبه 15 بهمن 1394 - 13:02

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ممنون ، این دختر ناز رو خدا براتون حفظ کنه @};- @};- @};-


@محمد علی ناصرالملکی توسط الف.اندیشه Members  ارسال در پنجشنبه 15 بهمن 1394 - 13:49

نمایش مشخصات الف.اندیشه ممنون و متشکر@};- @};- @};- :)



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.