سرنوشت را باید از سر نوشت -17

پس از مدتی فرانسیس به همراه آلیس به دید کالین رفتند . مت هم به دیدن کالین آمده بود .
فرانسیس با لبخند گفت : بهتری ؟ داشتی کار دست خودت می دادی .

کالین گفت : خیلی بهترم . اگه سنت نمی رسید مرده بودم . سنت به خاطر من تیر خورد ؛ مقابل دومین گلوله ایی که قرار بود کارم را تمام کند ایستاد . شنیدم که هنوز بیهوش است ؟
فرانسیس گفت : آره . دقیقه نود متوجه شدند . حرفی از زخمی شدنش به کسی نزده بود ، فقط وقتی بیهوش شد، همه فهمیدند .
مت گفت : آدم واقعا عجیبی است . حتی اجازه رها کردن اجساد را هم نداد . نمی خواست حتی مرده ها هم دست پلیس بیافتند.
نیک به جمعشان اضافه شد و گفت : دو دلیل دارد . دلیل اولش اینست که او دوست ندارد اجساد کسانی را که به خاطرش مردند را رهاکند و از روی آنها بگذرد . دلیل دومش به خاطر محافظت از گروه ، شناسایی آنها توسط پلیس هم برای ما و هم برای خانواده آنها خطر دارد و ممکن است مورد آزار و اذیت پلیس و یا گروههای دیگر برای کسب اطلاعات قرار بگیرند و وادار به کارهایی بشوند که ممکن است مرگبار و فاجعه آمیز باشند . سنت همچین آدمی است . من سالهاست که با او کار می کنم . ولی هنوز معنی بسیاری از کارها و افکارش را نمی توانم درک کنم . هر طور شده دیگر نباید بگذاریم خودش مستقیما در صحنه حاضر شود ؛او را از دست بدهیم بسیاری از افراد و شاید کل گروه را از دست بدهیم و گروه اگر هم بماند ، به وضع سابق برنمی گردد و هر کس بعد از او رئیس شود کار سختی در پیش دارد ، چون همه او را با سنت مقایسه می کنند و نظم جدید برقرار کردن بسیار سخت می شود . یکی از اشخاصی که به خاطر شخص سنت اینجا هستند، دکتر جونز ه . یه جراح متخصص که به خاطر کمک سنت ، مسئولیت در مانگاههای او را پذیرفت . اینجا در مقابل بیمارستانهای آنچنانی و حتی دولتی بسیار کوچکتر است.
پرستار مراقب سنت با عجله از مقابل آنها گذشت و خود را به دکتر رساند . پس از مدتی دکتر به همراه چند پرستار به طرف اتاق سنت رفتند .
نیک با نگرانی از جایش بلند شد . یکی از پرستاران به سمت آمد و گفت : سنت دوباره خونریزی داره ، دکتر گفت : که نه شما و نه کس دیگری نباید اونجا بره .
فرانسیس گفت: خدای من ! نجاتش بده ! خواهش می کنم ، نباید بمیره .
ملانی دیگر با محیط تحت نظارت کوچ خو گرفته بود . مسئولیتهایی که کوچ به عهده اش می گذشت ، سعی می کرد به بهترین نحو انجام دهد . به عنوان محافظ همراه بعضی از زنان و مردان برای پخش مواد می رفت .
گروه تحت نظارت کوچ به افراد زیر 20 سال به هیچ عنوان جنس نمی فروختند ، ملا نی نمی دانست این عقیده کوچ است و یا راشل از او خواسته است .
کوچ او را به اتاقی برد که متعلق به راشل بود . از وسایل داخل اتاق معلوم بود راشل قبلا اینجا تمرینات ورزشی اش را انجام می داده .
کوچ گفت : باید تمرینات ورزشی ات را از سر بگیری ، بچه ها هنگام کار باید امنیت داشته باشند . نتوانی کارت را درست انجام بدهی ، هم برای خودت و هم بچه ها دردسر درست می شه و اونوقت من هم مجبورم مجازاتت کنم . پس نگذار کار به اونجا برسه .
ملانی گفت : باشه . نا امیدت نمی کنم .
- امیدوارم ! این شرایط را مدیون راشل هستی ، نمی دانم در تو چی دیده ولی نذار این لطفش به هدر برود ، اماده باش باید به منطقه بروی ، اونجا نزدیک قلمرو سنته ؛ باید موظب بچه ها باشی ، افراد سنت خیلی خطرناکند . به خصوص اسکیت پوشها ، فرار از دست آنها خیلی سخته ، دختران بسیار خشنی هستند .
ملانی ساعت 5 بعد از ظهر اولین ماموریتش خطرناکش را در حوزه سنت شروع کرد .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (1/11/1394),زهرابادره (آنا) (2/11/1394),ح شریفی (2/11/1394), ک جعفری (2/11/1394),یوسف رحیمی (7/11/1394),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.