سرنوشت را باید از سر نوشت -16


سنت را در حالیکه به او سرم و کیسه خون وصل بود روی یک برانکارد چرخ دار قرار دادند . از طریق آسانسور او را به طبقات بالا و اتاقش منتقل کردند . دکتر بعد از کنترل کردن بیمار ، یک پرستار را مامور مراقبت از او قرار داد . افرادی که زخم سطحی داشتند از در مانگاه مرخص شدند و در قبرستان پشت محوطه ، اجساد را دفن و برایشان مراسم با شکوه بر گزار کردند .
داجسون از تلویزیون خبر دستگیری قاچاقچیان و کشف و ضبط مقادیر زیادی در اسکله را تما شا می کرد . در طول خبر ، گوینده هیچ اشاره ایی به دستگیری و یا کشته شدن سنت و گروهش نکرد .
داجسون گفت : چرا هیچ خبری از سنت و گروهش نبود . باز م جون سالم به در برد .
دونالد هم گفت : حتی کسانی را هم که اسیر کرده بودیم خبری ازشان نبود . نمی دانم سنت چه کار کرد که هیچ اثری از خودش به جا نذاشت .
- مواظبش باش ، هر طور شده باید خبری ازش بگیریم . باید بفهمم چطوری تونست قصر در بره .
: حتما
مخفیانه خبر مجروح شدن سنت را به فرانسیس دادند . او هم در اولین فرصت به دیدار سنت رفت . او هنوز به هوش نیامده بود . اطرافش پر از دستگاههای مختلف بود . از دستگاه نشان گر ضربان قلب گرفته تا دستگاه تصفیه خون که جای کبد کار می کرد .
فرانسیس کنار تختش روی یک صندلی نشست . رو به پرستار کرد و گفت : کی به هوش میاد ؟
پرستار گفت : دقیق نمی تونم بگم . تقریبا در دقیقه نود متوجه شدیم و زنده ماندش یک معجزه است .
ضربان قلبش ضعیفه و به خاطر خون ریزی زیاد خیلی ضعیف شده و تازه بعد از به هوش آمدن آسیب های دیگر خودش را نشان خواهند داد . امید وارم میل به زنده ماندن و جنگیدن با مرگ در او آنقدر قوی باشه که او را به بین ما بر گرداند .
فرانسیس گفت : امیدوارم .
دست سنت را در دستانش گرفت و گفت : برگرد ! باید دوباره در کنار ما باشی . به خاطر کسانی که دوستت دارند برگرد . اشک از گوشه چشمش جاری شد . آلیس هم به آنها اضافه شد.
پرستار گفت : فقط تا جایی که میشه سکوت را رعایت کنید . تا باعث ناراحتیش نشه .
آلیس گفت : فکر نمی کردم او را در این حالت ببینم ، الان پیش کالین بودم ،به هوش اومده.
فرانسیس گفت : خوشحالم تجربه سختی را پشت سر گذاشت . تو هم باید حواست جمع باشه مسئولیت تو هم سنگینه و خطرناک .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

زهرابادره (آنا) ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (29/10/1394),زهرابادره (آنا) (30/10/1394),سجاد سیارفر (30/10/1394),الف.اندیشه (30/10/1394),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.