سرنوشت را باید از سر نوشت .10

کالین در ابتدای خیابانی که به اسکله و کارخانه منتهی می شد توقف کرد. پیاده شد و چند قدم از ماشین فاصله گرفت . اسکله کاملا خلوت بود. محوطه وسیع اسکله به وسیله آب به دو قسمت تقسیم می شد. محوطه پر از انواع کانتینر ، ماشین آلات سنگین و غول پیکر و ساختمانهایی بود که راحت می شد در میان آنها استتار کرد. به بالای ساختمانها و لبه پشت بامها نگاه کرد. دو نفر از دخترها را صدا کرد و گفت: شما دونفر غربی اسکله را بگردید. بی سیمها را باز بذارید که به هر دلیلی نتوانستید حرف بزنید و یا اتفاقی افتاد. ما بشنویم و بتونیم کمکتون کنیم. از هم جدا نشید حتی یک لحظه .
دخترها سری تکان دادند و به راه افتادند. به بقیه اشاره کرد از ماشینها پیاده شوند. سپس گفت : شما آقایون به همراه دخترها در عرض هردو اسکله پخش بشید. دنبال محل اصلی ملاقات و اسلحه ها بگردید. هر جا توانستید خود را به با لای کانتینرها ، جرثقیلها و پشت بام ها برسانید . همه جا باید تحت نظر تان باشد. دستور رئیسه که حتی با در گیری جلوی آنها را بگیریم. کاملا با احتیاط و حداکثر سکوت عمل کنید. حالا برید.
به جز پنج نفر ، بقیه راه افتادند. دونالد با دوربین ورودی اسکله را تحت نظر داشت . با بی سیم گفت : نیروهای سنت اینجا هستند و در عرض هر دو اسکله پخش شدند. باورت نمیشه ، سنت هم از دخترهای اسکیت پوش استفاده می کنه!
داجسون گفت: همینه که تا حالا دووم آورده ، نقاط ضعف خودش را با نقاط قوت دشمن عوض می کنه ! چند نفرند؟
- بیست یا بیست و پنج نفر ، چکار کنیم؟
: صبر کن بذار جای انبار اسلحه و نیروهای محافظ را پیدا کنند. وقتی در گیر شدند و خوب همدیگه رو لت و پار کردند. حمله میکنیم. از پشت نیروهای سنت را می زنیم ومی ریم سراغ گنج .
دونالد گفت : باشه .
کالین همراه پنج نفر به سمت انتهای خیابان و اسکله راه افتادند. صدایی جز حرکت چرخهای اسکیت روی خیابان به گوش نمی رسید. همگی با مسلسل آماده پاسخ به هر حرکتی بودند. کالین نفسش را در سینه حبس کرده بود . جان عده زیادی در دست او و تفکرش بود . ترسی در دلش در حال جا خوش کردن بود. حریفش پنهان بود و از هر طرفی می توانست به آنها حمله کند.
یکی از مردها گفت : اینجا خیلی بزرگه ، فکر نمی کنم ، بتونیم همه جا رو پوشش بدیم . بعضی قسمتها پله هایی داره که به سطح آب می رسه . و برای سوار و پیاده شدن از قایقها استفاده می شه.
کالین گفت : امیدوار باش اتفاق بدی نمی افته ، لا اقل تا رسیدن سنت . الان بی خبری می تونه خبر خوبی باشه !
نگاهی به پشت سرش کرد. کسی نبود...
لحظاتی بعد صدای غرش موتور شنیده شد. همگی به عقب نگاه کردند، دو چراغ با سرعت به سمتشان میآمد.
کالین گفت : بریم اونجا ، زود . به طرف کانتینرها دویدند ، در یکی از آنها باز بود . داخلش پنهان شدند.
موتور سوار در نزدیکی آنها توقف کرد. سر رسیدن هلیکوپتر باعث حرکت او شد. نور افکنش فضا را روشن کرد.
دونالد گشت زنی آن را نگاه می کرد.
صدای بی سیم بلند شد، داجسون گفت : می بینیش ؟
- آره!
: مال کیه ؟
دونالد با دوربین روی بدنه هلیکوپتر دنبال آرم و نشان گشت. ولی چیزی پیدا نکرد.
دونالد گفت : باید برای خودشون باشه. می تونه برامون درد سر درست کنه.
داجسون گفت : لازم بشه ، می زنیمش . ببین کجا فرود میاد .
هلیکوپتر در حال فرود آمدن بود. کالین و بقیه از کانتینر خارج شدند و به صدای آن گوش دادند.
کالین گفت : نشست . اون طرف اسکله ، بریم.
شروع به دویدن کردند.
دونالد آهسته گفت : شروع شد.
کالین داخل میکروفون گفت : همه به سمت محل هلیکوپتر ، حمله می کنیم.
دخترها خود را به محل هلیکوپتر رساندند و هر کدام با دو مسلسل شروع به شلیک به سمت محافظین هلیکوپتر کردند و آنها را از پا در آوردند. اجساد را به سرعت از آنجا بردند. کالین به چند نفر دستور داد: لباسهایشان را با آنها عوض کنند. تعدادی از دخترها مامور شدند در قسمت خروجی مستقر شوند . تا اگر ماشینی توانست فرار کند ؛ خودشان را به او برسانند و در مکان مناسبی متوقفش کنند. نیروها آرایش جدید گرفتند. کالین در فکر آن موتور سوار بود. باید او را هم پیدا می کردند .
او گفت : همه توجه کنند. صبر می کنیم تا از ساختمان خارج شوند .
نگاهی به ساعتش کرد ، 10:30 شب بود.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

فرزانه رازي ,شهره کبودوندپور ,م.ماندگار ,م.فرياد ,الف.اندیشه ,زهرابادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فرزانه رازي (5/4/1394),محمد علی ناصرالملکی (5/4/1394),احمد دولت آبادی (6/4/1394),شهره کبودوندپور (6/4/1394),سارینا معالی (6/4/1394),اذرمهرصداقت (6/4/1394),علي طرهاني نژاد (6/4/1394),م.ماندگار (6/4/1394),م.فرياد (6/4/1394),الف.اندیشه (6/4/1394),زهرابادره (6/4/1394),حسین شعیبی (6/4/1394),م.ماندگار (7/4/1394),احمد دولت آبادی (8/4/1394),الف.اندیشه (25/10/1394),

نقطه نظرات

نام: محمد علی ناصرالملکی   ارسال در شنبه 6 تير 1394 - 09:41

نام اثر : بازگشت به خانه
سیاه قلم - مداد کنته
60x40


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 تير 1394 - 16:23

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام جناب ناصرالملکی

بسیار زیبا. هر دوهنر .نوشتن و نقاشی.

خسته نباشید.@};- @};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 تير 1394 - 18:16

نمایش مشخصات زهرابادره درود بر آقای ناصرالملکی عزیز
خیلی عالی بود هم داستان و هم نقاشی که فوق العاده زیباست
برای قلم هنرمند شما موفقیت ها آرزومندم @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.