سرنوشت را باید از سر نوشت .9

سنت پشت میزش نشسته بود و کاغذهای پر از گزارش را می خواند. از برنامه جذب نیرو گرفته تا درآمد ها ، عملیاتها و امکانات اضافه شده به سازمانش. گاهی از پنجره به بیرون نگاه می کرد و منظره کل شهر را تماشا می کرد.
نیک وارد سالن شد . کت و شلوار سفید با پیراهنی آبی رنگ پوشیده بود.
سنت گفت : سلام ، امروز چه خبر ؟
نیک روی مبل نشست و گفت : هیچی ، مثل هر روز . معامله خوبی بود ، نیم میلیون گیرم اومد.
- پس مشکل چیه ؟
: رئیس ، اون کشتی می تونست پول هنگفتی نصیبمون کنه ، اما راحت دادیش دست اف بی آی ، به خاطر لجبازی با داجسون،
کجا بازاری به بزرگی آمریکا میشه پیدا کرد. کارخانه ها ، رستورانها ، کشتی دارها ، ثروتمندان ، شرکتهای تبلیغاتی و فیلم سازی، کاباره ها و کلی جاهای دیگه ،که طالب همچین کسانی هستند . ما هم که اونها رو نیورده بودیم که بترسیم !؟ ضرر کردیم.
سنت گفت : شاید ! اما من بازی پشت پرده را بیشتر دوست دارم . تا جایی که بتونم اسم گروه رو پاک نگه می دارم . بذار دیگران دستشان را کثیف کنند . از کثافت کاری آنها می توانی به موقع استفاده کنی . یه محموله اسلحه قراره به امریکای مرکزی و آفریقا بره ، رقمش نزدیک میلیارده . دلالی این کار با تو ، تو هم که عاشق و متخصص این کاری ، به محض اینکه اسلحه ها رو به دست آوردیم. کارت را شروع کن.
نیک گفت: چه ساعتی؟
- 9 شب .
سنت دکمه آیفون روی میزش را فشار داد و گفت : کالین رو برام پیدا کنید.
نیک گفت : میشه روی این دختره حساب کرد؟
- امشب اولین امتحان مهمشه.
داجسون روی صندلی روبه پنجره نشسته بود. صدای باز و بسته شدن در بلند شد. قدمهایی به او نزدیک شدند .
داجسون بدون اینکه برگردد گفت : چه کار کردی ؟
دونالد گفت : خبر انقال اسلحه درسته ، دو تا از قاچاقچیان بزرگ ، دو محموله یکی برای نیجریه و شمال آفریقا و دیگری برای مکزیک و کلمبیا در امریکای مرکزی آماده کردند.
- اگه بخوایم بدستش بیاریم ، چقدر برامون هزینه داره ؟
دونالد گفت : خب ، حتما افراد زیادی از اون محموله مواظبت می کنند و همانطور که ما فهمیدیم ، حتما دیگران هم خبر دارند. گروههای دیگه وپلیس و ...
داجسون گفت : به نظرت سنت هم می یاد؟
دونالد مکثی کرد و گفت : فکر کنم آره؟
داجسون صندلی اش را برگرداند وبا لبخند گفت : خیلی خوبه ! امیدوارم که بیاد ! امشب تلافی خرابکاریشو تو اون کشتی حسابی در میارم.
- باشه ، به بچه ها می گم.
داجسون با لبخند ادامه داد : چه جهنمی میشه امشب.

چرخهای کوچک با حداکثر توان به دور خود می چرخیدن و خیابان را طی می کردند. دختران اسکیت پوش دو به دو در خیابانهای اطراف ساختمان گشت زنی می کردند. ماشینهای مخابراتی در چندین نقطه خود را در میان ماشینها پنهان کرده بودند. نیک داخل یکی از آنها در حال چک کردن اوضاع منطقه بود. ده دقیقه به ساعت 9 شب مانده بود . تحرکی دراطراف ساختمان دیده نمی شد.
سنت با یاماهای 1300 همراه نیروهای گشتی حضور داشت . در ماموریتهایی که نیاز به عکس العمل و یا دور شدن سریع داشت موتور بهترین وسیله بود.
نیک در میکروفون گفت: رئیس ساعت از 9 گذشته ، ولی خبری نشد.
سنت گفت: الان روبروی ساختمان ایستادم . کسی را نمی بینم.
- تا کی باید منتظر بمانیم ؟
: یک ربع دیگه صبر می کنیم . آنوقت می ریم تو ، ببینیم چه خبره ؟
نیک گفت : ممکنه محل قلابی باشه و محموله جای دیگه ایی است .
- هر چیزی ممکنه ، می رم یه نگاهی کنم .
: مواظب باش
- مشکلی پیش نمیاد . کمک خواستم خبرت می کنم.
به طرف ساختمان رفت . در دوم ساختمان داخل یه خیابان فرعی بود که ابتدای آنرا با بلوک های سیمانی بزرگ مسدود کرده بودند. و در میان خیابان با کفی های تریلی راهرو درست کرده بودند. از بین بلوکها رد شد . به در دو لنگه آهنی نزدیک شد. گوشش را به در چسباند. ساکت بود .
سنت گفت : نیک من رفتم داخل .
نیک روی دکمه قرمزی فشار آورد . گیرنده ایی که به پهلوی دخترها متصل بود .شروع به بوق زدن کرد. آنها به سرعت خود را به ساختمان رساندند.
سنت آرام جلو رفت . چند نفر دور یک میز نشسته و در حال بازی بودند. حرف نیک به نظر درست می آمد . رفتار اینها به هیچ وجه به کسانی نمی خورد که آماده باش باشند . چند بار به میکروفون ضربه زد.
نیک گفت : پنج نفر داخل اتاقند . و اصلا انتقالی در کار نیست. لعنتی چرا همیشه حدسهای من درست در میاد ؟!
یکی از دخترها ماشینی را دید که از طرف دیگر خیابان وارد شد و به طرف ساختمان می آمد. به بقیه اشاره کرد . همگی به سرعت پشت چرخهای کفی تریلی پنهان شدند. ماشین توقف کرد . دو نفر از آن پیاده شدند. چهار نفر از دخترها مثل دوندگان مسابقه دو آماده هجوم شدند. سرنشینان ماشین به طرف در رفتند که صدای قژی را از پشت سرشان شنیدند و بلافاصله ضربه ایی محکم که به زیر کتفهایشان خورد. دخترها آنها را با صورت به دیوار چسباندند . دو مرد نمی توانستند حرکت کنند .
یکی از دخترها گفت : محموله کجاست ؟
مرد جواب داد : کدوم محموله ؟!
- همونی که می خواین بفرستین به آمریکای مرکزی و آفریقا
مرد دومی گفت : ما خبر نداریم !
دو چاقوی ضامن دار روی گرد نشان قرار گرفت و لحظه ایی بعد سوزش و خونی که از آن جاری شد .
دختر گفت : می گین یا ادامه بدیم ؟
مرد اولی گفت : صبر کنید ! قرار بود از اینجا ببریم ، اما فهمیدیم موضوع لو رفته. حالا قراره توی یه کارخانه متروکه داخل اسکله اسلحه ها تحویل داده بشه .
- آدرس ؟

مامو رین داخل ساختمان متوجه صداهای بیرون شدند . از جایشان بلند شدند که سنت با دو مسلسل در مقابلشان ظاهر شد و گفت :آ! آ! و سری تکان داد.
آنها دستهایشان را بالا بردند. دو تا از دخترها وارد ساختمان شدند.
یکی از آنها گفت : رئیس ، توی اسکله هنری یه کارخانه فولاد سازی متروکه است .
سنت گفت : می ریم اونجا . اما اول به این خانمها و آقایون رسیدگی کنید .
دست و پا و دهان آنها را بستند و در وسط سالن قرارشان دادند . دو مرد بیرونی هم به آنها اضافه شدند.
سنت در هندفری گفت : نیک اسکله هنری ، به کالین بگو باید زودتر از ما او نجا باشه . حتی لازم باشه در گیر بشند . چیزی از اونجا بیرون نمی ره . عجله کنید .
دخترها خودشان را به دستگیره های ویژه ایی که پشت ماشینها تعبیه شده بود رساندند و به آن متصل شدند. ماشینها به حرکت در آمدند. یکی از دخترها همراه سنت سوار موتور شد و به دنبالشان حرکت کردند .
نیک گفت : خدا کنه ، دیر نشده باشه .
سنت گفت : می رسیم .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

زهرابادره ,الف.اندیشه ,فرزانه رازي ,م.ماندگار ,احمد دولت آبادی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (3/4/1394),محمد علی ناصرالملکی (3/4/1394),م.ماندگار (3/4/1394),زهرابادره (3/4/1394),الف.اندیشه (3/4/1394),فرزانه رازي (3/4/1394),احمد دولت آبادی (3/4/1394),شیدا محجوب (4/4/1394),

نقطه نظرات

نام: محمد علی ناصرالملکی   ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 00:10

سلام ، تعداد بازدید کنندگان ( اعضا) از داستان بلند و یا داستان من کم است . در هنگام نوشتن دنیای دیگر تا اخرین قسمت آن این ادامه داشت . و در داستان جدید هم همینطور است . همه منتظر داستان چند خطی که بخوانند و زود بگذرند . که این سلیقه ای است و اسم سایت هم داستانک است . اما تمام تلاش من اینست همین تعداد اندکی که به داستان سر می زنند و مرا مورد لطف قرار می دهند . با داستانی جذاب و پر کشش و تا جایی که ممکن است با محتوا روبرو شوند.
چون من به عنوان یک نویسنده ( از شرایط موفق بودن داستان و نویسنده هم هست ). برای وقت ، هوش ، مخاطب احترام قائل هستم . امیدوارم که بتوانم همین تعداد دوستان را خرسند و خوشحال کنم
با احترام محمد علی ناصرالملکی
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :x :* :">


نام: محمد علی ناصرالملکی   ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 00:12

نام اثر : طوطی
پاستل - روی جیر
80x60


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 3 تير 1394 - 10:28

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقای ناصرالملکی عزیز
داستان زیبا و جذاب پيش مي رود داستان هاي شما با اينكه طولاني هستند ولي قدرت كشش و تعليق خود را دارند و من از خوانش آن لذت مي برم
و همچنين رسامي زيباي شما هم كه جاي خود را حفظ كرده است
درود بر شما هنر مند عزيز
موفقيت شما آرزوي من است @};- @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 3 تير 1394 - 13:17

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام جناب ناصرالملکی

مثل همیشه خوب بود. هم داستان هم اثر هنریتوت.

خسته نباشید.@};- @};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 3 تير 1394 - 14:01

نمایش مشخصات فرزانه رازي دخترهای بزن بهادر رو خیلی دوس دارم! :D
درود بر شما.
لذت بدم...
اختلاطات بی اختلالات
دلتون به نشاط.
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط محمد علی ناصرالملکی   ارسال در چهار شنبه 3 تير 1394 - 14:03

اختلاطات بی اختلالات
متشکرم@};- @};- @};- @};- @};- @};- :">


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 3 تير 1394 - 16:27

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام
خوب بود
و من تا آخر داستان همراه شما هستم
نقاشیتونم خیلی عالیه
شما نمایشگاه ندارید عایا؟!
دست شما درد نکنه
خسته ام نباشید@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط محمد علی ناصرالملکی   ارسال در چهار شنبه 3 تير 1394 - 19:34

سلام ، ایشالا تعداد تابلوها به اندازه مورد نظر برسد . ومکان خوبی را پبدا کنم حتما از دوستان دعوت خواهم کرد@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@محمد علی ناصرالملکی توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 3 تير 1394 - 22:47

نمایش مشخصات زهرابادره
@};- @};- @};-
ما منتظر هستیم


@محمد علی ناصرالملکی توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 3 تير 1394 - 23:40

نمایش مشخصات م.ماندگار باعث افتخاره که به نمایشگاه شما دوست هنرمند دعوت بشیم
بی صبرانه منتظرم@};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 3 تير 1394 - 18:38

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود من اصولا داستان ایرانی این روزها کم می خوانم. بیشتر داستان های خارجی را می خوانم. بنابر این با خط داستانی شما و ادبیات خودتان بسیار احساس رضایت دارم و ضمن اینکه تازگی همیشه در اثر شما کمابیش وجود دارد از ابتدا تا انتها. موفق بمانی دوست گرام



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.