سرنوشت را باید از سر نوشت . 8

راشل وارد کافه شد ، نگاهی به پیشخوان انداخت و پشت یکی از میزها نشست.پیشخدمت گفت :
چیزی میل دارید ؟
راشل جواب داد : یه نسکافه.
مردی که کنار پیشخوان روی صندلی گرد پایه داری نشسته بود، حواسش به راشل بود . مقداری از نوشیدنی اش را نوشید و به طرف او رفت .
با لبخند گفت : می تونم اینجا بشینم ؟
راشل جواب داد: منتظر کسی هستم .
- تا او بیاید ، کمی با هم گپ می زنیم.
روی صندلی نشست ، راشل شانهایش بالا انداخت . پیشخدمت نسکافه اش را آورد و روی میز گذاشت .
مرد گفت : ران مایر هستم . یکی از جنگنده های کلوپ گربه وحشی . چند شب دیگه مبارزه دارم . دوست دارم دعوتت کنم که مسابقه را ببینی .
راشل گفت : قبول ، خرج ورودی اش با تو.
ران گفت : باشه ! دختر زیبایی مثل تو ، لایق خرج کردنه .
- دست و دلبازی می کنی . این زیبا برنده هم هست.
: کار من مبارزه با تیغهای برنده است.
دستش را دراز کرد . راشل دست او را گرفت و آن را در میان پنجه اش فشرد. ران از قدرت دست او حیرت زده شد.
فکر نمی کرد دختری با این سر و وضع و زیبایی، دستهایی با این قدرت داشته باشد. دستش را کشید. از جایش بلند شد و گفت : سه شب دیگه همینجا می بینمت.
راشل لبخندی زد. مایر از او دور شد . به دستش نگاه کرد جای انگشتان دختر کبود شده بود.
بعد از تمام کردن نسکافه نگاهی به ساعتش انداخت . او دیر کرده بود . پس از مدتی ملانی وارد شد وبه طرفش آمد.
راشل پرسید : دیر کردی ؟
ملانی گفت : باید خواهرم را دست به سر می کردم . مدام مواظبم است .
- جای دیگری نداری که بری ؟
: نه فقط خونه او برایم مانده . جای دیگه ایی ندارم .
راشل جعبه کوچکی روی میز گذاشت و گفت : آدرس یه جا رو بهت می دم .اونجا کسی بهت کاری نداره . مقرراتی برای خودش داره و بعضی از کارها مثل نظافت و یا ظرف شستن را باید انجام بدی .
ملانی گفت : هر جا بهتر از خونه خواهرمه ؛ مدام بهم گیر می ده ، کی میرم ، کی میام ، با کی میرم ، هی میگه تو ملانی سابق نیستی !؟خسته شدم . آدرس اونجا رو بهم بده.
راشل آدرس را به او داد. ملانی یه ساعت زنانه را روی میز گذاشت .
- این چیه؟
: جای پول . دیگه پول ندارم .
راشل نگاهی به ساعت کرد و گفت : ساعت خوبیه ، ولی می دانی که فقط پول نقد می گیرم. اما چون ساعت قشنگیه، اینبار قبول می کنم. مال خودته ؟
ملانی گفت : آره ! گرون قیمته! مطمئن باش . یه نسکافه برام سفارش می دی ؟
راشل پیشخدمت را صدا زد و نسکافه دیگری سفارش داد. از جایش بلند شد . به ملانی گفت : به آنجا برو ، وقتی رفتی بگو راشل منو فرستاده . اسم صاحب اونجا کوچ. درد سر درست نکنی ؟ و گرنه شب باید توی خیابونها سر کنی.
از ملانی جدا شد . هنگام خروج او آلیس وارد کافه شد. و به سمت پیشخوان رفت و به کسی که آنجا ایستاده بود گفت : فرانسیس نیست ؟
پسر جواب داد : نه رفته بیرون، دنبال کاری . کاری هست انجام بدم . ؟ می خوای بری پایین ؟
- نه ، فعلا . کالین اینجا نیومد ؟
پسر گفت : نه تا حالا.
- باشه ، یه نوشیدنی برام بیار ، خنک باشه
: حتما
ملانی جعبه را در دستش گرفت و شروع به بازی با آن کرد. نگاهش به عکس دو رزمی کار روی دیوار افتاد. اشک از گوشه چشمش جاری شد. از جایش بلند شد و نگاهی به اطراف کرد .
آلیس توجهش به او جلب شد و پرسید : دنبال چیزی می گردید؟
ملانی گفت : آره . ببخشید اینجا دستشویی داره ؟
- انتهای راهرو دست راست.
: ممنونم
ملانی به سمت راهرو رفت : دستی به عضلات دست دیگرش کشید که می خواستند از درد فریاد بزنند.
مدتی بعد بیرون آمد . نگاهی به کاغذی که راشل داده بود انداخت ، تصمیم گرفت پیش کوچ برود.
به محل آدرس رفت . خانه ایی بزرگ در مقابلش بود . زنگ را فشار داد .
مردی سیاه پوست و درشت هیکل در میان در ظاهر شد.
: بله ، کاری داشتی؟
- سلام ، من ملانی هستم . راشل مرا معرفی کرده .
مرد پرسید : کدوم راشل ؟
ملانی : یه دختر ورزشکار که کت چرمی بلند تنش می کنه و یه هارلی داوید سون مشکی داره. این کاغذی که به من داده دست خط خودشه.
کوچ نگاهی کرد وگفت : فعلا بیا تو .
ملانی همراه او داخل شد . وارد سالنی بزرگ شدند . چندین دختر و پسر و زن و مرد آنجا بودند. بعضی روی مبلها دراز کشیده بودند. چند نفری با هم حرف می زدند. با دیدن او ساکت شدند.
کوچ گفت : این اسمش ملانیه . از امروز پیش ما می مونه. برو پیش بچه ها تا من برگردم .
او به سمت اتاقش رفت . گوشی تلفن را برداشت و با راشل تماس گرفت .
: سلام ، راشل . من کوچ هستم ، این دختره رو تو فرستادی اینجا ؟ اسمش ملانی.
راشل جواب داد : سلام ، من فرستادمش ، دیگه نمیخواست پیش خواهرش بمونه . فرستادمش اونجا ، حیفه تو خیابونها بمونه تا بمیره یا تو زندان بپوسه . اینجا لا اقل کاری می تونه انجام بده .
کوچ پرسید : چی مصرف می کنه ؟
- شیشه. کوچ ، با این دختره مهربون تر باش . دلیلش رو نمی دونم ، یه حس عجیبی بهش دارم .
: باشه ، چون تو می خوای باهاش کنار میام . امیدوارم دختر زرنگی باشه.
راشل گفت : کارهایی که باید انجام بده رو بهش گفتم . یه اتاق بهش بده و مواظبش باش مواد جدیدی به مصرفش اضافه نکنه.
کوچ با خنده گفت : خیلی هواشو داری ، از آشناهات نیست ؟!
: نه ! توی یکی از پخشها با هاش آ شنا شدم . رزمی کار بود.
کوچ پوز خندی زد و گفت : پس این دست پخت خودته ؟ تو این بلا رو سرش آوردی . چی بهش گفتی ؟
راشل گفت : گفتم می خوای مثل من بشی ، باید از این قرصها مصرف کنی تا بتونی قهرمان بشی !
- قهرمان گوشه خیابونها بشه . اونو با خودت مقایسه کردی؟
: پدر و مادرم تو این راه مردند . دونالد پشتیبانم نبود . من هم مرده بودم.
کوچ گفت : یه سری اینجا بزن، خیلی وقته ندیدمت .
- باشه میام اونجا . خداحافظ
- خداحافظ



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

7

شیدا محجوب ,فرزانه رازي ,رضا فرازمند ,زهرابادره ,الف.اندیشه ,شهره کبودوندپور ,م.ماندگار ,


این داستان را خواندند (اعضا)

شهره کبودوندپور (31/3/1394),م.ماندگار (31/3/1394),فرزانه رازي (31/3/1394),الف.اندیشه (31/3/1394),محمد علی ناصرالملکی (31/3/1394),الف.اندیشه (31/3/1394),زهرابادره (1/4/1394),میثم کوهزینی (1/4/1394),شیدا محجوب (1/4/1394),رضا فرازمند (1/4/1394),احمد دولت آبادی (2/4/1394),شیدا محجوب (4/4/1394),

نقطه نظرات

نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 31 خرداد 1394 - 15:18

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام
این قسمتم خوب بود
خسته نباشید
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط محمد علی ناصرالملکی   ارسال در یکشنبه 31 خرداد 1394 - 16:23

نظر لطف شماست


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 31 خرداد 1394 - 15:29

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام

خسته نباشید.@};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط محمد علی ناصرالملکی   ارسال در یکشنبه 31 خرداد 1394 - 16:22

سلام ، متشکرم


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 31 خرداد 1394 - 01:27

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقای ناصرالملکی عزیز
داستان خیلی زیبا و دلنشین بود و من لذت فراوان بردم مخصوصا ملانی وقتی به توصیه راشل به خانه ای می رود که ممکن است آنجا هزاران اتفاق بیفتد خیلی جالب بود
برای قلم تان موفقیت آرزومندم @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط محمد علی ناصرالملکی   ارسال در یکشنبه 31 خرداد 1394 - 01:57

سلام ، متشکرم . این هم مثل دختر توی عکس پروفایل شماست . ابتدا ی رفتن با اوست، اما گاهی برگشتن ممکن نیست ، چون پل شکسته و راهی طولانی را باید برگردد


@محمد علی ناصرالملکی توسط محمد علی ناصرالملکی   ارسال در یکشنبه 31 خرداد 1394 - 01:59

او هم به جای این


@محمد علی ناصرالملکی توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 31 خرداد 1394 - 02:18

نمایش مشخصات زهرابادره بله تشبیه بسیار جالبی فرمودید بعضی مواقع برای رفتن راه ها باز می شود ولی برگشتن همان راه به سختی صورت می گیرد @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 تير 1394 - 10:24

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما هنرمند نقاش
داستانتون خوب داره پیش می ره
موفق باشید@};- @};- @};-


نام: میثم کوهزینی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 تير 1394 - 10:51

نمایش مشخصات میثم کوهزینی درود دست مریزا افرین عالی بود موفق باشی یل علی
در ضمن طاعت عبادت قبول حق


@میثم کوهزینی توسط محمد علی ناصرالملکی   ارسال در دوشنبه 1 تير 1394 - 11:14

متشکرم . طاعت و عبادت شما هم قبول .@};- @};- @};-


نام: شیدا محجوب کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 تير 1394 - 16:15

درود فراوان
قلم بسیار خوبی دارید
از پتانسیل قلمتان استفاده کنید و از چند قسمتی بودن داستان ها تا حد امکان بپرهیزید تا قلم خوش ذوقتان بهتر دیده شود.
سپاس از شما@};-


@شیدا محجوب توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در دوشنبه 1 تير 1394 - 18:22

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام، و متشکر . داستا ن سرنوشت و دنیای دیگر ( قبلی ) داستان بلند هستند. علاقه خودم داستان بلند است . ولی چشم ، در داستان کوتاه هم وارد خواهم شد . امیدوارم به خوبی داستان بلند شود.


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 تير 1394 - 16:37

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام


زیبا بود

کمی طولانی کاش ...

دست مریزاد@};- @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.