سرنوشت را باید از سر نوشت . 7

مامورین تعدادی از زنان و مردان را جدا کردند .و به کانتینر دیگری انتقال دادند. صدایی هرلحظه قوی تر می شد . ابتدا هلیکوپتری مدل آپ رسر به کشتی نزدیک شد . و در نزدیکی دماغه کشتی، روی عرشه فرود آمد. سنت با دوربین آن را تحت نظر گرفت . در هلیکوپتر باز شد، داجسون به همراه دونالد پیاده شدند.
سنت گفت: حالا نوبت منه .
بلافاصله با معاونش تماس گرفت و گفت : نیک ، داجسون روی عرشه کشتی آرمنیاست. با تعدادی از بچه ها خودتون رو به اینجا برسونید...
صدای غرش موتور هلیکوپتر دیگری صحبتش را قطع کرد. هلیکوپتری عظیم الجثه بالای عرشه کشتی توقف کرد .
فرانسیس گفت :این دیگه چیه؟
سنت پاسخ داد : می خوان آنها رو با کانتینر از اینجا ببرند.
تلفنش را دوباره نزدیک دهانش برد و گفت : نیک ، هنوز پشت خطی ؟
- بله رئیس .
: با یک استورک، دارن آنها را با کانتینرمی برند. ترتیب خبر دادن به اف بی ای رو بده ، طوری بگو که معطلش نکنند. با هلیکوپترها آنها را معطل کنید؛ تا هلیکوپترهای پلیس پیداشون شد ، فوری صحنه رو ترک کنید. برای هر اتفاقی حاضر باشید.
نیک پاسخ داد : حتما ، راه افتادیم .
مامورین در حال اتصال سیم بکسلها به کانتینر و هلیکوپتر بودند.
سنت دوربین اسلحه را روی کانتینر تنظیم کرد . اسلحه را روی رگبار گذاشت و شلیک کرد. گلوله ها در اطراف کانتینر ها به عرشه کشتی برخورد کردند. مامورین پراکنده شدند . داجسون و دونالد خودشون را به پشت یکی از کانتینرها پرتاپ کردند.
داجسون گفت : این از کجا پیداش شد؟
دونالد گفت : هر کی هست ، می خواد جلوی ما رو بگیره .
داجسون گفت : پیداش کنید .
سنت دست فرانسیس را گرفت و او را به عقب کشید . داجسون در امتداد ساحل به جستجو پرداخت . بندر پر از کانتینتر و رفت و آمد بود.
دونالد گفت : بین آن همه کانتینر ، پیدا کردنش خیلی سخته.
داجسون گفت : بگو به کارشان ادامه دهند . اون هلیکوپتر باید پرواز کند.
دونالد به سمت مامورین دوید و آنها دوباره شروع به کار کردند.
داجسون با اشاره به مامورینش کانتینرها را نشان داد. آنها پخش شدند ، با یوزی ها ، آماده به رگبار بستن هر حرکتی بودند.
دونالد گفت : کار تمام شد.
به خلبان اشاره کرد که پرواز کند. هلیکوپتر شروع به ارتفاع گرفتن کرد. سیم بکسلها در کشیده ترین حالت قرا گرفتند ، کانتینر از زمین جدا شد.
داجسون پرسید : سیم ها محکمند؟
دونالد گفت : آره ، اینها کارشان را بلدند .
سنت گفت : نیک ! کجایی؟
به فرانسیس اشاره کرد که از جایش تکان نخورد. روی زمین غلت زد و دو نفر از مامورین را هدف قرار داد. لحظاتی بعد بارانی از گلوله به سمتش باریدن گرفت.
داجسون گفت : با هلیکوپتر می ریم بالای سرش ، بین اون کانتینرهاست. به سمت هلیکوپتر دویدند و از زمین بلند شدند.
تلفن آهنگ کوتاهی پخش کرد ، پیغام از نیک بود : ما رسیدیم.
سنت گفت : خوبه !
صدای هلیکوپتر درست بالای سرشان به گوش می رسید.
فرانسیس گفت : این ماله افرادته؟
- فکر نمی کنم
به اطرافش نگاه کرد . دنبال چیزی برای پرت کردن گشت.
به فرانسیس گفت : هوا مو داشته باش .
: می خوای چه کار کنی ؟
سنت آرام به لبه کانتینر رفت . سرش را به طرف بالا گرداند. هلیکوپتر را نمی توانست ببیند. در امتداد کانتینرها شروع به دویدن کرد . هلیکوپتر متوجه او شد .
داجسون گفت : سنت ؟ لعنتی ، برو دنبالش .
شروع به تیراندازی کرد. دونالد متوجه حضور هلیکوپتر دیگری در نزدیکشان شد . از آرم فرشته روی آن ،هلیکوپترهای سنت را شناخت . افراد درونش به طرفشان نشانه رفته بودند. به داجسون گفت : سنت رو ولش کن ، باید از اینجا بریم.
داجسون گفت: واسه چی ؟ باید این لعنتی رو از سر راه بردارم .
- افرادش اینجا هستند ، اون هلیکوپتر برای آنهاست .
داجسون تازه متوجه هلیکوپتر دومی شد و گفت: لعنتی ، می کشمت سنت .
صدای تیراندازی فضا را پر کرد.
داجسون گفت : دیگه چه خبره ؟
دونالد پاسخ داد : اف بی ای اینجاست .
- چی ؟ مگه با اون مردک حرف نزدی ؟
: قول داد پلیس نیویورک سر و کله اش پیدا نشه ، در مورد اف بی آی کاری نمی تونست بکنه .
- خدا لعنتت کنه . بریم
نیک با سنت تماس گرفت؛ پس از مدتی ارتباط بر قرار شد.
نیک گفت : رئیس خوبی ؟ داریم بر می گردیم . تا اف بی آی سرگرم آنهاست . ما از اینجا دور شدیم.
سنت گفت : کارت خوب بود ، ولی تاخیر داشتی ، دفعه بعد با هم حساب می کنیم . موفق باشی.
- باشه رئیس ، تو هم همینطور.
فرانسیس از زیر کانتینر بیرون آمد . ماموران اف بی آی در حال استقرار در عرشه کشتی بودند و هلیکوپتر حمل کانتینر توسط دو هلیکوپتر پلیس اسکورت می شد.
سنت کنار فرانسیس بازگشت ، با لبخند گفت : دلم خنک شد!
فرانسیس گفت: من هم سالم ماندم .
دستی به سرش کشید . هر دو خندیدند و به سمت هلیکوپتر به راه افتادند.


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

9

فرزانه رازي ,مریم مقدسی ,زهرابادره ,احمد دولت آبادی ,شهره کبودوندپور ,ف. سکوت ,م.ماندگار ,الف.اندیشه ,میثم کوهزینی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فرزانه رازي (28/3/1394),م.ماندگار (28/3/1394),محمد علی ناصرالملکی (28/3/1394),احمد دولت آبادی (28/3/1394),ف. سکوت (29/3/1394),شهره کبودوندپور (29/3/1394),حسین خسروجردی خسرو (29/3/1394),الف.اندیشه (29/3/1394),میثم کوهزینی (29/3/1394),حسین شعیبی (29/3/1394),مریم مقدسی (29/3/1394),زهرابادره (30/3/1394),عباس پیرمرادی (31/3/1394),محمد علی ناصرالملکی (23/4/1395),

نقطه نظرات

نام: محمد علی ناصرالملکی   ارسال در پنجشنبه 28 خرداد 1394 - 18:35

نام اثر : کتی پری ( خواننده آمریکایی )
پاستل - روی جیر
80x60


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 28 خرداد 1394 - 22:47

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام
داستان جذاب و پر کششیه!
خیلی قشنگه
نقاشیتونم خیلی عالیه
آفرین
خسته نباشید@};- @};- @};-


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 خرداد 1394 - 08:20

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، فکر کنم قسمت قبلی را یادم رفته بخوانم. برم و بیام.
راستی نقاشی تان خیلی قشنگه. ولی فکر کنم صورتش خیلی شبیه کیتی پری نیست. هر چند اثر زیبایی است و ترکیب رنگ هایش را خیلی دوست داشتم.


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 خرداد 1394 - 09:22

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام آقای ناصرالملکی

هم داستان هم نقاشی زیباست.

خسته نباشید.@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط محمد علی ناصرالملکی   ارسال در جمعه 29 خرداد 1394 - 10:40

متشکرم


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 خرداد 1394 - 17:04

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود من شما را تنها کسی می بینم که به ادبیات فرانسه ادبیاتش نزدیکی دارد.من به سهم خودم . یک هارمونی از ایجاد روابط بینابین. سپاس از شما. اما تا جایی که فعل ندارد نقطه نذار. شما نقطه می گذاری و بعد نقطه می نویسی{و} این حرف اضافه است و گاهی حرف ربط هم معنا می شود که بستگی به جمله سازی دارد.البته متاسفانه بعضی ها درست هم می گویند. مثلا کتاب سووشون هم از این ها بسیار دارد.موید بمانی.


نام: میثم کوهزینی کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 خرداد 1394 - 18:24

نمایش مشخصات میثم کوهزینی واقعا عالی بود خیلی ممنون از این داستان شما امیدوارم موفق بشید و بی صبرانه منتظر داستان بعدی شما هستم با تشکر


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 خرداد 1394 - 02:29

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقای ناصرالملکی عزیز
داستان به زیبایی و با تعلیق فراوان ادامه دار است و من از خوانش آن لذت بردم
منتظر ادامه می مانم
نقاشی زیبایتان نیز بر دل نشست برای قلم مصورتان نیز موفقیت آرزو دارم @};- @};- @};-


نام: میثم کوهزینی کاربر عضو  ارسال در شنبه 30 خرداد 1394 - 09:44

نمایش مشخصات میثم کوهزینی چچچچچچچچچچچچچچ



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.