سرنوشت را باید از سر نوشت . 6

فرانسیس همراه با آلیس و کالین به یکی از برجهای متعلق به سنت رفتند، که بالای یک تپه بود . ساختمانی بلند که از چهار ساختمان مجزا که به یک ورودی مشترک می رسیدند ، شکل گرفته بود . از چندین ورودی محوطه می شد به ساختمان اصلی رسید . از زیر یک طاق فلزی با نقش و نگارهای زیبا عبور کردند . مقابل در ساختمان، استخر بزرگی دیده می شد، در داخل آن یک مجسمه بسیار بزرگ از یک فرشته قرار داشت . و سه فرشته خیلی کوچک تر به صورت نیم دایره و رو به خیابان در جلوی او بودند. وارد ساختمان شدند ،
کالین هنگام خروج از آسانسور به عدد کنار در نگاهی کرد و گفت: صد طبقه؟! چه ثروتی ! چه امپراطوری!
فرانسیس به چشمان کالین نگاه کرد و گفت : وقتی تازه به این شهر اومده بود هیچی نداشت ...، سرمایه اش رو از دست داده بود . این امپراطوری رو با کمک شاندی و معاونش درست کرد . در گیری های شدیدی هم بین او ، فیلیپ و کیل بین رخ داد . او با هوشش توانست ... کلوپ و کافه ایی رو که دیدی ، برام راه انداخت .
آلیس گفت : اونجا در برابر اینجا هیچه!
سنت به استقبال آنها رفت و گفت : خوش آمدید . به نظرتان اینجا چطور است ؟
کالین گفت : خیلی قشنگه ، داشتن یه همچین جایی برای خیلی ها یه رویاست .
آلیس گفت : واقعا در رویا هم نمی گنجد ، خیلی زیباست .
سنت گفت : یه رویا که من بهش دست یافتم ، من راحت اینجا را به دست نیاوردم . چندین بار تا پای مرگ رفتم . و مدتی را هم در زندان بودم . خانه ایی که از آنجا شروع کردم را به تو نشان خواهم داد . اینکه دعو تتان کردم ، بیاین اینجا ، به خاطر اینکه داجسون در این منطقه شروع به فعالیت کرده ، می خوام شما دو تا ، سرپرستی دو گروه از افراد من را به عهده بگیرید . یکی گروه دختران اسکیت پوش است و دیگری رد یابی و شنا سایی .
کالین پرسید : این اسکیت بازها چی هستند ؟
- گروهی از دختران که به وسیله کفشهای اسکیت حرکت می کنند . و می توانند با سرعت بالا در باریکترین کوچه ها و خیابانها هدف را تعقیب کنند ؛ و او را دستگیر و یا نابود کنند . از دست پلیس و گروههای رقیب هم می تونند فرار کنند و خودشون رو نجات بدند . برای این کار ، آنها دارای توان جسمی بالا و سرعت عمل هستند. گروه دومی دنبال نفوذی های نیروهای رقیب و یا پلیس داخل نیروهای خودی می گردد. آلیس مسئولیت این کار با تو . این هم یه ولخرجی ، با یه مسابقه و یک رفتار خوب ، یک گروه ویژه را دست تازه وارد ها می دهم .
کالین گفت : مرسی . پشیمون نمی شید!
آلیس گفت : قول می دم درست انجامش بدم.
سنت لبخندی زد و گفت: خوبه ! ثابت کنید ، حالا برید اطراف را ببینید.
کالین و آلیس از آنها جدا شدند .
سنت گفت : به خاطر تو به آنها اعتماد می کنم .
- مطمئنم که پشیمان نمی شوی .
: من و تو باید جایی بریم . به محل سکوی هلیکوپتر .
سنت در پشت بام را باز کرد . سکو خارج از ساختمان قرار گرفته بود . وزش باد را در آن ارتفاع به خوبی می شد حس کرد. سوار هلیکوپتر دو نفره کوچکی شدند و به پرواز در آمدند.
سنت گفت : یه کشتی مدت زیادی که دور از ساحل توقف کرده ، و پر از کانتینر است . چند شاهد گفتند ، که در آنها آدم هم دیده اند .
فرانسیس گفت: کشتی قا چاق انسان .
: فکر می کنم . کیل بین هم اینکار را می کرد . او بیشتر دختران را قاچاق می کرد . برای کار در جاهای مختلف و بیشتر از اوپای شرقی ، آسیا و شمال آفریقا ، از خود کشورهای اروپایی هم به اینجا آورده می شوند.
- حالا می خواهی چه کار کنی ؟ با قاچاقچیان انسان در بیفتی ؟
: نه ! حسی به من می گه داجسون توی این کشتی سهم داره ، می خوام سهمش را از چنگش در آورم !
- سنت ! هر کاری می خواهی انجام بده ! ولی منو داخل این کارها نکن ! داخل کافه تابلویی نصب کردم که از زنها می خواهد زیبایی اخلاق و فهم داشته باشند و فقط دنبال نوازش چشمها نباشند ! حالا بیام این آدمهایی که قاچاق شدند را از چنگ یکی دیگه در بیاورم ؟ بعدش باهاشون چه کار کنم ؟ یه تجارت پر سود ! اونوقت یکی پیدا می شه همون تابلو رو می کوبه تو سرم !
سنت شروع به خندیدن کرد و گفت : فرانسیس ، نجات دهنده ! این مذهبی بودنت منو کشته ! باشه ! هیجان انگیز ترش می کنیم.
اگه داجسون سهم داشت . درست موقعی که می خواد از سهمش لذت ببره ، پلیس فدرال را می ریزیم سرش ؛ این طوری کسی اون تابلو رو نمی کوبه تو سرت ! دلم هم خنک می شه ؟
فرانسیس با لبخند گفت : با این موافقم !
- پس بزن بریم !
هلیکوپتر با سرعت بیشتری به حرکت ادامه داد. سنت در فاصله مطمئنی فرود آمد . یک کلت مجهز به صدا خفه کن را به فرانسیس داد و خودش یک اسلحه دوربین دار را در دست گرفت .
هر دو آرام جلو رفتند . سنت به چندین کانتینر که در گوشه ایی چیده شده بودن کرد . زیر بعضی از آنها خالی بود و می شد پناه گرفت . پس از مستقر شدن با دوربین شروع به بررسی کشتی کردند . افراد مسلح در عرشه کشتی گشت زنی می کردند . در کانتینرها بسته بود .
فرانسیس پرسید : مطمئنی که گزارشات درسته ؟
- آره ! فکر کردی چرا خودم آمدم اینجا و تو رو هم آوردم ؟ بخواهی یه گروه بزرگ را اداره کنی ، همه چی باید تحت کنترلت باشد . با وجود اطمینان به اطرافیان تا خودت در محل نباشی ، نمی توانی از صحت اطلاعات اطمینان پیدا کنی و این که تصمیم را باید من بگیرم ، نه دیگران . خیلی وقتها خودم مخفیانه خبرها را چک می کنم . اینطوری که سنت هستم.
- الان که چیزی معلوم نیست . اینها محافظان کشتی هستند .
: موقع نهار معلوم می شه ، اگر با ظرفهای غذا به سمت کانتینرها برند ، معلومه که آدم داخلشه ، نه بار یا چیز دیگه ایی.
- درسته ،یکساعت مونده .
منتظر شدند . قایقی بزرگ به کشتی نزدیک شد .سنت به ساعتش نگاه کرد و سر تکان داد. ظرفهای بزرگ غذا رابه داخل کشتی بردند . مهم این بود که آیا به سمت کانتینرها هم غذا می برند یا نه . انتظار به سر رسید ودر بعضی کانتینرها باز شدند . و ظرفهای غذا را کنار آنها بردند .
سنت گفت: خب خبر درسته . حالا باید سر و کله شون پیدا بشه . در این جور معامله ها داجسون یا خودش می آید و یا معاونش را می فرستد .
قایق موتوری چهار نفره به کشتی نزدیک شد . داجسون داخل آن نبود ، معاونش هم نیامده بود. زنی همراه دو مرد از قایق پیاده شد .
فرانسیس پرسید : این زن کیه ؟ منشیشه ؟
: نمی دونم، فکر کنم مشکلی پیش آمده ، هم توقف این کشتی طولانی شده ؛ محموله هم تخلیه نشده .
- چرا پلیس سر کله اش پیدا نشد. با هم جور در نمی آید .
: اینجا نیویورکه ! پلیسهاشو می شه خرید !
ماموران چندین نفر را از داخل کانتینرها بیرون کشیدند . زن آنها را معاینه می کرد و در کاغذ چیزی می نوشت .
سنت گفت : دکتر آوردند. محموله مشکل داشته ، آدمهای مریض به دردشان نمی خورد. قابل درمان باشه . در مان می شه و گر نه خلاصش می کنند .
- خدای من !




شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.3 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

9

م.فرياد ,م.ماندگار ,احمد دولت آبادی ,ف. سکوت ,فرزانه رازي ,زهرابادره ,الف.اندیشه ,شهره کبودوندپور ,مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (25/3/1394),زهرابادره (25/3/1394),مریم مقدسی (25/3/1394),حسین خسروجردی خسرو (25/3/1394),م.فرياد (25/3/1394),شهره کبودوندپور (25/3/1394),فرزانه رازي (25/3/1394),م.ماندگار (25/3/1394),سارا باقری (25/3/1394),الف.اندیشه (25/3/1394),احمد دولت آبادی (25/3/1394),عباس پیرمرادی (25/3/1394),ابوالحسن اکبری (25/3/1394),رضا فرازمند (25/3/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (25/3/1394),زهرابادره (27/3/1394),م.ماندگار (28/3/1394),ف. سکوت (29/3/1394),میثم کوهزینی (29/3/1394),عباس پیرمرادی (31/3/1394),محمد علی ناصرالملکی (23/4/1395),

نقطه نظرات

نام: محمد علی ناصرالملکی   ارسال در یکشنبه 24 خرداد 1394 - 00:08

نام اثر : کلبه در جنگل
رنگ روغن
50x70 سانتیمتر


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 25 خرداد 1394 - 10:15

سلام.
داستان پر کشش و جالبیه و این خیلی خوبه واسه یک داستان.
تصویرسازیتون عالی.
اما یه ایراد داره.اونم دیالوگ ها. توجه کرده باشید لحن محاوره ای و ادبی در دیالوگ هاتون به چشم میاد. دیالوگ ها رو با لحن عادی خودتون بنویسید. همینطوری که با دیگران صحبت می کنید دیالوگ ها رو بنویسید. هرچقدر لحن دیالوگ ها صمیمی تر و راحت تر باشه خواننده بیشتر به دل موضوع میره.
ادامه بدید منتظر ادامه داستان هستم و موفق باشید.


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 25 خرداد 1394 - 18:36

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود. ادبیات شما به نسبت گذشته کلی بهتر شده همین کفایت دارد تا روحیه بگیری و از این هم بهتر بنگاری. شما نیز شایسته بهترین هستی.


@احمد دولت آبادی توسط محمد علی ناصرالملکی   ارسال در دوشنبه 25 خرداد 1394 - 18:54

متشکرم . تلاشم این است که ایرادهایم را رفع کنم


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 27 خرداد 1394 - 11:55

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقای ناصرالملکی عزیز
این قسمت داستان نیز عالی بود و با هیجان پيش رفت قسمت قاچاق انسانها نياز به اطلاعات فراوان دارد كه شما به استناد آنها داستان را مي نويسيد
به نظر من نويسنده اي موفق است كه ضمن داشتن قلم قوي از اطلاعات عمومي بالايي برخوردارباشد تا بتواند از همه چيز بنويسد و الحمدالله شما اين مورد را داريد
راستي تابلو تون هم خيلي جالب و زيباست من چند دقيقه نگاه كردم و لذت بردم برايتان آفرين مي گويم و آرزوي موفقيت شما را دارم @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.