سرنوشت را باید از سر نوشت . 5

داجسون به طرف میز بزرگ و صندلی مجللش رفت . و پشت آن نشست . در مقابلش در ظرفها ی کوچک پلاستیکی مقداری از انواع مواد مخدر صنعتی را روی میز چیده بودند .
نگاهی به آنها کرد و گفت : اینها خالصند یا آشغال هم قاطی دارند؟
دونالد پاسخ داد : اینها خالصند . کروکدیل ، کراک ، شیشه و آسمان وانیلی و نمک حمام . این دو تا ی آخری ماده جدید هستند ، برای آدمها یی که دوست دارند در آ سمانها سیر کنند و یا از ماشین با سرعت بالا ، پیاده شوند .
داجسون خنده ایی کرد و گفت: از ماشین با سرعت بالا ، پیاده شوند . خیلی خوبه ! برای افراد ثروتمند و مشتریان سطح بالا از اینها استفاده کنید . برای مشتریهای معمولی هر آشغالی خواستی اضافه کن . به پخش کننده ها و ساقی ها بسپار تا پول را نگرفته اند . جنس تحویل نمی دهند . طرف از درد و خماری داشت می مرد ، بذار بمیره . بعضی از بچه ها را وارد منطقه سنت ساتلر کردم . عکس العملی نشان نداده ؟
- هنوز نه ! ولی با سنت در گیر نشو ، آدم سرسخت و لجبازی ، کار دستت می ده !
: من از او بدترم ، نمی دانم چرا فیلیپ با آن همه تجربه و نیرو نتوانست از پس یه زن برآید ؟
- سنت هر زنی نیست ! فلیپ را در یک حمله و با آن گوی آهنی یک تنی که از بالای ساختمان بر سرش کوبید کشت . و کیل بین را در پای هواپیمای شخصی اش به قتل رساند . رفتارش با زیر دستانش طوری است که در نگاه اول فرق او با دیگران را نمی فهمی ، کسانی که دور او هستند راحت می توانند با او حرف بزنند و انتقاد کنند . و چاپلوسی نمی کنند ؟!
داجسون گفت : پس او یه فرشته است و من هم اهریمن .
دونالد از پنجره نگاهی به بیرون کرد و گفت: شاید . برای همین مجسمه های فرشته را در تمام ساختمانهای متعلق به او می شود دید . آهسته و با احتیاط عمل کن . نباید حساسش کنی !
- هر طور که تو بگویی ، ولی حواست باشد کسی از زیر کار در نرود و یا دستش کج نشود . مشتریهای ثروتمند وخوب ، شکایت کنند . مسئول آن منطقه را مجازات می کنم و تو را هم مسئول می دانم .
دونالد از اتاق بیرون رفت . در سالن چندین نفر در انتظارش بودند . با دیدن او جلو آمدند .
دونالد گفت : از امروز این جنسهای جدید را هم پخش می کنید . چه در میان مشتریهای قدیمی و چه جدید ؛ سراغ باشگاههای ورزشی می روید . به خصوص زنانه ، و اینها را به عنوان قرص لاغری و تناسب اندام و نشاط آور تبلیغ می کنید . کارتان را که خوب بلدید ، فروش بالاتر ، پول بیشتر و مو قعیت بهتر . حالا بروید ، راشل تو بمان .
بعد از رفتن آنها ، دونالد گفت : خواستم خصوصی به خودت بگویم . منطقه ایی که تو هستی با قلمرو سنت تداخل دارد و باید مواظب باشی . تا آنجایی که می توانی از افرادش دوری کن . منطقه را بررسی کن و بعد کارت را انجام بده . او برای دوستان و افرادش دوست خوب و با دشمنش و با کسی که به او خیانت و یا دشمنی کند ، دشمن بدی است . تا او وحتی خانواده اش را نابود نکند دست برنمی داره . مشکلی بود ، به من خبر بده .
راشل گفت : مواظب هستم .
- حال برو .
راشل از ساختمان خارج شد و به سمت هارلی داویدسون مشکی رنگی رفت . سوار شد . موتور با غرشی به راه افتاد . مشتریهای او در ساعات مشخصی از روز و یا شب در کوچه های فرعی و یا مکانهایی که کسی توجه چندانی به ایستادن طولانی افراد نداشت می ایستادند . مواد را در جعبه های کوچک کادو و یا پاکتهای پستی به آنها می داد . و پول را بدون مبلغی کم و یا زیاد از آنها می گرفت . بیشترین جاهایی که پول درآن بود باشگاههای بدنسازی ، رزمی ، ایروبیک و سالنهایی بود که پارتی برگزار می کردند . با صاحبان آنجا قرار دار می بست . هم او و هم صاحبان این مکانها سود سرشاری نصیبشان می شد .
راشل به خاطر خطرات زیاد کارش هنر رزمی را فرا گرفته بود و حالا در سن 25 سالگی ، یک حرفه ای به شمار می رفت . وارد باشگاه شد . کت چرمی بلندش را در کمد آویزان کرد و شروع به تمرین با کسیه بوکس کرد . حرکات و چرخشهایی که هنگام ضربات پا انجام می داد . توجه دیگران به خصوص دختری به اسم ملانی را جلب کرد .
ملانی نزدیک او آمد و گفت : سلام ، از نوع تمرین و حرکاتی که انجام می دهی خوشم آمد به خصوص باز کردن پا با زاویه 180 درجه ،چه در هوا و نشستن روی زمین . من هم تمرین می کنم و چند وقت دیگر مسابقه دارم .
- خیلی خوبه . موفق باشی .
: دوست دارم مثل تو تمرین کنم ، پر انرژی و با قدرت بالا .
- واقعا ، اگه دوست داری . باشگاه قرصهای جدیدی آورده که باعث نشاط و انرژی بیشتر میشه !
: ضرری نداره ؟
- هیچی بی ضرر نیست ! اما اگه درست مصرف کنی ، اتفاقی نمیافته . تو هم که نمی خواهی طولانی مصرف کنی . یه مدل هم هست که به عنوان چاشنی غذا هم می توانی استفاده کنی . به خاطر موادی که داره ممکنه اعتیاد کمی ایجاد کنه ، ولی در عوض می توانی مانند من تمرینی با نشاط و طولانی تر داشته باشی .
: فکر کنم یکبار امتحانش ضرر نداشته باشد .



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

8

م.فرياد ,زهرابادره ,مریم مقدسی ,م.ماندگار ,فرزانه رازي ,ب-اسدی ,ف. سکوت ,نعیمه میرزاعلی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (22/3/1394),محمد علی ناصرالملکی (22/3/1394),م.فرياد (22/3/1394),زهرابادره (22/3/1394),مریم مقدسی (22/3/1394),حسین خسروجردی خسرو (22/3/1394),م.ماندگار (22/3/1394),فرزانه رازي (22/3/1394),ب-اسدی (22/3/1394),الف.اندیشه (22/3/1394),الف.اندیشه (22/3/1394),ف. سکوت (22/3/1394),نعیمه میرزاعلی (23/3/1394),عباس پیرمرادی (26/3/1394),میثم کوهزینی (29/3/1394),عباس پیرمرادی (31/3/1394),محمد علی ناصرالملکی (23/4/1395),

نقطه نظرات

نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در جمعه 22 خرداد 1394 - 07:10

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-
همچنان قشنگ و جذابه@};- @};- @};-
ميتونه از توي داستانت فيلمنامه ي انيميشن خوبي در بياد@};-
موفق تر باشي@};-


@م.فرياد توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در جمعه 22 خرداد 1394 - 09:02

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام و صیح به خیر . سپاس از امدنتان


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در جمعه 22 خرداد 1394 - 07:35

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقای ناصرالملکی عزیز
داستان زیباست و این بار تغییری اساسی و زیبا به آن دادید به طوری که هیجان انگیز شده است
برایتان موفقیت آرزو می کنم و منتظر ادامه هستم @};- @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 22 خرداد 1394 - 09:03

سلام
قسمت ۵ خیلی جالبتر شده.
منتظر ادامه داستان هستم. @};-


نام: محمد علی ناصرالملکی   ارسال در جمعه 22 خرداد 1394 - 14:50

عکس پرو فایل ، اثر خودم است . گلهایش تقدیم همه کسانی که اینجا تشریف می آورند.


@محمد علی ناصرالملکی توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 22 خرداد 1394 - 16:16

نمایش مشخصات م.ماندگار نقاشیاتون خیلی قشنگه آقای ناصرالملکی
واقعآ تبریک
بابت این همه هنر@};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در جمعه 22 خرداد 1394 - 20:50

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام جناب ناصرالملکی

قلم زیبا و داستان جذاب .

خسته نباشید.@};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط محمد علی ناصرالملکی   ارسال در جمعه 22 خرداد 1394 - 22:19

متشکرم . خوش آمدید.


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در جمعه 22 خرداد 1394 - 23:42

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
نقاشی هایتان خیلی قشنگ هستند. @};-
این داستانتان از داستان قبلی جالب تر هست. هر چند من با اسامی خارجی در داستانهای شما مشکل دارم. ولی چون در محیط هایی اتفاق می افتند که قطعاً در ایران نیستند، توجیه منطقی داره.


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 26 خرداد 1394 - 15:56

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی درود جناب ناصرالملکی گرامی

ایشاا.. سر فرصت خدمت می رسم.

سپاس@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.