باز هم بخند برایم...!

همانطور که از سرما به خود می پیچیدم یکریز زنگ می زدم و زیر لب دری وری می گفتم:
- د باز کن لعنتی یخ زدم! د باز کن ریخت!
و باز زنگ می زنم : ای سگ تو روحت... اونم از نوع پا کوتا!
از خنده ی بی موقع ام حرصم می گیرد و ران هایم را محکم به هم می چسبانم. نگاهی رویم سنگینی می کند. سر بر می گردانم، زن همسایه را می بینم که با پوزخندی نگاهم می کند. طولی نمی کشد که با دیدن پاهای تاب خورده و دستان مشت شده ام به خنده می افتد. در را باز می کند و همانطور که سر تا پایم را دید می زند "بفرمایید" می گوید. به سختی زبان باز می کنم و تته پته کنان ببخشیدی می گویم و وارد می شوم.
در آسانسور به خود می پیچم و رقصی منحصر به فرد طراحی می کنم. شاید نامش را بگذارم "مثانه پران" !
محکم به در می کوبم. طولی نمی کشد در را باز می کند:
سلام! کی در و برات باز کرد؟!
-سلام! خواهرم کری عایا؟! شیش ساعته دم درم! همسایتون باز کرد.
به سرعت به طرف دستشویی می دوم و بلند داد می زنم: الان میگه این دختره عجب دل پری داشته!
و مثل دیوانه ها می خندم. صدایش را می شنوم که بلند بلند می خندد.
بیرون می آیم و می گویم: آخیش چشمام باز شد! اااا توام اینجایی؟!
می گوید: زهر مار!
رویش را می بوسم و می نشینم. مثل همیشه با چای داغ دارچینی پذیرایی ام می کند.
- چه خبرا؟ صدای این بی صاحابو کم کن! آها پس بگو! به خاطر شادمهر شیش ساعته منو پشت در کاشتی؟! چشم اوشون روشن!
لبش را می گزد و می گوید: استغفرالله! اوشون که بودن باید ممد نبودی ببینی گوش می کردم.
همزمان بر سینه می کوبیم و یکصدا می خوانیم:
ملوانان خلبانان...! و صدای قهقهه مان در خانه می پیچد.
-خواهر قند نمیاری؟!
بر می خیزد و درحالی که به آشپزخانه می رود، می گوید: چه خبرا؟ رفتی کلاس؟
-آره رفتم. اصن حالم دگرگونه!
چرا؟!
-بابا هر روز که کلاس داریم یه بحثی راه میفته. بیشترشم بحث شوهرداریه! یه زنه تو کلاس هست خیلی باحاله. هی میگه به شوهراتون رو ندید، من اصلن به شوهرم محل نمی ذارم. وای خدای من! می گفت ما هشت ساله داریم زندگی می کنیم یکبارم توالت نشستم. می گفت هفته ای شیش روز نیمرو می ذارم جلوش یه روز که غذا میپزم میاد دست و پامم می بوسه! عین ریگ به پام پول می ریزه، خانومم خانومم از دهنش نمیفته. خلاصه به مربی گفتم اینو اخراج کن، این موجود عامل انحراف خانواده هاس!
ناراحت نشد اینطوری گفتی؟
-نه بابا! خودشم می خندید. مثل خودم هیچی تو دلش نیست. به قول حاجی آقا من صراحت لهجه دارم تو رو حرف می زنم. اونام که پشتم حرف می زنن دقیقن به همونجا تعلق دارن به پشتم!!! حدودن حوالی باسنم!
نگاهش می کنم، می خندد و می گوید: کوفت!
-منم دوست دارم! وای بگو امروز چی شد؟ سوار تاکسی شدم که بیام اینجا یه یارو بغلم نشسته بود. بغلم نه ها! کنارم. خیلی باز نشسته بود فکر کنم بنده خدا عرق سوز شده بود! گفتم بذار راحت بشینه گناه داره. رفتم متوسل شدم به شیشه ی ماشین بلکه شفاشو بگیرم! دستمو گذاشته بودم زیر چونم و داشتم بیرونو نگاه می کردم.
دستم را زیر چانه و انگشت اشاره ام را روی گونه ام گذاشتم و گفتم: اینطوری. خوب؟
میخندد و می گوید: خوب!
-هیچی همینطوری تو فکر این یارو بغلیه بودم که لحظه به لحظه عرق سوزش بیشتر می شد، که یه سرویس مدرسه از کنارمون رد شد. پسره ی گودزیلا سرشو از پنجره آورد بیرون تو چشمام نگاه کرد، گفت: چطوری پورنگ؟!
قهقهه می زند: چرا پورنگ؟
-منم مثل تو تا چند دیقه علامت سوال و تعجب بودم بعد هی فکر کردم که چرا من پورنگ خطاب شدم!
لحنم را ادبی کردم و گفتم: ناگهان به خاطر آوردم آن بزرگواری که اردک تک تک می خواند دستش را به این صورت زیر چانه قرار می داد!
می خندد و می گوید: از دست تو! چاییتو بخور یخ کرد.
هورتی می کشم و نگاهش می کنم: چی داشتم می گفتم منحرفم کردی یه سمت دیگه؟ چرا نمی ذاری حرفمو بزنم؟
بیشتر از این؟!
-بذار برات بگم کیف کنی! گوش کن. امروز تو کلاسمون بحث جن بود. حقیقت وارد خونه که شدم دیدم جو خوفناکه به صورت خودجوش دلم برات تنگ شد!
بگو پس چرا اومدی! تو که ترسو نبودی!
-بابا چیکار کنم یه چیزایی گفتن یعنی تو خونه دشویی ام نرفتم! از در کلاس که اومدم بیرون هرچی سوره بلد بودم خوندم!
ترسو!
-خوب نمی دونی چیا می گفت که! می گفت یه خونه جن زدس هرکی میره توش سریع فرار می کنه، مثل فیلم خارجیا! یه زن و شوهره رفتن اونجا زندگی کنن بعد یک هفته زنه گفته من طلاق می خوام!
واسه چی؟
-می گفت یکی از جنا زن بوده، شوهره رو از راه بدر کرده! شبا که زنه می خوابیده مرده رو بیدار می کرده و الی ماشالا!
خوب تو اگه نصف شب بیدار شی ببینی شوهرت داره جرق جرق لاو میترکونه و تو ندونی واسه کی، دیوونه نمیشی؟! خلاصه که شوهرتو دو دستی بچسب! جن های عرق سوز در این حوالی فراوانند!
ببینم! آدرس این خونه رو می دونی؟!
-واسه چی می خوای؟
علاقمند شدم اونجا زندگی کنم!!!
-سکوت کنم بهتره!
موافقم. عجیب نگران فکتم!
بر می خیزد: چایی می خوری؟
-آره قربون دستت! قبلیه یخ بود نچسبید.
چانه اش را جلو می دهد، چشمانش را نیمه باز و ابروهایش را بالا می برد. اندامش را خمیده و پایین تنه اش را به سمت جلو می دهد و می گوید: می خواستی کمتر حرف بزنی یخ نکنه!
چانه ام را جلو می دهم و می گویم: نکن اونطوری کج می مونی حیثیتت میره ها!
می ایستد و غش غش می خندد. از خنده اش می خندم.
-چی شدی یهو؟ بیا بشین بابا چایی نمی خوام. فک مکتو اونطوری نکن شبیه سحر دختر نازم می شیا!
به سمتم می آید و نصف چای را بندری زنان به زمین می ریزد: بگم امروز چی شد می ترکی از خنده!
بگم خدا چیکارت نکنه اینجور حرف زدنو انداختی تو سرم! امروز تو باشگاه دختره دنبال توپ بدمینتون می گشت عین عقب افتاده ها وایسادم و تا جایی که جا داشت فک مکمو کج کردم ک با تمام هنرم گفتم توپت همونجا زیر پاته.
می خندد! می خندم!
اصن دختره هنگ کرد! الان میگه این مخش عیب داره!
آنقدر می خندم که اشک از چشمانم سرازیر می شود. لحظه ای ساکت می شوم و چهره ای جدی به خود می گیرم.
-راستی! اون قضیه چی شد آبجی؟ خیلی نگرانتم! دیشب تا صبح خوابتو دیدم.
چشمانش پر می شود چانه اش را جلو می دهد و با دهانی کج و کوله می گوید: بیخیال! و پلک هایش را به هم می زند.
بر می خیزم و صدای آهنگ را تا انتها زیاد می کنم. دستانش را می گیرم و با هم شروع به خواندن می کنیم:
باید بگذرم از حسی که دارم
با حس تازت تنهات بذارم
دلتنگیامو یادم نیارم
تنهات بذارم...


پ.ن:
از من که حرف می زنی
انگار
دفترچه خاطراتم
ورق می خورد!!!
****
بهترینم میلادت مبارکم باد!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

15

فرزانه رازي ,"صابرخوشبین صفت" , ناصرباران دوست ,بهروزعامری ,همایون طراح ,شیدا محجوب ,سبحان بامداد ,شهره کبودوندپور ,رضا فرازمند ,م.فرياد ,محمد علی ناصرالملکی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,سارینامعالی ,الف . محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف . محمدی (21/10/1395), ناصرباران دوست (22/10/1395),م.ماندگار (22/10/1395),شهره کبودوندپور (22/10/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (22/10/1395),محمد علی ناصرالملکی (22/10/1395),همایون طراح (22/10/1395),بهروزعامری (22/10/1395),زهرابادره (آنا) (22/10/1395),محمد صفدرپوریان (22/10/1395),حسین شعیبی (22/10/1395),حسین کاظمی فر (24/10/1395),سبحان بامداد (28/10/1395),فرزانه رازي (28/10/1395),سبحان بامداد (29/10/1395),رضا فرازمند (4/11/1395),سارینامعالی (9/11/1395),گلنوش دهقانپور (15/12/1395),"صابرخوشبین صفت" (15/12/1395),همایون به آیین (18/12/1395),

نقطه نظرات

نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 دي 1395 - 09:59

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور عززیزززززممممممممممممممم
مژگان تو اینقد بذله گو و طنازی رو نمی کنی بدجنس؟!!!
:D :D
اولا تولد آبجی بزرگت بر ما هم مبارک باشه
دوما داستانت خیلی دلنشین بود
مخصوصا چسبیدن به شیشه برای شفا گرفتن فرد کناری:)
من دیگه به شیشه توسل نمی کنم !تا صندلی بغل راننده خالی نباشه سوار هیچ تاکسی ای نمی شم!!

خیلی هم عالی
شیرینی و بادکنک یادتون نره
خیلی خوبه که هوای آبجی بزگت رو داری
منم یه ته تغاری دارم که خیلی دوستم داره!
ولی خوب بسیار با هم کل کل می نماییم عینهو آقا و خانم اسمیت! روزی چندبارهم ترور شخصیتی انجام می دیم
از اینجا تولد دی ماهی عزیز رو هم به تبریک می گم و تاکید می کنم الف عزیزم سن فقط یه رقمه!!!
مگه نه؟!;) :D
با آرزوی بهروزی و مهرورزی:x :x :x :x :x




@شهره کبودوندپور توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در چهار شنبه 22 دي 1395 - 13:41

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، خوشحال شدم که دوباره اسمتان را زیر داستانم دیدیم
ممنون که آمدید،
هرچند که دلیل نیامدنتان را گفتید
@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 22 دي 1395 - 14:00

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام عزیز دلم :x
حالتون خوبه بانو :* خیلی خوش اومدید
طناز که نه مژگانم :-/ بعد اینهمه وقت منو نمیشناسید [-(
بانو بیشتر چرت و پرت گوام تا بذله گو!:D
واقعیت من زیاد حرف نمیزنم اکثر اوقات شنونده ام! در صورتی پر حرف میشم که شاد باشم یا بخوام جو رو شاد کنم! وقتایی که ناراحتم میشم مثل برج زهرمار. هرکی منو ببینه میگه یا خدا این باز چشه :D
ولی خوب چه میشه کرد؟!ناراحتیا فراوونه اما نمیشه همیشه برج زهرمار بود.
این آبجی خانوم تنها کسیه که تلخی منم به جون خریده هرچند بیشتر وقتها با هم شاد بودیم .
خوب بانو برسیم به بحث تاکسی! حقیقت منم مثل شماام. گاهی وقتا تاکسی جلو پام وایمیسه میبینم جلو پره و پشت آقا نشسته سریع میدووام اصن واینمیسم یارو بفهمه میخواستم سوار تاکسی بشم.
والا بانو این روزا صندلی کنار راننده هم خطریه
از شوخی بگذریم.
مراقب ته تغاریتون باشید . آدمایی که دوسمون دارن بیشتر باهامون بحث می کنن. خدا براتون حفظش کنه
ممنون بانوی گل که تشریف اوردید سلامت باشید :*
در ضمن بانو در گوشتو بیار! تلگرام بهتون خوش آمد گفتیم جوابی نیومد :-s
خوب دیگه ما رفتیم
دوستون دارم
سبز باشید
@};- @};- @};-


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 دي 1395 - 10:13

نمایش مشخصات م.فرياد سلام بر میم بانوی عزیز@};-
تولد خواهرتون هم مبارک!@};- @};- @};-
سلام برسونین:)
راستی! داستانت خیلی روون و دلچسب بود:) @};- @};- @};-
باغ آرزوهاتون پرميوه @};-


@م.فرياد توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 22 دي 1395 - 10:29

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور اوه مااااای گااااااد
ببینید کی اینجاست ؟!!
شاعر ره گم کرده داستانک؟!!!
سلااااااااااااااااااااااااام علیکم
شما کجا؟! اینجا کجاااااا؟!
چه روز خوبی!!!!
خوش اومدید
اگه می دونستم از جشن تولد خوشتون میاد
هر روز تو داستانک جشن و پارتی به پا می کردیم!

سلام و درود به شما
نگفته بودید که کانال دارید
بی بی سی شعر فارسی;) با مدیریت م. فریاد
لیدیز اند جنتل منز
اینم لینک کانال شعرهای م. فریاد
s://telegram.me/mfaryadzare

M. Faryad
Ideas, emotions, poems & aphorisms of M. Faryad
همگی دعوتید@};-


@م.فرياد توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در چهار شنبه 22 دي 1395 - 13:33

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
رفیق نیمه راه،
به قول خانم شهره کبودوندپور

اوه مااااای گااااااد
ببینید کی اینجاست ؟!!
شاعر ره گم کرده داستانک؟!!!
سلااااااااااااااااااااااااام علیکم
شما کجا؟! اینجا کجاااااا؟!
چه روز خوبی!!!!
خوش اومدید


@م.فرياد توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 22 دي 1395 - 14:52

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام بر فریاد کم پیدااااا :)
آقا فریاد برنامه ی بعدیتون واسه غیب شدن چیه :D
والا به خدا دو روز هستید سه ماه نیستیدx-( چه وضعیتیه؟!x-(
بازم ممنون از حضورتون خیلی خوشحالم که حداقل شمارو زیر داستان خودم میبینم.
جناب فریاد منتظر داستانهاتون هستیم.
ممنون بابت تبریکتون و خوشحالم داستان رو دوست داشتید
آبجی هم سلام میرسونه بهتون.
سبز و شاد و پیدا!!!!
:D @};- @};- @};-


@م.فرياد توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 22 دي 1395 - 14:54

نمایش مشخصات م.ماندگار راستی یادم رفت!
اوه ماه قااااااااد
ببین کی اینجاس


نام: الف . محمدی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 دي 1395 - 11:45

نمایش مشخصات الف . محمدی تو که باشی دنیایم زیباست ...
ای یادگار روزهای دور
ای به جامانده از خاطرات کهنه ی همیشه زنده ام
زیبایم ...
تو که باشی
خیالم راحت است !
صدایت آرامش می بخشد به روحم
تویی که روحم با روحت عجین گشته
در شبهای دلتنگی هایم
تا برایم بگویی
تا بگویم
خواهرم ....
نمی شود مانندت را یافت
خودت میدانی عزیزترینی
دلپاک ترین ... زیباترین ...
اصلن تکه ای از من شده ای
خودت که میدانی
همیشه کنارم بمان تا کامل شوم ...



خواهرکم ...
نازنینم ...
عزیزم ...
باز هم بخند برایم !
همیشه بخند برایم !
ممنون برای همه ی مهربونیات
برای گل وجودت


ممنون که قسمتی از با هم بودنمان را نوشتی :-s ممنون که حیثیت ما را بر باد دادی:-s =))
زیباترین هدیه ی تولدم بود ... خودت ... داستانت ... قلمت :x


از همه ی دوستان گلم ممنون بابت تبریکشون .
دوستت دارم خواهرگلم :x
می دونی که شادیت آرزومه .پس همیشه بخند :x
عزیزم داخل پرانتز با همان فک جلو آمده و دهن کج و کوله =))

:x :* @};- @};-


@الف . محمدی توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 22 دي 1395 - 15:03

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام به آجی خانوم تازه متولد شدم:x :*
تولدت مبارک فدات شم عشقولم :x امیدوارم به هرچی میخوای برسی.
این مدیرو می بینی[-( خیلی وقت نشناسه. افتاد یه روز بعد تولدت :-s
ولی فدای سرت!

خوب اون متن اول رو با من بودی :-/ واقعن:-/ یعنی در این حد؟!!!!!
میدونستی یکی از دلیلای نفس کشیدنمی. میدونم و میدونی همیشه هوامو داشتی و داری. خیلی وقتا دستامو گرفتی. حرفامو شنیدی راهنماییم کردی کلی ازت ممنونم.
امیدوارم سالیان سال سایت بالا سرم باشه هرچی باشه تو حکم مادری به گردنم داری!!!!!در جریانی که خخخخخ
عشق منی
بازم برام بخند
همیشه برام بخند
شادمهرم گوش کن همیشه
دوست دارم زیاد سحر دختر من =))
سبز شاد عاشق :x :* :x :* :x :* :x :* @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 دي 1395 - 13:36

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، تولد خواهرتون مبارک،
داستان زیبا و روان
و ممنون که به من سر می زنید@};- @};- @};- @};- @};- :x


@محمد علی ناصرالملکی توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 22 دي 1395 - 15:08

نمایش مشخصات م.ماندگار درود جناب ناصرالملکی@};-
سپاس از حضورتون.
خواهر سلام میرسونن و تشکر می کنن.:)
ممنون که تشریف آوردید و خوندید خوشحالم دوست داشتید
خواهش می کنم قابلی نداره.
جناب من منتظر داستان تک قسمتی از شما هستم.
سبز شاد
@};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 دي 1395 - 14:59

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام
عرض ارادت و احترام
خلاصه عرض کنم خواهرانه ی زیبا و دلچسبی خواندم . خدا این صمیمیت را از شما نگیره و کل لبخند همیشه روی چک و چانه ها تون پک و پهن باشه در ابعاد 3در4و دلهاتات هم شاد باشه بینهایت الی ماشاالله. خوشحالم که جن زده نشدید هرچند هیچکس باور نمیکنه که یه خانم مجنون باشه دلیلم داره دلیلشم منطقیه چون خانمها اغلب باکم همیشه ی تاریخ به گواه نقاشی های غارکشیده لیلی بوده اند . امید که شما بانو وخواهر جانتان همواره لیلی مجنوناتان بمانید . تولد خواهرتان هم مبارک باشد انشاالله در جشن تولد صدسالگیشان باهم تانگو مشق نمایید .
برقرار باشید
@};- .@};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 22 دي 1395 - 15:13

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر استاد ارجمندم جناب باران دوست @};-
از حضورتان خوشحالم
ممنون که تشریف آوردید و خوندید و خوشحالم به دلتون نشست.
نه استاد ما حواسمون هست مجنون نشیم هر چند دیگه دیره:D
ممنون از دعاهای خیرتون
امیدوارم شما هم شاد سربلند و سلامت باشید و در کنار خانواده در کمال آرامش و نعمت زندگی کنید
سپاس از حضور گرمتون
و سبز باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 دي 1395 - 16:06

نمایش مشخصات م.ماندگار دوستان عزیز
خوشحال میشم به کانال من و آبجی هم سر بزنید @};-

خونین قلم
دلنوشته و داستان
نویسندگان:
مژگان محمدی (م. ماندگار)
اعظم محمدی(الف بانو)

جهت انتقاد و پیشنهاد به آدرس زیر پیام دهید :
@mimmandegaar
s://t.me/khooninghalam

@};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 دي 1395 - 18:24

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

تولد همه ی خانومها آغشته به عطر گل سد برگ


@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 22 دي 1395 - 21:06

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر جناب عامری بزرگوار @};-
خیلی خوشحالم که بعد مدتها بهم سر زدید از حضورتون زیر داستانهام محروم بودم.
خوش تشریف آوردید جناب
سپاس از لطف شما
سبز باشید و سلامت و پایدار

@};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 دي 1395 - 19:30

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم مژگان عزیزم
طنزی زیبا همراه با انتقادی اجتماعی
چقدر عالی موشکافی کردید
عالی بود
و ائلین کار طنز شما واقعا دلچسب بود و قوی خلق کرده بودید از خواندش کلی لذت بردم
تولد بانوی اندیشمندمان هم تبریک
ان شالله صدساله بشوند
تولد دی ماهی های دیگرمان بانو شهره و ....مبارک باشد
امیدوارم شادابی و موفقیت هایتان ببینم
راستی بسیار کار خوب کردید که برایمان داستان نوشتید
سپاسگزارم


@زهرابادره (آنا) توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 22 دي 1395 - 21:15

نمایش مشخصات م.ماندگار درود آنای نازنینم :x
حالتون چطوره خیلی خوش اومدید
شما همیشه لطف دارید اینبار بیشتر
من طنز نویس نیستم بانو اما خیلی دوست داشتم تجربه کنم :D و تجربه کردم خیلی خوشحالم که به دلتون نشست .
عزیز دلید بله من به خیلی چیزا نگاه انتقادی دارم :D
عشقید آنا ممنون که اینجا بودید از تبریکتونم ممنونم
فکر کنم شهره بانو بهمنی هستن:-s تو پروفایلشون دیدم الان :D
تولد همه ی دی ماهی ها مبارک!

سبز باشید و شاد آنام :x :* :x :* @};- @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در پنجشنبه 23 دي 1395 - 09:14

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام مجدد بر عزیز دلم
بله درست فرمودید فراموش کرده بودم که شهره عزیزم با من هم ماهی هستیم .
به حساب بالا رفتن سن بگذارید
امیدوارم شما و تمام دوستان عزیزم و شهره مهربانم را شاداب و مسرور ببینم
سپاس که یاد آوری کردید نازنینم


@زهرابادره (آنا) توسط م.ماندگار Members  ارسال در پنجشنبه 23 دي 1395 - 11:45

نمایش مشخصات م.ماندگار عزیی دلمید آنای گلم
:* :x
منم آرزوی شادابی و سلامتی شما رو دارم :*
@};- @};- @};-


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 دي 1395 - 23:10

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
داستان کوتاه خوبی بود.
موفق باشید


@حسین شعیبی توسط م.ماندگار Members  ارسال در پنجشنبه 23 دي 1395 - 11:48

نمایش مشخصات م.ماندگار درود
سپاس از حضورتان
نظر لطف شماست
سبز باشید :)
@};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 دي 1395 - 22:26

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی دینگ دینگ .. دینگ دینگ
صاب خونه ؟ مزاحم نمیخوای ؟
سلام آبجی جونم :x حالتون چطوره ؟ احوالتون چطوره؟ خوبین یا بهترین ؟
داشتم از این طرفا رد میشدم .. دیدم صدای خنده هاتون میاد .. گفتم بیام یکی دو تا سیب زمینی ازتون قرض بگیرم یه خورده هم فضولی کنم :D :D مدیونی اگه فک کنی صورتم خیس شده از عرق خجالته :"> :">
دیگه چه خبر ؟ کادو تولد نیاوردم گفتم تو زحمت نیفتین
یه وخ دیابت نگیری زبون لال .. این همه شیرینی خوردی ؟ من شیرینی دوست ندرم :( نوش جونتون
رفتی خونه شاباجی گرامی از طرف منم تولدشون رو تبریک بگو .. منم نه این که خجالت میکشماااا نه منظورم اینه که تو خوشمزه تر تبریک میگی :D :D

حالا از این تعارفا گذشته ..بذار بیام داخل ..( در این حد پر رو هستما ) این داستان رو بخونم ببینم چه نگاشته ای در این اوراق بلورین با قلم زرین و مژگان بانویی
آهان خیلی هم خوب ... عالی عالی
ببین x-(
این خط ____ اینم نشون +
از این به بعد باید داستان طنز بنویسی .. تو خط طنز سیر و سلوک کنی .. نه ببخشید تو خط طنز رانندگی کنی
وگرنه من میدونم و پسر عموی آمسترانگ و کره ماه :D :D
عالی بود داستان .. کلی روحیه ام عوض شد با خوندنش .. دمت گرم خداییش .. ای والله
سلامم رو با خجالت ها خوردم .. یه لیوان آب بیار تا خفه نشدم .. تا میای منم تریبونت رو قرض میگیرم :D :D
ســـــــــــــــلام :)
آبجی مهربونم
تولدت مبارک آبجی عزیزم :x
مژگان بی جنبه نشو ..اعظم بانو آبجی مجازیم هست
تولدتون مبارک.. هزار و دویست ساله بشید با یه عالمه لبخند روی لبت و یه دنیا ارزو های براورده شده .. خدا حفظ تون کنه .. سایه تون مستدام ... وجودتون برقرار ... شاد و سلامت و سربلند باشین و بمونین .. ارزو مند ارزو های نیک تون :) @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :* :* :* :*


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 27 دي 1395 - 12:47

نمایش مشخصات م.ماندگار ای جاااااانم :x
ببین کی اینجاس.سلام به روی ماه آبجی نازم :*
بیا آجی بیا تو. جمع خودیه. بیا یه داستانم واسه تو بگم
سیب زمینیم داریم:D
عشقی تو آخه
ممنون که اومدی و خوندی آجی گلم :x خوشحالم دوست داشتی لطف داری
نه گلم من طنر نویس نیستم اینم زد به سرم که بنویسم والا
من کجا و طنز کجا:-/
آجی منی پس آجی آجی هم هستی بی جنبه ام خودتی :D
بازم ممنون که اومدی هر وقت بیای عزیزی :*
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 دي 1395 - 01:11

نمایش مشخصات سبحان بامداد درود بر موندگار

امیدوارم خوب و خوش وسلامت باشین.
خیلی دیر رسیدم همه کیکو خوردن و رفتن

خلاصه که دمتون گرم و دلتون شاد. یه نمره بیست تمام تقدیم به شما بابت طنز

شد كوچه به كوچه جستجو عاشق او

شد با شب و گريه روبرو عاشق او

پايان حكايتم شنيدن دارد

من عاشق او بودم و او عاشق او...

میدونوم این دوبیتیو کلا بی ربطه ولی نمیدونوم چرا انتخابش کردوم شامسکی...

شاد باشین@};- @};- @};-


@سبحان بامداد توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 5 بهمن 1395 - 11:40

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام کاکو @};-
خوش اومدید
پوزش بابت تاخیر در پاسخگویی:D
ممنون کاکو که اومدید و خوندید مرسی واسه نمرتون
کیک براتون نگه داشتم آدرس بدید پست کنم :D
ممنون بابت شعر زیباتون که شامسکی انتخاب شد
سبز شاد پیروز
@};- @};- @};-


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 دي 1395 - 01:12

نمایش مشخصات سبحان بامداد بازم طنز بنویسین راستی. لااقل باز نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد ...سایت داستانک هم ایشالله جوان خواهد شد


@سبحان بامداد توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 5 بهمن 1395 - 11:42

نمایش مشخصات م.ماندگار هرچند طنز نویس نیستم اما رو پیشنهادتون فکر میکنم
به امید اون روز خدا از دهنت بشنوه کاکو @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.