شبیخون

روزهای آخر عمرش، موهایش را همچون "شب" سیاه نمود و به لبانش رنگی چون "خون" بخشید.

به گمانم عشق به قلب مادر بزرگ "شبیخون" زده بود!




پ.ن: درود برتمام دوستان داستانکی
به یادتان هستم!!!
ارادتمند.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 7 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

12

سبحان بامداد ,علی غفاری دوست (مارتین) ,فرزانه رازي ,ترنم سرخسی , ناصرباران دوست ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,نرجس علیرضایی سروستانی ,الف . محمدی ,زهرابادره (آنا) ,ف. سکوت ,شهره کبودوندپور ,همایون طراح ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف . محمدی (23/9/1395),م.ماندگار (24/9/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (24/9/1395),شهره کبودوندپور (24/9/1395),همایون طراح (24/9/1395),محمدحسین عظیمی (24/9/1395),فرزانه رازي (24/9/1395),حسین شعیبی (24/9/1395),سارینامعالی (24/9/1395), ناصرباران دوست (24/9/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (25/9/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (27/9/1395),سبحان بامداد (27/9/1395),زهرابادره (آنا) (12/10/1395),محمدباقر هاشمی (13/10/1395),سبحان بامداد (16/10/1395),سبحان بامداد (16/10/1395),همایون به آیین (18/12/1395),

نقطه نظرات

نام: الف . محمدی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 23 آذر 1395 - 20:20

نمایش مشخصات الف . محمدی عاشق شو بانو!
عاشق آنکه لمس دستانش پاهایت را از زمین می کند
عاشق آنکه از نگاهش دلت بلرزد نه تنت...
عاشق آنکه روحت را نوازش کند ...
عاشق باش و عاشق بمان
آنکس که باتو صادق است
آنکه کنارش حس زن بودن میکنی
پر میکشی در هوای با او بودن
و مشامت را پر می کنی از عطر حضور او
عاشق شو بانو!!!
رها شو از بند دست و پا گیر دنیا!!!
پرواز کن
دوست بدار
عشق بورز
جایی باش که آرامی
آرامشت آرامش من است
فقط بگذار رقص پرواز تو را با بالهای رنگینت در آسمان عشق به تماشا بنشینم...

#ماندگار


سلام خواهر عزیزم:x

خوبی می دونم . خوشحالم که می نویسی .

داستانتو دوست داشتم . کوتاه ولی عمیق و پرحرف ...

عشق واقعا شبیخونه ... نه موقعیت سرش میشه نه سن و سال و نه منطق ... تا بوده همین بوده... اصلن مگه میشه بدون عشق زنده بود ؟!:-/

می دونی که شادیت آرزومه .

راستی منتظر داستانهای دیگه ت هستم =))

شاد باشی گلکم .:x :* @};-


@الف . محمدی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 24 آذر 1395 - 09:23

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور @};- @};- @};- :x :x :x


@شهره کبودوندپور توسط الف . محمدی Members  ارسال در چهار شنبه 24 آذر 1395 - 21:08

نمایش مشخصات الف . محمدی عزیزمی دوست خوبم :x :x :x :x :* @};-


@الف . محمدی توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 24 آذر 1395 - 20:41

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام به بهترین خواهر دنیا
میدونم که خوبی عزیزم
عشق... عشق... عشق...
خیلی قشنگه
تو بدترین موقعیت هم قشنگه
انقدر قشنگ میشینه تو زندگیت که غماتو یادت میره
چقدر قشنگه که شبها با لبخند بخوابی و صبح با امید از خواب بیدار بشی.
عاشق باش بانو
عاشق بودنت آرزومه
چون میدونم عاشقا حالشون خوبه.
دوست دارم فراوون
حتمن منتظر داستان بعدیم بمون
پایدار شاد سبز باش همیشگیم
:x :x :x :* :* :* @};- @};- @};-

این همه آشوب و بلوا را تو برپا می کنی
درد قلبم را به بی دردی تو معنا می کنی
من در این جا مانده ام آرام جان من شوی
تو زمن میگردی و چشمم چو دریا می کنی



#الف بانو



نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 آذر 1395 - 09:42

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور درود بر تو عسل بانو:x
چه کوتاه ! چه پرحرف! چقدر زیبا و زنانه =((
خوشحالم که هستی
منم به یادتون هستم
:* :x

بین خودمان باشد
من یک زن نیستم
من ، سه زنم !! .


یکیشان شش ساله است
پرشر و شور و سرخوش و بازیگوش
دلش دویدن میخواهد
اعتراف کردن به عشق ...
تاب خوردن
بلند خندیدن
لی لی و آبنبات !!

.

یکیشان سی و اندی ساله
باوقار
آرام و متین
همسر و مادر و کدبانو
دلش عشق میخواهد و
پنهان کردن اشک و احساس
دلش نیاز میخواهد
شعر و
شمعدانی ...
و پشیمانی از اعتراف ها ...


و آن یکیشان شصت و پنج ساله است
تنها
دلمرده و بی حوصله
دلش رفتن میخواهد و
پنهان شدن و
تمام شدن ...
رفتن و
رفتن !
. .
. .

از من اگر می پرسی
هر سه را دوست دارم .

زیرا این منم
سه زن
در
یک زن !!!
*****
و این را بدان
دلیل تنفر زنها از گفتن سن همین است :
آنها فقط سنشان زیاد می شود
بی آنکه خودشان پیری را درک کنند
در آنها همیشه همان دختر ۱۴ساله زنده می ماند

@};- @};- @};- :x @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 24 آذر 1395 - 22:04

نمایش مشخصات م.ماندگار درود شهره بانوی نازنینم
خیلی خوشحالم که دوست داشتید
امیدوارم حالتون خوب و دلتون خندون باشه
سپاس از حضور گرم و متن زیبات نازنین
:x :*
سبز شاد عاشق باشی بانو
:x :* :x :* @};- @};- @};-


دیشب بی وقفه بیدار بودم
و مغزم به مرز جنون رسیده بود
به گمانم تو بیتابم شده بودی !!!
به گمانم همان شد که گفته بودم
در انتهای این راه لعنتی و غم انگیز یک بار هوایم به سرت زد
و یک شب بی وقفه چون باران برای داشتنم باریدی
و از پنجره در چشمان این شهر لعنتی نگاه می کردی و می گفتی: کجاست؟!
و من تمام اینها را از تب شبانه ی تن سنگی ات فهمیدم
همان تنی که سال هاست به دور از تو با آن روزگار سر می کنم!

#ماندگار


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 آذر 1395 - 10:16

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی پ.ن : ما بیشتر تر :)

سلام سلام سلام سلام :) همگی سلام :) همگی سلام
ای زندگی سلام .. ای زندگی سلام
ای عزیزای دلم یه روزی
ایوون از پرستوها پر میشه باز
ای عزیزای دلم یه روزی
سبزه رو باغچه ها چادر میشه باز
ای عزیزای دلم دوباره
غصه ها از دلامون رونده میشن
ای عزیزای دلم یه روزی
غزلای مهربون خونده میشن
سلام سلام، سلام سلام :) همگی سلام :) همگی سلام
ای زندگی سلام .. ای زندگی سلام :)
روز نو مبارکه روزی نو خونه ی نو مبارکه
عشقمون مبارکه مستی و میخونه ی نو مبارکه
روز میره هفته میاد.. هفته میره ماه میاد
با زمونه ساختیم و زمونه با ما راه میاد

اگه با زمونه بسازی زمونه باهات راه میاد :D :D

ســـــــــــلام
به مژگان بانوی نازنینم .. آبجی مهربونم :x
میگما بین خودمون بمونه.. مادر بزرگ داستان .. خودش رو به همه مدل جنگ آفزار مجهز کرده بودا :D :D موی سیاه، لبان سرخ... وای وای وای ... وای وای وای
از من میشنوید شبیخونی در کار نبوده .. این مادر بزرگا سرشون بد جوری توی حساب وکتاب روزگار هس :D :D
یه پیش نهاده بدم برای خالی نبودن عریضه :"> به نظرم اگه به جای کلمه ( به گمانم ) کلمه (شاید) نوشته بودی، خوب میشد .. کلمه ی( به گمانم) اینطوری هست ک راوی، نظرش رو به خواننده میگه .. ولی کلمه ی (شاید) خواننده هم درگیر نظر دادن و فکر کردن میشه :)
و دیگه اینکه .. از ایراد های بنی اسرائیلی ک بگذریم . یه چیزی میخوام بگم نوک زبونمه هاااا ... چن دقه صبر کن
آهان ..میخواستم بگم .. خیلی خیلی دوستت دارم آبجی :x :* :x :*
@};- @};- @};- @};- :x :* :)

دم قلمت همیشه گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 24 آذر 1395 - 22:10

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام به عزیز دلم آبجی گلم :x
خوش اومدی
خوشحالم از دیدن روی ماهت
این مادربزرگ قصه ی ما هیچیش نبود فقط عاشق بود :)
عشقم همه کار می کنه با آدم بد و خوب
آبجی می گما به گمانم بیشتر تو داستان خوابیده :-/ به نظر من البته. دقیقن خواستم بگم به نظر من عاشق مادر بزرگ هم عاشق بوده :)
عزیز دلی
ممنون از حضور گرم و نقد خوبت گلم

عروسک گردان خوبی هستی
خوب می رقصانی ام
خوب می چرخانی ام
خوب می خندند به حرکات دست تو
که بند بند وجودم را به لرزه می اندازی!
نازنین در این بازی و طنازی دل انگیزت و میان قهقهه های مستانه ات
لحظه ای هم انتهای قصه ی "پینوکیو" را به خاطر آور...

#ماندگار

:x :* :x :* :x @};- @};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 آذر 1395 - 19:28

نمایش مشخصات فرزانه رازي سلام مژی . خوبی میدونم .
من داستانتو ... حقیقتا میگم ... خیلی دوست داشتم ...
دمت گرم که می نویسی و اینقد خوب مینویسی ...
عاشق باشی عزیزم .
با احترام ، از نجمه بانو زارع :

یک درختِ پیرم و سهم تبرها می‌شوم
مرده‌ام، دارم خوراکِ جانورها می‌شوم

بی‌خیال از رنجِ فریادم ترد‌ّد می‌کنند
باعث لبخندِ تلخِ رهگذرها می‌شوم

با زبان لالِ خود حس می‌کنم این روزها
هم‌نشین و هم‌کلام ِ ‌کور و کرها می‌شوم

هیچ‌کس دیگر کنارم نیست، می‌ترسم از این
این‌که دارم مثل مفقود الاثرها می‌شوم

عاقبت یک روز با طرزِ عجیب و تازه‌ای
می‌کُشم خود را و سرفصلِ خبرها می‌شوم!
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در چهار شنبه 24 آذر 1395 - 22:16

نمایش مشخصات ناصرباران دوست خدا رحمتش کنه دایی جان
نجمه را عرض می کنم


@ ناصرباران دوست توسط فرزانه رازي Members  ارسال در چهار شنبه 24 آذر 1395 - 22:31

نمایش مشخصات فرزانه رازي :( متاسفانه راهی جز طلب رحمت نیست .
مرحومش رو عمدا نمی نویسم ! آخه ، یادش هنوز بین شعر دوست ها زنده س ... @};-


@فرزانه رازي توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 24 آذر 1395 - 22:21

نمایش مشخصات م.ماندگار
سلام به فرزونه ی نازم :x
خوش اومدی خانوم
حقیقتن می گم خیلی خوشحالم که دوست داشتی گلم
عاشقی دیگه :)
عاشق بمون گلم :x
ممنون از حضورت و شعر زیبات عزیزم
سبز شاد عاشق :x :* :x :* :x @};- @};- @};-

کاش "من" یک لشکر بودم
آنگاه فرمان "پیش مرگی" برای تو را صادر می کردم
و صد باره و هزار باره پیش چشمانت جان می دادم
تنها برای آنکه تو پیروز میدان باشی
حتی به قیمت جان دادن "من" ها...!

#ماندگار


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 آذر 1395 - 20:34

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
داستان کوتاه بسیار زیبا بود.
موفق باشید


@حسین شعیبی توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 24 آذر 1395 - 22:28

نمایش مشخصات م.ماندگار درود جناب شعیبی ارجمند
خوش آمدید
خوشحالم که دوست داشتید لطف دارید
سپاس از حضور و نظرتون
سبز باشید
@};- @};- @};-


تو که رفتی آسمان خدا هم یخ بست!
زمستان، پاییز زیبایمان را پوشاند...
برف ها بارید
سرما بر زمین چیره شد
همه از زمستان وقت ناشناس نالیدند
و من از یخبندان قلب تو!!!

#ماندگار




نام: سارینامعالی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 آذر 1395 - 22:07

نمایش مشخصات سارینامعالی :x


بسیار زیبا...


سربلند باشی ماندگار عزیز@};-


@سارینامعالی توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 24 آذر 1395 - 22:59

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود سارینای عزیزم:x
خوشحالم که دوست داشتی
فکر میکنم اولین باره مهر تایید به داستانم میزنی ;)
عزیزمی
ممنون از حضورت گلم.
سبز شاد عاشق :x :* :x :* @};- @};- @};- @};-
این باد پاییزی
برگ برگ وجودم را از جا کنده است!
کاش
صدای خش خش شکستنم را
جز با قدم های تو نشنوم...
#ماندگار


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 آذر 1395 - 22:24

نمایش مشخصات ناصرباران دوست پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
وان راز که در دل بنهفتم به درافتاد

از راه نظر مرغ دلم گشت هواگیر
ای دیده نگه کن که به دام که درافتاد

دردا که از آن آهوی مشکین سیه چشم
چون نافه بسی خون دلم در جگر افتاد

از رهگذر خاک سر کوی شما بود
هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد

"مژگان" تو تا تیغ جهانگیر برآورد
بس کشته دل زنده که بر یک دگر افتاد

بس تجربه کردیم در این دیر مکافات
با دردکشان هر که درافتاد برافتاد

گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد
با طینت اصلی چه کند بدگهر افتاد

حافظ که سر زلف بتان دست کشش بود
بس طرفه حریفیست کش اکنون به سر افتاد

سرکار خانم ماندگار درود و عرض ادب و احترام

خواستم مطلبی درخور داستان زیباتون بنویسم حافظ اومد گفت من که قبلن نوشته ام تو دیگه خاموش باش منم اطاعت امر کردم و ساکت شدم حافظ حرفاشو بزنه . فقط نمیدونم از کجا اسمتونو فهمیده ؟!
منم فقط میگم تا باشه از این شبیخونا باشه اما شبی خون یا شبیه خون نباشه !
پاینده باشید و سلامت و سعادتمند
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 24 آذر 1395 - 23:05

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود استاد ارجمندم جناب باران دوست
از حضورتان خوشحالم
شعر زیبا و به جایی بود :)
اسمم رو:-/ نمیدونم فهمیده دیگه :-/
خوشحالم که داستان رو دوست داشتید
سپاس از حضور و نظرتون
سبز باشید و پایدار
@};- @};- @};-

از بلندای دلتنگی سقوط می کنم
و معلق می مانم میان ذرات نبودنت!
به گمانم جاذبه ی زمین شایعه است
نه تو بازگشتی
نه من از این حجم بی حجم بی کسی رها شده ام...

#ماندگار


نام: ترنم سرخسی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 آذر 1395 - 23:20

سلام وعرض ادب خدمت شما هنرمند گرامی
ایجاز عشق را در داستان بلند زندگی ،به زیبایی در داستانک حک کردید.
لذت بردم
پایدار وبرقرار باشید


@ترنم سرخسی توسط م.ماندگار Members  ارسال در پنجشنبه 25 آذر 1395 - 11:09

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بانو
خوش آمدید
سپاس که آمدید و خواندید و خوشحالم دوست داشتید
سبز باشید @};- @};- @};-

یادت شب و روز با من است
اما هوا که تاریک می شود بغض هایم نمایان می شوند
دلتنگی هایم دست به کمر روبرویم می ایستند تا مرا بارانی کنند!
ای دور از من...
روشن کردن شمع ها و فانوس ها این تاریکی ها را فراری نمی دهد
هر شب همین ساعت خداوند تمامی شمع ها را فوت می کند
و من در تاریکی مطلق می نشینم و به تو می اندیشم
گاه چشمان من
و گاه آسمان
می بارد!
به گمانم خدا هم همچون من از تاریکی می هراسد...

#ماندگار


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 25 آذر 1395 - 05:52

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
احوال شما؟ دلم برایتان تنگ شده بود. :x
داستان کوتاه قشنگ و قابل تاملی بود.


@ف. سکوت توسط م.ماندگار Members  ارسال در پنجشنبه 25 آذر 1395 - 11:14

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود بانو سکوت عزیز:x
خدارو شکر خوبم امیدوارم شماهم خوب و خوش و سلامت باشید :*
مطمئن باشید دل به دل راه داره منم دلتنگ شما بودم
خیلی خوشحالم که اومدید و خوندید و داستان رو دوست داشتید
ممنون از حضور سبزت بانوی نازنین
سبز باشید :x :* :x :* @};- @};- @};-

دلم تنگ است برایت
آنقدر که اگر ببینمت
به اندازه ی تمام عمر
تو را در آغوش خواهم گرفت!!!

#ماندگار


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در شنبه 27 آذر 1395 - 07:09

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود

عشق در زير پوست چروكيده هم جوانه مي زند ...

از اين كه مي نويسيد خوشحالم .

آفتابي باشيد


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط م.ماندگار Members  ارسال در شنبه 27 آذر 1395 - 19:23

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر مارتین
از حضورتان خوشحالم
سبز باشید و سبز بمانید

قلمم برای نوشتن نامت بی تابی می کند
اما یاد گرفته خودش را سرکوب کند
یاد گرفته که چگونه احساسش را مهار کند
تنها خط خطی میکند صفحه ی سپید وجودش را
و لحظه به لحظه کوچکتر می شود
همچون من...!

#ماندگار

@};- @};- @};-


نام: سبحان بامداد   ارسال در شنبه 27 آذر 1395 - 20:21

سلام و درود بر خانم ماندگار

هجر تو نصیبم ای دل افروز مباد
بر جان من این آتش جانسوز مباد
آن روز که من پیش توام شب نشود
وان شب که تو در پیش منی روز مباد

خداوند روحشون رو شاد کنه و مورد آمرزش قرار دهد مادربزرگو رو.

خیلی دمتون گرم. دیر اومدم خلاصه ببخشید.

شاد و سلامت و موفق باشید


@سبحان بامداد توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 13 دي 1395 - 15:05

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام کاکو
دیر و زودش فرقی نمی کنه ممنون که اومدید @};-
سپاس از شعرتون و پیامتون

خدا همه ی رفتگان رو بیامرزه

سبز باشید
من می دانم همه ی مصیبت ها زیر سر این لعنتی هاست!
ساختمان های بد قواره ی شهر!
بلند که باشند آسمان خراش خواهند شد
کوتاه که باشند فرو می ریزند
در این شهر که باشی
دارا باشی داراتر خواهی شد
و اگر ندار باشی هر روز گرفتار بلایی!
سیر که باشی پروار خواهی شد
گرسنه که باشی پوست و استخوان!
می دانی که؟
ظالم ها ظالم تر
و مظلوم ها مظلوم تر از دیروزند
کاش می شد
تمام ساختمان های این شهر را کوبید
و از نو
با قد یکسان
با آجرهای یکرنگ
و با عدالت ساخت...

#ماندگار


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 دي 1395 - 13:55

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم ماندگار عزیز
چقدر زیبا قصه عشق مادر بزرگ را متصور شده ای
عشق قلب ها را احیا می کند
هیچ قلبی بی عشق نباشد
عاااااالی بود
سپاس از لطف و ملاحت قلم تان نازنین


@زهرابادره (آنا) توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 13 دي 1395 - 15:09

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام آنای نازنینم :x
آنام کم پیدایید دل تنگتونم :*
خیلی لطف کردید خوشحالم دوست داشتید
عزیز دل منید
سبز شاد عاشق آنام :x :* :x :* :x @};- @};- @};- @};- @};-
به من بگو
این زن کیست که به جای من راه می رود
نفس می کشد
می خندد
می گرید
عاشق می شود!
به من بگو
این کیست که همنام من است
این کیست که چشمانش چون من همیشه نگران است

بگو چه کردی با من
که با خودم اینچنین غریبه ام؟!

#ماندگار



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.