تندیس قلبی که شکست...!


نمی دانم چه ساعتی بود به خانه بازگشتی اما می دانم سر درد عجیبی داشتم. پیش از آنکه بیایی چکش را از جعبه ی ابزار بیرون کشیدم و چندین بار به سرم کوبیدم بلکه این نبض بی وقفه اش بایستد.
نمی دانم چه ساعتی بازگشتی اما می دانم خیلی دیر آمدی! پیش از آنکه بیایی با تمام چاقوهای خانه خطی روی ران پایم کشیدم تا حواسم پرت شود و این نبض بی وقفه ی سرم قطع شود.
نمی دانم چه ساعتی، اما آمدی!
کلید را در قفل چرخاندی و من چون عاشقی بی تاب از جا پریدم. بی توجه به من در یخچال را باز کردی و مثل همیشه شیشه ی آب را برداشتی و سرکشیدی.
نمی دانم هنوز سرم درد می کرد یا نه! نمی دانم ساعت چند بود. عرق از سر و رویم می ریخت و تنها به این می اندیشیدم چگونه تو را به قتل برسانم.
از جا برخاستم برایت غذا آوردم. می دانستم گرسنه ای. تو فریاد زدی: سیرم!
و بوی گند الکل نبض سرم را بیشتر کرد. من نیز سیر بودم.
پیش از آنکه بیایی خون خود را نوشیدم!
می خواستم تو را به قتل برسانم اما چگونه؟!
شروع به فریاد کردی و پیش از من جانم را گرفتی. هر کلمه ات همچون پتکی بر سرم می کوبید. بوی گند دهانت نبض سرم را بیشتر کرد.
کناری نشستم و سرم را میان دو دستم گرفتم و گریستم. باید می رفتم!
برخاستم و تو مرا به کناری هل دادی.
نمی دانم از جانم چه می خواستی دستانت را دورم حلقه کردی و من تنها صدای جیغ های خودم را می شنیدم.
خودم را خیس کردم و تو قدم هایت را به سمت عقب برداشتی.
هراسان به زیر دوش آب سرد خزیدم!
نمی دانم چرا؟! اما چشمانم درد می کرد، آنقدر عمیق که چندین بار با مشت به آنها کوبیدم.
باید تو را به قتل می رساندم. تصمیم گرفتم نیمه شب که تو در خوابی کار را یکسره کنم.
چشمانم می سوخت اما بیدار ماندم تا بخوابی. از جا برخاستم چاقویی که از همه تیز تر بود را برداشتم. سینه ام را شکافتم و قلبم را بیرون کشیدم. نبض بی وقفه اش دیوانه ام کرده بود. اما باید تو را به قتل می رساندم. تکانت دادم و بیدار شدی. از سایه ای که بالای سرت بود به وحشت افتادی.
قلبم را در دستم گرفتم و مقابل چشمانت همچون تندیسی بالا بردمش!
نگاهت خیره مانده بود و نفس نفس می زدی!
اما من گریه می کردم.
چاقو را درون قلبم فرو بردم و تو چون جسمی بی جان بر جایت افتادی!
نمی دانم ساعت چند بود
اما باید می رفتم...


پ.ن :برای بازگشت دوباره ی فریاد!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

17

م.فرياد ,آزاده اسلامی ,شیدا محجوب ,شيدا سهرابى , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,تینا قدسی ,عباس پیرمرادی ,زهرابادره (آنا) ,الف.اندیشه ,زهرا بانو ,فرزانه بارانی ,"صابرخوشبین صفت" ,ف. سکوت ,شهره کبودوندپور ,فرزانه رازي ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ف. سکوت (28/5/1395),الف.اندیشه (28/5/1395),مهدی دارویی (28/5/1395),فرزانه بارانی (28/5/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (28/5/1395),م.ماندگار (28/5/1395),تینا قدسی (28/5/1395),"صابرخوشبین صفت" (28/5/1395),زهرابادره (آنا) (28/5/1395), ناصرباران دوست (28/5/1395),فرزانه رازي (28/5/1395),م.ماندگار (28/5/1395),عباس پیرمرادی (28/5/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (29/5/1395),داوود فرخ زاديان (29/5/1395),زهرا بانو (29/5/1395),شیدا محجوب (29/5/1395),همایون به آیین (30/5/1395),شهره کبودوندپور (30/5/1395),فرزانه بارانی (30/5/1395),شيدا سهرابى (31/5/1395),آزاده اسلامی (3/6/1395),همایون به آیین (3/2/1396),م.ماندگار (23/5/1396),

نقطه نظرات

نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 28 مرداد 1395 - 12:58

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام آبجی گلم :x

بر می گردم :*


@الف.اندیشه توسط الف.اندیشه Members  ارسال در پنجشنبه 28 مرداد 1395 - 14:22

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام آبجی عزیزم:x :*

خوبم می دونی .خوبی می دونم .

خوشحالم که بعد از مدتها ما رو مهمون یه داستان قشنگ با تصویر سازی بدیع و جذاب کردی .

داستانتو دوست داشتم . بیشتر برامون بنویس .

می دونی که شادیت آرزومه .

شاد و پیروز باشی عزیزم:x :* @};-


بہ دلتنڪَي هایم دست نزڹ

مي شڪند بغضــم یڪ وقت

آنڪَاه غرق مي شوے

در سیلابـــــ اشڪهایي ڪہ

بهانه ے روانہ دلتنڪَي توست...


@الف.اندیشه توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 29 مرداد 1395 - 15:43

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام آبجی خانومم
حالت که خوبه ؟خوب باش همیشه
کلی ازت ممنونم که همیشه هستی و میای و میخونی و تشویق میکنی عزیز دل خواهر:x :x
کلی تا از بودنت خوشحالم
مرسی که اومدی و خوندی هرچند همیشه اولین نفری که نوشته هامو میخونی :D
دوست دارم زیاد زیاد زیاد

من "موجی" جنگ سرنوشتم!
"ترکش" های گذشته در تنم جا خوش کرده!
تو با صبوری، این از جنگ برگشته ی "جانباز" را
تیمار کن...

#ماندگار

سبز باشی آبجی گلم :x @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط م.فرياد Members  ارسال در جمعه 29 مرداد 1395 - 21:14

نمایش مشخصات م.فرياد با سلامی دوباره به میم بانوی عزیز@};-
شعر زیباتو خوندم. دیدم بی انصافیه تشکر نکنم
وقتی می بینم کسی چنین شعر از دل برخاسته ای میگه با خودم میگم بدون شک مرزهای جنون رو پشت سرگذاشته. آخه میگن برای شاعر شدن باید عاشقی و دیوانگی رو پشت سر بذاری... انگار تو پشت سر گذاشتی... تبریک میگم@};-


@م.فرياد توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 29 مرداد 1395 - 23:17

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر شما جناب فریاد
سپاس از لطفتون
شرمنده می فرمایید
جناب من مدتهاست مرزهای جنون رو شکستم

صورتم که در نبودت لاغر و استخوانی شد فهمیدم زیبا نیستم
وقتی می دیدم روز به روز استخوان های تنم از لباس هایم خود نمایی می کنند
موهای بلوندم را که مدتها رنگشان نکرده بودم تا نیمه خرمایی شده بود
وقتی دیدم تار های سپید زینتشان دادند فهمیدم زیبا نیستم!
می دانی؟
در دنیای رنگ ها و زیبایی ها غرقم کردی
اینک که نیستی
اینک که رفتی
من ماندم و مشتی استخوان
سرم پر از فکر توست
سری که موهایش سوخته و در هم گره خورده!
آنقدر زبرند گه دیگر حوصله شان را ندارم
تنها با یک بند سیاه موهای چند رنگم را بالای سرم جمع می کنم
می دانی؟
گاه دلم تنگ می شود برای موهای خرماییم
موهای نرم و پنبه ایم...
سطل های رنگ را یکی پس از دیگری بر دیواره ی دلم پاشیدی!
بیزارم از هر چه رنگ است
باید برخیزم
تو چشمانت را ببند!
من ماندم
آینه
قیچی
و مشتی تار موی رنگی...

#ماندگار

@};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 28 مرداد 1395 - 17:11

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــلام
به مژگان بانوی عزیز و نازنینم

یا خدا .. چه جنایت ها .. چه کار به اون قلبه داشت خب ... هر وقت شخصیت هات خواستن دست به چاقو بشن ..بگو خودم هفت تیر بهشون بدم .. یه تیر میزنن و خلاص دیگه ..
این همه صحنه های خشونت بار نمیگی بچه از این طرفا رد میشه مترسه ؟
اصلا ناجور بد فرم بود شخصیت داستان ... مشت میزنه تو چشمش .. چاقو کشید روی پاش ... با چکش کوبید تو سرش ..خون هم ک خورده بود .. بد بخت فقط یه کوچولو دیر اومده بوده ..خخخ
عجب تصویر سازی داشت داستان .. اگه فیلم ترسناک قرار بود بسازن .. این قسمتش میشد سکانس تماشایی
نوع روایتش رو دوست داشتم ... مخصوصا با کلمه ی نمیدانمی ک شروعش کرده بود و تکرار شد
این کاغذی رو ک روش داستان نوشتی توی یه کمد مخفیش کن .. سه تا قفل بزن پشتش .. اینقدر واقعی نوشتی میترسم شب راه بیفته این طرف و اون طرف تیزی روی همه بکشه .. پناه بر خدا ..
شخصیت پردازی خوبی داشت و پایان بندی عجیب و غافلگیر کننده
کلا خیلی خوب بود .. از خوبم اون ور تر .. عالی بود .. از عالی هم اون ور تر
دیگه اینکه .. نوک مدادت تیز.. دم قلمت جیز
چه خوبه ک هستی ... خوشحالم از بودن و دیدنت .. عزیزمی

دم قلمت همیشه خدا گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 29 مرداد 1395 - 15:51

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام به آبجی نرجس گلم :x
آبجی ماهم چطوره؟احوالاتش خوبه؟
شما خیلی مهربونی که میای میخونی و اینجوری کامنت خوشگل میذاری
خوب بریم سراغ داستان:-s
میدونی شخصیت داستان روانی گریش به خودم رفته :D
مثل خودم روانپریشه
والا بوخودا.
آره آبجی اینجور صحنه ها خیلی ترسناکه =((
خدا نصیب نکنه.
آبجی پاره پورش کردم خیلی سرکش شده بود میخواست با تیزیش بیاد منو بترسونه :-s
کلی تا دوست دارم. ممنونم که همیشه میای و میخونی :x

چشمانم را می بندم تا احساس کنم این هوای خنک را...
هوای دوست داشتنی با تو بودن را
بگذار طوفان نگاهت بر صورتم سیلی بکوبد
بگذار گردباد لبخندت بلرزاند برگ و ریشه ام را
بگذار حال که هستی
وجود نابت
به چالش بکشد مرا
من هوای بی طوفان را نمی خواهم...!

#ماندگار

سبر باشی عزیزم:x @};- @};- @};- @};-


نام: صابرخوشبین صفت   ارسال در پنجشنبه 28 مرداد 1395 - 18:10

سلام
درودها بر شما .
داستان زیبایی بود و روایت خوبی داشت ولی به نوعی تکرار و کپی داستانهای صادق هدایت و ادگار آلن پو آمریکایی است .
در کل من به فضای داستانی و نوشته های شما خوشم می آید ولی بنظرم باید به دنبال کشفهای جدید باشی .

سبز باشید .

@};- @};-


@صابرخوشبین صفت توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 12:13

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر شما جناب خوشبین صفت
خیلی خوش اومدید
شرمندتون شدم حقیقتش نظرتون رفته بود توی منتظر تاییدی ها و منم اونهارو چک نکرده بودم
معذرت می خوام ازتون.
کلی ممنونم که تشریف اوردید و خوندید و نظر دادید
سپاس از شما
حتمن به دنبال کشف های تازه خواهم رفت

این که روبرویت ایستاده من نیستم!
این تنها نقابیست خندان
بر چهره ی غمگین من ...!

#ماندگار

سبز باشید @};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 28 مرداد 1395 - 18:55

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر مژگان دختر عزیزم
مثل همیشه عالی بود و با اینکه خشن بود ولی صحنه سازی ها و توصیفات چشمگیر و تداعیی کننده پیرامون یود
بعد از مدت ها داستان عالی از شما خواندم
باز هم منتظر خواهم بود
موفقیت روزافزون شما آرزوی من است


@زهرابادره (آنا) توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 29 مرداد 1395 - 15:55

نمایش مشخصات م.ماندگار درود آنا بانوی نازنینم
همراه همیشگی و مهربون :x
کلی ازتون ممنونم که تشریف اوردید و خوندید و خوشحالم دوست داشتید:*

چشمان بی فروغ مرا
تصویر زیبای تو
روشنایی بخشید ...!

#ماندگار

سبز باشید آنا جان :x
@};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 28 مرداد 1395 - 18:59

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم ماندگار گرامی
درود بر شما عرض ادب و احترام
تندیس قلبی که شکست را خواندم . در ادامه ی شعر ها و داستانهای کوتاهی که این روزها در کانال وزین خونین قلم از شما خوانده ام . این داستان هم خوب بود . هرچند مثل همیشه خاکستری مایل به سیاه .
کسی رفته است . کسی که جایش خالی است و قرار است بیاید و راوی می خواهد اورا بکشد .چرا؟!!!
شاید آنکه رفته خود عشق بوده و شاید راوی از عشق خسته است که حالا تنها راه کشتن او این است که قلب خودش را با چاقو پاره کند ؟. نماد زیبایی از این که بگوییم "مثه مردن میمونه دل بریدن " و لی لازم است و ضروری .

علی رغم همه ی زیبایی های داستان و همه ی محاسنش اما عرض می کنم که اصلن برای یک خانم جوان خوب نیست که اینهمه غمناک و خاکستری بنویسد .
حتی اگر تمام درهای دنیا بسته باشد! شما شور جوانی را در پهنه ای سرتاسر نور و رنگ مقابل دیگان ما ترسیم بفرمایید بهتر نیست؟
پیشکش قلم هنرمندتان
@};- @};- @};- @};- @};- @};-

پاینده باشید


@ ناصرباران دوست توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 29 مرداد 1395 - 16:03

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر استاد بزرگوارم جناب باران دوست ارجمند @};-
حالتون که خوبه:)
من کلی شرمندتون شدم که انقدر قلمم سیاهه نمیدونم چیکارش کنم :-s
:-s :-s :-s
کلی خوشحالم که در کانال خونین قلم هستید و نوشته های ناچیزم رو میخونید :) کلی لطف دارید
و در آخر به داستان لطف داشتید استاد اما میدونم نپسندیدید
من همینجا اعلام میکنم داستان بعدیم کمی از سیاهی مطلق دوره :D
امیدوارم داستان بعد رو دوست داشته باشید که شرمندتون نشم
و در آخر سپاس که آمدید و خواندید @};-

دوست داشتم قهرمان شوم
اما آنقدر در مسیر پر پیچ و خم زندگی دویدم
که چند قدمی خوشبختی
نفس کم آوردم!!!

#ماندگار

سبز باشید
@};- @};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 28 مرداد 1395 - 21:51

نمایش مشخصات فرزانه رازي آی قز أل ساخلا بازار ایچی دی ! :)

مُجگون سلام . خوبی میدونم .
داستانت شکلش جدید بود ... باحال هم بود . اما خیلی تاریک بود ... دختر چلچراغ نخواستیم ، اما تو فضای داستانات یه چراغ قوه روشن کن خو ... تو تاریکی قدم زدن تا یه جایی برا ادم حس نویی داره ولی از یه جا به بعد دیگه چشای ادم عادت میکنه !
داستانتو دوست داشتم . دمت گرم ...


شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی است
که آن‌چه در سر من نیست، ترس رسوایی است

چه غم که خلق به حُسن تو عیب می‌گیرند؟
همیشه زخم زبان خون‌بهای زیبایی است

اگر خیال تماشاست در سرت بشتاب
که آبشارم و افتادنم تماشایی است

شباهت تو و من هر چه بود ثابت کرد
که فصل مشترک عشق و عقل تنهایی است

کنون اگر چه کویرم هنوز در سر من
صدای پر زدن مرغ‌های دریایی است

عاغا " فاضل نظری "

شاد شاد شاد باشی و عاااااااشق تا ته ته تهش دختر گل مامانت .
کد : 110
:* :* :*
:x :x :x
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 29 مرداد 1395 - 16:08

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام فرزونه :x
نجور سن قیز :*
کلی ازت ممنونم که اومدی و خوندی عزیزم کلی خوشحالم که دوست داشتی.
به روی چشمم تو داستان بعد یه شمع روشن میکنم :D
چلچراغ که روشن کنم میشه فیلم هندی :D
به همون شمع بسنده میکنم
عزیز دلی کلی ممنونم که اومدی و خوندی خانوم :x

اینجا پر از تاریکیست...
طلوع من کجایی؟!

#ماندگار

سبز باشی و شاد عزیزم :x @};- @};- @};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 28 مرداد 1395 - 01:08

نمایش مشخصات ح شریفی سلام
"تندیس قلبی که شکست...! " را خواندم و به شما خسته نباشید عرض می کنم
زمانی که عشق می میرد ، زندگی بی معنی می شود . اگر کسی را از دل بیرون کنیم در دل ما خواهد مُرد
خوش باشید و موید @};- @};-


@ح شریفی توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 29 مرداد 1395 - 22:51

نمایش مشخصات م.ماندگار درود فراوان بر شما جناب شریفی ارجمند
سپاس که بودید و خواندید
لطف کردید جناب

آدم های اشتباه را از زندگیتان خط بزنید!
نگذارید این رابطه های دروغین ادامه یابد
این خنده های نمایشی
بر هم بزنید این نمایش تکراری کسل کننده را.
این تنهایی شرف دارد
بر آن تنهایی که روزی تو در طرفی باشی
و اویی که می شناختی در طرف دیگر
و زمزمه کند رازهای گفته و نا گفته ی تو را با دیگران!
اشتباه هایت را پاک نکن
بگذار رد تجربه هایت بر زندگی ات بدرخشد
تنها خط خطی کن و رد شو
گاهی زندگی پر از خط های کودکانه و در هم می شود
اما باور کن گاهی لازم است تنهایی
برای تنهاتر نشدن...!

#ماندگار

سبز باشید
@};- @};- @};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 28 مرداد 1395 - 02:27

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام مژگان جونم:)
بااینکه مطلقا با کشت و کشتار و داستان های تلخ میونه ای ندارم ولی خب دوست داشتم
همیشه قشنگ مینویسی،ولی تلخ:(
شیرین کام باش و شیرین بنویس:x
یه چیزی تو مایه های بستنی:D
:x :*
@};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 29 مرداد 1395 - 22:55

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام عروس خانوم گل و گلاب :D :x
می دونم که حالت خیلی خوبه
عزیزم کلی ممنونم که اومدی و خوندی و با تمام تلخیش داستان رو دوست داشتی.
حتمن در داستان بعد جبران میکنم

چه گره ی کوری خورده
موهایم
با سر انگشتانت...!

#ماندگار

سبز باشی عزیزم
:x :* @};- @};- @};-


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 مرداد 1395 - 10:41

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام به مژگان عزيز


اين داستانتو قبلا خوانده بودم با اين حال خوندنش خالى از لطف نبود اينم بگم که نثر تو وخواهر انديشه خيلى شبيه همه.... ژنتيک نثر و ادب در هر دو يکسانه... با اين حال مى شه فهميد اين داستان براى مژگانه, ممنون از داستان تقديمى زيبات . عزيزى و درود برتو.


@زهرا بانو توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 29 مرداد 1395 - 23:01

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام زهرا بانوی نازنین :x
از دیدنتون خوشحالم
ممنون که برای داستان وقت گذاشتید و بیش از یکبار خوندینش
کلی لطف کردید
اتفاقن چند روز پیش با آبجی حرف میزدیم بهش گفتم یکی از داستانهامو به یه منتقد نشون دادم و ایشون گفتن خیلی خوبه اما انقدر احساسیش کردی شبیه دلنوشته شده ولی من راضی به ویرایشش نشدم چون با تمام احساسم اون داستان رو نوشته بودم و آبجی گفت دقت کردی من جدیدن چقدر احساسی مینویسم:-/
واسه خودشم جالب بود دیگه به قول شما ژنتیکه دیگه:D
ممنون بانو از حضورتون

آنقدر اهل بزرگنمایی بودی
که بعد از رفتنت
تمام لباس هایم
به تنم
زار می زدند...!

#ماندگار

سبز باشید بانو
@};- @};- @};-


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 مرداد 1395 - 10:42

نمایش مشخصات م.فرياد سلام بر میم بانوی عزیز@};-
خوشحالم که اومدی و نوشتی و چه زیبا و صمیمانه@};- @};- @};-
داستانت همچنان غمناکه و عشق و هنر همیشه اینگونه بوده و خواهد بود،اگه دنیا مطلوب انسان بود که دیگه نیازی به هنرمند نداشت. ما همه دنیاهای خاص خودمون رو میسازیم و درش زندگی که نه، جون می کنیم تا بتونیم دنیای نامطلوب واقعی رو تحمل کنیم و به پایان برسونیم:(
هميشه برگ واپسين
پر از اميد رُستن است
هميشه واپسين نفس
ترانه ي شكفتن است
هميشه مي رسد كسي
كه نبض ما به دست اوست
كسي كه سيل اشك ما
نمي ز چشم مست اوست
هميشه مي رسد كسي
كه بوي سبزه مي دهد
كسي كه هر نگاه او
هزار غمزه مي دهد
هميشه مي رسد كسي
كه باغ زنده مي شود
كسي كه آسمان از او
پر از پرنده مي شود...
هميشه مي رسد ولي
هميشه دير مي رسد...م.فرياد

جام احساست لبریز@};-


@م.فرياد توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 29 مرداد 1395 - 23:09

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر حضرت فریاد @};-
از حضورتان بسی خرسندم جناب:)
خیلی ممنون که تشریف اوردید و خوندید
خیلی خوشحالم که به داستانک برگشتید
دقیقن همه ی ما یه دنیای خودساخته برای خودمون داریم منم شدیدن توی این دنیای خودساخته غرق شدم
شعرتون خیلی زیبا بود درست مثل همیشه
همیشه می رسد
ولی همیشه دیر میرسد
دقیقن مثل داستان من!
قلمتان نویسا


قیمت گزافی پیشنهاد دادند
برای خریدن چشمانم
در این فصل خشکسالی!
نمی دانند چشمان من نابود می کند هستی شان را
با باران اسیدی بی وقفه اش...!

#ماندگار

سبز باشید

@};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 مرداد 1395 - 16:35

درود بر بانو ماندگار عزیز
نوشته زیبایت را خواندم و مثل همیشه از قلم بی باک شما لذت بردم! آنچه که من دریافتم از نوشته شما که برای من خواندنی و لذت بخش بودند،اسارت زنی بود در قفس عشق مردی که هیچ اعتنایی به این عشق نداشت و او تصمیم گرفته بود که این عشق را بکشد! در یک استعاره، با چکش به سر زده می شود و با چاقو ران ها خط خطی می شوند تا در هنگام قتل عشق،با ضربانشان مانع این کار نشوند! عاقبت «...سینه ام را شکافتم و قلبم را بیرون کشیدم...» نیز استعاره ایست از بیرون کردن عشق به آن مرد از سینه! عاقبت تصمیمش را گرفته بود و با بیرون کردن عشق، ازین اسارت راحت شد!


@همایون به آیین توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 29 مرداد 1395 - 23:14

نمایش مشخصات م.ماندگار درود فراوان بر شما جناب به آیین
خیلی خوش اومدید به صفحه ی خودتون @};-
خیلی ممنون که داستان رو خوندید و خیلی خوشحالم دوست داشتید
از لقبی که به قلمم دادید خیلی خوشحال شدم:D

چه برداشت زیبایی داشتید جناب عالی بود ممنون که داستانم رو به این زیبایی تفسیر کردید
باز هم ممنون از حضور گرمتون

به گمانم بعد از عمری به آرزویم رسیدم!
بودن در قلب تو...
اما چقدر دیر، آن هنگام که دلمرده ای!
#ماندگار

سبز باشید @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 30 مرداد 1395 - 09:09

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام مژگان عزیزم
چه خوبه که رونق به سایت برگشته
بزنم به تخته ;)
البته از قدوم بعضیهاست!!اگه بازم قهر نکنن و برن ؟!
خودش می دونه با کی ام;)
ممنون که برایمان داستان نوشتی
و ممنون که تقدیمش کردی
من این کارو نمی کنم ولی
اونقدر دست و دلباز نیستم داستانم رو به یه اصفهانی شیرازی الاصل تقدیم کنم که خیلی هم ضد زنه!:D

اینم تقدیم به نوشته ی قشنگت بانوی دوست داشتنی
زن های عاشق نمی میرند
سرگردان می شوند
درون زمان،
اتاق،
خانه،

زنهای عاشق نمی میرند
تنها چشمان شان را می بندند
نفس نمی کشند
قلبشان را نگه می دارند
تا چشمان تو باز بماند
و قلب تو بزند
زنهای عاشق سرگردان می شوند
حول و حوش جهان یک مرد.


گل وجودت بی خزان
@};- @};- @};- :x @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط م.ماندگار Members  ارسال در شنبه 30 مرداد 1395 - 13:31

نمایش مشخصات م.ماندگار درود شهره بانوی نازنینم
خیلی از دیدنتون خوشحالم
چه خوب که رونق به سایت برگشته البته جای بعضی ها خالی :D
امیدوارم که همینطور بمونه
صد درصد وجود اوشون که شما میگی بی تاثیر نبوده.
بانو من کلن آدم دست و دل بازیم :D کلن تو کار تقدیمم
عزیز منید
کلی خوشحال شدم که اینجا بودید و منو خوندید
دوستون دارم زیاد
نوشتتون عالی بود ممنون از شما بانو

من اینجا ایستاده ام

در زمینی خشک و بی آب و علف
پاهایم در این خاک غم ثابت شده
و آفتاب بی وفاییت بر سرم می تابد!
اینجا ملخ ها لحظه به لحظه به تاراج می برند
عشق تو را...
اما من هنوز مترسکی خندان هستم
با یاد دستان نوازشگرت
کاش
این کلاغهای سیاه
یاد تو را از ذهن پوشالی ام نربایند!

#ماندگار

سبز باشید :x :* @};- @};- @};-


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 31 مرداد 1395 - 15:11

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود مژگانی ماهم
خوبی آجی ؟
یه دنیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا معذرت ک دیر رسیدم.
آجی من احساس میکنم این داستانتون رو قبلا خوندم!:-/ :(
نمیدونم چرا همش برام آشنا بود حتی جملاتش!
نمیدونم والا شاید من توهم زدم یه لحظه برم کامنتارو بخونم ببینم چه خبره؟
میام الان


@شيدا سهرابى توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 2 شهريور 1395 - 17:00

نمایش مشخصات م.ماندگار هر روز،در مسیر همیشگی ام
دختری را دست در دست غریبه ای می بینم!
به گمانم زمانی، دستانی بی رحمانه رهایش کرده اند!!!

#ماندگار

@};- @};- @};-


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 31 مرداد 1395 - 15:21

نمایش مشخصات شيدا سهرابى خب خداروشکر توهم نزدم !
بانو نیازی هم خوندن این داستان رو!
سبک این داستان زیباس !خاصه
همین جنونش لج ادمودر میاره دندوناتو رو هم میذاریو میگی همینه بکشش!این یعنی نویسنده تونسته بدجوری خواننده رو با خودش همراه کنه! عین همین کاری ک شما کردین!

شاید احساسی بود اما همین تلاطم با احساس و جوننش ادم رو به وجد می آورد.
دست مریزاد ماهِ من!:* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :x :x :x :x :x :x @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :x :x :x :x :x :x :x :x :x :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* @};- @};- @};- @};- @};- @};- :* :* :* :* :* :* :*


@شيدا سهرابى توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 2 شهريور 1395 - 16:58

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام عزیز دلم
خیلی خوش اومدی.:x همینکه اومدی کلی خوشحالم کردی دیر و زودش مهم نیست :*
آره عزیزم من این داستان رو توی کانالم گذاشته بودم توی گروه بانو آنا هم گذاشته بودم.دوستان خونده بودنش.
اما چون داستان آماده نداشتم آخرین داستانم رو گذاشتم سایت
کلی ازت ممنونم که اومدی و خوندی با همه ی مشغله هات . کلی برام عزیزی.
سبز باشی گلم :x :* :x :* @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.