صخره های بی کسی

چشمانم خواب را کنار می زنند و با پریشانی به اطراف خیره می شوند!
نمی دانم کجا هستم. از جا بر می خیزم و اطراف را می نگرم. صحنه ی دشت مخوفی که مقابل دیدگانم نقش بسته، نفس کشیدن را از یادم می برد.
زمینی عاری از هرگونه حیات!
ترس بر وجودم رخنه می کند. فریاد می زنم اما هیچ کس به فریادم نمی رسد. به ناچار به راهم ادامه می دهم. کوهی عظیم را مقابلم می یابم. ایستاده و نگاهش می کنم. سبزی های پیکر سنگی اش، حیات را به تنم باز می گرداند.
فریاد می زنم اما جز بازتاب صدای خش دار خودم، صدایی نمی شنوم. چند قدم بر می دارم، کوه را نزدیک خود می یابم و حتی کوچکتر از آنچه به چشمم آمده بود!
تیر نگاهم را به سوی قله رها می کنم. چهره ی محزونت از این فاصله هم پیداست.
ناگهان شب می شود. ابر چشمانت می بارد. بی تاب می شوم، می دوم!
باران چشمانت بر صورتم سیلی می زند. می گریم و می دوم...
طوفان می شود اما هنوز هم چشمان ستاره رنگت در میان ابرهای سیاه می درخشد.
هق هقت چون رعد، بر تنه ام می کوبد و لحظه ای مرا میخکوب می کند اما می دوم و به تو می رسم.
در آغوش می گیرمت. اشک هایمان در میان این باران سیل آسا گم می شود. موهای زیبا و مواجت را نوازش می کنم و تو آرام می شوی.
باران بند می آید و تو تمام وجودت خواب می رود!

چشمانم خواب را کنار می زند. کوچکترین عقربه ی ساعت روی عدد پنج، خستگی در می کند!
از جا می پرم. تلفن را بر می دارم و هراسان شماره ات را می گیرم. گوشی را بر می داری و با صدایی گرفته و خواب آلود می گویی : بله؟!
می گویم: خوبی؟!
و تو می گویی: آره! دیوونه شدی؟!
و باز می پرسم: خوبی؟!
و باز تو می گویی: بله خوبم!
گوشی را می گذارم و به این می اندیشم، تو با آرامش ظاهری ات و حتی صدای خواب آلوده ات و حتی این خوبم خوبم های مکرر نمی توانی مرا فریب دهی!!!


پ.ن:
تقدیم به تویی که غم چشمان ستاره رنگت، روحم را می خراشد!
امید که خط خطی هایم اندکی روح والایت را بنوازد نازنین...
پیشکش تو خواهرم!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

20

آزاده اسلامی ,محسن نيرومند ,سبحان بامداد ,فاطمه زاهدی تجریشی ,م.فرياد ,زهرابادره ,لیلا حسن زاده ,محمد علی ناصرالملکی ,شيدا سهرابى ,حسین روحانی ,علی غفاری دوست (مارتین) ,رضا فرازمند , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,فرزانه رازي ,شهره کبودوندپور ,الف.اندیشه ,زهرا بانو ,ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (19/3/1395),لیلا حسن زاده (19/3/1395),سبحان بامداد (19/3/1395),همایون به آیین (19/3/1395),زهرابادره (19/3/1395),تینا قدسی (19/3/1395),سحر ذاکری (19/3/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (19/3/1395), ناصرباران دوست (19/3/1395),محمد علی ناصرالملکی (19/3/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (19/3/1395),فاطمه زاهدی تجریشی (19/3/1395),آزاده اسلامی (19/3/1395),م.ماندگار (19/3/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (19/3/1395),شيدا سهرابى (19/3/1395),سبحان بامداد (19/3/1395),فرزانه رازي (19/3/1395),شهره کبودوندپور (19/3/1395),سید رسول مصطفوی (19/3/1395),زهرابادره (آنا) (19/3/1395),ابوالحسن اکبری (19/3/1395),لیلا حسن زاده (20/3/1395),همایون طراح (20/3/1395),حسین روحانی (20/3/1395),زهرا بانو (20/3/1395),رشید ولی نزاد (20/3/1395),زهرا بانو (21/3/1395),رضا فرازمند (22/3/1395),محسن نيرومند (23/3/1395),داوود فرخ زاديان (23/3/1395),شايسته دولتخواه (31/3/1395),بهروز علی پور (2/4/1395),م.ماندگار (24/9/1395),

نقطه نظرات

نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 18 خرداد 1395 - 00:36

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام خواهر عزیز و نازنینم :x :*

:-s :-s :-s :-s :-s

:"> :"> :"> :"> :">

خواهرم چیکار کردی ؟! واقعن غافلگیر شدم .

ممنون که به یادم بودی و برام نوشتی .

قلمت مثل همیشه عالی و زیبا . قربون تو و قلم و مهربونیات .

من
روز خویش را
با آفتاب روی تو
کز مشرق خیال دمیده است
آغاز می کنم!

من
با تو می نویسم و می خوانم
من
با تو راه می روم و حرف می زنم
وز شوقِ این محال
که دستم به دست توست
من
جای راه رفتن
پرواز می کنم !

آن لحظه ها که مات
در انزوای خویش
یا در میان جمع
خاموش می نشینم
موسیقی نگاه تو را گوش می کنم!

گاهی میان مردم
در ازدحام شهر
غیر از تو هرچه هست
فراموش می کنم ..!

#فریدون_مشیری

از اینکه نوشتی بسیار خوشحالم و از اینکه منو قابل دونستی و داستان رو برای من نوشتی خوشحالتر .تا تو رو دارم هیچ غمی ندارم

می دونی که شادیت آرزومه . :x

شاد و پیروز باشی خواهر گلم :x :* :x :* :) @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 16:31

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام مهربونم
بهترین خواهر دنیا :x
کاری بود که خیلی وقت پیش بود می خواستم انجام بدم
و کمترین کار بود در مقابل مهربونی های بی حد و مرز تو
خوشحالم که دارمت
خوشحالم که از نظر روحی و احساسی از یه خواهر بهت نزدیکترم:D
همچو کوهی
سخت
سنگ
و استوار
اما از نزدیک
چنان آرام
و مهربان
و دوست داشتنی!

خوشحالم که دارمت . هیچ وقت نبینم غم چشمای ستارتو :*
آبجی منی
روز و روزگارت خوش قشنگم
سبز باش
و خندان
:x :x :x :* :* :* @};- @};- @};- @};-


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 08:46

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود بر ماندگار

دمتون گرم . حس پریشونی در داستانتون حس نمودم.امیدوارم که شاد و سلامت و موفق باشید

@};- @};- @};-

دریا شده است خواهر و من هم برادرش

شاعـــرتر از همیشه نشستـــــم برابرش

خواهر سلام! با غزلــی نیمه آمدم

تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش

می خواهم اعتراف کنم، هرغزل که ما

با هـــم سروده ایم جهان کرده از برش

خواهر زمان ، زمان برادر کشی است باز

شاید بـــه گوش هــــا نرسد بیت آخـرش

با خود ببر مرا کـــه نپوسد در این سکــــون

شعری که دوست داشتی از خود رهاترش

دریا سکوت کرده و من حرف می زنم

حس می کنم که راه نبردم به باورش

دریا منــــم ، همو کــــه به تعداد موج هات

با هر غروب خورده بر این صخره ها سرش

هم او که دل زده است به اعماق و کوسه ها

خــــون می خورند از رگ در خــــون شناورش

خواهر! برادر تو کم از ماهیان که نیست

خرچنگ ها مخــــواه بریسند پیکـــــرش

دریا سکوت کرده و من بغض کرده ام

بغض برادرانه ای از قهـــــر خواهرش


محمدعلی بهمنی


@سبحان بامداد توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 16:34

نمایش مشخصات م.ماندگار درود کاکو @};-
حالتون خوبه؟
سپاس که بودید و خوندید
شعرتون بسیار زیبا بود
ممنون از حضورتون
سبز باشید
@};- @};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 08:51

نمایش مشخصات زهرابادره سلام
اينجا جاي من است بر مي گردم :)


@زهرابادره توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 11:56

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم مژگان عزيز م
داستان باز هم فلسفي و باز هم داستاني كه تا عمق وجود فرو رفت و احساسم را دگرگون كرد
به راستي كه زيبا بيان نمودي دوست داشتن را در ميان سيلاب غم و كوه غم .
و خيلي عالي شد وقتي كه داستان بر خواهري هديه شد كه مهرش ماندگار است ،
انديشه همان ماندگار است
يك روح اندر دوجسم
ان شالله كه هر دوتا خواهر به موفقيت هاي بزرگ نائل بشويد
شادباشيد و سعادتمند @};- @};- @};- @};- :* :x


@زهرابادره توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 16:39

نمایش مشخصات م.ماندگار آنای گلم سلام :*
امیدوارم که خوب و خوش باشید
شما همیشه به من لطف داشتید و این بار هم مثل هربار :x
یه آنای مهربون داریم ما خوش به حالمون :D
ممنون که اینجا بودید بانو
بودنتون مثل همیشه بهم کلی روحیه میده
ممنون از دعاتون منم برای شما موفقیت و سلامتی و شادی از خدا می خوام
سبز باشی و شاد آنا :x :*

@};- @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 10:21

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم ماندگار گرامی
درود و عرض ادب و احترام.
"صخره های بی کسی " خواهرانه ی لطیف غمگین و دلنشینی بود در خوانش !
چه اسم قشنگ و با مسمایی! انتخاب ، توصیف و تشبیهتون عالی بود از کسی که نقش یک تکیه گاه و حامی بزرگ را برای راوی بازی می کنه.
و درونمایه ی داستان از اسمش هم زیباتر بود . آنجا که راوی خواب پریشان می بینه و تکیه گاهش را از دور چون کوهی استوار و از نزدیک شکننده و گریان می یابد و پریشان می شود و این حس پریشانی از خواب یا کابوسی که دیده را بخوبی در داستان منتشر و به مخاطب منتقل می کنه .
لحن و زبان و ادبیات نوشته های شما با تم خاکستری رو به غروب مثل همیشه تلخ است اما دلنشین .
و پایان بندی هم عالی بود . صخره همچنان قوی و محکم سر جاشه ! شما تکیه کنید و شک به دلتون راه نفرمایید.

پاینده باشید و سرزنده
هردوانه تان
و شاد و سربلند و خوشبخت

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 16:44

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر استاد بزرگوارم جناب باران دوست @};-
خیلی خوش اومدید به صفحه ی خودتون
گاهی حس می کنم داستانهام رو شما می نویسید :D
سپاس از نظر ارزشمندتون
نظر لطفتونه
ممنون که کم و کاستی های داستان رو بخشیدید و نا دیده گرفتید
استاد
صخره ها تا همیشه استوارند
و من با خیال راحت تکیه کرده ام
خیالتان راحت ;)
باز هم سپاس از لطف بی کرانتون
و نظر ارزشمندتون
گویا لحن خاکستری داستان های من داره مشکل ساز میشه باید چاره ای بیندیشم :D
سپاس که اینجا بودید
سبز باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: فاطمه زاهدی تجریشی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 11:16

سلام و احترام بر بانو ماندگار
داستان لطیفی بود که به دلم نشست.
مخصوصا که به کسی تقدیم کردید که من از داشتنش محرومم و همیشه در رویاهایم بی تابانه خواستمش.
یک پیشنهاد: به جای جمله دیوونه شدی؟ که خواهر میگوید کاش جمله ادبی تری بگذارید تا با کل داستان هماهنگ باشد. ممنون از این که ما را مهمان این داستان کردید@};- @};-


@فاطمه زاهدی تجریشی توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 16:47

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود بر بانو تجریشی عزیز :x
خوشحالم که شما رو اینجا میبینم
بانو سپاس که خوندید و خیلی خوشحالم دوست داشتید
خواهر واقعن نعمتیه کاش شماام داشتید :(
من سه تا از این نعمتا دارم :)
از نقدتون ممنون درست می فرمایید
سپاس که اینحا بودید بانو
سبز باشید
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 12:00

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام مژگان عزیز و دوست داشتنی ام
جامو بی زحمت به کسی ندید تا برگردم@};- @};-


@آزاده اسلامی توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 16:48

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام بانو اسلامی نازنینم
به انتظارتان خواهم ماند بانوی مهربان :x :* :* :* :*
@};- @};- @};-


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 12:54

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام

سعادتی بود تا در همین اطراق حباب گونه ام , چشمم به نوشته ی زیبای شما بخورد و دو بار برای بهتر فهمیدنش , نردبام را بالا و پایین بروم !

نمی دانم ! آن گونه که شما نگاشته اید , اول شخص داستان با پس زدن خواب چشمانش با یک منظره ی راز آلود مواجه می شود .
آیا چنین چیزی امکان دارد که بیداری از خود رویا و خواب هم شگفت آور تر باشد ؟!!!
به یاد شعر " خواب در بیداری " اثر "خوآن رومن خیمنز " افتادم که مرحوم "فرهاد مهراد " آن را به فارسی اجرا کرده است !
به واقع انسان گاهی به نقطه ای می رسد که مرزی بین رویا و بیداری نمی بیند و آن نقطه ایست که جوهر و جان آدمی را بر جسم او فائق می کند .
جسم چنان در خود می میرد که جان , بر جهان آدمی سلطه می یابد و آن همان لحظه ی بزرگ " مرگ " است !

نمی خواهم داستان شما را سیاه واژگانم , تباه کنم اما همین که از ساعت دیواری و تلفن و دلهره های خواهرانه می نویسید موید این نکته است که کماکان نور امیدی در کارهای شما می درخشد !

"رو در رو دریا مرا میخواند
میاندیشم که شاید خواب دیده ام
میاندیشم که شاید خواب بوده ام . خواب دیده ام
اما همه چیز یکسان است و با این حال نیست
آسمان روشن و آبی . کنون تلخ و ملال انگیر
سفید پوشیده بودم با موی سیاه
اکنون سیاه جامه ام با موی سپید
میآیم . میروم . میاندیشم که شاید خواب بوده ام
میاندیشم که شاید خواب دیده ام
خواب بوده ام . خواب دیده ام "
(خواب در بیداری / خوآن رومن خیمنز / با برگردان مرحوم فرهاد نازنین )


سبز باشید و آفتابی


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 16:52

نمایش مشخصات م.ماندگار درود

سپاس که بودید و خواندید
و سپاس از نقد و نظر ارزشمندتان
این دلهره ها
و ساعت ها
و تلفن ها
فراوانند
همیشه و همیشه و همیشه
اما گاه باید کسی باشد که ببیند !

شعرتان زیبا بود
سپاس که بودید

سبز باشید.
@};- @};- @};-


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 13:07

نمایش مشخصات شيدا سهرابى سلام مژگانی مهربونم
مهرزیبایِ مهرانه ! لذت بردم داستان پر مهرتون نسبت به خواهر بزرگوارتون!
خوشا بحالتون با داشتن خواهری مهربون و متواضع مثل بانو اندیشه !
مژگان زیبا ! داستانت مثل خودت پر بود از مهر و مهرورزی!

الکی که نیس مهر دنیا اومدی
;) :x :*
کار زیبات هوااااااااااااااااااااااارتاا لایک داره!
قشنگ بود دمت گرم.
ایشالله ک همیشه جمعتون جمع باشه ودر کنار خواهری لحظات خوشی رو تجربه کنی و اون وسطا آوینای خوجلو هم بجای من ببوسی:D :)

همایون باشی مهرِیگانه!
:* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :* :* :* :* :* @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شيدا سهرابى توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 16:58

نمایش مشخصات م.ماندگار :"> :"> :"> :"> :"> :"> :"> :">
وایسا دارم خجالت می کشم
:"> :"> :"> :"> :"> :"> :">
یه ذره دیگه
:"> :"> :"> :">
=)) =)) =))

سلام شیدا بانوی ماهم .
کلی شرمندم کردی که خانووووم :">
دوباره از اول
:"> :"> :">
:-s

مهربانوی نازنین و زیبا و خوش صدا و خوش قلم خوشحالم که اینجا بودی و خط خطی هامو خوندی عزیزم
بله واقعن داشتم الف نعمتیه که نصیب من شد
آوینا رو که اصن نگو
می میرم براش شیطونک خوشمزه رو :D

عزیز دلمی مهربون
بازم ممنون که اینجا بودی خانومی

سبز باش و شاد همیشه
:x :* :* :* :* :x
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 14:08

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــلام
مژگان خانوم گلو گلاب و نازنین :)
همونی ک همیشه و تا ابد توی قلبمون ماندگار هست :x
خوبه اول یه خورده حسادت کنم
آبجی دارما ... ولی کلا دلم میخواد حسادت کنم :D خدا حفظتون کنه .. شما رو برای اون ..اون رو برای شما ..هر دوتا تون رو برای خانواده :) جمیعا و رحمه الله و برکاته :D
چقدر جان بخشی های زیبایی توی داستان هست ..وقتی میخونیش حال دلت خوب میشه ..دوستشون دارم ..مثل خودت .. همیشه داستان هات یه جورایی آهنگین هستن ...من فک میکنم به خاطر کاربرد کلماتی هست ک فقط مختص خودته یه جورایی میشه گفت اگه زیر انبوهی از داستان ها هم مخفی شده باشه ..راحت میشه پیداشون رد و گفت این داستان مژگان هس... انحصاری شده
در عین کوتاهی ..پر از احساس بود ..حس ناب دوست داشتن و عشق... بیشتر بنویسم ..بیشتر حسودیم میشه:D
اگه من جای ابجیت بودم ..ک این وقت صبح بیدارم کردی و کاری نداشتی ..یه عالمه فحش بهت میدادم تا دیگه خواب دیدن یادت بره
خواب زن ها همیشه چپ میشه ... البته اینو نامردا گفتن ..وگرنه همه دنیا باید منتظر بمونن تا بانویی خواب های رنگی ببینه و تعبیر بشه :)
دمت گرم ک هستی و مینویسی :* خواب هات همیشه رنگی و پر از عشق
دم قلمت همیشه خدا گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 17:07

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام نرجسی گلم :*
مهربونم
توام جای خواهر من :D حسودی نکن فقط حسودی چیز خوبی نیس
امیدوارم که خوب و خوش باشی
عزیزم ممنون که اینجا بودی و خوندی
خیلی خوشحالم که دوستش داشتی
می دونی نرجسی داستانای آخرم تلخ بود درست =((
قلمم اونجوری بود درست =((
فکر می کردم این یکی فرق می کرد
چند نفر انتقاد کردن که سیاه می نویسی البته نوشته های قبلیمو میگم
و من فکر میکنم از عشق و انتظار نوشتن کجاش سیاهه :-/
بعد اینو نوشتم که عشق توش موج میزنه
از اون عشقا که هست
نرفته
کنارته
کابوسها دروغند
اما باز میبینم لحن، به قول استاد خاکستری باقی مونده!
نمیدونم چه فکری کنم به حال این قلم خاکستری:-/

بگذریم:D

خوب عزیزم بازم ممنون که اینجا بودی خدا شما و خواهراتم برای هم و برای خانوادتون نگه داره
بعدشم
الف انقدر منو از خواب بیدار کرده شاکیم ازش =))
می خوام یه بار ساعت سه و چهار صبح زنگ بزنم بهش فوت کنم :D
بعدم قطع کنم :D
ولی نمیشه دیگه
معمولن ایشون پیشدستی میکنن برای بی خواب کردن بنده:D

عزیزم مراقب خوبیهات باش
سبز باشی و شاد :x :* :x :* :x :*
@};- @};- @};- @};- [-(


@م.ماندگار توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 01:39

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی با اجازه
دوباره ســــــــــــلام :x
کاری نداشتم ..فقط میخواستم بگم ..رنگ خاکستری رنگ مورد علاقه منه ... پس خیلی خوبه ک خاکستریه ..به قول معروف خوب اونی هست ک هست ..بد اونیه ک نیست :D :D داستان هات همیشه شیرینه مثل قند ..مثل نبات ..مثل شکلات ..مثل خودت
ببین هایده چی میگه :)
من از غم مینویسم مینویسم که بخونی.. من از دل مینویسم که غم عشقو بدونی
تو از حال یه عاشق آخه هیچی نمی دونی
نمی دونی نمی دونی
به چشمای تو سوگند ...که عشقت واسه من رنگ جنونه
که عشقت مثل آتیشه تو قلبم مثل خونه
من اونقدر پر عشقم ....من اونقدر پر دردم
که عاشقای دنیا... نمیرسن به گردم
اینا عوارض بی خوابی سحر هستا ..افطار اینقدر بخوری ک خوابت نبره ..تا سحر بیدار بمونی :-s :-s :D :D ( مثلا به جای عبادت )
حالا ببین آبجیش چی میگه (مهستی)
از عشق که میگی دیوونم میکنی ... به سوی زندگی روونم میکنی
از عشق که میگی حرفات شیرینه... هر یک کلمه اش به دلم میشینه
حرفای قشنگ میزنی . به دلم داری چنگ میزنی
به پای غم کهنه دل . با حرفات داری سنگ میزنی
میدونم نمیدونی . میدونم نمیدونی

پس به حرف این دوتا آبجی گوش بده و اصلا غم به دلت راه نده ..هرچه میخواهد دل تنگت بنویس
بنویس . بنویس . هر چی دلت خواست بنویس
منم یک دریا دل عاشق رو راست . بنویس
با محبتی که داری به من شوریده دل
منو پیشمرگ چشات با دل عاشق بنویس
در گذر از ساحل آفتابی دریای عشق
منو یک دریا دل شکسته قایق بنویس
گفتی میخوای بنویسی دلمو ...این دل از تو هنوز غافلمو
بنویس . بنویس . هر چی دلت خواست بنویس
منم یک دریا دل عاشق رو راست . بنویس
:* :* :* :* :x :x :x


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط م.ماندگار Members  ارسال در پنجشنبه 20 خرداد 1395 - 13:40

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام نرجسی
عزیز دلمی با این آهنگات
آغاسی هم بخون
منم تمرکز میکنم
خخخخخ
شاد باش گلم
ممنون که باز برگشتی
:x :* :* :* :x @};- @};- @};- @};- =))


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 14:44

نمایش مشخصات فرزانه رازي آی مژگون ... بیایید بُبوسیمتان ...
دلمان میخواهد ماچتان کنیم .
:*
خوش نفس و پاک دل
بی اختلال باشد ان شا الله :)
:x
:*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 17:12

نمایش مشخصات م.ماندگار به به گوووور کیم بوردا دی :*
سلام قیز :x
نجورسن:-/
خوبی میدونم خوبم میدونی
ممنون که اینجا بودی خوشحالم کردی عزیزم :*
اوپ گرووووم :-/
اوپ دااااا:-/
گه من دا اوپووووم :* :* :* :* :* :*

پارسال یادم دادیااااا یادم رفته
اختللالات بی اختلاتاط

خخخخخخ
اختتالات بی اختلاتات

خخخخخح
دارم تلاش میکنم

:-/ :-/ :-/ :-/
نمیشه که


عزیز دلی
واسه شماام بی اختلال انشاالله

مراقب خوبیهات باش

سبز باش
:x :*
@};- @};- @};- @};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 16:47

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر خانم ماندگار
دست نوشته ی شما را خواندم ، از آن لذت بردم و از نام آن هم .
صخره نماد سفتی و توان ( قدرت ) است ، با این حال عنوان آن " صخره های بی کسی " یعنی انسان هر اندازه که با استقامت و قوی باشد ، به یک تکیه گاه نیاز دارد ، به یک دوست ...
به شما خسته نباشید عرض می کنم
موفق و پیرزو باشید@};- @};- @};-


@ح شریفی توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 17:16

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر شما جناب شریفی
سپاس که بودید و این دست نوشته را خواندید
و خوشحالم اسم این دست نوشته را دوست داشتید
من هم برای شما آرزوی موفقیت دارم
باز هم سپاس از حضور و نظر ارزشمندتان
سبز باشید

@};- @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 22:46

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام وعرض ادب خدمت سرکارخانم ماندگار.درود .داستان بسیار عالی بود بخصوص عنوان داستان .لذت بردم ازخوانش داستان زیبایتان . همیشه ماندگارباشید.@};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط م.ماندگار Members  ارسال در پنجشنبه 20 خرداد 1395 - 13:43

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر شما جناب اکبری بزرگوار
سپاس که بودید و خواندید
خوشحالم داستان رو دوست داشتید
البته به پای داستانک های پر مفهوم شما نمیرسه ولی ممنون که خواندید و از کم و کاستی ها چشم پوشی کردید.
قلمتان سبز جناب
سبز باشید
@};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 20 خرداد 1395 - 12:07

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور این روزها! همه دنبال تک دختر می گردند ;) اما خود ِدخترها می دانند خواهر داشتن یکی از خوشبختیهای دنیاست!
سلام مژگان بانوی هنرمند
خوشحالم دوست دو خواهر مهربان و دوست داشتنی هستم!
تا وقتی خواهری مهربان چون اندیشه بانو داری هیچ صخره ای را تنهایی فتح نخواهی کرد:)
سبز باشید و آفتابی:x :x @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط م.ماندگار Members  ارسال در پنجشنبه 20 خرداد 1395 - 13:47

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام شهره بانوی نازنینم
حالتون خوبه؟!:x
خیلی کم پیدا شدید. کم می نویسید. خیلی دلم واسه داستاناتون تنگ شده [-(
ممنون که اینجا بودید و خوندید
بله واقعن تک فرزند بودن سخته و پدر مادرایی که یه بچه میارن در حق آینده ی اون بچه ظلم کردن
چون خیلی تنها میشه :(

ما دو تا خواهرم خوشحالیم که با بانوی مهربونی مثل شما دوستیم
عزیز دلین :*

ممنون که اینجا بودید خوشحالم کردید بانو
سبز باشید
:* :x @};- @};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 20 خرداد 1395 - 13:01

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر بانو ماندگار عزیز
خیلی زیبا نگرانی هایت را که از عشق و علاقمندی سرچشمه می گیره، در فضایی استعاری بیان کردی! همانی که در پایان داستان بعد از مکالمه تلفنی گفتی«...نمی توانی با این خوبم خوبم های مکرر مرا فریب دهی!» را بخوبی در دل داستان پیوند دادی! انجا که دیدن کوه عظیم ،حیات را به تن باز می گرداند ولی چهره محزونش نشان از چیز دیگری که نگران کننده است را بدنبال دارد! زیبا بود و خواندنی


@همایون به آیین توسط م.ماندگار Members  ارسال در پنجشنبه 20 خرداد 1395 - 13:50

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر شما جناب به آیین بزرگوار @};-
خیلی خوش اومدید
ممنون که داستان رو خوندید و خیلی خوشحالم که دوست داشتید
مثل همیشه از نظرهای شما لذت بردم
خوشحالم که تونستم این حس رو منتقل کنم :)
باز هم ممنون که خواندید
سبز باشید جناب
@};- @};- @};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 20 خرداد 1395 - 13:13

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام عزیزم:x
حس خوبی داشت داستانت
حس آشنا:x
دوتا آبجی گل و مهربون و دوقلو:*
همیشه باهم همینجوری باشید:)
@};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط م.ماندگار Members  ارسال در پنجشنبه 20 خرداد 1395 - 13:53

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام عاطفه ی عزیزم :x
ممنون که خوندی و اینجا بودی
خوبه که حس خوبی ازش گرفتی :*
گاهی وقتا یه تلنگر به آدم می خوره که آدم عمق رابطه رو بسنجه
خیلی اتفاقی
و این اتفاق بارها برای ما افتاد
و بارها دیدیم
عمق این رابطه
انتها ندارد :D

ممنون که خوندی گلم
سبز باشی :x :*
@};- @};- @};- @};-


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در جمعه 21 خرداد 1395 - 11:45

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام به مژگان عزيز


به قول نرجس داستانهات مختص به خودته اگر اسمت رو هم زيرش ننويس باز ما مى فهميم کار کار خودته ... خواب و بيدارى قشنگى رو به روايت کشاندى با لحن اديبانه و شعر گونه ... زيبا و خواندنى بود ,
دلشوره ها انگار
منشاء تمام کابوسهاى جهان است ...
معنى بودن انسان همين دلشوره ها ست
با تمام کابوسهايش !!!
من که هيچ وقت خدا شاعر نمى شم اما شوما به بزرگى خودت قبول کن ... عزيزى و درود بر تو .


@زهرا بانو توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 21 خرداد 1395 - 01:09

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود زهرا بانوی نازنینم
خوشحالم اینجا می بینمت
نظر لطفته عزیزم که قلمم رو میشناسی
ممنون که خوندی گلم و خوشحالم دوست داشتی
زیبا نگاه شماست
چه زیبا گفتی
تا دلشوره ای نباشد کابوسی هم در کار نیست
عزیزمی
ممنون که اینجا بودی
سبز باش
@};- @};- @};- :x :*


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در شنبه 22 خرداد 1395 - 22:29

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

خواهر ادیب

بعضی وقت ها آقدر داستان زیباست که آدم وقتی میره

سراغ کامنت دوستان اصل داستان وکامنت ها با هم معجون

دلچسبی میشود


از داستان وکامنت دوستان بهره بردم

دست مریزاد@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط م.ماندگار Members  ارسال در پنجشنبه 27 خرداد 1395 - 17:10

نمایش مشخصات م.ماندگار درو د بر شما دکتر فرازمند ارجمند
سپاس که اینجا بودید
برای دیرکرد در جوابدهی عذر می خوام

خیلی خوشحالم که داستان رو دوست داشتید
خیلی خوشحالم کردید

سبز باشید جناب :)
@};- @};- @};-


نام: محسن نيرومند کاربر عضو  ارسال در شنبه 22 خرداد 1395 - 03:40

نمایش مشخصات محسن نيرومند سلام
نوشته ای سرشار از توصیف و سراسر احساس
موفق باشید


@محسن نيرومند توسط م.ماندگار Members  ارسال در پنجشنبه 27 خرداد 1395 - 17:10

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر شما
سپاس که بودید و خواندید
سبز باشید
@};- @};- @};-


نام: شايسته دولتخواه   ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 11:28

درود دوست خوبم
زيبا و پر از لطافت با كوله باري از مهر اميدوارم هميشه موفق باشيد.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شايسته دولتخواه توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 1 تير 1395 - 11:38

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر شما بانوی مهربان
خیلی خوشحالم که شمارو اینجا زیارت میکنم
سپاس که بودید و خواندید
خوشحالم دوست داشتید بانو
سبز باشید
:x @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.