همه ی ما بازیچه ی او هستیم !!!

مدتی بود در تاریک و روشن خانه، سنگینی سایه ای وهمناک را حس می کردم. بار ثقیل او نه بر دوشم، تنها بر زندگی ام رخنه کرده بود. برخلاف اولین سایه ی زندگی ام که نه تنها بر دوشم بلکه بر روشنایی ها نیز چیره شده بود.
او که پس از گذشت مدتی از یکی شدنمان به شبحی تبدیل شد و زیر سقف خود ساخته مان، از کنارم بی هیچ کلامی می گذشت. تنها بعضی شب ها با نفوذ شعاع باریکی از نور، تصویر سایه هایمان روی دیوار نقش می بست. سایه هایی که در هم تنیده شده و در حال تکاپو بودند!
اما پس از دقایقی رخوت بر آن ها غلبه کرده و هر یک به کناری خزیدند.
صدای نفس هایی که به زحمت فضای سینه را می شکافت و بیرون می آمد، در گوشم پیچید.
نگاهم را چرخاندم تا منبع صدا را بیابم اما او و سایه اش پشت به من در خوابی عمیق فرو رفته بودند.
مردمک چشمانم را از روی او به سوی دیگری هل دادم. ثانیه ای نگذشته بود که هرم نفس هایی گونه ام را نوازش می کرد. آنقدر نزدیکم بود که تمام قدرت تنم در حصار دستانش اسیر شده بود و هیچ راه گریزی نداشتم.
در شبی پر ازدحام از تاریکی های خانه مان، او خوابید و من باز هم آغوش مرموز آن سایه را حس کردم. موهایم را نوازش می کرد، این نوازش ها را دوست داشتم. حواس مادی ام توانایی درک تن ناشناسش را نداشت. کشش شدیدی را در موهایم
حس می کردم. سر برگرداندم. تنها برق چشمان قرمز رنگش در تاریکی می درخشید. آغوشش مانند شب های گذشته، برایم لذت بخش نبود زیرا ترس در تمام وجودم رخنه کرده بود.
پلک هایم را آنقدر سخت روی هم می فشردم که هر آن احساس می کردم مردمک چشمانم از پس سرم بیرون می جهد!
او سخت دستانش را دور تن پر رعشه ی من می پیچید. خود را به خواب زدم.
شب ها گذشت. شبی از شب های قیرگون خانه، او مرا در آغوش کشید. صدای دهانش در گوشم پیچید که با ولع چیزی را می مکید. سر برگرداندم. موهای سیاه و بلندم را در دست گرفته بود. گاه دسته دسته و گاه تاری از میان موهایم گلچین می کرد، در دهانش فرو می برد و می مکید. تنها چشمان قرمز رنگش را می دیدم و جسمی سیاه همچون سایه!
روزها می گذشت و تار های سپید موهایم بیشتر میشد.
شبی تیره از میان شب های تیره خانه مان، گوشه ای ایستاده بودم و دخترم را که معصومانه در خواب بود؛ نگاه می کردم. وقتی دقیق شدم یک جفت چشم قرمز و وجودی سیاه همچون سایه دختر جوانم را در خود می کشید. تار موهای مشکی او را در دستانش گرفته بود و به آرامی می مکید.
تیر نگاهش مرا نشانه گرفته بود. به سویم آمد و در آغوشم کشید. موهایم و سپیدی یکدستش را می نگریست. ناگهان صدای خنده ی چندش آورش در فضا پیچید و مو را بر تنم راست کرد!
مرا سخت در آغوشش می فشرد، آنقدر سخت که صدای شکستن استخوان هایم را می شنیدم.
ولی این بار نفس هایم را با ولع می مکید...


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

18

محسن نيرومند ,ابوالحسن اکبری , ناصرباران دوست ,بهروزعامری ,محمد حشمتی فر ,شهره کبودوندپور ,عباس پیرمرادی ,رضا فرازمند ,علی غفاری دوست (مارتین) ,الف.اندیشه ,شيدا سهرابى ,همایون به آیین ,مرتضی حاجی اقاجانی ,ح شریفی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,احمد دولت ابادی ,مهدی چالی ها ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (1/2/1395),م.ماندگار (1/2/1395),احمد دولت ابادی (1/2/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (1/2/1395),زهرابادره (آنا) (1/2/1395),م.ماندگار (1/2/1395),همایون به آیین (1/2/1395),محمد علی ناصرالملکی (1/2/1395),محبت امیرنژاد (1/2/1395),احمد دولت ابادی (1/2/1395),مهدی چالی ها (1/2/1395),محمد حشمتی فر (1/2/1395),ابوالحسن اکبری (1/2/1395),همایون طراح (1/2/1395), ناصرباران دوست (1/2/1395), زینب ارونی (2/2/1395),محسن نيرومند (2/2/1395),سارینا معالی (2/2/1395),منصور دیبا (2/2/1395),رضا فرازمند (2/2/1395),داوود فرخ زاديان (3/2/1395),عباس پیرمرادی (3/2/1395),شهره کبودوندپور (4/2/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (5/2/1395),مرتضی حاجی اقاجانی (7/2/1395), یوسف جمالی(م.اسفند) (9/2/1395),بهروزعامری (13/2/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (17/2/1395),شيدا سهرابى (24/2/1395),م.ماندگار (24/9/1395),همایون به آیین (18/12/1395),همایون به آیین (3/2/1396),م.ماندگار (10/8/1396),

نقطه نظرات

نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 ارديبهشت 1395 - 12:45

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام خواهر عزیزم:x

اول بگم که خیلی خیلی خوشحالم که هستی و می نویسی .

داستانت عالی بود . اسم داستان بسیار زیبا و قابل تامل بود . ما همه بازیچه ی او هستیم ... واقعن ما همه بازیچه ی مرگ و گذر عمریم و خواسته و ناخواسته باید بگذرانیم تا به جای موهای سفید و بلعیده شدن موهای سیاهمان به مرگ برسیم . و تمامی ما این سرنوشت را داریم .نسل پیش از ما و آیندگان ما ...
داستانت رو خیلی دوست داشتم و بازی سایه ها رو زیبا به تصویر کشیدی .

ممنون از قلم توانات .باش و همچنان بنویس .

می دونی که شادیت آرزومه .

شاد و پیروز باشی :x :* @};-


@الف.اندیشه توسط م.ماندگار Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 18:23

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام آبجی خانومم
خیلی خوشحالم که کنارتونم
خوشحالم که مینویسم
خیلی خوشحالم که داستانم رو دوست داشتی آبجی خانومم
انگیزه هات توی این مدت خیلی کمکم کرد ازت ممنونم
و اینکه شادیت آرزومه قشنگم
ممنون که هستی
شاد باشی گلم
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 ارديبهشت 1395 - 13:08

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام مژگان عزیزم:x
برشی متفاوت از نیستی...
و چه عالی نوشتی گلم.
تار موهارو دوست داشتم که رد گذر زمان رو نشون دادی
ساغول نازیم:*
@};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط م.ماندگار Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 18:25

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود بانو حجابی
سپاس از اینکه بودید و خواندید
خوشحالم دوست داشتید
همه ی ما روزی به نابودی و نیستی خواهیم رسید
سپاس از حضورت
سبز باشی
@};- @};- @};-


نام: احمد دولت ابادی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 ارديبهشت 1395 - 13:25

نمایش مشخصات احمد دولت ابادی درود بر تو. البته بنده سالهاست که از مطالعه متون رمانتیک فاصله گرفته ام. تنها مسئله ای که اینگونه نوشتن در ذهن من جا داد همان لذت آنی بود . همه شانخوب بودند. بدون ضدیت و درگیری . اگر هم درگیری داشت از یک خبر رسانی و یا یک توهم ریشه داشت و در پایان داستان همه اش به خوبی و خوشی رفع میشد. برای لحظه ای داستان شما هم جای افرین و خسته نباشید دارد. اما مایلم مانند داستان های قبلی ات کمی مخاطب را برای مدتی درگیر کند. من داستان شما را رد نمی کنم و خوب هم بود. اما توانمندی شما را کمی ایراد می گیرم. چرا که داستان های خیلی بهتر هم داشتی . پس اجبار است که بعد از اینن بهتر باشی. موفق باشید.منتظر بهترین هایت همچنان می مانم. من را جزو بهترین خوانندگانت بدان. من مشتری نیستم که الکی رای بدهم کوشش می کنم راهکاری که خودم می دانم در راستای بهتر شدن به دیگری منتقل نمیام. این است رسالت من.


@احمد دولت ابادی توسط م.ماندگار Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 18:30

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر جناب دولت آبادی
سپاس که بودید و خواندید
این داستان را بعد مدتها دوری از قلم نوشتم و جسارت به خرج دادم و با این داستان به سایت برگشتم.
سپاس که صادقانه می خوانید و نقد می کنید همین خوب است!
اما این داستان رمانتیک نیست با این حال خوشحال شدم حتی به خاطر لذت آنی که از داستان بردید
باز هم سپاس از شما
به امید داستان های بهترمان
سبز باشید
@};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 ارديبهشت 1395 - 14:19

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم مژگان نازنين
از اينكه بعد از مدت ها در سايت شما رو مي بينم آن هم با داستاني زيبا و فلسفي
خيلي خوشحالم
اين دومين داستان فلسفي است كه امروز مي خوانم و لذت مي برم مهربان دخترم
براي قلم زيبا و نوازشگر شما آرزوي ماندگاري دارم
شاد و موفق باشيد @};- @};- @};- :* :x :* :x


@زهرابادره (آنا) توسط م.ماندگار Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 18:35

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر آنای نازنینم
سپاس از اینکه هستید و می خوانید
و سپاس از انگیزه هایتان
خوشحالم که دوست داشتید آنا جان
خوشحالم به جمع دوست داشتنی شما داستانکی ها برگشتم
دوری برایم مشکل بود
دوستتان دارم مهربان
سبز باشید
@};- @};- @};- :x :*


نام: محمد علی ناصرالملکی   ارسال در چهار شنبه 1 ارديبهشت 1395 - 15:01

سلام ،
دست شما درد نکنه ،
حضور مجددتان را خوش آمد می گم
موفق باشید و شاد@};- @};- @};-


@محمد علی ناصرالملکی توسط م.ماندگار Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 01:36

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر شما جناب ناصرالملکی
سپاس از استقبالتان
سپاس که بودید و خواندید
از بودن در جمع شما خرسندم
سبز باشید
@};- @};- @};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 ارديبهشت 1395 - 16:32

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بزرگوار
بازگشت خیر مقدم
جالب بود و به شما خسته نباشید عرض می کنم .
اما من بشتر داستان های را دوست دارم که در آن زندگی در جریان باشد ، شخصیت ها ، هیجان ، بحران ، انتظار و در نهایت اوج .
از اینکه دوباره برگشتید تا بنویسید خوشحالم
منتظر داستان های بعدی شما هستم
پیروز و موید باشید @};-


@ح شریفی توسط م.ماندگار Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 18:38

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر شما جناب شریفی بزرگوار
سپاس از استقبالتان
خوشحالم در جمع شما هستم
ممنون از نقد و نظرتان
باید کار کنم تا به داستانی که شما می خواهید برسم!!!
در مغزی که نیستی و پوچی نهادینه شده از حیات گفتن بی فایده است!
سپاس که بودید و خواندید
من هم منتظر داستان های زیبای شما هستم
سبز باشید
@};- @};- @};-


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 ارديبهشت 1395 - 21:08

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر درود مژگان خانم گرامی
نام گیرای داستان عالی بود و ادبیاتی که به کار برده بودید در بیان یک فلسفه داستانی هم برام لذت خواندن داشت.
موفق باشید در قلمی که انتخاب کردید@};-


@محمد حشمتی فر توسط م.ماندگار Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 18:42

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر جناب حشمتی فر ارجمند
سپاس که بودید و خواندید
و خوشحالم داستان را دوست داشتید.
از داستان های سورئال چه خبر جناب؟!
منتظر داستان های زیبای شما هستم
سبز باشید
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط محمد حشمتی فر Members  ارسال در دوشنبه 6 ارديبهشت 1395 - 17:55

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر درودی مجدد
حقیقت اینه خانم ماندگار من از داستانهای سورئال اون حس و هیجانی رو که می خوام ، نمی گیرم. چون شخصیتی نمی بینم که توی حوادث باشه و زندگی کنه بیشتر برام شبیه دلنوشته توهمی است که بیشتر از عشق میگه. همین دلیلی شده تا طرف خواندن این طور کتابهای داستانی هم نرم!
چه میشه کرد این هم سلیقه و انتخاب منه دیگه;)
به هر حال آرزو می کنم شما در انتخابی که دارید موفق باشید.


@محمد حشمتی فر توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 7 ارديبهشت 1395 - 17:11

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود جناب حشمتی ارجمند
خیلی ممنون که به سوالم پاسخ دادید
سلیقه ها متفاوته و نظر شما هم محترمه
امیدوارم شما هم در سبکی که انتخاب کردید موفق باشید
@};- @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 ارديبهشت 1395 - 22:17

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام وعرض ادب خدمت سرکارخانم ماندگار .داستان زیبایی بود.@};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط م.ماندگار Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 18:44

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر جناب اکبری نویسنده ی بزرگ
سپاس که بودید و خواندید
خوشحالم دوست داشتید
سبز باشید
@};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 ارديبهشت 1395 - 22:54

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم ماندگار گرامی ! سلام
عرض ادب واحترام
بسیار خوشحالم که پس از مدتها با یک داستان خوب به سایت بازگشتید . خیر مقدم .مقدمتان گلباران!
همه ی ما بازیچه ی او هستیم را خواندم . اگر چه نگاه سیاهی به زندگی داشت و زنان داستانتان همگی منفعل اسیر دست تقدیر شده بودند و یکی پس از دیگری نیستی آمال و آرزوهایشان را به دست دیو تقدیر و سرنوشت نظاره می کردند . ولی از نظر ساختار و نگارش و ادبیات عالی بود و خیلی خوب توانسته بودید فضای مورد نظر خود را در داستان خلق و به مخاطب القا نمایید .
لطفن به زنهای داستانتان یادآوری فرمایید که دست روی دست نگذارند و تسلیم سایه ها نشوند و تا نفسهایشان مکیده نشده خود را از نفس نیاندازند .
برقرار باشید

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط م.ماندگار Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 18:48

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر شما استاد باران دوست بزرگوار !@};-
خوشحالم از بودنتان
سپاس از استقبال گرمتان @};-
سپاس که بودید و خواندید
گاهی حس می کنم داستان تمامی نویسندگان سایت را خود شما نوشته اید که به زیبایی تمام تفسیر می کنید!
خوشحالم که داستانم رو دوست داشتید.
استاد باران دوست نمی دانم چرا زن ها در داستان های من نا امیدند و سیاه!
باید آن ها را به سبزی کشاند.
سپاس از نقد زیبایتان
و سپاس که همیشه متعهدانه حاضر می شوید و می خوانید
خوشحالم که هستم و از حضور اساتیدی چون شما بهره می برم.

سبز باشید و پایدار
@};- @};- @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 09:39

نمایش مشخصات زینب ارونی سلام مژگان عزیزم
شما توانایی نوشتن تو ژانر وحشت رو دارید و اینم یه هنره واسه خودش
ولی من هنوز متوجه هدف داستان نشدم بانو


@ زینب ارونی توسط م.ماندگار Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 18:51

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر بانو ارونی عزیز :x
خیلی خوشحالم از حضورتان
سپاس که بودید و خواندید
سپاس از نقدتان
در جواب پرسشتان شما را به خواندن کامنت استاد باران دوست دعوت می کنم.

سبز باشید بانو
:* @};- @};- @};-


نام: محسن نيرومند کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 11:32

نمایش مشخصات محسن نيرومند سلام
خدا رو شکر میکنم که این داستان شما رو روز خوندم. بی اختیار یاد فیلم "دیگران" افتادم. با همان ایجاد حس ترس مرموز و بشدت مرگ آور.


@محسن نيرومند توسط م.ماندگار Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 18:53

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر شما جناب نیرومند
سپاس که بودید و خواندید
خوشحالم دوست داشتید
نظر لطف شماست که از کم و کاستی ها چشم پوشی کردید

سبز باشید
@};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 13:06

درود بر بانو ماندگار عزیز
برداشتی بود زیبا گونه از یه احساس با بیانی شاعرانه،این روزا در مورد خرد کمی صحبت شده و بطور ناخوداگاه در نوشته ها و نظرات من هم می آیند،نوشته زیبایتان سراسر حس بود،حسی زیبا اما خرد داستانی را من در ان درک نکردم. حتمن منظوری را دربطن حودش داشت ولی من بعنوان یکی از خوانندگان متوجه نشدم!اما نمیتوان نکار کرد که نوشته هایتان تصویرگونه و اهنگین هستند، در ضمیر ناخودآگاه جای می گیرند و به انتظار می نشینند تا اینکه درک گردند.


@همایون به آیین توسط م.ماندگار Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 18:56

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر شما جناب به آیین بزرگوار
از حضورتان خوشحالم
سپاس که خواندید و سپاس از نقد و نظر زیبایتان @};-
درست میفرمایید
شاید نتوانستم آن چنان که میخواستم منظورم را منتقل کنم!
استاد باران دوست داستانم را به زیبایی نقد کردند.
جناب به آیین ارجمند همین برایم ارزشمند است که داستان های کوچکم حتی برای دقیقه ای در ناخود آگاهتان جای بگیرد.

سبز باشید و پایدار
@};- @};- @};-


نام: منصور دیبا کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 21:18

نمایش مشخصات منصور دیبا سلام خدمت سرکار خانم ماندگار
بعضی وقتا ادم با توفیق اجباری مواجه میشه و من از این که کار خوبی از شما خونده ام خوشحالم واقعا
با اینکه هیچگاه از سیاه بودن کارهای نویسندگانی همچون کافکا یا هدایت خوشم نیومده اما گاهی اوقات این سیاه نوشتن فقط در حد نوشتنش انسان رو آروم تر میکنه. ولی به امید اینکه دامنگیر نشه و ضربه ای به ادم نزنه.
من داستان شما رو پسندیدم مخصوصا پایان و جمله ی پایانی اش را.
امیدوارم زندگی سراسر امید و آرزو در کمینتان باشد!


@منصور دیبا توسط م.ماندگار Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 01:26

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود فراوان بر جناب دیبای ارجمند
جناب کم پیدا شدید
سعادتی نصیب من شد که زیر داستانم شما را زیارت کردم
سپاس از اینکه اینجا بودید و خواندید
خیلی خوشحالم که خوشتان آمد
بله گاهی سیاه نوشتن ها آدم را آرام می کند! کاش این سیاه قلم ها را عادت نکنیم!
مشتاقم باز هم داستان های زیبای شما را بخوانم.
سپاس که بودید
از دیدنتان خوشحال شدم
سبز باشید و آفتابی

@};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 22:44

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

عالی بود

ودلربا

بهره بردم

قلتان رقصان@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط م.ماندگار Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 01:28

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر شما جناب فرازمند ارجمند
سپاس که بودید و خواندید
بی شک چشمانتان زیبا دید
سبز باشید
@};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 ارديبهشت 1395 - 09:07

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور
من به خط و خبری از تو قناعت کردم
قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست...

سلام و هزاران درود مژگان نازنین
خوشحالم بسیار زیاد که هستی و می نویسی آن هم با قلمی که مخصوص خودت است تاریکی و اسیری در کوره راه سرنوشت
با ما بمان بانو
:x @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 5 ارديبهشت 1395 - 10:38

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود شهره بانوی نازنینم
حالتون خوبه؟ کم پیدایید بانوی عزیز
خوشحالم که هستم
خوشحالم که می نویسم و می خوانید
عزیزید بانو
ممنون که خواندید
در این جمع سبز خواهم بود حتی اگر خود نباشم
سبز باشید عزیزم

:x :* @};- @};- @};-


نام: سارینا معالی   ارسال در شنبه 4 ارديبهشت 1395 - 13:40

@};-

من با نظر دایی جانم موافقم...

ایام به کام

البته سلام خوبی؟؟؟:D


@سارینا معالی توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 7 ارديبهشت 1395 - 17:12

نمایش مشخصات م.ماندگار به به سلام ببین کی اینجاس :D :x
بعله ما هم بسی خرسند شدیم از دیدن شما و دایی تان در صفحه مان
ممنون که اینجا بودی خانوم
خوبم می دونم خوبی
فازت نول
اینم گل @};- @};- @};-


نام: یوسف   ارسال در پنجشنبه 9 ارديبهشت 1395 - 10:46

درود بزرگوار.
داستان ضعیف و کم مایه است.
از شما انتظار بیشتری می رود.
تلاش و مطالعه خود را بیشترر نمایید
من استعداد شما را می فهمم.
بدرود


@یوسف توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 12 ارديبهشت 1395 - 17:07

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر شما جناب جمالی
سپاس که بودید و خواندید
سبز باشید
@};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 ارديبهشت 1395 - 12:43

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــلام
و سلامی پس از سلام های بسیار به بانو ماندگار
دوست عزیزو دوست داشتنی و مهربان خودم
اول.... عذر خواهی بابت این همه تاخیر ..همراه با شرمندگی بســــــــــیار
دوم .....خوشحالم ک دوباره یه داستان با سبک و سیاق ماندگار خوندم ..گرچه ک اینقدر خوبی ک به غیر از اینجا جاهای دیگه هم مهمون نوشته هات هستم
سوم... چون من همیشه نظرات و برداشت هام مزخرفه ..برای جلوگیری از سوتی دادن ..و خراب نکردن داستان سکوت میکنم ..فقط یه چیزی بگم اون قسمت آخرش ک روحش رو می مکید ...یاد داستان های هری پاتر افتادم ..یه موجوداتی بودن به اسم دمینتر توی داستان های هری پاتر هست ک روح می میکیدن ... جدی ترستاک بود این قسمتش
چهارم ... همیشه داستان هات.. فضا سازی های خیلی خوبی داره ..یه خورده وهم آلود و مبهم هست ..ولی میشه تصورش کرد ..یه جورایی توی تاریکی مطلق نیست.. و جالبیش توی ابهام کلماتی هست ک کنار هم گذاشتیش ..ولی توصیفات زیبایی به کار میبری ..دلنشین هست با وجود اینکه بعضی وقت ها ترس ناک میشه
پنجم .. خیلی دوستت دارم ..میدونم ک میدونی
دم قلمت همیشه گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 12 ارديبهشت 1395 - 17:10

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام نرجسی گل خودم :x چطوری خانوم
شما هر وقت دوست داشتی بیا صفحه ی مل متعلق به خود شماست
خوشحالم که مهمون نوشته هامی باعث افتخاره گلم :*
و اینکه خوب مثل اینکه دیگر دوستان داستانم و سبکم رو دوست نداشتم ممنونم ازت که با من همراه بودی چون من این داستانم رو خیلی دوست دارم :D
در کل ممنونم که خوندی عزیزم
خوشحالم که اینجا کنار من بودی با معرفت:*
مراقب خوبیهات باش
سبز باش
@};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 13 ارديبهشت 1395 - 16:12

نمایش مشخصات بهروزعامری آفرین ماندگار آفرین

لذت بردم

نیاز ببیان جزییات نیست

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 14 ارديبهشت 1395 - 17:01

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر شما جناب عامری بزرگوار
خوشحالم که اینجا هستید
و بیشتر از آن خوشحالم که لذت بردید

سپاس که بودید و خواندید
سبز باشید و پایدار

@};- @};- @};-


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در جمعه 24 ارديبهشت 1395 - 21:56

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود ب ماندگار نازنین!
مژگان جان!
هوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارتا معذرت بابت دیر اومدنم
و من چه داستان زیبا و پر مفهمومی رو از دست داده بودم بانو
دست مریزاد افرین
جدن زمان عمر آدم رومیمکه و ب انتها میرسونه!
تعبیرت از مکیدن گیسو ها و در انتها مکیدن نفس ها بنظر من اووووج داستان بود
و ضربه نهایی رو زد.
خیلی داستانت رو دوست داشتم
داستانیه ک سال ها خاطرم میمونه!
هم ایده ی جالبش هم طرحی ک داشت !
آفرین آفرین عالی بود
چقد خوب شد ک یاذم انداختی وگرنه جز زیبا ترین داستانایی ک تاحالا خوندمو از دست میدادم

هواااااااااااااااااااااااااااارتا دست مریزاد و دمت گرم


:x :x :x :x :x :x :* :* :* :* :*
همایون باشی!:* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :*



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.