شب های تکراری یک جغد

چشمان تسخیر شده ام را، به زحمت از دیوار جدا کردم. صبحی دیگر آغاز شده بود و بار دیگر خورشید نور خود را به خانه ی تاریکم می تاباند. باید می خوابیدم. وارد اتاق شدم. نور چشمانم را میزد. در رخت خواب خزیدم . رخت خوابی که بوی تعفن گرفته بود. ملحفه را روی خود کشیدم. دستانم را روی چشمانم گذاشتم و خوابیدم.
اولین صدایی که میان خواب و بیداری شنیدم، صدای مزخرف ساعت بود. تیک تاک تیک تاک تیک تاک...! رگ های پیشانی ام بیرون زده بود و چشمانم سرخ شده بود. ساعت را بی هیچ تردیدی برداشتم و به طرفی پرتابش کردم. از جای برخاستم. شب شده بود. به آستین لباس سفیدم نگاهی انداختم که، رد بزرگی از خون روی آن خودنمایی می کرد. خشک بود. خشکِ خشک!
جلوی آینه رفتم و به چهره ی بی روح خود نگاهی انداختم. پریشانی موهایم، پریشانم کرده بود. با بندی دارشان زدم. چشمانم روی دیوار ثابت ماند. روی آن قاب عکس. قاب عکس ما...!
موهایم را عاشقانه نوازش می کرد. نمی دانم چند ساعت محو آن عکس بودم، اما می دانستم دیگر تحمل آن موهای بلند برایم غیر ممکن است. قیچی را برداشتم. دقایقی بعد سقوط تار تارِ موهایم را دیدم.
به زحمت خود را به بیرون از اتاق کشاندم. خاکستر سیگارش همنشین شب هایم بود. خاکسترها را می بوسیدم و با ته سیگارهایش ساعت ها حرف می زدم. لباس هایش! لباسهایش روی کاناپه بود. لعنت به این بوی تعفن، که نگذاشت بوی تنش را استشمام کنم.
روی سرامیک های سرد آشپزخانه نشستم و همه ی خانه را زیر نظر داشتم! جای قدم هایش...! چند تار مویش روی زمین ریخته بود. نمی خواستم خاطراتش را بر هم بزنم. صندلی اش...! حتی گرد و خاک صندلی اش، برایم پرستیدنی بود! تابلوی روی دیوار... هدیه ی او به من...!
چشمان تسخیر شده ام را به زحمت از دیوار جدا کردم. صبح شده بود. باید می خوابیدم...!!!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

18

آزاده اسلامی ,ح شریفی , ک جعفری ,حسین روحانی ,شيدا سهرابى ,فرزانه رازي ,نرجس علیرضایی سروستانی ,همایون طراح ,ف. سکوت ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,الف.اندیشه ,سبحان بامداد ,شهره کبودوندپور ,مریم مقدسی ,بهروزعامری ,عباس پیرمرادی ,ابوالحسن اکبری ,زهرابادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسین روحانی (11/10/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (11/10/1394),ابوالحسن اکبری (11/10/1394),بهروزعامری (11/10/1394),زهرابادره (11/10/1394),آزاده اسلامی (11/10/1394), ناصرباران دوست (11/10/1394),الف.اندیشه (11/10/1394),فرزانه رازي (11/10/1394),رضا فرازمند (11/10/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (11/10/1394),م.ماندگار (11/10/1394),عباس پیرمرادی (11/10/1394),شيدا سهرابى (11/10/1394),ف. سکوت (11/10/1394), ناصرباران دوست (11/10/1394),همایون به آیین (11/10/1394),کریم پورکرم (11/10/1394),حسین روحانی (11/10/1394),مریم مقدسی (11/10/1394),م.ماندگار (11/10/1394),زهرا بانو (11/10/1394),سجاد سیارفر (11/10/1394),سارینا حدیث (11/10/1394), ک جعفری (11/10/1394),سبحان بامداد (11/10/1394),سحر ذاکری (11/10/1394),بابک قهرمانی (12/10/1394),پیام رنجبران(اکنون) (12/10/1394),شهره کبودوندپور (12/10/1394),سحر ذاکری (12/10/1394),همایون به آیین (12/10/1394),ح شریفی (12/10/1394), زینب ارونی (12/10/1394),همایون طراح (12/10/1394),فاطمه رنجبر (13/10/1394),م.ماندگار (14/10/1394),سارا یاسمینی۱۱۱۱ (14/10/1394),احمد دولت ابادی (17/10/1394),مریم حسین پور (5/11/1394),الف.اندیشه (24/1/1395),ح شریفی (1/2/1395),الف.اندیشه (1/4/1395),م.ماندگار (24/9/1395),همایون به آیین (18/12/1395),

نقطه نظرات

نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 10 دي 1394 - 02:36

نمایش مشخصات حسین روحانی اومدیم سلام بدیم
فردا اگه عمری باشه میام
سبز و پیروز


@حسین روحانی توسط حسین روحانی Members  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 18:50

نمایش مشخصات حسین روحانی درود و عرض ادب خدمت خانوم ماندگار
خیلی خوب نوشته بودی و توصیفاتت عالی بود و من واقعا لذت بردم.
ولی اناگر زیادی کوتاه بود. ادبیاتت عالی بود و افرین. من که خیلی خوشم اومد.
بهترین داستانی بود که ازت خونده بودم. اما شاید میشد کش دارترش کرد. می تونستی ادامش بدی و با عجله آخرش رو به پایان رسوندی.
در مجموع آفرین
سبز و پیروز باشی


@حسین روحانی توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 21:32

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود جناب روحانی
خیلی ممنون که تشریف اوردید و خوشحالم نگاه مثبتی به داستان داشتید
خیلی دوست داشتم برداشتتون رو از داستانم بنویسید
در هر حال ممنون
سبز باشید
@};- @};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 03:45

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی با سلام و عرض ادب فراووووووووون:)
جاهای خالی رو کسی پر نکنه ...فردا صبح خیلی خیلی خیلی زود ساعت 11 میام ... ان شا الله ... میخوام برم ریکاوری مغزی :D :D :D
چه کنم دیگه باید از خوابم بزنم ... بیام داستان بخونم و اراجیف بنویسم :D :D :D :D
اینقدر ک من دوست دارم
برقرار باشی ...


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 21:33

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام نرجس بانو :x
منتظرت میمونم :*
@};- @};- @};- @};-


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 12 دي 1394 - 11:52

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلوم علیکوم مجدد ...همرا با عرض ارادت :)
اصلنا اگه من شانس داشتم اسمم و میذاشتن شانسی یا شمسی..عذر خواهی میکنم ک دیر اومدم ..اینترنت خاک برسر قطع شده بود :( یادم می مونه ک دفعه دیگه داغ داغ ک داستان خوندم نظر هم بنویسم :)
کل داستان برای من تداعی یه غم درونی رو داشت ...یه غم ک نقش اصلی داستان خودش به جودش آورده بود ودوست داشته ادامه اش بده ...مثلا بیزاری از نور و روشنایی و مرور خاطرات ...... ولی یه چیز بین بین هم وجود داشت ...این ک هم میخواسته هم نمیخواسته ... خاکستر سیگار و تار های مو حتی گرد و خاک ک باقی مونده بود زندگی میکرده ولی وقتی پای محبت به خودش در میون بوده محبتی ک توی قاب عکس میبینه از بین میبردش ...کوتاه کردن مو
در اصل محبت رو دار میزنه و اعدامش میکنه تا از بین بره و فقط تعفن بمونه
از بس من تنبلم همیشه دنبال داستان های سر راست و یه خطی میگردم ک زیاد درگیری نداشته باشه ...ولی با خوندن داستان شما ترغیب شدم از این به بعد زیاد رئال نخونم :)
اینطور داستان ها معمولا هرکسی از ظن خودش یار نویسنده میشه .. و همینم به جذابیت داستان اضافه میکنه ...مثل الان ک مطمئنم برداشتم از داستان اونی نبوده ک شما نوشتید ولی در کل به دست آوردن رضایت خواننده هست ک این اتفاق افتاده و خوشم اومد از داستان و درگیری و چرا هایی ک آخرش برام به وجود اومد ...کاش تموم نمیشد به این زودی
زندگی می تونه تلخ باشه می تونه شیرین باشه ..بستگی به این داره که.. ما به چی فکر می کنیم :)
دم قلمتون همیشه گرم گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 13 دي 1394 - 02:50

نمایش مشخصات م.ماندگار درود نرجس بانو
خوشحالم که برگشتید و باز بهم سر زدید
چه عجب یکی تو این سایت از داستانای من خوشش اومد :D
برداشتت خیلی قشنگ بود
چقدر خوب به تضادش رسیدی
خیلی خوشحالم که اینجا بودید و خوندید و دوست داشتید و ذهنتون درگیر شد.
بیشتریا تو این سایت رئال پسندن!!!!
منم مینوشتم و مینویسم
اما به دلم نمیشینه ;) رئالو میگم
اما حس کردم همین به ظاهر سورئال هام خریدار نداره واسه همین شاید از عرصه نویسندگی خداحافظی کنم :D
شوخی کردم
خوب نرجس بانو ببخش پر حرفیم رو
ممنون که اینجا بودید
سبز باشی عزیزم :x :* @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 09:07

نمایش مشخصات بهروزعامری صبح شده بود باید میخوابیدم

بیان بی محابا

احساس عمیق و بسادگی مجسم


خودش یک صحنه بود پر از اله مانهای گویا که با آدم حرف میزد
انگار یکنفر نبود

بدلم ، نه آنجاییکه چیزها همینطوری می آیند و روی هم تلنبار میشن

توی شاه نشن دلم

درود بر شما و خوش آمدید گرامی


@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 21:36

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود جناب عامری بزرگوار
خیلی خیلی خوشحالم از حضور شما
بی شک زیبایی در نگاه شماست
خیلی خوشحالم که تونستم حس داستان رو منتقل کنم
از تشویق ها و دلگرمی های شما سپاس
ممنون از حضور سبزتون جناب
سبز باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 09:23

نمایش مشخصات زهرابادره سلان مژگان دخترعزيزم
داستانتان را خوندم فقط مي گويم عالي بود اما بعدن دوباره برمي گردم @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط زهرابادره Members  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 16:39

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر مژگان نازنين دخترم
خيلي عالي از پس داستاني برآمدي كه در زير لايه اي از احساس پنهانش كرده بودي ، اذعان مي كنم كار سختي است ولي در دست هاي هنرمندانه شما مثل موم نرم شده و شكل گرفت
و من خيلي لذت بردم به انديشه عزيزم هم گفتم و به شما هم مي گويم شما دوتا خواهران امروز گل كاشتيد خيلي بشكوه و زيباست كه دو تا خواهر نويسنده باشند و همديگر را مشوق و منتقد باشند به نظر من بخت با شما يار بوده است .:)
اميدوارم ناظر موفقيت هاي شما دوتا در همه مراحل زندگي باشم از جمله در نويسندگي
شاد و گرم ياشيد @};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 21:39

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام آنای نازنینم
یار همیشگی من :*
خیلی ممنون از حضور همیشه گرم شما
بانو خیلی خوشحالم داستان رو دوست داشتید و حس بهتون منتقل شد
بله بی شک بخت با من یار بوده که خواهر ماهی مثل اندیشه دارم
واسه تشویقاش انگیزه هاش ازش ممنونم
از شما هم ممنونم که همیشه همراهمید
امیدوارم همیشه بمونید
سبز باشید بانو
:x :x :x :x :* :* :* :* @};- @};- @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 09:26

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام خانم ماندگار عزیزم
عاشقانه ای بسیار زیبا
توصیفاتتون عالی بود مخصوصا راجع به تارهای مو
لذت بردم
دست مریزاد

@};- @};- @};- @};- @};- @};-
:* :* :* :* :* :*
:x :x :x :x :x :x :x


@آزاده اسلامی توسط شيدا سهرابى Members  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 14:08

نمایش مشخصات شيدا سهرابى سلام مامانی جون جونی !
مقسی ک هستی هواااااااااااااااااااااااااارتا !
عاشقتم:* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :x :x :x :x :x :x :x


@آزاده اسلامی توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 21:40

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و صد درود بانو اسلامی نازنینم
از حضور گرم شما ممنونم
خوشحالم با نگاه مهربونتون داستان رو خوندید و دوست داشتید
دوستون دارم
سبز باشید
:x :x :x :x :* :* :* :* @};- @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 10:04

نمایش مشخصات ناصرباران دوست عشقی آغاز می شود و زندگی مشترکی . مرد قصه در دام غول اعتیاد می افتد و دست زن به خونش آغشته می شود .و جسد مرد در رختخواب مشترک می گنند و بوی تعفن می گیرد و لاجرم زن مجبور می شود اورا از خود دور کند و اینگونه است که بوی تعفن اعتیاد و جسد مردش را از او می گیرد و از وجود عاشقش جغدی می سازد که شبها تاصبح بیدار می ماند و خاطره رج می زند و روزها میخوابد در رختخوابی متعفن.
سلام و عرض ادب بر گل بانوی محترم سرکار خانم ماندگار
عالی به تصویر کشیدید لذت بردم از خوانش داستانتان
سلامت و سعادتمند و سربلند باشید
پیشکش با احترام@};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط ح شریفی Members  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 15:49

نمایش مشخصات ح شریفی
سلام بر استاد عزیز آقای باران دوست
نظر مشترکی بود ، اما من به اعتیادش فکر نکردم به این فکر کردم که شوهرش مرده و او را در کنار خود جای داده تا اینکه متعفن شد :) ولی نظر شما را بیشتر دوست داشتم چون جامع بود و کامل @};- @};- @};-
موفق باشید :x :x :x


@ح شریفی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 18:58

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شما جناب استاد شریفی .
نظر لطف شماست .
پاینده باشید @};- @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 21:45

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر جناب شریفی
ممنون از نقد و نظر ارزشمندتون
@};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 21:44

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود بر استاد ارجمندم جناب آقای باران دوست @};-
ممنون از حضور گرم شما
برداشت جالبی از داستان داشتید استاد
اما فکر میکنم از ضعف کار من بوده که نتونستم منظور و هدفم رو برسونم
پس حتمن روی داستانم کار می کنم اما برداشت شما بسیار زیبا و جالب بود و من رو متعجب کرد
باز هم ممنون از حضورتون
سبز باشید
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 10:58

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام آبجی جونم:x :*

خوشحالم که داستان نوشتی ...
داستانت عالی بود .
فضای غمگین و پر وهم داستانت رو دوست داشتم.

بیشتر داستان آپ کن ....
اون داستانهایی که گذاشتی گوشه خونه خاک بخوره آپ کن همه لذت ببرن:D

اسم داستانت رو هم خیلی دوست داشتم.

می دونی که شادیت آرزومه عزیز دل خواهر.

شاد و موفق باشی.

:x :x :x :x :* :* :* @};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 21:47

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام آبجی
میدونی الان اینجوریم :( دلیلشم بهت گفتم
ممنون که اومدی و منو خوندی ممنون که همیشه من رو میخونی
گاهی وقت ها بعضی داستانا باید بمونه گوشه ی خونه و خاک بخوره :D
بازم مرسی که همیشه تشویقم میکنی شاید واسه تشویقای توا که مینویسم
شادیت آرزومه
سبز باشی آبجی خانومم
:x :x :x :x :x :* :* :* :* :* :* @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 11:15

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

عالی بود

لعنت به اعتیاد

دست مریزاد زیباست@};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 21:49

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود جناب فرازمند ارجمند
ممنون از حضور گرمتون
خوشحالم داستان رو دوست داشتید
سبز باشید
@};- @};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 11:24

نمایش مشخصات فرزانه رازي دل بی بته مبادا که صدایش بزنی
بروی خار شوی سر به هوایش بزنی
دست و پا می زنی ای دل که بسویش بدوی
تا مگرمن شدن از ما و شمایش بزنی

دل بی بته نرو در پی آزار نباش
رام شو پرسه نزن گوش بده هار نباش
پشت پا خورده ی عشقی که چنین خون شده ای
او تو را پس زده یکسر پی تکرار نباش

دل بی بته نگو وقت قماری دگر است
دست او رو شده همبازی یاری دگراست
زنگ تفریحِ دلش بودی وُبس قصه تمام
اسب وحشی تو در بند سواری دگر است

دل بی بته مرا این همه درگیر نکن
پیراندوه شدم بیشترم پیر نکن
گفته بودم که سَرعاشقیم خورده به سنگ
بس کن این غائله را فرصت تقریر مکن

گوربابای تو دل ! من نفسم تنگ شده
جان من خسته از این خودزنی و جنگ شده
سر جدت بنشین یا که نه اصلا بتمرگ
رفتنی رفت .. دلش ؟ سنگترین سنگ شده

" بتول مبشری "

مژگان عزیزم ، درود بر تو !
دمت گرم .
دلت به نشاط .
سرت سلامت .
جف شیشت آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


@فرزانه رازي توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 21:50

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام فرزانه ی عزیزم
ممنون که اومدی
شعرت خیلی خوب بود آفرین
داستان من رو یه جورایی خلاصه کردی
دم شما هم گرم
سبز باشی
:x :x :x :x :* :* :* :* @};- @};- @};- @};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 12:10

سلام عزیزدلم مژگان جونم:x
خیلی عالی نوشتی خانومی...ولی تلخ بوددیگه...سنه من ندیم آخه؟:D
اونجایی که بی هیچ تردیدی ساعتو پرت کرده اونور،واقعا یکی از فانتزی های منه
مژگان تجربه ثابت کرده من با خوندن همچین داستان هایی بی برو برگرد اشکم سرازیر می شه و حتی تا چندین ساعت موشکافی روانشناسانه انجام می دم ولی نمی دونم چی شده که الان به قول فرزان شنگولم:D
اصلا گریم نمیاد و بر عکس خیلیییییییی شادم:)
فقط دعا کن شادیم از اونور نزنه بیرون
هیچی دیگه...ممنونم که داستان آپ کردی دلم برا داستان هات تنگ شده بود...اون داستانت رو هم که خوندم و عالی بود رو هم بذار لطفا:)
موفق باشی خانوم گل@};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 21:53

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام عاطفه ی عزیزم خانوم مهربون :x
ممنون که اومدی خیلی خوشحالم داستان رو دوست داشتی
خوب باید بگم خوشحالم که خوشحالی پس همیشه شاد باش
من دوست ندارم اشک کسی رو در بیارم حتی با داستان ;)
و اینکه باشه اگر عمری باقی بود اون داستان رو هم میذارم
ممنون از حضورت عزیزم
سبز باشی
:x :x :x :x :x :* :* :* :* :* @};- @};- @};- @};- @};-


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 14:07

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود بر یه دونه ی خودم مژگانِ نازنینم!:* :* :* @};-
یه کم گِیه بوتونم بخاطر داستانت (خب بسه دیگه سر ملت سوت کشید):D :(
مژگانِ زیبا!
داستانت بی نهایت زیبا بود! دوسش داشتم ! چقد خوب تونستی خاص و نو ب این موضعی اشاره کنی ! اعتیاد، عشق، علاقه، تعهد! همه و همه باهم گلاویز میشن! تهش میشه اینکه دخل طرفو بیاری:-s =(( خب چه کنی ! ادم مجبوره! داستانت مطمئنن یه تایمی از زمانِ امروز من رو درگیر خودش میکنه! بسیار زیبا به تحریر دراورده بودی!
مژگانِ مهربانم، فضا سازی داستانتو دوست داشتم! چقد خرسندم ک دوباره دارم از داستانایِ زیبات میخونم!
اون قسمت داستانت ک بانویِ داستان موهاشو قیچی کرده خدایی دلم ریخت!
قشنگ بود دوسش داشتم!
همایون باشی نازمهر!@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- =(( :* :* :* :* :* :* :* :* :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x @};- @};-
دوست دارم هوارتااااااااااااااا:x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x


@شيدا سهرابى توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 21:59

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام شیدا جونم دوست نازنینم
خیلی مهربونیا هیچ میدونستی؟
باید قدر آدمای مهربونو تو این دوره و زمونه ی الان دونست
خیلی نایاب شدن :x
و اینکه خوب گریه نکن نبینم غمتو :*
خوشحالم داستان رو دوست داشتی
نمیدونم باور میکنی یا نه اما خودم وقتی داشتم این داستان رو مینوشتم کلی گریه کردم :D نمیدونی چه حسی گرفته بودم :D
ممنون عزیزم که اومدی و مثل شیدا مثل خود خودت کامنت گذاشتی
ممنون که هستی دوست بسیار عزیزم
سبز باشی نازنینم
:x :x :x :x :x :* :* :* :* :* :* @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 15:58

نمایش مشخصات ح شریفی سلام و عرض ادب بر بانو ماندگار همیشه ماندگار
داستانک خوبی بود و از آن لذت بردم
نظر آقای باران دوست را خواندم و بخشی از نظرم را زیر نظر ایشان نوشتم
یاد دو بیت شعری افتادم که پیش از این نوشته بودم
" جغد پیری در این خرابه بیدار است
روز به خواب می رود ، شب تا سحر بیدار است
همه گفتند ترس از شب دارد این جغد
این را فقط من می دانم ، از شب خوابی بیزار است "
موفق باشید و همیشه روشن @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 22:01

نمایش مشخصات م.ماندگار درود جناب شریفی ارجمند @};-
خیلی ممنون از حضورتون
نظرتون رو خوندم و استفاده کردم
شعری که نوشتید واقعن زیبا بود
ممنون که بودید
سبز باشید
@};- @};- @};- @};-


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 17:44

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
@};- @};- @};-


@ف. سکوت توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 22:03

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود بر بانو سکوت کم پیدا
بانو ما دلمون براتون تنگ میشه تند و تند بهمون سر بزنید
به یادتون هستم
سلام من رو به برادر بزرگوارتون برسونید
خوشحال شدم از حضورتون
سبز باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :x :x :x :x :* :* :*


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 20:59

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود برسرکارخانم ماندگار .خیلی عالی بود هم توصیفات وهم موضوع داستان .همیشه قلمتان پویا باد.@};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 22:04

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود بر جناب اکبری ارجمند
ممنون از حضور سبزتون
خوشحالم داستانم رو دوست داشتید
سبز باشید
@};- @};- @};- @};-


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 23:14

نمایش مشخصات ک جعفری
بانو ماندگارم،
درود بر تو
@};-

می دانی؟
قلمت را دوست دارم، خوب می نویسی، توصیفاتت زیباست و حتی بکر !!
بااینهمه باور دارم که تو خیلی بیشتر و بهتر از اینها توانمند هستی!
مضامین چند داستان اخیرت بسیار بهم نزدیک بود، به نحوی که حین خواندن داستانت ، تصور می کردم که قبلا این اثرت را خوانده ام!

پیشنهادم به تو نازنین:

با دقت به پیرامونت نگاه کن، بیشتر بخوان، بیشتر بنویس

و قبل از همه اینها و بر همه اینها ، بیشتر و بیشتر و بیشتر بیاندیش ! تفکر و تفکر...


به گفته دوستی:
سبز باشی

و یا به گفته آن دیگری:
مشرقی بمان

@};-


@ ک جعفری توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 13 دي 1394 - 02:44

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود بر کاف بانوی نازنینم
خوشحالم سعادت دیدارتون نصیبم شد
ممنون که هستید بانو
ممنون برای نقد و نظر ارزشمندتون بانو نمیدونم تو این محیط گیر افتادم
البته چند تا داستان رئال نوشتم اما به دلم ننشستن!!!!
نمیدونم چرا. درست میگید داستانهای سراسر تاریکی... شبیه به هم. شاید ،باید خودم رو به سمت نور هدایت کنم !!!
ممنون که اینجا بودید
درود بر آن دو بزرگوار که فرمودید
و درود بر مارتین کبیر که مدتهاست به ما سر نزده
درود بر شما بانو
خیلی دوستون دارم
سبز باشید و مشرقی بمانید
:x :* @};- @};- @};-


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 23:28

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود

خوب و عالی مثل همیشه. تلخ بود...


ایشالله شاد و سلامت و موفق باشید


@سبحان بامداد توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 13 دي 1394 - 02:52

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام کاکو
خوش اومدید
ممنون که خوندید و خوشحالم دوست داشتید
سبز باشید @};- @};- @};-


نام: بابک قهرمانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 01:52

نمایش مشخصات بابک قهرمانی درود بر شما

بسیار بسیار توصیقات زیبا و گیرایی داشتید...


کوتاه اما تلخ و به یاد ماندنی...


@بابک قهرمانی توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 13 دي 1394 - 02:57

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر شما
بار اوله زیارتتون میکنم پس خوش اومدید
ممنون که خوندید و خوشحالم دوست داشتید
سبز باشید
@};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 12 دي 1394 - 09:02

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام و درود فراوان بر تو مژگان عزیزم
خواستم بگم داستانهایت یک رنگ و یک شکل شده اند دیدم کاف بانوی عزیز تذکر داده :">
سورئالهایت اندیشمندانه است و زن باید باشی تا عمق تنهایی ..بیداری شبانه...زندگی با یک قاب عکس و افسردگی را به این خوبی وصف کنی
هر زنی در مقطعی از زندگی اش می تواند این حسها را تجربه کرده باشد و تو نویسنده ی توانا وقتی می نویسی حس همذات پنداری مان را قلقلک می دهی
داستان وهمناکی بود و از دوبار خواندن آن لذت بردم
نویسا باشی دوست خوبم@};- @};- @};- @};- :x :x :x :x


@شهره کبودوندپور توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 13 دي 1394 - 02:58

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود شهره بانوی عزیز
شما درست میگید
ممنون از نقد و نظرتون
خوشحالم که اینجا بودید
شاد باشید و سبز خانومی
:x :* @};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در شنبه 12 دي 1394 - 10:53

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر بانو ماندگار عزیز
قلمتان را بسیار دوست دارم.شعرگونه می نویسید و موسیقی کلام در طول داستان جاریست . برداشت از داستانتان بخاطر نوع نوشتن شما می تواند متفاوت و گوناگون باشد و این نه تنها عیب نیست بلکه می تواند یک مزیت باشد. حکایت کسی است که شبها بیدار می ماند و روزها می خوابد و با خاطره عشقی که از دستش داده و قدرش را ندانسته است ،روزگار میگذراند،اما بسختی .


@همایون به آیین توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 13 دي 1394 - 03:02

نمایش مشخصات م.ماندگار درود جناب به آیین بزرگوار
اول از همه معذرت میخوام فرصت نکردم هنوز داستانتون رو بخونم حتمن خدمت میرسم
بعد اینکه ممنون از اینهمه انرژی انرژی مثبت :)
خوشحالم که قلمم رو دوست دارید
خیلی خیلی کامنتتون بهم انرژی داد ممنونم ازتون
خوشحالم که خوندید و دوست داشتید و تعریف کردید
سبز باشید و همایون @};- @};- @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در شنبه 12 دي 1394 - 19:17

نمایش مشخصات زینب ارونی سلام به مژگان عزیزم
میدونی از چی خوشم اومدم از جمله اخر و تناقصی که نویسنده به زیبایی به تصویر کشده بود صبح شده بود باید میخوابیدم
ممنونم گلم @};- @};- @};- @};- :x :x :x :x


@ زینب ارونی توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 13 دي 1394 - 03:04

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود بانو ارونی عزیزم :*
خوشحالم از حضور گرمتون
ممنون که تشریف اوردید و خوندید
باعث افتخاره که جمله ی آخر رو تایید کردید :x
سبز باشید عزیزم @};- @};- @};-


نام: فاطمه رنجبر کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 دي 1394 - 18:57

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر @};- @};- @};- @};-


@فاطمه رنجبر توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 13 دي 1394 - 03:06

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود
ممنون که اینجا بودید بانو
@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.