سایه ای پشت پنجره

شب بود. شُر شُرِ باران، آوای وهم آلود سکوت را شکسته بود. صدای چِک چِکِ قطرات از روی شیروانی، بی تابی ام را دو چندان می کرد.
آسمان صدایم میزد. به سویش پر کشیدم. پنجره را به آرامی گشودم. از سوز هوای پاییزی بر خود لرزیدم اما تاریکی، همچون آفتابی وجودم را گرم می کرد.
دستانم را بیرون بردم و قطرات را با تمام وجود لمس می کردم. با آسمانم عشق بازی می کردم و اشک هایش را نوازش می کردم. طاقت نیاوردم، نگاهش کردم. صورتم از اشک های بی وقفه و بی شمارش خیس شده بود. آرام چشمانم را بستم.
وقتی چشمانم را گشودم او را دیدم. ایستاده بود. اندام ورزیده اش بر زمین سایه انداخته بود. چتری به همراه نداشت. زیر باران خیس شده بود. باران همچون رودی بر صورتش جریان داشت. نمی دانم چگونه این تصور را از او داشتم!
ساعت ها گذشت. باران می بارید. اوهمچنان ایستاده بود و من محو تماشایش بودم. نمی دانم چگونه شب به پایان رسید...

شب فرا رسید. باران می بارید. به سوی پنجره شتافتم. او همانجا ایستاده بود. نمی دانم چرا حس کردم گریه می کند! اشک هایش میان قطرات گم شده بود. سایه اش می لرزید. به تماشایش ایستادم. نمی دانم چگونه شب به پایان رسید...!

شب فرا رسید. باران می بارید. به سوی او شتافتم. پنجره را گشودم. او را ندیدم...! بی تاب شده بودم. طاقتم تمام شده بود. پله ها را طی کردم و به خیابان رسیدم. همه جا را گشتم اما او نبود.
جایی که او می ایستاد، ایستادم. قطرات سیلی ام میزدند. باران بی رحمانه می بارید. اشک هایم میان قطرات گم شده بود. هوا سرد بود.
نگاهم به سپیدی موهای زنی بود، که در قاب پنجره ای می درخشید.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.7 از 5 (مجموع 7 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

24

ح شریفی ,سبحان بامداد ,چیا سرابی ,حسین روحانی ,کیمیا مرادی ,شيدا سهرابى ,محبت امیرنژاد ,بهروزعامری ,سجاد سیارفر ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,فرزانه رازي ,حسین کاظمی فر ,سمیه نوروزی ,رضا فرازمند ,نرجس علیرضایی سروستانی ,آرمیتا مولوی ,مرتضی حاجی اقاجانی , ناصرباران دوست ,فاطمه مددی ,آزاده اسلامی ,شهره کبودوندپور ,مریم مقدسی ,الف.اندیشه ,زهرابادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آرمیتا مولوی (10/9/1394),همایون طراح (10/9/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (7/9/1394),فرزانه رازي (7/9/1394),همایون به آیین (7/9/1394),شهره کبودوندپور (7/9/1394),زهرابادره (7/9/1394),الف.اندیشه (7/9/1394),حسین روحانی (7/9/1394),سحر ذاکری (7/9/1394),محبت امیرنژاد (7/9/1394),سمیه نوروزی (7/9/1394),شيدا سهرابى (7/9/1394),مرتضی حاجی اقاجانی (7/9/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (7/9/1394),فاطمه مددی (7/9/1394),عباس پیرمرادی (7/9/1394), زینب ارونی (7/9/1394), ناصرباران دوست (7/9/1394), ناصرباران دوست (8/9/1394),سمانه طبري (8/9/1394),مریم مقدسی (8/9/1394),م.ماندگار (8/9/1394),م.ماندگار (8/9/1394),آزاده اسلامی (8/9/1394),مریم مقدسی (8/9/1394),سحر ذاکری (8/9/1394),سجاد سیارفر (8/9/1394),مرتضی حاجی اقاجانی (8/9/1394),چیا سرابی (8/9/1394),کیمیا مرادی (8/9/1394),آزاده اسلامی (8/9/1394),حامد نوذری (8/9/1394),بهروزعامری (8/9/1394),رضا فرازمند (8/9/1394),سارینا حدیث (10/9/1394),زهرا بانو (10/9/1394),سبحان بامداد (13/9/1394),اهورا جاوید (21/9/1394),حسین کاظمی فر (24/9/1394),عبدالله عمیدی (30/9/1394),آرش پرتو (5/10/1394),سحر ذاکری (6/10/1394),مریم حسین پور (5/11/1394),ح شریفی (1/2/1395),م.ماندگار (24/9/1395),

نقطه نظرات

نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 14:24

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام زنبیل برا دخملم....:D
خودمم میرم و دوباره برمی گردم:x


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط فرزانه رازي Members  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 14:52

نمایش مشخصات فرزانه رازي مامان ؟؟؟ ساغول... :*
مژگان جون سلام . خوبی میدونم .
آی قیز داستانات اوف اوف شده زدی تو کار چرخیدن و ای حرفا ...
اینجاس که عاقای گزارشگر باید بیاد بگه : " چه مّیکنه این مژییییی ! شوووت و توی دروازه ... توی دروازه ... " :D
من فوتبالی نیستم مژی ولی اعتقادم اینه مرد باید فوتبالی باشه ! حالا چه ربطی داش نمیدونم ... آما ولش کن ...
دونخته شعر دختری ...

درد دارد همیشه دل کندن، درد دارد تمام پایان ها
گم شدن در مسیر تنهایی،گریه کردن به حال باران ها

عشق با روح من گلاویزست، شهر تا بی نهایت افسرده
من چه کردم که باید اینگونه، له شوم از هجوم تاوان ها

آه ای سرگذشت غمگینم، آه ای انتهای رویاها
زخمهایی زدی که می ترسم، از تو و از تمام انسانها

از دل خاطرات وهم آلود، نکند که دوباره برگردی
اتفاقی ببینمت یک روز، باز هم در همین خیابانها

آخرین لحظه های عمرت را، نکند که به یاد من باشی
جان بگیرم دوباره در ذهنت، در میان عذاب وجدان ها

دردها می کشم، نمی میرم ،فال می گیرم و تو می آیی
وحشتی از نگاهت افتاده، توی قلب تمام فنجانها


" صنم نافع "

دمت گرم .
دلت به نشاط
سرت سلامت .
جف شیشت عارزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


@فرزانه رازي توسط م.ماندگار Members  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 02:48

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام فرزونه
خوبی میدونم خوبم میدونی
ممنون که اومدی و خوندی و نوشتی
خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
خوب صد البته مرد باید فوتبالی باشه:D منم مثل تو فوتبالی نبودم اما الان طرفدار سرسخت بارسلوناام

شعرتم خیلی خوب بود
ممنون که اینجا بودی
سبز شاد سربلند و پیروز باشی
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 13:07

نمایش مشخصات فرزانه رازي آی قیز مژگان ... :D به سن نیه بِبِله خوش سان ؟؟؟ هوم ؟؟؟ :D
آی سنی سیچان دیشلسین ! =))
اسفند دود کن واسه خودت ... اسفنداااا ... بهمن نه ! :D
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 13:39

نمایش مشخصات م.ماندگار ای شولوخ فرزانا :D
سنه نه؟! سن ننما !!!! ددیم سنه نه ؟!!!!:-/
=)) =)) =))
عزیزمی جوجه ترک من :*
@};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 15:17

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور ای تو روحت صلوات عاطی!!
این همه زنبیل رو از کجا آوردی؟!
حیف که داداش آرشم رفته وگرنه هیچکس به پاش نمی رسید تو اول شدن :(


@شهره کبودوندپور توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 15:24

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن دیگه مهر مادری و اینا....
بابت صلوات ممنون=))
ایشالا آرش خانم برگرده غصه نخوری:x


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 15:25

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن واییییییییییی بد نوشتم انگار
منظورم" آرش خان" بود البته:D


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 15:28

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام مژگان بانوی زیبا
داستانت مثل خودت زیبا بود و دلنشین
باران! معشوق! انتظار!:( اشک! حسرت

وقتی باد پرده های اتاق را به اهتزاز در می آورد
و مرا...
عشق زمستانی ات را به یاد می آورم
آن هنگام ، به باران پناه می برم تا به سرزمین دیگری ببارد
به برف، تا شهرهای دیگری را سفیدپوش کند
و به خدا، تا زمستان را از تقویمش پاک کند
چون نمی دانم بی تو ، چگونه زمستان را تاب آورم.
:( =((
دست مریزاد
روزگارت پر از باران عشق :x :* @};- @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط م.ماندگار Members  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 02:52

نمایش مشخصات م.ماندگار درود شهره بانوی عزیز
بی شک چشماتون زیباست و زیبا بین
ممنون از این همه تعریف :x
داستان من هم جز این چیزی نبود!!! عشق انتظار حسرت!
نمیدونم چرا بعضی از دوستان پیچیدش کردن :D
ممنون که اینجا بودید و خوشحالم دوست داشتید
بداهتونم قشنگ بود
شهره بانو؟ شما هم مثل من عاشق بارونی نه؟!!!

سبز باشید
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 10:42

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلامی دوباره مژگان
خیلی بارون دوست دارم خیلی خیلی زیاد...:x :x :) :*


@شهره کبودوندپور توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 13:34

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام بانو
منم همینطور :x :* @};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 15:29

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام دوباره
مژگان ماهم عکس جدید مبارک...
چقدم خوشگلی تو عزیزم:x :x :x :x
تازگیا همه زدن تو خط عکس جدید...حسین آقام عکس خودشو گذاشته توووووووپ;)
داستان رو خوندم خیلی هم دستت دردنکنه:x
من عاشق هوای بارونی ام ...
ممنونم عزیزم
:* :* :*
:x :x :x


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 15:37

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور چالش عکس خوشتیپاست گویا توی سایت :-/
تو هم یه عکس بذار آبجی ;)
حسین اقا که کپی پسرعمه بنده است:)
عکسشون رو که دیدم گفتم وای "بهزاد "اینجا چی کار می کنه !!!!:-/


@شهره کبودوندپور توسط حسین روحانی Members  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 16:45

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام

پسر عمتون رو واجب شد ببینیم.


@شهره کبودوندپور توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 19:19

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن خب اون که بعععععله:D
همه دارن دلبری می کنن تو این سایت
حالا من میدون رو دادم دست خوشگلا بعدا وارد صحنه می شم=))


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط م.ماندگار Members  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 02:56

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام عاطفه ی عزیزم:x
خیلی خوش اومدی
ممنون از اینهمه تعریف کم کم دارم خجالت میکشم برم عکسمو بردارم :">
بی شک کسایی که بارون و دوست دارن روحشون خیلی لطیفه خودمم گفتما :D
ممنون که اینجا بودی عزیزم
سبز باشی
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 16:01

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم مژگان نازنين
اول اينكه تصوير ماهت مرا ذوق زده كرد چون خيلي وقت بود نديده بودمت خوشحال شدم عزيزم :* :* :x
و دوم داستانتون حرف نداشت به وضوح باريدن باران را در سكوت شب احساس كردم.و لذت بردم
"خاطرات در حركت قدم هاي خود هميشه ردي عميق از خود برجاي مي گذارد "
براي قلم جذاب و زيباي شما آرزوي موفقيت روزافزون دارم
شاد و باطراوت باشيد نازنين
@};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط م.ماندگار Members  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 03:01

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود بر آنای نازنینم
بانو خیلی دلتنگتون بودم چند بار خواستم براتون پیام بذارم اما هر بار یه چیزی پیش اومد یا اینکه یادم رفت آخه این روزا سخت درگیر زندگی کردنم :(
اما اینو بدونید واسه بعضی از افراد سایت یه جور دیگه دلم تنگ میشه شماام یکی از اونایی:*
و اینکه ممنونم از بابت اینهمه لطف شما و دوستان منم خیلی خوشحالم که شما رو همیشه زیر داستانام میبینم
خیلی خوشحالم خوشتون اومد از جمله ای که نوشتید معلومه که خوب داستان رو درک کردید :x
ممنونم بابت وقتی که صرف داستان پر ایراد من کردید
دوستون دارم آنای عزیزم
سبز و موفق
شاد و سلامت
@};- @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 16:27

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام آجی کوچیکه خوشگلم

خوبی می دونم.خوبم می دونی.:D
داستانت عالی .پر از حس زیبا و غمگین ...
دیگه نظراتمو قبلن گفتم دیگه عشقم:D
داستان عالی .عکس جدیدت عالی.خودت عالی .
همه چی عالی .حرف نداشت.
می دونی شادیت آرزومه;)
دوست دارم یه عالمه.
خوشحالم که دوباره نوشتی و دوست دارم بیشتر باشی و بنویسی .چون خودتو و قلمتو دوس دارم.
شاد باشی گلم.@};- @};- @};- @};- @};- :x :x :x :* :* :*


@الف.اندیشه توسط م.ماندگار Members  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 03:09

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام وووو؟!
چه وقت اومدنه الان؟!:-/
خواهر من باشی بیفتی نفر بیستم؟! x-(
اصن بگو تو بیست نفر بازدید داشتی
خوب دیه بسه

سلام آبجی خانومم
تو رو که دارم خوبم من و که داری خوبی میدونم :D
جدی؟ داستانم خوب بود؟ خودم خیلی دوسش دارما اما نظرات و که خوندم از انتشارش پشیمون شدم نمیدونم چرا =(( اما اشکال نداره از دل اومده خودم دوسش دارم :x
و اینکه ممنون که همیشه تشویقم میکنی
بیشتر بنویسم؟!
تو که میدونی سه چهار تا داستان آماده دارم بیخیال انتشار شدم خیلی وقته اینم به اصرار تو گذاشتم
خوب دیگه خیلی حرف زدم
ممنون که اینجا بودی
هر چی آرزوی خوبه مال تو
:x :x :x :x
:* :* :* :*
@};- @};- @};- @};-


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 16:27

نمایش مشخصات حسین روحانی درود و عرض ادب
خوبید شما؟
امید که سرحال باشید.
کمی وزن گرفته بود.البته وزن دادن به داستان یه سبک هست.مثلا ری بردبری نویسنده مشهور امریکایی اول یکی از داستانا عهد لیسانس ما نوشته بود:
Ready?
Ready
Now?
Soon
Do the scientists really know?will it happen todey,will it?بعد کل داستان وزن داره. برا شما رو که خوندم باد این داستان افتادم.
اما یه سری جاهاش زیادی شاعرانه بود میس ماندگار عزیز:
به سویش پرکشیدم
با آسمانم عشق بازی می کردم
به سوی پنجره شتافتم
خیلی شاعرانه بود والا.
بعدش یه موردی و میدونم کلن بلاک خواهم شد.
ولی چون شدید دوست دارم شما تو کارت پیشرفت کنی خواهم گفت:
این نوشته شما فقط خودتون میتونید درکش کنید. اصلا واضح نبود که اون اندام ورزیده کی بوده. چرا زیر بارون منتظر بوده؟ اصلن بوده یا نبوده؟
کمی باید واضحتر میگفتید سرکار خانوم.
عشقی رفته است و زنی به یاد عشقش در غم است؟ میدونید من اینارو گفتم و اینم میگم که ادبیات و جمله هاتون خیلی خوب بودن. اما تصویر لازم از نوشتتون بیرون نیامد. خلاصه خسته نباشید.
سبز باشید
خندان باشید
شاد باشید
پیروز و موفق باشید
دمتون گرم
ارادت


@حسین روحانی توسط م.ماندگار Members  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 03:17

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود جناب روحانی
خدا رو شکر حالم خوبه و سرحالم :)
ممنون که تشریف اوردید و نقد کردید میدونم خیلی شاعرانه شده بود وقتی احساساتی داستان مینویسم همینطوری از آب در میاد
ولی آقای روحانی داستان چیز پیچیده ای نداشت که فقط خودم بخوام درکش کنم من قبل انتشار این داستان رو برای سه نفر خوندم و همه به منظور داستان رسیدن!!!
اما نقد شما قبول! شاید خودم دوست داشتم این اندام ورزیده فقط در حد یه سایه باقی بمونه درسته؟!
شما بلاک نخواهی شد خیالت راحت منم جنبم بالاست آقای روحانی نقدتونم برام ارزشمنده
اما بی شک کسایی که عاشقن این متن یا داستان یا هر چی شما اسمش رو بذاری درک میکنن
حداقل نظر من اینه !!!;)
ممنون از اینکه تشریف اوردید و نقد کردید و دوست نداشتید
یه داستان آماده دارم شاید شاید شاید آپ کنم فکر کنم اونو بپسندید
سبز باشید

@};- @};- @};-


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 18:36

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود مژگان نازنینم
ماه رویِ من ! مهربانوی نازنینم!
اول از همه بانو شما شششششششقد خومشلین !
یکی از ویژگی های مهر ماهیایا خومشلیشونه! ک خدایی شما یه مهر ماهی تمام عیار هستین!البته استثنا م دارن مهر ماهی زشتو زشتو ها ک اصنشم کاری ب کارشون ن د ا ر م!
ولی خانومی خومشلم ! گل نازم! داستانت خعععععععععععععععععععععععععععععععععععععلی قشنگ بود ! کاملا ملموس بودش!
شاید یه سری توصیفات شاعرانه ب ذم بعضیا داشت ولی مهم این بود شاعرانه اشم قابل لمس بودش و زیبایی داستانکت رو دو چندان کرده بودش !
نگاهم ب سپیدی موهای زنی بود ک در قاب پنجره میدرخشید!
بنظر من ضربه ی نهایی داستانت همین جمله ی فوق العادشه! بی نظییییییییییییییر بودش!
ولی ایشاله یعدن یه کم روش وقت بذار و فضاسازی ایناشو تقویت کن ه داستانک ناااااااااب از آب در میاد!
کیف کردم از قلم ناب و زیبات
خومشل خومشلا هووااااااااااااااااااااااااااارتاااااااااااااا میبوسمت دست مریزاد !
نازگلم اینم هوااااااارتا استیکر دست جیغ هورا
واس ماه رویِ نازنین خودم!
:x :x :x :x :x :x :x :x :x :x


@شيدا سهرابى توسط م.ماندگار Members  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 03:25

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام عزیز دلم:x
دوست خوبم شیدای نازنین :*
میدونم که الان حالت خیلی خوبه نگو نه:D
اول اینکه ممنون خانومی چشمای نازت خوشگل میبینه به خدا خجالت کشیدم انقدر دوستان تعریف کردن :"> مطمئنم تو خیلی خوشملی ندیدمت اما قلب که مهربون باشه چهره ام مهربون میشه پس تو خیلی باید زیبا و دوست داشتنی باشی :*
زشتو هارو کار نداشته باش :D
خوب بگذریم
خیلی خوشحالم که دوست داشتی خوشحالم به جمله ی آخر اشاره کردی که مهمترین جمله داستان بود!
ببین شیدا کی گفته فقط تو تشویق میکنی؟!
ببین چقدر نرم داستانمو نقد کردی جوری که اگه خودمم دقت نمیکردم نمی فهمیدم
چشم عزیزم رو داستانم وقت میذارم
ممنون بابت حضور پر انرژی و همیشه سبزت
سبز باشی عزیزم
:x :x :x :x
:* :* :* :*
@};- @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط شيدا سهرابى Members  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 13:10

نمایش مشخصات شيدا سهرابى سلام مژگان نازنینم!
خومشل خومشلا حرفتون درسته!نباس حساس میشدم!ولی خب از یه سری ادما انتظار نداری ک .... !
بیخیال !;)
ماه رویِ من !
ن بابا من خومشل نیشتم! عکسای پروفایلم عکس بچگیام هستش! بقول اطرافیان فقط سایزم تغییر کرده و بزرگ شده
و بقول خودم همینم ولی زشتو تر :-s
دوست دارم هوااااااااااااااااااااااااارتا !:x :x :x :x :* :* :* :* :*


@شيدا سهرابى توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 13:33

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام :*
اگه الانم این شکلیی که خیلی نازی
من بچگیام کچل بودم یعنی کچلم کردن یه دونه بیشترم عکس ندارم از بچگیام اونم از کچلیمه :D
ممنون که باز اومدی عزیزم
@};- @};- @};-


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 18:39

نمایش مشخصات شيدا سهرابى
اخی دلم خنک شد
همایون باشی گل نازم!
:x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شيدا سهرابى توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 03:30

نمایش مشخصات م.ماندگار شیدا؟!:-/
همیشه خودت باش
اینو یادت باشه ;)
واسه حرف بقیه خودت رو عوض نکن که هر روز باید یه رنگ باشی
ممنون از اینهمه تشویق عزیزم
ممنون از این همه انرژی که بهم دادی واقعن نیاز داشتم :*
میبوسمت هوارتا
:* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: مرتضی حاجی اقاجانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 18:53

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام مهربانو ماندگار عزیز

عرض ادب و احترام

گفتنی ها رو گفتن

ولی کلا با داستانت حال کردم مخصوصا اون ژولیده گی

وپریشانی شخصیت اصلی داستانت را رفت و امدن

مکررش را عالی بودن و دستمریزاد

ارزومند ارزوهاتم

ایام به کام

یاحق

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@مرتضی حاجی اقاجانی توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 03:33

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر جناب آقاجانی
ممنون از حضور سبزتون @};-
خیلی خوشحالم که داستان رو دوست داشتید و به قول خودتون باهاش حال کردید :)
نظرتون خیلی دلگرم کننده بود
سبز و پیروز باشید

@};- @};- @};- @};-


نام: حامد نوذری کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 19:47

نمایش مشخصات حامد نوذری درود بانو ماندگار؛
مانند داستان های اخیری که از شما خواندم، تاریکی تم و فضای داستان بود. اما مانند آنها قوی نبود. چند داستان آخرتان سورئال های جالب و تأثیر گذاری بودند. اما این داستان...چند توصیف و حرف قشنگ در نوشته تان بود، اما به نظر من کافی نبودند. انتظار از شما بالاست بانو.
@};- @};- @};-


@حامد نوذری توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 03:39

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر جناب نوذری
خوشحالم که داستان های قبل مورد پسند شما بوده:)
اینکه میگید توقعتون از من بالاست نظر لطفتونه اما من خیلی تازه کارم منم مثل همه اومدم یاد بگیرم
سپاس از حضور سبزتون و نقد و نظر ارزشمندتون
همیشه نظراتتون رو با دقت دنبال میکنم
امیدوارم داستان بعدی رو دوست داشته باشید
سبز باشید

@};- @};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 20:04

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی با سلام و عرض ادب فراوان :)
میگن ماندگار ها همیشه آثار ماندگار از خودشون به جا میزارن ... راستم میگنا :)
جالب بود شب اول و دوم ک اومد و از پشت پنجره نگاهش میکرد ...باران هم خیلی زیبا بوده ...شب بعد ک دیگه اثری ازش نبوده ..باران سیلی میزده
نمیدونم چرا به نظر من سکوت اصلا وهم آلود نیست ...
تاریکی همچون آفتابی .... من گیج شدم ... چرا باید تاریکی مثل آفتاب وجود کسی رو گرم کنه ... شباهت تاریکی و آفتاب میتونه توی نورشون باشه...نه توی گرمی و سردیشون (البته از نظر من )
اگه منظور از اخر داستان این باشه ...این ک خود اون آدم همیشه پایین پنجره زیر باران وایساده بوده و اون جوونی خودش رو میدیده ..و حالا از پایین نگاه به پنجره ک میکنه پیری خودش رو میبینه ... پس اونی ک اندام ورزیده داشته چی ؟ اگه اون یه شخص دیگه باشه ...پس اخرش چی شده ...گیرپاژ کردم ...
خیلی دوست دارم بیشتر درمورد داستان بدونم ...حس توی داستان خیلی خوب بود ... توصیفات و فضاش هم خیلی خوب بود ...و البته رویایی ...ولی نتیجه داستان برام مبهم موند .... هلپ می پلیز
ببخشید ک اینطوری نوشتم ...آدم وقتی براش یه داستان جالب و جذاب باشه ...بیشتر روش فکر میکنه و دوست داره بیشتر بفهمتش ... داستان شما هم واقعا فضای جدید و جالبی برام داشت ... یه جورایی دوستش داشتم
خیلی خوشحالم ک امروز یه داستان خوب خوندم :) از اون داستان هایی بود که اصلا نمیشد باهاش شوخی کرد :D
دم قلمتون همیشه گرم گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 03:47

نمایش مشخصات م.ماندگار درود نرجس بانو
ار حضورتون خوشحالم
یه نویسنده ی بزرگ توی این سایت بود که الانم گاهی وقتها سرک میکشه همیشه میگفت نویسنده نباید راجع به داستانش توضیح بده!!!(چقدرم من گوش میکنم!!!)
خیلی خوشحالم که گفتید ذهنتون درگیر شده و از نظرتون داستان خوب و ماندگار بوده و بی شک این نظر لطف شماست :x
اما خیلی جالب به چیزایی اشاره کردید که خوشحالم کرد
نرجس بانو من اهل پیچیده نویسی نیستم بلدم نیستم این داستان، داستان عشق و یه عمر انتظاره!
موهای سپید و درخشان خود را پشت پنجره دیدم اما دیگر از اندام ورزیده ی او خبری نبود!!!
شب سوم که به اندازه ی یک عمر انتظار به طول انجامید =((
و بارانی که در نبودنش به صورتم سیلی میزد

سپاس که اینجا بودید نرجس بانو
شاد سربلند و پیروز باشید
:x :x :x :x
:* :* :* :*
@};- @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 20:08

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام دوستان عزیز
اجازه بدید صدامو صاف کنم....خب :D
من از طرف آجیم اومدم که اعلام کنم...
ای بابا اون اولیها سکوتو رعایت کنن:D با شما هستم خانم عاطفه:x
عمه فرزانه جون;) شما شهره بانو...خب بذارید بگم دیگه آجیم چی گفته:)
مژگان به همه تون سلام رسوند و گفت فعلن اینترنتش دو نخته قط میباشد:-s ولی بالاخره در اولین فرصت میاد خدمتتون.
شاد باشید در پناه حق@};- :D


@الف.اندیشه توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 03:50

نمایش مشخصات م.ماندگار آبجی سلام
ممنون از اطلاع رسانیت :*
مگه میشه اینترنت من قطع بمونه؟:D
دم صبحی خدمت دوستان رسیدم
اینم واس تو :*
@};- @};- @};-


نام: فاطمه مددی کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 20:11

نمایش مشخصات فاطمه مددی سلام بانوماندگارعزیز
یه حس جالبی حین خوندن داستان به آدم دست میداد! مخصوصادوخط اولش!
خلاصه داستان قشنگی بودوخسته نباشیدوشادباشیدو موفق ونویساو ماناودوباره شادباشید:)


@فاطمه مددی توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 03:52

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بانو مددی عزیز
از حضورتون خوشحالم
خوشحالم داستان رو دوست داشتید چشماتون قشنگ دید :x
شماام شاد و پیروز و سرزنده و سبز باشید
:x :x :x :x
:* :* :* :*
@};- @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 23:40

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم ماندگار گرامی ! درود بر شما
داستان سایه ی پشت پنجره را خواندم و بیش از این که درگیر روایتش شوم دلبسته ی شاعرانگی اش شدم . زیر باران آنقدر شاعرانه روایت شده بود که مخاطب مثل سایه ی پشت پنجره از رفتن او که زیر باران بود پیر می شد !!
دست و قلمتون توانا
تنور دلتون گرم
پیشکش با احترام
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
بوی موهات زیر بارون ، بوی گندم زار نمناک
بوی شوره زار خیس ، بوی خیس تن خاک

جاده های مهربونی ، رگای آبی دستات
غم بارون غروب ، ته چشمات تو صدات

قلب تو شهر گل یاس ، دست تو بازار خوبی
اشک تو بارون روی ، مرمر دیوار خوبی

ای گل آلوده گل من ، ای تن آلوده ی دل پاک
دل تو قبله ی این دل ، تن تو ارزونی خاک

یاد بارون و تن تو ، یاد بارون و تن خاک
بوی گل تو شوره زار ، بوی خیس تن خاک

همیشه صدای بارون ، صدای پای تو بوده
همدم تنهایی هام ، قصه های تو بوده

وقتی که بارون می باره ، تو رو یاد من میاره
یاد گلبرگای خیست ، روی خاک شوره زاره



اردلان سرفراز


@ ناصرباران دوست توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 03:58

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود بر استاد ارجمندم جناب باران دوست بزرگوار@};-
ممنون از حضور گرمتون
تآییدتون همیشه برام مهمه خیلی خوشحالم که داستان رو دوست داشتید
این لطف شماست که کم و کاستی های داستان رو نادیده گرفتید
وای چقدر خوبه این ترانه
اگه اشتباه نکنم "ستار" خونده بود
:-/
باز هم ممنون از حضور سبزتون
سبز باشید

@};- @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 آذر 1394 - 01:53

سلام نقاش عزیزم.
عزیزم اینکه دستت گرفتی قلمه یا قلمو ?
بنظرم یه تابلوی نقاشی زیبا بود این داستان
موفق باشی @};-


@مریم مقدسی توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 04:01

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود متین بانو
ممنون که اومدی اما از نظر معلومه که داستان رو دوست نداشتی
منتظر نقد و نظر پر و پیمون بودم ازت اما از همین یه خطیم که نوشتی میتونم ایرادای داستانمو بفهمم :)
ممنون که اینجا بودی
سبز باشی
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط مریم مقدسی Members  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 09:27

بنظرم ما اینجا با یک داستان پست مدرن طرف هستیم. تکرار تصاویر پشت سر هم داستان را یک داستان پست مدرن کرده است.
اما اشتباه نویسنده در این بود که در خطی از داستان با چند جمله از زیبایی و فهم واقعی داستان کاسته است.
"آسمان صدایم می زد. به سویش پر کشیدم " شاعرانه و لطیف است. که این در یک داستان پست مدرن جایگاهی ندارد و از زیبایی تکرار تصویر واحد می کاهد!
بنظر همان آسمان صدایم می زد. تصویر زیبایی باشد. اما به سویش پرکشیدم شاعرانه است و تصویر داستانی ندارد.
یک اشتباه دیگر نویسنده در ابتدا است
" شب بود"
و بعد در تکرار این تصویر در ادامه نویسنده می نویسد
" شب فرا رسید. "
چون این یک تصویر واحد و مهم داستان است. بنابراین " شب بود " در ابتدای داستان باید بشود شب فرا رسید!!!
تصویر باید یکدست باشد. درست است که دل داستانهای پست مدرن آشفته است اما تصویرها بی نظم نیستید
پس برای یکدست شدن تصویر شب بود را تغییر دهید
اما در ادامه توان نویسنده در بوجود آوردن تصویر اسکیزوفرن ستودنی است
داستان نه ببخشید نقاشی زیبایی بود.
توصیف مکان و تغییرات نقطه ای مکانی را خیلی خوب از پس اش برآمدید.


موفق باشی. بعد نگو من از داستان خوشم نیومده. اتفاقا خوشم اومد و لذت بردم :D @};-


@مریم مقدسی توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 13:25

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام متین بانو
ممنون که دوباره اومدی و به این قشنگی نقد کردی عزیزم
ممنون از راهنماییهای ارزشمندت
خوب اگه خوشت اومده که خدارو شکر
شاد باشی عزیزم
:*
@};- @};- @};-


نام: چیا   ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 13:18

سلام عاشق بارانم و شب.
دل نوشته زیبایی بود بانو@};- @};- @};-


@چیا توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 13:31

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود جناب چیا
خیلی خوش اومدید
ممنون از لطفتون و حضور سبزتون
سبز باشید @};- @};- @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 13:31

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت مژگان عزیزم
داستانتو خودندم و خوشم اومد.تصویر سازی و تاکید نویسنده برای شب بارانی خوب بود و شخصیت محوری شما رو برای مخاطب مهم و پررنگ نشون میداد
ممنونم عزیزم :x :x @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 13:42

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود بر بانو ارونی عزیزم
خوب تایید از شما گرفتن خیلی سخته الان خیلی خوشحالم که داستان رو دوست داشتید
البته لطف کردید و ایراداشو نادیده گرفتید
ممنون از حضور سبزتون عزیزم
سبز باشید
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 15:06

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام عزیزم
ببخشید دیر رسیدم
داستان زیبا و پراجساسی بود
گذر زمان را در برابر عشق از دست رفته خوب نشان دادی
ممنونم از قلم زیبا و پراحساستان
همیشه موفق و شاد باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-

:x :x :x :x :x
:* :* :* :*


@آزاده اسلامی توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 15:31

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بانو اسلامی عزیزم
منتظرتون بودم
همینکه افتخار میدید و به من سر میزنید ازتون ممنونم دیر و زودش مهم نیست
خوشحالم که دتستان رو دوست داشتید بانو
سبز شاد و پیروز باشید
:* :* :*
:x :x :x
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 15:33

نمایش مشخصات م.ماندگار اشتباه تایپی:">
دتستان:داستان :"> :D


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 15:17

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بانو
داستان خوبی بود و همینطور فضاسازی آن .
باران را دوست دارم ، بخصوص وقتی به یاد گذشته و زمان رفتن به مدرسه می افتم ، خیس آبکش برمیگشتم خونه ، اونهم از مسیرهای آب گرفته رد می شدم ، از عمد:D
داستانک شما را دوست داشتم ، موید و شاد باشید @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 15:35

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر جناب شریفی بزرگوار
ممنون از حضور سبزتون
خوشحالم باعث شدم خاطرات خوبتون براتون زنده بشن

بارون و دوست دارم هنوز چون تورو یادم میاره
حس میکنم پیش منی وقتی که بارون می باره

ممنون که اینجا بودید
سبز باشید
@};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 22:48

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

منهم اینطور بودم تنهایی گاهی قند تو دلم آب کرده

کمی از شعری:

هیاهوی بودنت که نمیگذارد تماشایت کنم
باید درین تنهایی ترا سیرببینم

البته نقل بمعنیست اصلش تو( شعر نو) هست

ومعادل آن که تاریکی گرما میبخشد . من اینرا حس میکنم

طبیعیست که آدم گرما را حس میکند اما هنر با طبیعی بودن فرق دارد . هنذ گرمای تاریکی راهم میبیند .

دوم :من سایه ی قهرمانت راهم بهزارو یک دلیل دیدم با اینکه شب بود ،اشکالی نداشت

اما چیزی که ندیدم اعتماد بنفس بود .

این دفعه اگر در مقابل کامنت کم بیاری بصفحت میام ولی کامنت نمیذارم
اگر ناراحت نمیشی ببین خانم ک. جعفری چکار میکنه موقع کامن نوشتن و جواب دادن

از نوشتت لذت بردم امشب خستگیم در اومد وتا صبح بیدار ومینویسم
درود بر شما

موفق باشید.


@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 9 آذر 1394 - 10:37

نمایش مشخصات م.ماندگار درود جناب عامری بزرگوار
چقدر الان خوشحالم میدونید چرا؟! واسه اینکه قهرمان داستانمو شناختید حتی تو تاریکی حتی وقتی در حد یه سایه بود! خوشحالم چون گرمای تاریکی رو حس کردید این واسه من خیلی ارزشمنده جناب عامری
شعرتون خیلی قشنگ بود
من هم عاشق سایه ای شده بودم. توی عمری که نبود وقت داشتم بهش فکر کنم...!
ارزشمندترین نکته کامنتتون اینکه خستگیتون در رفته و میخواید تا صبح بنویسید بی شک خیلی به من لطف دارید
ممنون از انرژی مثبتی که دادید
متاسفانه یا خوشبختانه اینجا همه نوع نظری هست نمیدونم چطور باید جوابگوی نظرهای مختلف بود اما ممنون حتمن به توصیتون گوش میکنم شماهمیشه بیاید و کامنت بذارید
ممنون از حضور سبزتون جناب عامری
سبز باشید @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 8 آذر 1394 - 23:31

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

عالی بود

لذت وبهره بردم

از کامنت دوستان در رمز گشایی داستان بهره بردم

دست مریزاد@};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 9 آذر 1394 - 10:40

نمایش مشخصات م.ماندگار درود جناب فرازمند بزرگوار
ممنون که تشریف اوردید و خوندید
خیلی خوشحالم دوست داشتید
شما لطف دارید
ممنون از حضور سبزتون
سبز باشید @};- @};- @};-


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در جمعه 13 آذر 1394 - 10:55

نمایش مشخصات سبحان بامداد درود بر اندیشه ناب بانو ماندگار

سلام کاکو .دمتون گرم

عالی بود مثل گلای قالی

شبا روز به شو هم نبودن انگار

شادمان و سلامت و موفق باشید

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@سبحان بامداد توسط م.ماندگار Members  ارسال در شنبه 14 آذر 1394 - 16:13

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام کاکو
حالتون خوبه؟!
ممنون که تشریف اوردید و خیلی خیلی خوشحالم دوست داشتید
سبز باشید
@};- @};- @};-


نام: Mmysterious   ارسال در سه شنبه 17 آذر 1394 - 17:50

سلام
شما فوق العاده ای @};- @};- @};-
خیلی خیلی زیاااااااااد براتون آرزوی موفقیت می کنم .:x :x


@Mmysterious توسط م.ماندگار Members  ارسال در شنبه 21 آذر 1394 - 13:37

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام عزیزم
خیلی خوش اومدی به اینجا
خیلی خوشحالم که مخاطب داستانام شدی خانوووووم :x
شماام فوق العاده ای
ممنون عزیزم واسه همه چی
شاد باشی :*
@};- @};- @};-


نام: حسین کاظمی فر کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 23 آذر 1394 - 02:49

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر سلام بر سرکار خانم ماندگار گرامی @};- @};- @};-
دلنوشته ی زیبایی بود با تصویر سازی های قشنگ و تعابیر ادبی جذاب .
مخصوصا اونجایی که خودش رو پشت پنجره میبینه و مشخص میشه که روحش به دنبال اون گمشده ست .

تقدیم به شما و داستان قشنگتان @};- @};-

شیر هرگز سر نمی کوبد به دیوار حصار
من همان دیوانه ی دیروزم اما بردبار

می توانستم فراموشت کنم اما نشد!
زندگی یعنی همین؛ جبری، به نام اختیار

مثل تو آیینه ای "من" را نشان من نداد
بعد تو من ماندم و دیوارهای بی شمار

خوب یا بد، با جنـــون آنی ام سر می کنم
لحظه ای در قید و بندم ،لحظه ای بی بند و بار

من سر ناسازگــاری دارم و چشمـــان تو
جذبه ای دارد که سر را می کشاند پای دار!

فرق دارد معنـی تنهایــی و تنهـــا شدن
کوه بی فاتح کجا و دشت های بی سوار

جای پایت را اگــر چه برفهـــا پوشانده اند
جای زخمت ماند، شد آتشفشانی بی قرار



پوریا شیرانی



@حسین کاظمی فر توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 24 آذر 1394 - 00:10

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود خدمت برادر ارجمندم جناب آقای کاظمی فر
جناب این روزا خیلی کم پیدا شدید مفتخر شدیم از حضورتون
ممنون که بهم سر زدید و داستانم رو خوندید
خوشحالم که داستان رو دوست داشتید و انقدر قشنگ به نیت من از انتهای داستان پی بردید
ممنون از شما که انقدر با دقت و متعهدانه داستانها رو مطالعه میکنید و البته چشم پوشی کردید از ایرادهای داستان
از حضورتون خیلی خوشحال شدم و ممنون بابت شعر بسیار زیبایی که برام نوشتید
سبز باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 30 آذر 1394 - 16:45

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام بر بانو ماندگار گرامی
درود
زیباست
تصویرسازی خوبی دارد
درود
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.