منِ بی من

چشمانم را که باز کردم گوشه ای از اتاق ایستاده بودم. پاهایم از زمین جدا بود. نگاهی گذرا به اطراف انداختم. همه چیزِ اتاق همان بود، همان اتاقی که روزی بکارتم را در آن هدیه کردم.
چشمانم روی تخت متمرکز شد. هر دو در خواب بودیم. سینه هایم را در مشت خود گرفته بود و در گوشم خرناس می کشید، مانند هر شب!
سعی کردم به یاد بیاورم. تصویرها مقابل چشمانم رژه می رفتند، انعکاس ما!
دستانش را گرفتم و به سوی اتاق کشاندمش...! لباس هایش را کندم...! لباس های خودم را نیز! در آغوشش خزیدم...
تصویرها مات شدند. صدایی در گوشم طنین انداز شد، صدای من!
صدای قدم های من که امیدوارانه، بر زمین ضربه می زد. قهقهه های مستانه! صدای خنده های من در اتاق پیچید. ما خواب بودیم و نشنیدیم!
تصویرهای ما را به خاطر دارم. پوست انداختن هر روزه ی من برای او...!
با صدای خرناس او، که شدت گرفته بود به خود آمدم. سینه هایم هنوز در دستانش بود.
دستی به سویم دراز شد. خود را به او سپردم و به پرواز در آمدم.
همانطور که از زمین دور می شدم، دیدم که قفسه ی سینه ام دیگر بالا و پایین نمی رود...


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.6 از 5 (مجموع 9 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

29

کیمیا مرادی ,الف.اندیشه ,زهرابادره ,حسین روحانی ,عباس پیرمرادی ,چیا سرابی ,شهره کبودوندپور , ک جعفری ,همایون به آیین ,سبحان بامداد ,همایون طراح ,ح . شریفی ,آزاده اسلامی , ناصرباران دوست ,فرزانه رازي ,مینا لگزیان ,شيدا سهرابى ,م.فرياد ,آرمیتا مولوی ,زهرا همتی ,علی غفاری دوست (مارتین) ,فرزانه بارانی ,مریم مقدسی ,سیدصالح علوی ,پیام رنجبران(اکنون) ,رزيتا معروفي ,محمد حشمتی فر ,سمیه نوروزی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کیمیا مرادی (26/7/1394),حمید جعفری (26/7/1394),الف.اندیشه (26/7/1394),زهرابادره (26/7/1394),حسین روحانی (26/7/1394),م.ماندگار (27/7/1394),چیا سرابی (27/7/1394),عباس پیرمرادی (27/7/1394),شهره کبودوندپور (27/7/1394),همایون به آیین (27/7/1394), ک جعفری (27/7/1394),زهرا بانو (27/7/1394),سبحان بامداد (27/7/1394),همایون طراح (27/7/1394),فرزانه رازي (27/7/1394),م.ماندگار (27/7/1394),حامد نوذری (27/7/1394),علیرضااشرفی مهابادی (27/7/1394), زینب ارونی (27/7/1394),آزاده اسلامی (27/7/1394), ناصرباران دوست (27/7/1394),رضا فرازمند (27/7/1394),بهروزعامری (27/7/1394),مینا لگزیان (27/7/1394),شيدا سهرابى (27/7/1394),شهره کبودوندپور (27/7/1394),آرمیتا مولوی (28/7/1394),زهرا همتی (28/7/1394), ناصرباران دوست (28/7/1394),آرمیتا مولوی (28/7/1394),فرزانه بارانی (28/7/1394),مریم مقدسی (28/7/1394),سیدصالح علوی (29/7/1394),فاطمه مددی (29/7/1394),سارینا معالی (29/7/1394),پیام رنجبران(اکنون) (30/7/1394),کیمیا مرادی (30/7/1394),بهروزعامری (30/7/1394),احمد دولت آبادی (30/7/1394),رزيتا معروفي (1/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (1/8/1394),عباس پیرمرادی (2/8/1394),حامد نوذری (2/8/1394),محمد حشمتی فر (3/8/1394),م.فرياد (5/8/1394),ح شریفی (6/8/1394),ح شریفی (15/8/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (30/8/1394),سمیه نوروزی (2/9/1394),م.ماندگار (8/9/1394),سارا یاسمینی (14/10/1394),ح شریفی (1/2/1395),م.ماندگار (30/6/1395),

نقطه نظرات

نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 21:32

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام خواهر کوچولوی خودم:* :x
خوشحالم که قلم دست گرفتی و نوشتی .آفرین
داستانت حرف نداشت.
حس تلخ و زیبا و پر وهم اونو خیلی دوست داشتم.
واقعن قلمت پخته تر شده و خیلی پیشرفت کردی.امیدوارم زود به زود بنویسی تا همین طور داستانهات زیبا و زیباتر بشه...
من بی من حکایت خیلی از ماهاست.
عالی بود .لذت بردم.
می دونی که شادیت آرزومه.
پس شاد باشی گلم.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :x :*


@الف.اندیشه توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 12:55

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام به خواهر نازنینم :x
مطمئن باش وجود تو بی تآثیر نبوده که باز قلم به دست گرفتم
اگه پیشرفتیم باشه از تو و همسایتی ها دارم یادمه که اولین بار تو قلم دادی دستم و گفتی بنویس ممنون که این کارو کردی
یادم میاد خیلی بچه بودم با خط خرچنگ قورباغه خاطرات روزانه مینوشتم وقتی مینوشتم انقدر سبک میشدم
الانم همینطوریم
وقتی مینویسم همه چی از یادم میره ممنونم که قلم دادی دستم:x
و اینکه عجیب حکایت این داستان آشناست برای همه ی ما.
خوشحالم که دوست داشتی آبجی بزرگه
دوست دارم شدید
خوشحال و شاد باش
:x :x :x :x
:* :* :* :*
@};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 21:54

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر مژگان عزيزم دختر نازنينم
مثل اينكه آبجي مهربان بر من پيشي گرفت رفتم تا داستاني ديگر بخوانم و بعد كامنت بنويسم ديدم كار از كار گذشت
شديم دوم =))
داستان خيلي عالي است و سرشار از معنا
حكايت ديريني است اين زخم كهنه
و شما چه زيبا نگارش كرديد عزيز دل
براي قلم زيبا و بي آلايش شما آرزوي موفقيتها دارم
كلامتان ماندگار
قلبتان پرفروغ @};- @};- @};- @};- :x :* :x :*


@زهرابادره توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 12:58

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام آنای گلم :x
خوش اومدید @};-
اول و دوم فرقی نداره شما هر وقت بیای جات رو چشمای منه
و اینکه متآسفانه بله!
این حکایت خیلی آشناست زخم دیرینه!
خوشحالم که دوست داشتید بانو
ممنون از تشویق ها و دلگرمی های همیشگی شما
زندگیتون پر از شادی و نعمت
:x :x :x :x
:* :* :* :*
@};- @};- @};- @};-


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 22:56

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام خانوم م.ماندگار
خوبید؟
داستان رو که خوندم یاد یه حرفایی افتادم.
شما داستانی رو نوشتید که به من این نتیجه رو داد که درون آدم بمیره خود به خود نفس آدمم میگیره. داستان خوبی بود و من دوستش داشتم.
البته کمی شبیه به دلنوشته بود.
خوشحالم که بودید.
سبز و پیروز باشی@};-


@حسین روحانی توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 13:00

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام جناب روحانی
برداشت بسیار زیبایی داشتید
وقتی درون آدم بمیره نفس کشیدن یا نکشیدن چه فرقی میکنه؟!
ممنون که اینجا بودید و سپاس از نقد و نظر ارزشمندتون
سبز باشید
@};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 08:47

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام مژگان
عجب داستان غم انگیزی!!!
من..بی من خواهد شد وقتی که او تمام من می شود!! این تجربه ی تمام زنهای عاشق است
وقتی یک مرد عاشق می شود متولد می شود و وقتی یک زن عاشق می شود می میرد!!
یک مرد عاشق می شود تنها با بخشی از وجود خویش ..او می تواند مرد موفقی در کار ..دوستی خوب و فرزندی باوفا برای خانواده اش باشد اما یک زن وقتی عاشق می شود تماما با تمام جغرافیا و تاریخ وجودش عاشق می شود و این ضعف نیست ..این بخشی از خدا بودن است و چه کسی می داند زن بودن و عاشق بودن یعنی چه؟!!
خیلی داستانت رو دوست داشتم عزیز دل:x :x :x :* :* :*


مــــــــــن!
چیز زیادی از دست ندادم !!!
کـــمـــــی دلــــــــــم شکست شب ها گریه کردم یادگارش سردردِ هرشبم شد
یـــــکـــــم !!!از آرام زندگی کردن فاصــــــــــله گرفــــــــــتم
چیز زیادی نــــــــــشد! بــــــــــاور کــــــــــن تــــــــــــــــــــو
بیشــــــــــتر از من باخــــــــــتی تــــــــــــــــــــو عاشق ترین قلب دنیارا
بــــــــــاخــــــــــتی....



@شهره کبودوندپور توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 13:08

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام شهره بانو
خوبید؟
برداشتت خیلی عالی بود از داستان و ممنونم که وقت گذاشتی و نظر به این خوبی و کاملی برام نوشتی ممنونم ازت
آره شهره بانو یه زن با تمام وجودش عاشق میشه !
تا آخرین نفس...! نمی دونم باید خدارو شکر کرد یا ازش دلخور بود :(
ممنون که اینجا بودید بانو
از تک تک جملات نظرتون لذت بردم
سبز باشید
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط بهروزعامری Members  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 21:10

نمایش مشخصات بهروزعامری چرا داستانت را بخوانم همینجا وقتی حواست نبود فهمیدم که زنی با تمام وجود و بی پرده
شاید خانم ماندگار باهستگی شمارا بدرونتان برد ومن دیدمتان بله زن از مرد کاملتر وپیچیده ترست چون بخش زیادی از آفرینش را آفریدگار باو سپرده و او باین خاطر دستیار اوست.

وقتی بر خوردم گفتم همینجا باهم گفتگو کنیم تا نوبت خانم ماندگار برسد.
@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 09:01

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما جناب عامری بزرگوار
سپاس از توجه شما و ممنون از نگاه زیبای شما @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط بهروزعامری Members  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 21:38

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام
در هنر ونویسندگی خیلی چیزا برای آدم مهمه اگر آدم نشناسه اصلا ننویسه بهتره برای همین سه چهارتا از نوشته های اولم راجع بزن بود چون متاسفانه مردم یکیش همون بود که شما وخانم کبود وند خوندند و گفتید که توهین بزنه وبقیه ش هم همینطوره

اینکه چرا مرد میفته مثل مرده میخوابه شاخه نبات یک اعتقادی داره اگر تو گوگل فارسی بزنید کرم عرب عامری
همه ی نوشتهام میاد .
بگذریم
خوب نوشتید یک احساس زنانه یک کمبود ویک بربادرفتن .
راجع ببکارت هم خوب نوشتید
اما میخواستم نوشتنت همه مثل جمله ی آخرت باشه تفکر بر انگیز و غیر عریان
زنیکه بکارتشو در اختیار مردی میگذاره خیلی دوسش داره این کار بسیار با ارزش باید با جمله ی بهتری بیان میشد بنظرم در ابتدا خیلی عادی وارزان نوشته رو آغاز کردید وبعد پیچیده اش کردید در شان شب زفاف بود که بسیار زیباتر بیانش میکردید.
و فروغ هم در شرایط خیلی سخت از خودش وزن شروع کرد ودلم میخواد آن اقای نا نویسنده که بفروغ (ازدست چنین آدمهایی مریض شد )و کارش بتیمارستان کشید این نوشته ی شمارو بخونه و فکر لمپنیش رو اصلاح کنه
ازینکه منصفانه وواقع بینانه بمسئله ی زن پرداختید و ************ی نبوده تبریک میگم افکار و اندیشه ی بانوان در همه ی جهان هنوز کاملا کشف نشده میتواند دستمایه ی بکری برای هنر قرار بگیره کمی در همین صفحه برای خانم کبود وند نوشتم.
موفق باشید

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 11:38

نمایش مشخصات م.ماندگار درود جناب عامری بزرگوار @};-
خیلی خوش اومدید
ممنون از اینهمه لطف و ممنون از نظر جامع و کاملی که برام گذاشتید
بابت اون داستان مجدد من از شما معذرت میخوام هرچند یک بار دیگه هم معذرت خواهی کرده بودم
زن موجود پیچیده ایه هرچی در وصفش نوشته بشه کمه!
بله جناب عامری این داستان حکایت خیلی از زن هاست
زن هایی که کمبود دارن و...
راجع به شب زفاف حق با شماست باید بهتر نوشته میشد
حتمن از نقدهای ارزشمندتون بهره میبرم جناب عامری
ممنون که اینجا بودید و سپاس بابت نقد و نظر زیباتون
سبز باشید
@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط احمد دولت آبادی Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 15:01

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر جناب عامری. مرد بزرگ بهتره آدم به نوشته خودش احترام بذاره. شما در به در تو این متن و اون متن افتادی که سایت من فلانه و فلانه. برادر من نوشته ادبی رو با کارت ویزیت اشتباه نگیر. البته حسن من به اینه که مثل شما تو فضای خصوصی از در وعظ و خطابه طومار راهی نمی کنم. خیلی رو با مردم صحبت می کنم. موفق باشید.


@احمد دولت آبادی توسط بهروزعامری Members  ارسال در پنجشنبه 30 مهر 1394 - 19:31

نمایش مشخصات بهروزعامری اگر بشما اسائه ادب شده بفرمایید عذر خواهی کنم
در غیر اینصورت شما عذر خواهی کنید

لطفا مورد رو بگید


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 09:55

درود بر بانو ماندگار عزیز
بعضی از داستانها را که میخونی ، لذت میبری و اگر کسی از شما بپرسه که چه چیزی از آن دریافتی ، ممکنه نتوانی در قالب عباراتی آن را بیان نمایی ولی مهم اینه که آن را درک کردی. هرچند درک بعد از شناخت حاصل میشه ، ولی انگار درک بدون شناخت از آن بدست آوردی. چرا قضیه را دارم می پیچانم ، راحت بگویم" من از خواندن داستانتان لذت بردم." اما مسئله ای که با خواندن داستان شما برایم پیش اومد اینه که ، من فکر میکردم در این سایت باید کاملاً محافظه کارانه بنویسی! من مدتی پیش داستانی را با عنوان "لذت اپیکوری و اجابت مزاج" ارسال کردم . داستان از نگاه زیباشناسی به مقوله اجابت مزاج بود که هیچگونه توهین و بی احترامی و ...در ان نبود ، حتی از واژه های بی شخصیتی استفاده نکردم ، ولی تایید نشد،با اینکه چندین پیام دادم تا توضیحی داده بشه ، از طرف مدیر سایت که خیلی از او گله مندم ، وقعی ننهادند به خواسته من. اما چه خوب که داستان شما با اینکه در ردیف داستان های محافظه کارانه نبود، ولی تایید شد. حتماً بخاطر زیبا بودن داستانتان بود که همینطود هم هست.


@همایون به آیین توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 13:15

نمایش مشخصات م.ماندگار درود جناب به آیین بزرگوار
خوشحالم از حضورتون
اول از همه خیلی خیلی خوشحالم که لذت بردید
دقیقن درست میگید بعضی چیزارو نمیشه توضیح داد
یادمه یک بار داستانی از مارتین خوندم و زیرش نوشتم نفهمیدم ولی بی نهایت لذت بردم دوست عزیزی جوابم رو داد مگه میشه نفهمید و لذت برد هر روز با خودم تکرار کنم نفهمیدن لذت دارد نفهمیدن لذت دارد
اقای به آیین گاهی وقتا نفهمیدن خیلی لذت داره
البته منظور بدی ندارما منظورم همون حرف شماست که گاهی نمیشه بیان کرد نمیدونم چیجوری گفتم :-s
و اینکه همیشه نمیشه محافظه کارانه نوشت داستان های قبلی من همه بدون مورد بوده :D البته این داستانم موردی نداره ها :-/
راجع به داستانتونم ناراحت شدم متآسفانه بعضی داستانا واقعن حیف میشن
الان تعدادی از نویسنده های خیلی خوب سایت به خاطر تایید نشدن داستاناشون دیگه فعالیت نمی کنن
واقعن آدم دلسرد میشه
حالا شما یه بار دیگه امتحان کن
ضرر که نداره
ممنون که اینجا بودید و سپاس از نقد و نظرتون
سبز باشید
@};- @};- @};-


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 10:11

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی
درود خانم ماندگار@};-

تصویرها!

ما در گوشه ای ایستاده ایم و نظاره گر تصویرها هستیم. تنها نقش یک دوربین را بازی می کنیم. هر تصویری را زمانی دیده ایم، تجربه کرده ایم و با پوست و گوشت لمس کرده ایم. نیازی به این همه زحمت نیست . تنها تصویر را در ذهن بسازیم و از آن لذت ببریم.

و در انتها عروج...

همان که به آن اشاره کردید.@};-

سپاس.
لذت بردم.


@عباس پیرمرادی توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 13:17

نمایش مشخصات م.ماندگار درود جناب پیرمرادی بزرگوار
بی نهایت از حضورتون خوشحالم
ممنون که بهم سرزدید
خوشحالم که لذت بردید
سپاس از نقد و نظر ارزشمندتون
سبز باشید
@};- @};- @};-


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 10:42

نمایش مشخصات ک جعفری درود بانو ماندگارم!

اینگونه که تو پیش می روی، بی تردید تو وقلمت، ماندگار خواهید شد!

این داستان را ازین روی دوست تر میدارم که قلمت بی پروا و جسورانه، تصویرسازی کرده است!
و اثرتان را زیباتر و مجزاتر نموده است!

سپاس فروان ...
به امید پیروزی بیشتر تو و قلم تو!

@};-


@ ک جعفری توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 13:20

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود بر کاف بانوی نازنینم :x
همیشه حضور شما و نظرهای شما یه جور دیگه خوشحالم میکنه
بانو شما به من لطف دارید اگه پیشرفتی باشه از شما دارم
به امید روزی که بتوانم جسورانه تر تصویر سازی کنم
ممنون از حضور همیشه سبز شما
زندگیتون آروم
لبتون خندون
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};-


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 11:11

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود

بر قرار و ماندگار باشید

عنوان جالبی داشت من بی من. و در کل داستان برون اومده از سینه و دل خوبی بود .یه جورایی مث آه بود

@};- @};- @};- @};- @};-


@سبحان بامداد توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 13:29

نمایش مشخصات م.ماندگار درود جناب بامداد
سپاس که بودید و خوندید و نوشتید
سلامت باشید
ممنون از نقد و نظرتون
سبز باشید
@};- @};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 12:28

نمایش مشخصات فرزانه رازي من بی من من بی تو من از سایه فراری
می شم اون حادثه ای که روزی بود و روزگاری


سلام مژی . خوبی میدونم .
مژی خوب بود . مژی دوس داشتم . فقط بگو خرناس نکشه ... ینی وخت خرناسشو کم کن ... اصن حذف کن ... :D ینی چی عاخه خرناس ... همچین با گلدون بزن تو سرش ... :D
همین دیگه !
دمت گرم . دلت به نشاط
سرت سلامت .
جف شیشتو مژی ... جف شیشتو ...
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 13:32

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام فرزونه ی گل و گلاب :*
چطوری ریفیق؟:x
میدونم که خوبی پرسیدن نداره
فرزونه خوشحالم که دوست داشتی... فرزونه خوشحالک که گفتی خوب بود
خخخخخ
راجع به خرناس من کاره ای نیستم
ممنون که اینجا بودی دوستم
دلت به نشاط
جف شیشتو فرزونه جف شیش:D
سبز باش
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};-


نام: حامد نوذری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 13:04

نمایش مشخصات حامد نوذری درود...
دوست داشتنی بود...
نحوه ی فضا سازی و تم نوشته تان،بسیار شبیه به اثر قبلی بود... ساختارش کمی ضعیف شده بود،اما باز هم دوست داشتنی بود.


@حامد نوذری توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 13:36

نمایش مشخصات م.ماندگار درود جناب نوذری
ممنون بابت حضورتون
درست میفرمایید فضا سازی شبیه به اثر قبلی بود
شاید فضایی که نویسنده در اون قرار گرفته در این آثار بی تآثیر نباشه
خوشحالم که این داستانک را دوست داشتنی خواندید
سپاس از نقد و نظر ارزشمندتون
سبز باشید
@};- @};- @};- @};-


@حامد نوذری توسط احمد دولت آبادی Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 16:57

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر تو حامد. ایمیل شمارا دریافت کردم. نوشته بودی متن من در حال ویرایش می باشد. {می باشد } ما در ادبیات نداریم. بگذریم. فوروارد نشد بنابر این شماره مو خصوصی می فرستم. شبها هم تا ساعت سه یا چهار صبح بیدارم. اما صبح ها اکثر روزها تا ساعت 8 صبح گوشیم خاموشه.


@احمد دولت آبادی توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 18:02

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام
آقای دولت آبادی شمایی که میاین تو صفحه و داستان رو نمیخونی و نظر نمیذارید و بر عکس آقای عامری رو خطاب قرار میدی که داره کارشو تبلیغ میکنه چه لزومی داره بیاید کامنتای حرفای شخصیتون رو تو صفحه ی من بزنید؟!!!!!!
من واقعن موندم تو کار شما!
در ضمن پیام های خصوصی زیر هر داستانی برای نویسنده میره خوب منم صد درصد به شماره ی شما احتیاج ندارم
پس لطف کنید ازین به بعد با کسی کاری داشتید برید زیر داستانش
زیر هر داستانی تبلیغ نکنید!
والسلام


نام: ح . شریفی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 16:37

نمایش مشخصات ح . شریفی سلام و درود
تصویر سازی خوب بود و توصیف برخی از صحنه ها جسورانه بود ، به شما آفرین میگم @};- @};-
موفق باشید @};- @};- @};-


@ح . شریفی توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 11:41

نمایش مشخصات م.ماندگار درود جناب ح. شریفی بزرگوار @};-
راستی داستانای سیدحسین رو خوندید؟:-/
چه گیری دادم من :D
ممنون که تشریف اوردید و خوندید و نظر دادید و خیلی خوشحالم دوست داشتید
گاهی باید جسور بود
سبز باشید @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 19:43

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام عزیزم
ریبا بود و جسرانه. آهنگ حزن آلودی در تک تک واژگان ساری بود.
احساس کردم ایهام دارد. بنظرم پایانش باز بود.
1- زن در عشق نرد مرد، مرده بود و کاملن جزئی از وجود او شده بود و دیگر خویشتنی از او نمانده بود
2- عشق مرد در دل زن بعد از هماغوشی مرده بود. و لذت یک هماغوشی پایان تمام عشق و پایان زن بود. بدین قرینه که از واژه ی خرنا استفاده کردید که بار معنایی منفی دارد. اگز راوی همچنان عاشق مانده بود میگفت خرم نفسهای مرد.... طنین نفس مرد و ... واز خرناس استفاده نمیکرد.
در کل عزیزم عالی قلم زدید و بسیار زیبا بود.
موفق باشید نازنینم
@};- @};- @};- :x :x :x :x :* :*


@آزاده اسلامی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 19:43

نمایش مشخصات آزاده اسلامی هرم نفسهای مرد...


@آزاده اسلامی توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 11:46

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام بانو اسلامی عزیزم:x
چه خوب که اومدید
بسیار عالی برداشت کردید لذت بردم از دقت نظرتون و دو برداشتتون قابل تحسینه بانو
اینکه این آهنگ حزن آلود رو حس کردید برای من ارزشمنده
خیلی خوشحالم که دوست داشتید بی شک چشمای زیبای شما زیبا دیده.
بانو اسلامی منتظر داستانی از شما هستیم :*
ممنون که اینجا بودید
سبز باشید
:x :x :x :x
:* :* :* :*
@};- @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 19:49

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم ماندگار گرامی ! درود بر شما
داستان من بی من را خوندم و دوست داشتم . داستان خوبی بود!
حکایت زنی که عاشقانه تمامی احساسش را و جسمش را در طبق اخلاص تقدیم معشوق کرده .
زیبایی کار در این است که ما نمیدانیم آیا معشوق ارزش این کار را داشته یا نه ؟! کسی که خواب است و به غیر از آنچه که لذتش می دهد چیز دیگری از معشوقش نمی بیند و حتی به نظر می رسد راوی میان زمین و هواست بخاطر آنچه از دست داه و آنچه بدست آورده ! و شاید "پاهایم روز زمین نیست " نشان دار زدن خودش باشد آنجا که به بن بست رسیده هرچند می تواند نماد فنا شدن رویاهایش هم باشد . اما اوکه دیگر نفس نمی کشید !! پس هیچ چیز دیگر برای از دست دادن نداشت .
خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش

تنور دلتون همیشه گرم @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 11:52

نمایش مشخصات م.ماندگار درود استاد باران دوست بزرگوار@};-
خیلی منتظرتون بودم هی گفتم الان استاد میاد الان استاد میاد:D
همیشه از نقد و نظراتتون لذت بردم و استفاده کردم این نظر ها یکی از اونها
استاد واقعن عالی نقد میکنید برداشتتون بسیار عالی بود حتی اون جمله...
ممنون که اینجا بودید و خیلی خیلی خوشحالم که دوست داشتید چون نظرتون خیلی برام ارزشمنده
باز هم سپاس از نقد و نظرتون
برقرار باشید استاد
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 20:49

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

بسیار زیبا

تصاویر روشن وشفاف

احسنت


دست مریزاد

یک عشق کال@};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 11:54

نمایش مشخصات م.ماندگار درود جناب فرازمند بزرگوار@};-
خیلی ممنون که تشریف اوردید و داستان رو خوندید و نظر دادید
خیلی خوشحالم که دوست داشتید
یک عشق کال
سپاس از حضورتون
سبز باشید
@};- @};- @};-


نام: مینا لگزیان کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 21:13

درود ماندگار عزیز

بانو داستان سورئال عجیبی ازت خوندم فکر کنم میشه بسطش داد بهش فکر کن...

ممنونم که همراهی ..جواب کامنتونم دادم....نگران نباش

موفق باشی@};- @};- @};-


@مینا لگزیان توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 11:56

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بانو لگزیان عزیز
خیلی خوش اومدید
به پیشنهادتون فکر میکنم ممنون بابت نقد و نظرت
اما راجع به حرف شما! نگرانی مفهومی نداره
شما اگه جواب کامنت دوم من رو نمی دادی من مطمئن میشدم که دوست نداری اسمم زیر داستانت باشه و مطمئن باش دیگه زیر داستانات نمیومدم همین دیگه پس نگرانی معنی نداره:D
ممنون که اینجا بودید
سبز باشید @};- @};- @};-


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 21:31

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود مژگان عزیزم.
خععععععععععلی خوشحالم ک قلم زیباتون رو خوندم-.
:x
:x
:*
داستانتون رو دوست داشتم.
امیدوارم ک در آینده ازتون یه داستان بلندتر بخونم.
هواااااااااااارتا میبوسمت مهربانی داستانک
همایون باشید @};-


@شيدا سهرابى توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 11:59

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام شیدای عزیزم:*
خوبی دوستم؟ خوش اومدی
ممنون که اومدی و خوشحالم داستان پر ایرادم رو خوندی و خوشت اومد
همین برام کافیه
چشم سعی خودم رو میکنم داستان بلندتر بنویسم شیدا بانو:*
ممنون که اینجا بودی دوست مهربونم
سبز شاد سربلند موفق و پیروز باشی
:x :x :x :x
:* :* :* :*
@};- @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 21:44

نمایش مشخصات بهروزعامری ببخشید خانم من کامنت شمارو زیر نوشته ام بخانم کبود وند نوشتم
لطفا ببینید

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 12:00

نمایش مشخصات م.ماندگار درود جناب عامری
نظر زیبای شما رو دیدم و پاسخ دادم
ممنون از لطف شما بزرگوار
@};- @};- @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 22:33

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت مژگان عزیز
مزگان خانوم ما تو اول داستان متوجه شدیم پای کارکتر شما از زمین جداست خوب خودت خواستی داستان لو بره ؟
اصلا چرا باید حتما ما این صحنه ها را از زبان یک روح بشنویم توصیف یک صحنه عاشقانه حتما نباید با یک کلیشه اغاز یا به پایان برسه تکا گویی درونی خوبی بود
هدیه کردم ؟ما اصولا میگیم هدیه دادم
ممنونم عزیزم :x :x :x :x :x


@ زینب ارونی توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 12:03

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام بانو ارونی عزیزم:x
سپاس که اینجا بودید و ممنون از نقد و نظر ارزشمندتون حق باشماست
ممنون که همیشه با حوصله داستان ها رو میخونید و نقد میکنید و از ایراد ها ساده نمیگذرید و با صبوری نویسنده رو راهنمایی میکنید
همین خوبه
سبز باشید بانو
:x :x :x :x
:* :* :* :*
@};- @};- @};- @};-


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 07:19

نمایش مشخصات م.فرياد سلام بر ميم بانوي عزيز@};-
گفته بودي دوبار اومدم و داستانتو نخوندم، ولي در واقع دوبار اومدم و چهار بار خوندم!
داستانت خوب بود. حكايت مردي كه احساسات زني را تسخير مي كند و وحشيانه به او مي تازد و مي رود. شايد راوي با به كار بردن واژه ي "خرناس"، مي خواهد حيواني را تداعي كند كه هيچ ندارد الّا غريزه، غريزه اي پست و حيواني، و هديه دادن بكارت از طرف زن(كه به زعم او با ارزش ترين دارايي اوست) كه نشان از گذشت و ايثاري برخاسته از خوي انساني زن دارد، نقطه ي مقابل حيوانيت مرد داستان است. (دقت كن كه تاكيد روي هديه دادن است نه روي بكارت).
بله! عشق انسان، آميخته با تسليم و ايثار و از خودگذشتگي است، و حس حيوان، برگرفته از غرايز و خودخواهي، اما به نظر من، در اين داستان، همين بخشيدن به ظاهر ايثارگرانه هم گرچه يك درجه از غريزه ي محض بالاتر است، ولي در واقع به طور ضمني، معنايي جز انحراف عشق از مسير حقيقي خود ندارد و نشان مي دهد كه زن در ژرفناي احساس و انديشه اش خود و مرد را به چشم حيوان مي نگرد و اين موضوع را پذيرفته است!
در دنياي روزمره، ما بسيار جمله هايي مي شنويم كه ظاهري عاشقانه دارد ولي هيچ ربطي به عشق ندارد! مثلاً مي گوييم و مي شنويم كه عاشق فلان غذا هستيم، يا عاشق فلان زن يا فلان مرد هستيم... اينها عشق نيست، حسي است كه با خوردن آن غذاي خاص، يا رسيدن به آغوش آن زن يا مرد خاص، پايان مي پذيرد، در حالي كه عشق، ذاتاً جاري و بي پايان است...(ادامه دارد)


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 07:22

نمایش مشخصات م.فرياد (ادامه)
خب! مي بيني كه نگاه من به عشق كمي متفاوته. از نظر من، عشق(ميان دو انسان)، جادويي است كه با ارتباط جنسي باطل مي شود، در واقع جايي كه طمع جنسي وجود داشته باشد، عشق حضور ندارد. من حتي ميان زن و شوهر، قائل به عشق نيستم، يعني به دليل وجود طمع جنسي ميان آنها نمي تواند عشق حقيقي وجود داشته باشد، و اگر هم ادعاي عشق كنند، جز خودفريبي و تظاهر به عشق، چيز ديگري نيست...
زنده ياد "مهاتما گاندي"، براي رسيدن به عشق حقيقي به يك ملت، نيازهاي جنسي خود را به يك باره سركوب مي كند و به عشق ملتش مي رسد، و جهان بارقه اي زيبا از عشق حقيقي را در رفتار او و رهايي ملتش مي بيند، بله! ماهيت عشق، آزاديبخشي است، گرچه در نگاه سرسري و سطحي نوعي تناقض در اين ميان ديده مي شود و به قول حافظ: من از آن روز كه در بند توام آزادم!(ببخش! مجال كافي واسه باز كردن اين قسمت نيست)... در زندگي زنده ياد "بودا" هم مي توان اين آزادگي ناشي از عشق حقيقي را ديد. در فرهنگهاي آسماني هم اين نمونه ها كم نيست، مسيح(ع) هرگز در طول حيات زميني اش ازدواج نكرد، در حالي كه به همه چيز جهان عشق مي ورزيد. سيدالمرسلين(ص) هم عاشق هيچكدام از زنانش نبود... آنها عاشق حقيقت بودند و حقيقت يعني خدا با تمام نمودهايش، يعني با تمام مخلوقات... البته اين دو نمونه ي اخير(عشق مسيح و خاتم)، عشق خيلي سطح بالايي است و ما آدمهاي معمولي فعلاً بايد در كلاسهاي پيش دبستاني ثبت نام كنيم(البته نه از نوع خصوصي و غيرانتفاعي، و نه حتي دولتي اش! بلكه از نوع حقيقي اش كه ريشه در آسمان دارد)، بايد نخست الفباي عشق را بياموزيم، و الفباي عشق، سه حرف بيشتر ندارد: پاكي، محبت، احترام.
خيلي حرف زدم نه؟! تقصير خودت بود!
بذار يه قسمتي از شعر "حقيقت"م هم واست بذارم كه ديگه حسابي اول صبحي وقتتو گرفته باشم و خواستي بد و بيراه بهم بگي دلم نسوزه!:
...رو به درياي تفكر برويم
و نخواهيم كه تنهايي مان
توي آغوش كسي غرق شود
بشكافيم دمي پيله ي غم را
و ببينيم كه پروانه چه حالي دارد:
زندگي سعي ميان دو بهار،
زندگي شوق ميان دو قرار،
زندگي قصه ي گم كردن آيات خداست...(م.فرياد)


@م.فرياد توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 09:00

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام
من با نود درصد حرفاتون درباره عشق موافقم
درضمن معتقدم عشقی ماندگاره که وصال نداره ...
اما درباره ی زنها ...زنها عاشق می شوند...باور کنید حتی اگر معشوق اونها رو لمس نکنه چیزی از دوست داشتن زن کم نخواهد شد ...درباره ی میل ج ن س ی هم باید بگم که زن تماما عاشق می شود و اگر جان هم از او بخواهند دریغ نخواهد کرد...پس نمی شه صد در صد گفت که زن و شوهر ادعای عشق دارند..بله دقیقا موافقم بعد از ازدواج همه چیز خاموش می شود ولی همان زن برای دل معشوق ..تن به ازدواج می دهد و خود نیک می داند که پس از خاموش شدن آتش مرد ..دیگر معشوقه نخواهد بود اما حاضر است این عشق را با تسلیم تن ویران کند
درضمن من زنهای زیادی دیده ام تا پایان عمر مجرد مانده اند به خاطر وفاداری به معشوق...اما این قضیه در میان مردانی که ادعای عشق و عاشقی داشته اند بسیار نادر است
چراکه در مرد عشق بخشی از زندگی اش است نه تمام آن

درمورد مسیح هم باید گفت او عاشق زنی بوده و در آخرین وسوسه های مسیح (به گمانم نیکوس کازانتزاکیس) به آن اشاره کرده و متاسفانه عشق مسیح را به زن وسوسه شیطانی دانسته اند ..
ببخشید پابرهنه اومدم
با این حال معتقدم عشق به جهان و جهانیان ..آدم را فرشته خصال می کند
من اندیشه ام را به پای عشق سر بریده ام (م فریاد)
@};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط م.فرياد Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 09:51

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-
خوشحالم كه زبان نارسامو مي فهميد. هر چند هنوز توي حرفاتون نوعي جبهه گيري ظريف زنونه به چشم ميخوره.
در مورد مسيح هم بايد بگم كه من به او عشق ميورزم و اگه تموم دنيا هم بدش رو بگن در قلب من اثر نداره. با تموم احترامي كه براي نيكوس كازانتزاكيس، به عنوان يكي از بت شكنان مسيحيت در دنياي معاصر، قائلم، حرفهايش را به اين شكلي كه مدّ نظر شماست قبول ندارم. اين نويسنده، شاعر و متفكر بزرگ در مسير شكستن بتها ناگزير در "آخرين وسوسه ي مسيح"، ضربه اي هم به شخصيت واقعي مسيح (ع) زده، ولي معتقدم كه در كل به مسيحيت راستين و انسان طالب حق خدمت كرده است.(اينها نظرات شخصيه و دعوايي هم با كسي ندارم! :) )
در مورد م.فريادم كه فقط ميتونم بگم خدا رحمتش كنه!:-/


@م.فرياد توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 10:22

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور
سلامی دیگر
زبان من نارساتره
پس بذارین بگم که من هم مسیح و محمد را دوست دارم بسیار زیاد
اصلا سوای از دین
ولی میم فریاد بزرگوار ..سوای از نوشته های کسروی و یا نیکوس کازانزاکیس در باب محمد و عیسی باید بگم قشنگی عشق به همینه که کسی را با ضعفهایش دوست بداری حتی اگر آنان گناهکار باشند
من با معصومیت پیامبران مخالفم..آنها هم بشر بوده اند و بشر با گناه که نه با اشتباهاتش به دنیا می آید
چه لزومی دارد پیامبر را فوق بشر بدانیم یا عیسی را
آنها هم مثل ما بوده اند اما عاشقتر ...عیسی زنی را دوست دارد ولی معشوق واقعی اش خداست و او را بر خواسته ی خویش ترجیح می دهد ...تمام حرف نیکوس هم همینه
منِ نوعی ممکن است مرد یا زنی را دوست بدارم یا حتی یک حیوان یا یک شیء اما به خاطر معشوق واقعی یا معشوق اولی ..از او بگذرم...اما نمی توانم عاشق آن نباشم فقط می گذرم...
البته می دونید که کازانزاکیس با داستان مسیح باز مصلوب ...بار دیگر چهره ی زیبا و بی گناه مسیح را به نمایش در میآورد
راستی گفته بودین چه گوار رو هم دوست دارین
اینجا خطمون از هم جدا می شه چون من چه گوارا را دوست ندارم :(
خدا من رو هم رحمت کنه:D @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط م.فرياد Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 12:25

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-
ميتوان به تمام جهان عشق ورزيد ولي فقط عاشق "يك" بود، همينو ميخواستيد بگيد ديگه؟ خب منم همينو ميگم، پس دعوا سر چيه؟! :-/ در كامنت قبليم هم گفتم كه مسيح(ع) به همه چيز در جهان عشق مي ورزيد...
در موارد ديگه اينجا جاي بحث نيست:)
در مورد شهيد چه گوارا،راه شما به سمت انگليسي ها و آمريكاييها و صاحبان رسانه ها و تبليغات كج ميشه و اين راهيه كه اكثريت طي مي كنند، چه سخته كه افرادي مثل دكتر شريعتي و چه گوارا با وجود تبليغات وسيع دشمنانشون چهره ي واقعي خودشون رو بتونن به تاريخ نشون بدن، ياد حرفاي دكتر افتادم اونجايي كه در مورد شهيد سيدجمال الدين اسدآبادي و ترفندي كه چرچيل و كابينه ش براي منزوي كردن اون به كار بردن، يعني لجن مال كردنش، لجن مال كردن آخرين حربه ي استعمارگران و دشمنان انسانيته...
در هرحال من از ميان كساني كه از نزديك ميشناسم به سيدالمرسلين، عيسي بن مريم، و ارنستو چه گوارا عشق ميورزم و به اين عشق ورزي افتخار ميكنم:)
در مورد كتاب"مسيح باز مصلوب"، اين كتاب قبل از "آخرين وسوسه ي مسيح" نوشته شده، و كازانتزاكيس، كتاب ديگري هم در اين زمينه نوشته به نام "جوينده ي راه حق" كه بعد از اون دوتاي ديگه نوشته شده و فكر ميكنم اين سه كتاب، مجموعا بتونه تفكرات نويسنده شو نسبت به جامعه و مذهب نشون بده. البته در كنار "زورباي يوناني" و "آزادي يا مرگ" و"برادركشي" به عنوان كمكي... ببخشيد ميم بانو! قول ميدم ديگه چيزي ننويسم اينجا!


@م.فرياد توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 13:00

نمایش مشخصات م.ماندگار صلوات بلند پسند برفستید =))
شهره بانو با شمام هستم
خخخخ
شوخی کردم صفحه ی خودتونه
آقا فریاد هرچی دوست داشتید بنویسید
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 14:03

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام مژگان
جدی می گی
صفحه خودمونه؟!!!!
از صبح می خواستم یه شعر بنویسم روم نمی شد گفتم من بدعادت شدم صفحه همه رو به هم می ریزم
ولی خوب مجوز صادر کردی دیگه
این شعر مولانا برای شمس رو خیلی دوست دارم
تقدیم به هر دو میم بزرگوار


این جا کسی است پنهان دامان من گرفته
خود را سپس کشیده پیشان من گرفته
این جا کسی است پنهان چون جان و خوشتر از جان باغی به من نموده ایوان من گرفته
این جا کسی است پنهان همچون خیال در دل اما فروغ رویش ارکان من گرفته
این جا کسی است پنهان مانند قند در نی
شیرین شکرفروشی دکان من گرفته
جادو و چشم بندی چشم کسش نبیند
سوداگری است موزون میزان من گرفته
چون گلشکر من و او در همدگر سرشته
من خوی او گرفته او آن من گرفته


@م.فرياد توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 12:57

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر حضرت فریاد@};-
آقا این چه وضعشه؟ خوب دو بار اومده بودید سایت زیر داستان من نیومده بودید؟ چه معنی داره؟x-(
نترسید چون دست پر اومدید میبخشمتون :D
اصن من ذوق کردم کلی این کامنتهای شما رو دیدم تا حالا کسی واسه داستانام اینطوری نظر نذاشته بود
و اینکه خیلی ممنونم از دقت نظرتون
به جبران چهار باری که داستان من رو خوندید منم چهار بار نظرتون رو خوندم این به اون در :D
البته بگم از تک تک جملاتتون لذت بردم و خیلی خوشگل حرفاتونم فهمیدم
نگاهتون به عشق بسیار زیباست خیلی قشنگه
همیشه میگم عشق واژه ی مقدسیه اون رو به هر حس هوسی نسبت ندیم
حضرت فریاد عشق خیلی بالاتر از این حرفاست خیلی وقته دور و برم عشق ندیدم
و اینکه ممنون از وقتی که گذاشتید و برام نوشتید اونم این همه مطمئن باشید پر حرفی نکردید خوشحالم که یه کاری کردم حرفتون بیاد
بد و بیراهم نداریم
شعرتونم خیلی عالی بود
بازم بیاید این طرفا
بازم ممنون
سبز باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 09:00

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام بانوی عزیز
این بهترین داستانتان بود ..قبلی ها هم عالی بودند ولی این را بیشتر دوست داشتم
من بی من چه کنم
حرف فراوان دارم
عشق بازیچه شد و
حسرت باران دارم

بداهه بود ..ببخشید
شاد باشید بانو @};- @};- @};- @};- :x :x


@آرمیتا مولوی توسط م.فرياد Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 09:56

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-
احوال شما؟ انشاءالله كه خوبين@};-
بداه تون خيلي قشنگ بود
باغ آرزوهاتون پرميوه@};-


@م.فرياد توسط آرمیتا مولوی Members  ارسال در چهار شنبه 29 مهر 1394 - 08:24

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام آقای فریاد
سلام از ماست ...خوشحالم باز شما را می بینم
شما لطف دارید ...
شاد و پیروز باشید @};- @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 13:11

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام آرمیتای مهربون و عزیز:*
حالت که خوبه؟
خیلی خوشحالم که داستانم رو دوست داشتی و انقدر ازش تعریف کردی
چشمای خوشگلت خوشگل دید عزیزم
بداهت عالی بود دختر
آفرین
ممنونم ازت خانومی
امیدوارم هیچوقت منِ بی من نشی
سبز باشی عزیزم
:x :x :x :x
:* :* :* :*
@};- @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در پنجشنبه 30 مهر 1394 - 15:46

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) من بی من چه کنم
حرف فراوان دارم
عشق بازیچه شد و
حسرت باران دارم

درود بر شما آرمیتا خانم.
زیبا بود


نام: زهرا همتی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 10:53

وصف حال بسیار خوبی بود .. تبریک میگم .


@زهرا همتی توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 13:14

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام بانو همتی عزیز@};-
اولین باره اسمتون رو میبینم پس خوش اومدید
ممنون از نظرتون
خوشحالم که دوست داشتید
سبز باشید بانو
@};- @};- @};-


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 17:23

تو نشنيدي صدات كردم
نمي ديدي نگات كردم

نمي خواهم بگويم اروتيك رمانتيك ... كه اروتيسم و رمانتيسم ، دو درياي مغروق در هم اند ...

خانه ، دور است ... اما نفس هست هنوز ...

سبز باشيد


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 18:05

نمایش مشخصات م.ماندگار درود مارتین
چه خوب که اومدی منتظرت بودم
ممنون از نظرت
ممنون که اومدی و خوندی
سبز و آفتابی@};- @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 19:05

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر شما. از اتفاق پیش آمده عذر خواهی می کنم. اما در مورد نظر و کامنت برای داستان شما دلیلی برای توجیه ندارم. باز هم پوزش که به صفحه شخصی تان آمدم.


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 22:30

@};-


@مریم مقدسی توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 23:53

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام
همین متین بانو؟
من گل خواستم ؟!!!!!


@م.ماندگار توسط مریم مقدسی Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 01:01

ای بابا شما خصوصیتو در یاب.
نتونستم عمومی بگم خو. @};- :D


@مریم مقدسی توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 29 مهر 1394 - 11:14

نمایش مشخصات م.ماندگار خوب متین بانو همون پیامو عمومی میدادی!
چیزی نداش که
خخخخخ
در هر حال ممنون از نقد و نظرت
برداشتتم عالی و قابل تحسینه
سبز باشی

:x :x :x :x
:* :* :* :*
@};- @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط مریم مقدسی Members  ارسال در چهار شنبه 29 مهر 1394 - 11:26

من تو اینجور مسائل یخورده خجالتیم. ناراحت نباش از من. :) @};-


@مریم مقدسی توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 29 مهر 1394 - 11:33

نمایش مشخصات م.ماندگار ناراحتی نداره عزیزم:*


نام: سیدصالح علوی   ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 02:38

سلام
نکته زیبایی اشاره کردید
تجربه مرگ من انسانی یک زن
برای حفظ آغوش و آرامش عاشقانه همسر

نمیدونم
چرا حسین روحانی عزیز
طبق معمول اعتراض نکرد

خوشحالم دوباره دست به قلم شدید
ماندگار بانو


@سیدصالح علوی توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 29 مهر 1394 - 11:30

نمایش مشخصات م.ماندگار بزرگوار
خوشحالم که اینجایید
دقیقن شما هم به نکته ی خوبی اشاره کردید
گاهی خودمون رو فراموش میکنیم و خودمون رو تو خودمون میکشیم تا اطرافیان ازمون راضی باشن!
ممنون از نقد و نظر ارزشمندتون
خوشحالم که دست به قلم شدن من براتون اهمیت داشته
و باز هم سپاس
سبز باشید
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 29 مهر 1394 - 11:32

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام جا افتاد ببخشید
سلام و درود خدمت شما @};-


نام: فاطمه مددی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 29 مهر 1394 - 15:24

نمایش مشخصات فاطمه مددی سلام بانو
@};- @};- @};-


@فاطمه مددی توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 14:42

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام بانو مددی عزیز
ممنون که اینجا بودید
سبز باشید :x
@};- @};- @};-


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 مهر 1394 - 15:17

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) داستان خوبی نوشته شده است!!
به زعم من از لحظه ی مرگ یک زن آغاز می شود، مرگی که استعاره ای است به مردنی سمبلیک و زنانه!...زنی هدیه ای داده است: تنش را ، خودش را ، احساسش را! بازخورد مناسبی، آنچه باید پس می گرفته ، از سوی مرد اتفاق نیافتاده است و این مرگی است : زنانه! و با اندکی مسامحه و اغماض، قابل پذیرش در این تعریف!
روح بالای سر اندامش قرائتی می کند از تصاویر: خاطرات! زمان داستان غیرخطی و آنچه می باید ، باشد است...لیکن اثر پایان بسته محسوب می شود! دستی می آید او را می برد ، چه مرگ فیزیکی ، چه مرگ روحی در هر دو صورت پایان اتفاق افتاده است!! : از اینرو آن ( .... ) سه نقطه دیگر چه می گوید ؟ نمی دانم!...نمی خواهم به اجبار تفسیر کنم که این داستان ادامه دارد در زندگی مان، هر روز و هر لحظه!!
و چون اثر پایان بسته است : پس پای علت و معلول به داستان باز می شود. حال کد می خواهیم: چرا ؟!!...صرفن یک کلمه ی : "خرناس" و ... کافی نیست! حال که نقبی به گذشته زده شده، پس دالهای بیشتری می بایست داده شود که مدلول های محکم تری در ذهن ایجاد شود!
به دلیل اینکه اثر داستانک است می شود همه چیز موجز باشد، اما...اما...نگذارید تعداد سوالها زیاد شود! و لطفن حداقل توضیح داده شود. حتی واضح!! و حتی روشن !! ممانعتی با ابهام ندارد. دو خط اضافه تر...
که چنانچه قانع شویم که نپرسیم : مرد کیست؟
زن کیست؟
چرا هدیه داده شده است؟
چرا بازخوردی برای زن اتفاق نیافتاده است؟
دلیلش چیست؟ و ...سوالهای زیادتر و چراها؟!! که البته از جنس چراهای مطلوب با توجه به این قالب نیست!
از اینرو به نظرم، بهتر است تعداد سوالهای بی پاسخ را به حداقل برسانیم. به نسبت این اثر کمترین سوال. حتی یکی!
و همچنین واضح تر موضع زن و مرد مشخص بشود!!
در کل ایده ی آشنایی است، همه ی ایده ها آشنا هستند مهارت نویسنده در تعریف آن است که می شود یک روایت خواندنی!! و جذاب و تاثیر گذار...


ماندگار بمانی چون نامت.
سلام

چه دشوار است
تماشای قرص ماه
به تنهایی

راستی : یادمان باشد برای نوشتن! این دست آثار غیرخطی ذهنی که با ناخدآگاه بشر ارتباط دارد، حتمن باید با واژه های آن آشنا بود ،مثل : خواب و رویا و کابوس و خاطره و توهم و واقیعت و حقیقت و... همچنین کاربردش در ادبیات !!...یک کلمه ممکن است اثر را فالژ کند.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 14:48

نمایش مشخصات م.ماندگار درود آقا پیام رنجبران
ممنون از این نقد پر و پیمون و این کامنت آموزنده
و ممنون از اینکه اومدید خوب به زیبایی داستان رو تفسیر کردید
راجع به سه نقطه حق با شماست چرا سه نقطه گذاشتم؟:-/
راجع به علامت سوالا بازم حق با شماست راستش جمله هایی نوشته بودم که خیلی واضح و شفاف بود و تمام علامت سوالها رو برطرف میکرد اما توی ویرایش تصمیم گرفتم حذفشون کنم چرا شو نمیدونم!
گفتم خیلی لخت میشه نوشته
اما الان میبینم که نقد شما درسته و علامت سوالهایی میمونه
ممنون آقا پیام از نقد و نظر ارزشمندتون
از راستی دو نخطه هم استفاده میکنم ممنون
سبز باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: رزيتا معروفي کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 06:08

نمایش مشخصات رزيتا معروفي سلام خانم ماندگار عزيز.
داستان جسورانه و زيبايي بود.
موفق باشيد.


@رزيتا معروفي توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 14:49

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بانو معروفی عزیز
خوش اومدید
ممنون چشماتون زیبا دید
خوشحالم دوست داشتید
سبز باشید
@};- @};- @};-


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 آبان 1394 - 22:28

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر درود بر بانو ماندگار
داستان توصیفات زیبا و جسورانه ای داشت که مشخصه برای انتخاب کلمات دقت کردید تا زیباتر بشن.
فقط نفهمیدم آخر این هدیه دادن اوج عشق بود یا پشیمانی!
:) @};- @};- @};-


@محمد حشمتی فر توسط م.ماندگار Members  ارسال در پنجشنبه 7 آبان 1394 - 19:39

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود جناب حشمتی فر
بسیار بسیار خوشحالم از حضورتون
ببخشید دیر عرض ادب شد
ممنون که تشریف اوردید و خوندید ودوست داشتید
خوشحالم که داستان و توصیفات رو زیبا دیدید
سبز باشید @};- @};- @};-


نام: رهگذر   ارسال در پنجشنبه 7 آبان 1394 - 07:43

واقعا این داستان بود؟!!!حتما الان خوشحال هم هستی؟؟واقعا آدم متاثر میشه از این همه حقیقت پوشی که دیگران هم ما را-معلوم است به کدام قصد- تشویق به ادامه اش می کنند.


@رهگذر توسط م.ماندگار Members  ارسال در پنجشنبه 7 آبان 1394 - 19:42

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام جناب رهگذر
شما هم خوش اومدید
همه ی ما اینجاییم برای بهتر شدن بی شک دوستان لطف دارن و به من انگیزه میدن البته سلیقه ها هم متفاوته
نظر شما هم محترمه
در هر حال ممنون از حضور و نظرتون
سبز باشید @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.