سنگریزه

پاهایش کنار رودخانه ثابت مانده بود ، اما مردمک چشمانش همگام با امواج حرکت میکردند .
موسیقی روح نوازِ جریان آب ، بی تابش کرده بود . چشمانش ابری بود اما نمی بارید .
نمی دانست چند روز است کنار این رودخانه ایستاده !
چشمانش به تکه سنگی گره خورد . سنگی که ، با صلابت و سختی در جای خود ایستاده بود و امواج را همراهی نمی کرد .
به ساعت مچی اش نگاهی انداخت ، عقربه ها ایستاده بودند... مانند پاهایش... آن تکه سنگ... مانند زمان ...!
نمی دانست چند سال به انتظار نشسته اما ، می دانست زمان زیادی از رفتن او گذشته است ....!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.7 از 5 (مجموع 7 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

25

سید حسین ,علی غفاری دوست (مارتین) ,محمد حشمتی فر ,الف.اندیشه ,م.فرياد ,آزاده اسلامی ,پیام رنجبران(اکنون) ,آتنا کیان ,شیدا محجوب ,حسین روحانی ,فاطمه مددی ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,عباس پیرمرادی ,ف. سکوت ,آرمیتا مولوی ,نرجس علیرضایی سروستانی , ک جعفری ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,حمیدرضا محدثی ,فرزانه رازي ,سارینا معالی ,زهرابادره ,همایون طراح ,شهره کبودوندپور ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فرزانه رازي (8/6/1394),آرش پرتو (8/6/1394),الف.اندیشه (8/6/1394),سارینا معالی (8/6/1394),م.ماندگار (9/6/1394),پیام رنجبران(اکنون) (9/6/1394),احمد دولت آبادی (9/6/1394),زهرابادره (9/6/1394),آرش پرتو (9/6/1394),حمیدرضا محدثی (9/6/1394),شهره کبودوندپور (9/6/1394),حسین روحانی (9/6/1394),مهشید سلیمی نبی (9/6/1394), ک جعفری (9/6/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (9/6/1394),حسین شعیبی (9/6/1394),عباس پیرمرادی (9/6/1394),حامد نوذری (9/6/1394),آزاده اسلامی (9/6/1394),م.فرياد (9/6/1394),سید حسین (9/6/1394),اسماعیل رضوانی خو (9/6/1394), ناصرباران دوست (9/6/1394),ف. سکوت (9/6/1394), ناصرباران دوست (9/6/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (9/6/1394),آرمیتا مولوی (9/6/1394),فاطمه مددی (9/6/1394),آرمیتا مولوی (9/6/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (9/6/1394), زینب ارونی (9/6/1394),اذرمهرصداقت (9/6/1394),منصور دیبا (9/6/1394),رضا فرازمند (9/6/1394),ابوالحسن اکبری (10/6/1394),کامیار پورسرتیپ (10/6/1394),کاوه دهگان (10/6/1394),محمد حشمتی فر (10/6/1394),آتنا کیان (10/6/1394),همایون طراح (11/6/1394),عرشیا مهران (12/6/1394),م.فرياد (13/6/1394),م.ماندگار (17/6/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (17/6/1394),سید حسین (18/6/1394),مریم مقدسی (19/6/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (20/6/1394),لیلا کوت آبادی (22/6/1394),الف.اندیشه (24/6/1394),م.فرياد (17/7/1394),سارینا معالی (22/7/1394),الف.اندیشه (26/7/1394),م.ماندگار (17/8/1394),الف.اندیشه (17/8/1394),سارینا حدیث (21/8/1394),م.ماندگار (25/8/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (4/9/1394),م.ماندگار (30/6/1395),

نقطه نظرات

نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 8 شهريور 1394 - 22:06

نمایش مشخصات فرزانه رازي بغل کن بالشـــت را بعد از این او برنمیــــــــگردد
بهار ِ مملو از گلهــــای ِ شب بو برنمیــــــــــگردد

خودت دستی بکش روی ِ سرت خود را نوازش کن
سرانگشتی که میزد شـــانه بر مو برنمیـــــگردد

دلت پر میـــکشد میدانم اما چاره تنهـــایی ست
به این دریـــــاچه دیگر تا ابد قو برنمیـــــــــــگردد

ببندی یا نبنــــدی سبزه هــــا را بعد از این روبان
نگـــاه ِ گوشه ی ِ قابش به این سو برنمیــــگردد

هوا غمگین، نفس خســــته، در و دیوار لب بسته
سکوت ِ خانه سنگین و هیــــاهو برنمیــــــــگردد

گذشت آن خاطرات و آن حیــــاط و شمعدانی ها
هوای ِ عصر و تخت و چــــای ِ لیمو برنمیـــــگردد

همیشه آخر ِ این فیلـم، جای یک نفر خالی ست
به صحنه قیصری با زخــــم ِ چاقو برنمیـــــــگردد

نوشتی تا "خداحـافظ" به روی ِ شیشه های ِ مه
خدا هم گـــریه کرد از جمله ی ِ "او برنمیـــگردد"

سلام مژگون جون . مژگون جون سلام . خوبی . میدونم .
دمت گرم . داستان خوبی بود .
رنگش نارنجی و خاکستری بود...
دمت گرم .
دلت به نشاط .
سرت سلامت .
جف شیشت کو ؟؟؟
:* :* :*
:x :x :x
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 8 شهريور 1394 - 22:52

نمایش مشخصات فرزانه رازي اضافه میکنم :
" شهـــــــــــراد " :D


@فرزانه رازي توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 12:09

نمایش مشخصات م.ماندگار اینا جا موند
:x :x :x :x
:* :* :*
@};- @};-
@};-


@فرزانه رازي توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 12:09

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام فرزونه خانوم عزیزم
گوزل قیزِ خودم :*
کیفون؟ احوالون؟:*
ممنون بابت شعر خوشگلی که گذاشتی. خوشحالم که اومدی و خوندی و دوست داشتی
چاکرم
جف شیشتو میخوام :-/ اینطوری بود؟:D
شاد باشی عزیزم


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 8 شهريور 1394 - 22:26

سلام

یوهو شعر بنویس دیگه;)

تخته سنگ شنیدم:D تکه آجر هم شنیدم:D اما تکه سنگ بار اولمه می شنوم:(

اصلا یه چند وقتیه حالم با هیچی خوب نمیشه:-s شما به دل نگیر;)

مثلا همین امروز چند باری خواستم بپرم وسط حرف جناب روحانی و جناب منقد ...ولی حسش نبود..حس هم که نباشه حال خوب نیست دیگه.. در نتیجه حال خوب نباشه..داستان خوب هم بد میشه..در نتیجه داستان هم بد باشه .. حالت بدتر میشه..حالت که بدتر میشه..داستان ها ی خوبتر هم بدتر می شن...داستان های بدتر که بیشتر میشن... حالت بدتر از بدتر میشه... همینجوری تصادعدی هی حالت بدتر میشه...هی داستان ها بدتر میشن... در کل به این نتیجه میرسی که حالت بدترینه... داستان ها هم بدترین..در کل بازم به این نتیجه میرسی که داستانک بدترین سایته...بعد نتیجه میگیری دور داستانک رو خط بکشی...بعد کلا به این نتیجه میرسی که کلا سایت ها بدترین...بعد میرسی به بدترین بودن فضای مجازی...بعد بازم به نتیجه میرسی دور فضای مجازی رو خط بکشی...بعد دوباره می بینی حالت بازم خرابه..بعد به نتیجه میرسی اصلا وضع دنیا خرابه و بدترینه..بعد به نتیجه میرسی اصلا دور دنیا رو باید خط کشید...بعد میشینی فکر می کنی به نتیجه میرسی که دور دنیا رو که نمیشه خط کشید...بعد بازم به نتیجه میرسی که خودت بدترینی .... یهو یادت میای سیم میم هات قاطی کرده ... بعد یهو بی خیال میشی.. دوباره میای حرف مفت میزنی ذیل داستان خانم ماندگار به عنوان کامنت ... بعدش غش میکنی و می خندی =)) =))

کلا سیم میم های ما قاطی کرده ! شوما به دل نگیر:(

موفق باشید


@آرش پرتو توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 8 شهريور 1394 - 22:52

نمایش مشخصات فرزانه رازي مژگان جون سرپایی یه لیوان آب بیار این قرصاشو بخوره !!! بدجور دونخته قاط =))


@فرزانه رازي توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 12:17

نمایش مشخصات م.ماندگار فرزونه جون چی میشه گفت آخه؟[-(


@آرش پرتو توسط سارینا معالی Members  ارسال در یکشنبه 8 شهريور 1394 - 23:25

نمایش مشخصات سارینا معالی هیـــــــــــــــــسسس،هیچی نگو ماندگار از این فرصت ها دیگه پا نمیده!
ببین آرش،اینا جرقه های فرزانه شدن،فرزانه رازی نه هااا!!!!
فرزانه شدن!
یعنی این خود حقه که نتیجه بگیر همه سایت ها بدن و باید دورشو خیط بکشی;)
شک نکن:D برو:D


مرد حسابی اولش از درس خوندن و دانشگاه رفتن و بعدش از موسیقی و عکس انداختن و فعلا که کتاب خوندن و الانم که سایت و فضای مجازی و....خب نفس کشیدنت چی؟؟؟بابا جدی میگم!!!
با مکارم نسبتی آیا؟؟؟
در آینده به این نتیجه میرسی کلا غذا خوردنم خوب نیس،بیدار موندن،خوابیدن،...
ماندگار جون هول نشو دعوا خانوادگیهx-(
ابجی بزرگه...شهره جووون...بیاااااااx-(
چته تو برادر من؟تعادل داشته باشی همه چی خوبه!
البته بابت این سایت نمیگم کلا میگم...یه کم دیگه پیش بری زندگی حرام میشه!


@سارینا معالی توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 08:11

سلام سارینا

طناب زندگی تو دستام ……ولی از بخت بد طنابش مال طناب کشی بوده و پر گره………واتفاقا دارم این گره ها رو باز می کنم………ولی خب بعضی گره ها دست ها رو زخمی می کنند و اذیت;)





@سارینا معالی توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 12:17

نمایش مشخصات م.ماندگار باشه
من که چیزی نگفتم هی میگی ماندگار هیچی نگو
=((


@آرش پرتو توسط الف.اندیشه Members  ارسال در یکشنبه 8 شهريور 1394 - 00:39

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام آرش پرتو
واقعن تکه سنگ نشنیدی؟! اسم یه ترانه قدیمی هم هست که میگه: خوش به حال تکه سنگ که نداری دل تنگ حسودیم میشه به تو ....
بقیه شو یادم نیست آخه خیلی قدیمیه...
:D
ولی این حالی که می گی همه آدما تجربه می کنن.نوعی دلزدگی از همه چی...
از بقیه از خودت از سایت از خونه از بیرون...
می گذره .البته باید حستو مدیریت کنی نذاری بهت غلبه کنه;)


@الف.اندیشه توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 08:04

سلام خانم اندیشه


گفتم که سیم میمام قاطی کرده……… شاید شنیدم یادم نیستت;)


@الف.اندیشه توسط م.فرياد Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 08:13

سلام بر انديشه@};-
جواب آرشو كه ميخوندم ميخواستم همين كامنت شما رو بذارم:)
...حسوديم ميشه به تو//بي صدايي و يه رنگ...
ترانه از عباس قادري.


@م.فرياد توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 08:38

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر میم فریاد بزرگوار..الف بانو ...سارینا و
و خودش می دونه
آرش خان
راستش من هم نیمه های شب می خواستم تو بحث آقای روحانی و آقای منتقد شرکت کنم ..دیدم توی سفر کار درستی نیست :D
داداش کوچیکه درکت می کنم
این روزها هیچی خوشحالم نمی کنه حتی سفر ...حتی مثلا برنده شدن 500 میلیون (البته شاید ای یکی یه کم خوشحالم کنه):D
ولی داستانک و دوستان داستانکی خوشحالم می کنه خیلی زیاد
تا حالا هم جایگزینی نداشته سایت داستانک
به امید روزهای خوب و بارانی @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط الف.اندیشه Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 09:02

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام بانوی عزیز
هنوز سفرید؟! خوش بگذره و کلن این روزها می گذره و این حس ها تموم میشه.
:x :* @};-


@شهره کبودوندپور توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 10:35

سلام


:-/


@شهره کبودوندپور توسط سارینا معالی Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 10:39

نمایش مشخصات سارینا معالی سلووم:x


@شهره کبودوندپور توسط م.فرياد Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 11:59

سلام@};-
خوش به حال شما پايتخت نشينا! هر هفته ميريد سفر:)
ما براي سفر بايد يه عمر انتظار بكشيم:-/
@};- @};- @};- @};- @};-


@م.فرياد توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 12:50

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام
ببخشید!؟ شما خودتون هم که پایتخت تشریف دارین؟
در ضمن ما یک سال صبح زود از خونه می زنیم بیرون 7 شب بر می گردیم
تازه الانم پول سفر نداریم که ...
از 5 شنبه اومدیم لنگر انداختیم خونه ی عمه و عمه زاده ها در نصف جهان
تا آخر هفته هم باز نمی گردم


@م.فرياد توسط الف.اندیشه Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 09:01

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام بر فریاد عزیز
ممنون که کاملش کردید@};-


@آرش پرتو توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 10:00

آرش پرتو "تكه سنگ " نشنيدي ؟!!

پس عباس قادري چي ميگه تو اون آهنگش ؟!!

" خوش به حال تكه سنگ ، كه نداره دل تنگ ... "


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 10:46

سلام مارتین


نگفتم بهت چند وقت پیش با عملیات انتحاری زدم انباریمو منفجر کردم؟………
بهت نگفتم حافظه ی شعری م ضعیفه؟………
بهت نگفتم تا یه مدت پیش حافظه عددی م قوی بود اونم ضعیف شده!؟……
بهت نگفتم …………………… بهت نگفتم اگه شنیده باشمم یادم نیست؟ بی خیال حالا………حالا فرض کن بهت گفتم……بعدشم تصور کن که فاز و نول چسبوندم……


@آرش پرتو توسط سارینا معالی Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 11:04

نمایش مشخصات سارینا معالی


فکر نکن حواسم نیست از واژه فاز و نول استفاده کردی:D
دیشبم مارتین استفاده کرد که یادم براش کف بزنم


@آرش پرتو توسط حسین روحانی Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 10:23

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام
آرش پرتو پس اون آهنگ رو نشنیدی که میگه
خوش به حال تکه سنگ که نداره دل تنگ
شوخی کردم.دیدم همه گفتن، گفتم منم بگم.چون منم این آهنگه رو نشنیدم


@حسین روحانی توسط حسین روحانی Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 10:28

نمایش مشخصات حسین روحانی البته خوشحالم که آقای عباس قادری یه مرجع ادبی محسوب میشه


@حسین روحانی توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 10:53

سلام بر روحانی………


در کل مثالی بود که بیت بالا رو کرد وحی منزل=))



منم شنیدم ولی خیلی خیلی دور………طوری که به قول خودت باید بخزم تو عمق چند هخزار متری مغزم


@آرش پرتو توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 14:05

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام جناب پرتو
پس اون ترانه را نشنیدی که ع ق میگه:
خوشبحال... خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ:D :D :D


فقط خواستم منم تو بحث شرکت کنم فکر نکنید لال شدم یا خدای نکرده قادری گوش نمیدم
حالا بخون:


خوش به حال تکه سنگ که نداره دل تنگ

حسودیم میشه به تو بی صدایی و یه رنگ

دل عاشق نداری پیشه کس جا بزاری

تا با غم بشکننش از چشات خون بباری

خوش به حال تکه سنگـ،خوش به حال تکه سنگ

چشم نداری ببینی این همه رنگ و ریا

این همه ظلم و ستم این همه جورو جفا

گوش نداری بشنوی جمله های عاشقا

بفریبنت تو رو با دروغو وعده ها

خوش به حال تکه سنگ،خوش به حال تکه سنگ

پا نداری که بری دنبال یار شب به شب

وقتی پیداش میکنی نخوادت با ناز و غم

کاش منم سنگی بودم خالی از غصه و غم

عمر تو تا عبده عمر ما کوتاهو کم

..


سلام خانم ماندگار داستانتون را خوندم و دوست داشتم ولی اولش فکر کردم طرف جانباز بود و پاهاش جامونده بود یا چشماش جامونده بود . البت نگران نباش تو این سن و سال از این اشتباها پیش میاد . پیریه پییییری!!!

شاد باشید


@ ناصرباران دوست توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 14:18

سلام استاد


=)) =)) =))


@ ناصرباران دوست توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 14:25

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام استاد عزیزم جناب باران دوست بزرگوار:*
آقا کلی خندیدم دستتون درد نکنه=))

ممنون که اینجا بودید و خوندید
مطمئنن اگه همچین فکری کردید به خاطر قلم منه
پیری چیه استاد؟ نزنید این حرفو
ممنون که اومدید
شاد باشید @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 14:26

نمایش مشخصات م.ماندگار آخ آخ آقا ببخشید من نمی دنم اون :* از کجا اومد
شرمندم ببخشید :"> :"> :"> :"> :"> :"> :">


@ ناصرباران دوست توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 14:38

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام استاد
توی شهرتونا لهجه مون کلی عوض شده
دیشبم زیر پلی خاجو همشهریاتونا عباس قادری می خوندن
=))
خوش به حالت ...:D
تکه سنگ را عشق است .... :)
این گلا هم برا شوما ده (لهجه خمینی شهری)@};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 15:55

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر شما مهمان عزیز شهر ما
دیگه دینتون کامل شد چون لهجه خمینی شهری هم یاد گرفتید .
از الان یه هفت طبقه ی هفت درب تو بهشت برا خودتون متصور باشید . من قول میدم سندش به نامتون شد

و توصیه اکید کنم
بریونی اَزَما بسّنی رِینون(رهنان) از قلم نیفتد
ولی خو من الان گیله مردم@};- @};- @};-


@حسین روحانی توسط الف.اندیشه Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 12:02

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام
مرجع ادبی رو خوب اومدی=))
البته ادبیات کوچه بازاری:D


@حسین روحانی توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 12:20

نمایش مشخصات م.ماندگار چه خبره اینجا=)) =)) =))
اگه میدونستم سر یه کلمه ی تکه سنگ همه به تکاپو میفتن یه چیز دیگه مینوشتم
والا راضی به زحمت دوستان نبودم =)) =)) =))
همگی خسته نباشید @};-


@آرش پرتو توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 12:16

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام پرتو
خوبی؟! تو که خوب نمیشی امیدوارم بهتر شده باشی =))
دیشب کامنتتو خوندم ولی خودم زیاد رو به راه نبودم جوابتو بدم. ولی خدایی بازم حماسه آفریدی. ببین زیر داستانو چقدر شلوغ کردی به خاطر یه تکه سنگ حالا واقعن نشنیدی؟ :-/
نه واقعن؟ نشنیدی؟ مگه میشه؟:-/
ببین آره فکر کنم افسردگی گرفتی=))
نه شوخی کردم خوب تعجبی نداره شما که از همه چی بدت میاد خوب چند موردم اضافه شده. داستانک، داستان ماندگار.
دقت کردی وقتی داستان میذارم تو در تون لحظه از همه چی بدت میاد؟=)) کامنتتو زیر داستان قبلیم یادته؟ بازی حکم رو نقد کردی =)) آخه من تورو کجای دلم بذارم؟=))
شوخی کردم پرتو. جنبه داشته باش به دل نگیر. بعضی وقتا آدم اینجوری میشه یه مدت بگذره خوب میشه زیاد برو پیاده روی ;)
ممنون که مثل همیشه اومدی اینجا رو شلوغ کردی و دوست نداشتی و ضدحال زدی و رفتی ;)
عادت کردیم
همین دیه
شاد باش @};- @};- @};-


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 8 شهريور 1394 - 23:40

نمایش مشخصات سارینا معالی دو تا رود ماندگار جان @};-
ایام به کامه بانو؟

ببین من کلا اینجوریا دوس ندارم:( هرچند از داستانایی که نویسنده سر انتخاب واژگان و چینش جملاتش دقت زیادی میکنه خوشم میاد که تو اینکارو میکنی!
ولی یمدونی چیه؟من تو داستان دنبال ضربه محکم تری هستم...البته شاید من پوستم زیادی کلفته:"> :D
ولی ...آره دست بزار رو نقطه ضعف..محکم تر بزن...

تــــــــــــــــــــق...:-s آاااااااااااااااییییییی...چه خبرته جنگ داری؟
راستی با عکسی که قبلا گذاشته بودی فکر میکردم قرار داستان ضدمرد ازت بخونیم;) ولی به هر حال ممنون که اون سمتی نرفتی آره;)
:x :x :x :x :x
:* :* :* :*
@};- @};- @};-
پاش کنم برم...فازت رو بلدی نول کنی یانه؟؟؟:D :x


@سارینا معالی توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 12:37

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام سارینا خوبی؟ احوال فازتو بگو؟ احوال نولت؟:-/
ممنون که اومدی
دوس نداشتی =((
اچکال نداره.
دنبال ضربه ی محکمی؟:-/ چی بگم؟:-/
نه بابا ضد مرد چیه؟ مگه من با مردا مشکل دارم؟:D دوشواری نداریم کی :D
مرسی اومدی
پاش نکن . بیشین . ناهار مهمون ما باش :*
ممنون که اومدی
شاد باش
:x :x :x
:* :*
@};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 8 شهريور 1394 - 00:34

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام ماندگار عزیزم:x :*
داستانتو دوست داشتم.فلسفی ،احساسی بود.
خوب و خوشگل کلمات رو انتخاب کردی.
هدفت از نوشتن این داستانک زیبا بود.
دو خط آخر رو خیلی دوست داشتم.
از داستان بگذریم کلن خیلی دوست دارم.
بهترینها رو واست آرزو می کنم.:x :*
از اینکه می نویسی لذت می برم.;)
نمیدونی به چه زحمتی این گلهارو با گوشی واست زدم.همش پیشکش مهربونیات. @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 12:41

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام بانو اندیشه عزیزم:*
ممنون که اومدی و مثل همیشه با نگاه مهربونت داستان رو خوندی و کم و کسری هاشو بخشیدی:x
راستش تو که میدونی این روزا....:(
اما به عشق خودت و حرفی که زدی آپ کردم
ممنونم ازت بابت کل دیروز :D
عاشقتم فراوووووووووون یه جوری که بیان نمیشه
همیشه شاد باشی همیشه
ببوس...
:* :* :*
:x :x
@};-


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 05:39

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)









«ماجرا»

یکی می‌رود، یکی می‌ماند. به همین سادگی‌ست شاید. یکی را می‌بینی، همیشه و هرروز. به دیدنش عادت داری و حالا در نبودنش، در غیابش، جای چیزی برابرِ چشم‌ات خالی‌ست. در فاصله‌ی پلک‌ به‌هم‌زدنی‌ست که می‌بینی جای خالی‌اش را نمی‌شود پُر کرد. هست، اما جای خالی‌اش هست. «یارِ ما غایب است و در نظر است.» یکی را هم می‌بینی، همیشه و هرروز. به دیدنش عادت داری، اما نبودنش، غیابش، آزارت نمی‌دهد. نیست که نیست.فدای سرت! یکی‌دیگر جایش را می‌گیرد. یکی هم هست که در فاصله‌ی پلک‌به‌هم‌زدنی می‌بینی نیست. می‌بینی هست، امّا نمی‌بینی‌اش. به چشم نمی‌آید دیگر. «که در برابرِ چشمی و غایب از نظری»....
می‌گوید: رها کنیم همه‌چیز را. بازی تمام شده است. و در این رهایی، شاید، آینده‌ای باشد. اما دیگر تابِ تنهایی نداری. عادت است دیگر. یکی باید باشد. یکی همیشه باید باشد. در بودنِ یکی‌ست که دیگری‌ احساسِ امنیت می‌کند. چشم که باز می‌کنی، اگر نباشد، دنیا خراب‌خانه‌ای‌ست. و در فاصله‌ی همین پلک‌به‌هم‌زدن است که آن یکی محو می‌شود. غیب می‌شود.دود می شود و به هوا می رود...
همه‌چیز بهانه است شاید. حادثه‌ای، ماجرایی، لازم است تا آدم‌ها یک‌دیگر را ببینند. حادثه‌ی گم‌شدنت، ظاهرن، باید اصلِ ماجرا باشد، اما فرعِ ماجراست. مساله، شاید، این باشد که چاره‌ای نداری جز ماندن با یادی که توانسته با گم‌شدنت کنار بیاید...
و
هر آغازی پایانی دارد و شاید هیچ‌چیز هولناک تر از وقتی نیست که در لحظه‌ی آغاز بشود پایان را هم پیش‌بینی کرد. یکی می‌رود، یکی می‌ماند. و این ماجرای دیگری‌ست....



سلام ماندگار خانم.برقرار باشید و نگارنده.زیبا نوشته اید.




@پیام رنجبران(اکنون) توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 12:48

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام بر جناب رنجبران بزرگوار
آقا خیلی ممنونم که تشریف اوردید و خوندید و زحمت این کامنت بلندبالا رو کشیدید. خیلی قشنگ نوشتید.
کامنتتون رو چهار بار خوندم . هست و نمی بینیم... نیست و هست...
چقدر سخته یکی بمونه و یکی بره...
یکی بره و دیگری رو جا بذاره...
به قول مارتین: همیشه یه نفر از اینجا میره... اون یه نفر کیه؟ منم؟ شمایی؟ اونه؟... همه یه روز میریم... همه یه روز یه چیزی رو یه کسی رو جا میذاریم... یا مارو جا میذارن...
ممنون بابت کامنتتون و نظر مثبتی که به داستان داشتید
شاد باشید @};- @};- @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 07:09

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر بانو. متن شما می توانست یکی از شاعرانه ترین و دل انگیزترین آثارتان باشد. مشروط بر اینکه کمی از تعادل خارج نمی شدی. همیشه باید هر اتفاقی اتفاق دیگری را رقم بزند.بانوی سراسرماندگار زبان ترجمان نگاهتان نباید ساکت و ناگویا باشد. در غیر این صورت می توانست تمام امور ذهنی شما به صورت یک واحد کیفی جلوه گر شود. همیشه در هر جمله دنبال عمیق ترین معناها را جستجو کن. البته در جایی هم که پایان است شما بنظر من مسخ شدن را خوب به تصویر کشیده بودید.
موفق باشید


@احمد دولت آبادی توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 12:51

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام بر جناب دولت آبادی بزرگوار
ممنون از تشریف فرماییتون و نقدی که انجام دادید.
سعی خودم رو خواهم کرد تا ایراهارو برطرف کنم
ممنون که اینجا بودید
شاد باشید @};- @};- @};-


@احمد دولت آبادی توسط کاوه دهگان Members  ارسال در سه شنبه 10 شهريور 1394 - 11:33

درود بر شما
چون شما اردات ویژه ای به دولت آبادی بزرگ دارید و دولت آبادی بزرگ نگاه ویژه ای به کتاب دبیر دیوان رسالت در دوره شاه شهید و رییس دیوان رسالت در پایان دوره غزنویان
باید یک سخن از شادروان دکتر فیاض بگویم که دل انگیز واژه نادرستی است و درست آن دلاویز است و دل انگیز درباره ادلها برای ترس است همانند سربازان دل انگیز که در ان کتاب است.
پاینده باشید


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 08:05

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دخترم مژگان عزيزم
چه روزها و شب هايي
كه ساعت ها به انتظار نشست
چه غروب هايي كه در خيالت
غوطه ور شد
چه التماسي كرد
آمدنت را
تو نيامدي @};-
داستان شما خيلي عالي بود و از احساسي عميق صحبت مي كرد كه لااقل هركس در زندگي يك بار تجربه كرده است ( انتظار عاشق، برادر، خواهر ،يار ،دوست ،فرزند ) و شديدا بر دل نشست كه هر چه از دل برآيد نشيند لاجرم بردل :)
براي قلم و قلب با احساس شما و داستان ملموس و زيباي شما موفقيت روزافزون آرزومندم نازنين دخترم @};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 12:53

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام بر آنای دوست داشتنیه خودم :*
خوبی بانو؟
مثل همیشه با نگاه مهربونتون داستان رو خوندید و دوست داشتید
بعله... همه ی ما تجربه کردیم و البته این انتظار بسیار سخت تر از اون چیزیه که نوشته میشه.
ممنون که اینجا بودی بانو
شاد باشید و سلامت
:x :x :x :x
:* :* :*
@};- @};-
@};-


نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 08:15

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام . داستان نمادین جذابی بود . احسنت .


@حمیدرضا محدثی توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 12:54

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام بر استاد محدثی بزرگوار
حضورتون باعث افتخاره
ممنون که تشریف اوردید و خوندید و دوست داشتید
سبز باشید
@};- @};- @};-


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 08:20

سلام بر ميم بانوي عزيز@};-
داستان بسيار زيبا و تفكربرانگيزي بود. ممنون از اين كه ما رو به درياي تفكر هل دادي@};-
سپيد پوشيده بودم با موي سياه
اينك
سياه پوشيده ام با موي سپيد
مي آيم
مي روم
مي پندارم كه شايد
خواب بوده ام
خواب ديده ام...(با يادي از زنده ياد فرهاد مهراد، خواننده ي هميشه محبوبم:) ).
در پناه حق باشي@};-


@م.فرياد توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 12:57

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام بر میم فریاد عزیز@};-
خیلی خوشحالم که تفکر برانگیز بود... همین خوبه...! همین خوبه...!
شما چشمات زیبا دید
ممنون از لطفتون و اینکه تشریف اوردید و خوندید و کامنت گذاشتید و شعرم گذاشتید
شاد باشید @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 08:56

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور زبس به انتظار تو به راه تو نشسته ام
به چهره ام نگر ببین چگونه پیر گشته ام...

آدمها می آیند...می روند و به هنگامه ی رفتن خاطرات لعنتی شان را نمی برند (خودم)
تو رفته ای ...پاییز است ...البته به تقویم من ...(خودم)
کافه را گرد دلتنگی گرفته...صندلیها خالی ...فنجانهایی لبریز از تنهایی
سلام مژگان عزیزم
می دانم این داستان را برای کی و برای چی نوشتی
دل ما را درد آوردی
احساسات ما را پر از غلغلک دادیاز آنهایی که رفتند و تکه سنگی که ماند ....
راستش دلنوشته های من دیوانه همگی درباره رفتن است و انتظار
باز هم برایت می نویسم از رفتنها و انتظارها
باز هم می نویسم ....
دوستت دارم
@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط سارینا معالی Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 10:43

نمایش مشخصات سارینا معالی میپایمت
حضورت بهاریست!
سرخوش میشوم از بودنت
میدانمت...
هرگز نمیماند بهار!
میبینمت...از هوایم میروی!
میشناسمت...
پاییز رسیده ست انگار...(معامله شو فقط م فریاد بلده;) )
اینو به زور نمیشه تو دسته بندی شعر سپیدی ،سیاهی،نویی،کهنه ای ،چیزی جا داد؟؟؟؟؟؟؟
من اینو چیکارش کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:(


@سارینا معالی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 17:38

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام ساری@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 13:00

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام بر شهره بانوی عزیزم:*
خیلی دلتنگتون بودم. دلتنگ همتون بودم. خوبه که این داستان بهانه ای شد همتون رو اینجا ببینم.
دلنوشته هاتون خیلی قشنگه شهره بانو. واقعن با احساس و زیبا...
برداشتتونم زیبا بود
چرا از تنهایی مینویسیم؟ چرا از رفتن؟ چرا؟!!!! نمیدونم... :(
ممنون که اینجا بودی
شاد باش
:x :x :x
:* :*
@};-


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 09:01

نمایش مشخصات حسین روحانی مثه یه اسیری که وقتی خبر اعدامش رو میدن و تازه فهمیده زندگیش داره میره چشاش خیس میشه هو یادش می افته که چقدر زندگیش رو دوست داشت. یکی از رفیقام که سرباز زندون بود خیلی قدیما میگفت چندین و چند نفر دیده که وقتی میفهمیدن عشقشون قرار فردا ازشون خدافظی کنه، شب یه آدمی بودن و صبح یه آدم دیگه.شب جوون بودن و صبح پیر.شب موهاشون سیاه بود و صبح سپید. آره اونموقعست که عشق واقعی رو میشه.زمانی که عشقت رفت، همه موهاتم سپید بشه هو چشات گود بیافته و خط و خطوطا صورتت برجسته تر شه. وقتی تو رفتی منم اینطوری شدم...هر چند که کم پیش میاد آدمی برا آدمی اینطوری جون بده.
اما وقتی میدونی رفته هو الان یه گوشی از دنیا نشسته هو داره میخنده خیلی غمت نمیاد اما وای به روزی که چاله جسدش رو خودت کنده باشی و خودت خاکش کرده باشی.تازه اونموقعست که میفهمی دیگه برگشتی نیستو از فرادای اون روز دیگه هیشکی تو رو نمیشناسه، آخه همه تو رو با موس سیاهو کمر صاف میشناختن.
درود خانوم ماندگار داستان شما من رو فرستاد به عمق هیژده نوزده هزار متری مغزم. اون اعماقی که متروک شده و دیگه بوی مردار گرفته بود و انگار دوباره زنده شد.
دست شما درد نکنه.یه ریزه به نظر من باید ویرایش شه. حالا سراصبر دوباره خودت بهش نگاه کنی میدونی کجاهاش رو میگم.ولی الحق و والانصاف عالی بود و موضوعش حرف نداشت و خیالاتت شدید دردحال فوران شده.
تبریک میگم بهت.
ممنون
سبز و پیروز و باامید


@حسین روحانی توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 13:04

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام بر حسین رو حانی
چقدر خوشگل نوشتی غمگین شدیم :( واقعن سخته... نوشتتو خوندم و با تمام وجود درکش کردم ...
ببخش که ناراحتت کردم :(
ممنون که اومدی و زحمت کشیدی و کامنت پر و پیمون برام گذاشتی
خوشحالم دوست داشتی باعث افتخاره;)
رو نقدتم فکر میکنم
ممنون که اینجا بودی
شاد باش @};- @};- @};-


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 10:16

مژگان عزيز

يكي از كارهاي خوبي است كه در سايت خوانده ام. فارغ از

نگارش خوب و توصيفات دلچسب كار ، چيزي در اين

داستانك هست ، كه در ذهن من مي درخشد و به مثابه

يك نگين خوش رنگ است !

ــــــــــــــــــــــــ

تشبيه " زمان " به " تكه سنگ " و تشبيه " عشق رفته "

به " رود خانه " ...

از اين تشبيه هاي دلچسب نمي توان به سادگي گذشت !

تركيب " يخ بستگي " را دوست دارم . در اين يخ بستگي ،

كه زمان به مثابه تكه سنگي ، اسير است ، رودخانه ،

همواره در جريان است درست شبيه به گريز هميشگي يك

معشوق ، كه عاشق را ترك مي كند و مي رود ! و هرگز باز

نمي گردد !

هراكليتوس ، فيلسوف بزرگ ، در باب گذار رودخانه مي

گويد :


" انسان ، هرگز نمي تواند در رودخانه ، دو بار شنا كند ! "



واضح است ! چرا كه هر تجربه ، منحصر به فرد ترين است

و دوبار اتفاق نمي افتد ! و من در اين حادثه ي يخ بستگي

و رودخانه ، نمي دانم كه " تكه سنگ " عاشق كدامين "

قطره ي آب" شده است كه هرگز باز نمي گردد !

به قول شهيار قنبري عزيز :

" اولين بار ، آخرين فرصت ما بود ... "


ماندگار باشي و سبز


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 13:09

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام مارتین @};-
داستان من راجع به دیابت بود. این چه برداشتیه شما انجام دادید؟ واقعن که [-(

مارتین عزیز ممنون که اینجا بودی چقدر زیبا برداشت کردی
برداشتت خیلی به چیزی که در ذهن منه نزدیک بود خیلی زیاد
پسر دقتتو عشق است!!!
خیلی خوشحالم که پسندیدی و الان ذوق مرگم از اینهمه تعریفای خوبی که کردی :">
ممنون که اینجا بودی
شاد باش @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 10:21

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی
درود بر شما@};-

زیبا نگاشته بودید.لذت بردم .

سپاس@};-


@عباس پیرمرادی توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 13:11

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام بر جناب پیرمرادی عزیز
ممنون که اینجا بودید و خوشحالم دوست داشتید
باعث افتخاره
شاد باشید
@};- @};- @};-


نام: حامد نوذری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 10:56

نمایش مشخصات حامد نوذری سلام بانو ماندگار گرامی..
سه بار نوشته ی شما رو پشت سر هم خوندم.
دوست داشتنی بود و به دل مینشست.
اماااااااااااااا..........
متن خیلی یکدست و روان نبود.سخت خونده میشد.انگار سربالایی بود.و این برمیگرده به ویرایش.
ویرایش یکی از مهمترین قسمتهای نویسندگیه که متاسفانه بهش کمتر توجه میکنیم و هنر ویرایش کمتر از هنر چینش کلمات نیست. باید انقدر ویرایش کنی و تراش بدی که داستانت صاف و صیقلی بشه،بدون هیچ اضاف یا کمی.
شما هم ذوق دارید و هم توانایی.بیشتر و بیشتر پرورششون بدید.یه ضرب المثل ژاپنی میگه : "هروقت به قله ی کوه رسیدی،به صعودت ادامه بده."
شاد و سالم باشید..@};- @};- @};-


@حامد نوذری توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 13:13

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام جناب نوذری
خوش اومدید @};-
ممنون که اومدید و سه بار خوندید و نقد کردید
ممنون از نقد و نظر زیباتون
و همچنین لطفی که دارید
شاد باشید
@};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 11:21

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام عزيزم
عاااااالي بود
دست مريزاد


@آزاده اسلامی توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 13:15

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام بانو اسلامی عزیز :*
ممنون که اینجا بودید و خوشحالم دوست داشتید
البته مثل همیشه کم و کاستی هاش رو با نگاه مهربونتون نادیده گرفتید
شاد باشید بانو
:x :x :x
:* :*
@};-


نام: سید حسین کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 12:16

سلام بر بانو ماندگار
خیلی زیبا نوشتید ، عالی بود .@};-
جمله ی آخر را اینطور برداشت کردم که به انتظار شخصی در کنار روخانه نشسته ، شاید هم نه ، من از بچگی برادشتم ضعیف بوده :D :">
به شما خسته نباشید میگم@};- @};- @};-


@سید حسین توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 13:18

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام بر سید بزرگوار
خوشحالم که دوست داشتید
برداشت شما بسیار زیبا بود... اتفاقآ اصلن هم ضعیف نیست و برداشت زیبایی داشتید
ممنون که اینجا بودید
شاد باشید
@};- @};- @};-


نام: اسماعیل رضوانی خو کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 13:18

نمایش مشخصات اسماعیل رضوانی خو سلام خیلی جالب بود
خاطراتی از گذشته های دور رو در ذهن من تداعی کرد
سپاس بخاطر این حس که بهم دادی
@};- @};- @};-


@اسماعیل رضوانی خو توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 13:28

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام جناب رضوانی خو
خوش اومدید @};-
خوشحالم که خاطرات در ذهنتون تداعی شدن. همین برام کافیه
ممنون که اینجا بودید و خوشحالم دوست داشتید
شاد باشید
@};- @};- @};- @};-


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 14:05

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
حس مشترک همه آدمها که حداقل یک بار تجربه اش کرده اند. @};-


@ف. سکوت توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 14:28

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام بانو سکوت عزیز:x
ممنون که اینجا بودید و خوندید
شاد باشید
:x :x :x
:* :*
@};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 15:21

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام م.ماندگار عزیزم:*
بابا چرا امروز همه اینجوری نوشتن؟؟اشکم در اومد خب
ناگفته نماندکه مرسی عزیزم خوب نوشتی؛احساسی و شاعرانه
@};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 20:44

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام عاطفه ی عزیزم :x
خوش اومدی خانومی
ببخش که غمناکت کردم :(
مرسی که اومدی و خوندی و خوشحالم دوست داشتی عزیزم
شاد باشی
:x :x :x
@};- @};- @};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 17:19

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام مژگان نازنین
عالی بود بانو
لذت بردم
@};- @};- @};- @};- :x :x


@آرمیتا مولوی توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 20:54

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام آرمیتا خانوم گل :*
خوش اومدی خانومی
مثل همیشه با مهربونی خوندی و دوست داشتی
ممنون که اینجا بودی عزیزم
شاد باش
:x :x :x
:* :*
@};-


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 18:07

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام خانم ماندگار
تصویرساری داستان خوب بود
موفق باشید


@حسین شعیبی توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 20:55

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام جناب شعیبی بزگوار
آقا کم پیدایید:-/
هر جا هستید خوش باشید
ممنون که اومدید و خوندید
شاد باشید
@};- @};- @};-


نام: فاطمه مددی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 18:46

نمایش مشخصات فاطمه مددی سلام بانوماندگار جان
خیلی خوب نوشتی وخیلی خوشم اومد
دستت دردنکنه
این گل ها تقدیم شما@};- @};- @};- @};- @};-


@فاطمه مددی توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 20:57

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام خانم مددی عزیزم:x
خوش اومدی
خیلی خوشحالم دوست داشتیاااا
ممنون که اینجا بودی
و ایناام تقدیم به شما مهربون
:x :x :x
:* :*
@};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 22:23

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا نگاشتید

وما هم تبریک می گوییم@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 23:58

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام جناب فرازمند بزرگوار
ممنون که اینجا بودید
زیبایی در نگاه شماست
شاد باشید
@};- @};- @};-


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 23:25

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت خوشم نیومد
@};-


@اذرمهرصداقت توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 23:00

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام آذر صداقت پیشه
دیدم زیر داستان بانو مقدسی هم همین رو نوشتی :D
تکراری بود دیه
خلاقیت داشته باش
شوخی کردم چینرا دوسش نداشتی؟ به این اوجلی بود :D
اه اه خودم بدم اومد از خودم [-( =))
ممنون که اینجا بودی
شاد باش @};- @};- @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 23:34

نمایش مشخصات زینب ارونی سلام به مژگان عزیز
اینکه نوشته شما متن ادبیه یا داستان خودت بهتر میدونی اما اینکه نوشته شما به دل مخاطب میشینه به خاطر اینه که نویسنده این فضا رو لمس کرده
ممنونم عزیزم :x :x :x :x :x :x


@ زینب ارونی توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 23:01

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام بر بانو ارونی عزیزم:*
خوش اومدی خانومی
ممنون که اینجا بودی بودی بانو
شاد باشید
:x :x :x
:* :*
@};-


نام: کامیار پورسرتیپ کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 01:56

نمایش مشخصات کامیار پورسرتیپ سلام؛
خسته نباشید. متن احساسگرایی بود.(اصلا چیز بدی نیست، معادل سانتیماتالیستی) ولی خیلی روی مرز بین داستان و قطعه ی ادبی بازی بازی میکرد.( این میتونه خطرناک باشه)

نویسا باشید.


@کامیار پورسرتیپ توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 13:16

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام جناب پورسرتیپ
ممنون که تشریف اوردید و خوندید و نقد کردید
سپاس از حضورتون
موفق باشید
@};- @};- @};-


نام: کاوه دهگان کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 10 شهريور 1394 - 11:36

درود
من مانند دوستان کلاس داستان نویسی نرفتم نویسنده هم نیستم
گمانم نوشته شما بیشتر قطعه ادبی بود تا داستان
پاینده باشید


@کاوه دهگان توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 13:17

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام جناب دهگان
ممنون بابت حضور و نظرتون
موفق باشید
@};- @};- @};-


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 10 شهريور 1394 - 15:52

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر درود خانم ماندگار
خیلی زیبا بود. مخصوصا توصیفات.
:) @};- @};- @};-


@محمد حشمتی فر توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 13:18

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام جناب حشمتی فر
بابت دیرکرد در جوابگویی شرمنده ام :">
ممنون از لطفی که به این داستان داشتید
خیلی خوشحالم دوست داشتید
شاد باشید همیشه
@};- @};- @};-


نام: آتنا کیان کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 شهريور 1394 - 12:01

نمایش مشخصات آتنا کیان سلام
داستان جذاب بوووووووووووووووووووووووووود
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@آتنا کیان توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 13:19

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام آتنا جان
ممنون که اومدی
ببخش که انقدر دیر جواب دادم .
خوشحالم دوست داشتی
شاد باشی
@};- @};- @};-


نام: لیلا کوت ابادی   ارسال در یکشنبه 22 شهريور 1394 - 13:26

اخی
زیبا نوشته بودی
انتظار چیز بدیه
خیلی بد
موفق باشی
لی کو :)


@لیلا کوت ابادی توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 22 شهريور 1394 - 00:08

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام لی کوی عزیز
ممنون که اومدی
خوشحالم دوست داشتی عزیزم
شاد باشی
:x :x :x
@};- @};-
:*



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.