گردش آخر

پشت پنجره ایستاده بودم و روشن شدن هوا را انتظار می کشیدم. خورشید که خودش را نشان داد از پنجره دست کشیدم. به سمت اتاقش رفتم و در زدم. جوابی نشنیدم. در را باز کردم و داخل شدم.
خوابیده بود. کنارش نشستم. دستی روی سرش کشیدم و گفتم: خواب بسه! پاشو امروز می خوایم خوش بگذرونیم. چشمانش را باز کرد و نگاهم کرد. بی توجه به اعترا ض چشمانش، دستانش را گرفتم و از جا بلندش کردم. گفتم: تا من میز صبحانه رو می چینم تو یه آبی به سر و صورتت بزن و بیا!
همانطور که مربای توت فرنگی را در پیاله ی بلوری می ریختم به این فکر می کردم که آیا برنامه های امروز به این شیرینی خواهد بود؟! چای ریختم. او آمد و روبرویم نشست. هیچ نمی گفت اما خواب آلودگی و عصبانیت را از چشمانش خواندم. فاتحانه نگاهش کردم و گفتم: چقدر خواب؟! بسه دیگه... امروز می خوایم بریم گردش! خسته شدم از خواب و کرخت بودن تنم تا خود شب! دیگه چای و بیسکوییت خوردن و کتاب خوندن تو رختخواب کافیه!
خودش را با تکه نانی سرگرم کرده بود و هیچ نمی گفت. صبحانه که تمام شد دستانش را گرفتم و به سوی اتاق بردمش! در کمد را باز کردم و گفتم: امروز باید خاص باشی! می خوام وقتی کنار من راه میری احساس غرور کنی، نه سر افکندگی! مثل تموم این سالها که سرت از درد سنگین و دلت از غم پر بود! ببینم! چطوره شال و کلاهت کنیم؟ یا شایدم موهاتو دم اسبی کنیم با یه لباس سفید که شعر حافظ روش چاپ شده؟ میشه از همه ی اینا هم چشم پوشی کرد و فقط یه پیپ داد دستت! می دونم تو اهل دود و دم نیستی فقط امروز اونی بشو که من می خوام! ببینم نظرت راجع به کت جین و عینک دودی چیه؟! نه! نه! خوب نیست! کروات چطوره؟ نه! واسه شروع خیلی سنگینه! همون نظر اولم بهتره!
با وسواس یکی از شال هایم را که رنگش خردلی است بر می دارم و می پیچانمش تا کمی تابدار شود، بعد دور گردنش می اندازم. بعد هم کلاه قهوه ای پدرم را که مدت هاست در خانه ام جا مانده روی سرش می گذارم! باز هم فکرش را می خوانم و می گویم: خیلی هم خوبه! رنگ هاشم بهم میاد. اگر تو روشن فکر باشی باید دیگران رو قانع کنی که لباس های تنتو دوست داری!
نمی دانستم که چه بپوشم! آیا در کنار او بودن برای دوست داشته شدنم کافی نبود؟ یا من هم سیگار فیلتر پلاسی به دست بگیرم و همزمان با پک زدن با فندک زیپوی خود بازی کنم؟ یا شاید موهای شانه نشده و صورت بدون آرایش که رژ لبی قرمز تمام سادگی صورتم را به باد دهد؟!
هر چه دم دست بود، پوشیدم. دستش را گرفتم و از خانه بیرون رفتیم. چه هوای خوبی! روبروی کافه ای می ایستم و می گویم: بریم تو اختلاط کنیم!
وارد می شویم. بوی تند سیگار در مشامم می پیچد. می گویم: کاش یه عطر تلخم می زدیم، ترکیبش با بوی سیگار عالی میشه!
می خندم! پشت میز می نشینم. در این فکرم که میان این همه اسم عجیب و غریب چه چیزی سفارش بدهم!
می گویم: من قهوه می خورم! واسه توام همونو سفارش میدم!
دقایقی بعد قهوه روی میزمان است و ما فرصت داریم با هم به گفت و گو بپردازیم.
خوب از کجا شروع کنیم؟ بیا با هم بحث کنیم. تو که امروز روزه ی سکوت گرفتی! فقط گوش کن، من با خودم بحث می کنم! چطوره راجع به داستانای صادق هدایت حرف بزنیم؟ ها؟ مثلن بخش اول و دوم کتاب بوف و کور و نقد کنیم! بگیم اونچیزی که خوندیم نیست! یا مثلن از آخرین کتابی که خوندیم بگیم. اصلن چطوره آخر تمام کلمه ها یه "ایسم" بذاریم و صحبت کنیم! بحث سیاسی چی؟ نظرت راجع به موسیقی چیه؟ من خودمو واسه امروز آماده کردم. اسم تمام آهنگساز و ترانه سراهارو حفظ کردم... هر آهنگی بگی تاریخچشو بهت میگم! یا مثلن راجع به نظریه فروید با هم بحث کنیم و تو از یونگ بگو که از استادش سرپیچی کرد! خلاصه من بگم اینو قبول دارم اونو نه! برات دلیل بیارم! وااای... به نظر خیلی هیجان انگیز میاد بحث کردن راجع به چیزی که ی بابایی تو یه دوره از زندگیش که معلوم نبوده فازش چی بوده گفته!
به خنده می افتم!
نظرت چیه راجع به جبر و اختیار حرف بزنیم؟ خیلی چیزا دارم که از جبر بگم!
سکوت می کنم و جرعه ای از قهوه ی تلخ و سردم می نوشم. لب و لوچه ام گس می شود اما تلخی دهانم وادار به حرف زدنم می کند.
تلخ ترین کتابی که خوندی چی بود؟ تلخ ترین آهنگ؟ فیلم؟ تاریخ؟ اتفاق؟
صدایم بالا می رود و روی میز می کوبم: جواب منو بده!
نگاه تیز اطرافیان در تنم فرو می رود و آرام در خودم جمع می شوم. آن ها هم مثل او معتقدند من دیوانه ام! در جواب فکر نا جوان مردانه اش دندان هایم را به هم می سابم و می گویم: دیوونه خودتی! عادت کردی که اشک بریزم و باهات حرف بزنم و تو هم راحت منو رسوا کنی؟! دیگه بسه! خیلی وقته می خوام تمومش کنم! امروز روزشه! تو توی همین کافه می مونی چون دوست ندارم مثل من یه آدم بیخود و کسل کننده باشی که مدام از تکرار حرف میزنه! مدام از کلماتی میگه که خودشونو به دیواره ی ذهنش می کوبن! دوست ندارم همپای من اونقدر تنها بشی که گاهی خوابت از بیست و چهار ساعت بیشتر و گاهی از یک ساعت کمتره باشه! دوست دارم قوی باشی! قوی تر از من! تو اینجا می مونی و می بری، من میرم و می بازم! دوسِت دارم هرچند همه چیز دوست داشتن نیست!
از جا بر می خیزم و به سوی در حرکت می کنم.
صدایی مرا از حرکت باز می دارد: خانم قلمتون!
و من مصمم تر از همیشه قدم بر میدارم و تنهایت می گذارم.



پ.ن: چیز زیادی از ایسم ها و نظریه ها نمی دانم! تنها گردشی بود که بر تن قلمم نشست!
به یادتان هستم دوستان داستانکی...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

13

ابوالفضل مولوی ,حمید جعفری (مسافر شب) ,بهروزعامری ,همایون به آیین ,همایون طراح ,داوود فرخ زاديان ,زهرابادره (آنا) , ک جعفری ,تینا قدسی ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,نرجس علیرضایی سروستانی ,محمد علی ناصرالملکی ,"صابرخوشبین صفت" ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مجتبی صمدیار (5/4/1397),همایون طراح (5/4/1397),م.ماندگار (5/4/1397),محمد علی ناصرالملکی (5/4/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (6/4/1397),همایون به آیین (6/4/1397),فاطمه سادات حيدري (6/4/1397),بهروزعامری (6/4/1397),همایون به آیین (7/4/1397),"صابرخوشبین صفت" (7/4/1397),مهشید سلیمی نبی (7/4/1397),ابوالفضل مولوی (8/4/1397),همراز محمدی (8/4/1397),بهروز علی پور (9/4/1397), ک جعفری (9/4/1397),تینا قدسی (9/4/1397),عاطفه حجابی دخت ایمن (10/4/1397),پیام رنجبران(اکنون) (24/4/1397),

نقطه نظرات

نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 تير 1397 - 11:59

نمایش مشخصات همایون طراح سلام و درود
نمی دانم اما به نظرم یکی از بهترین داستان هایتان بود. جریان به اسم " روشنفکری " رواج در جامعه ی ما را هم خوب نقد کرده بودید.
با سپاس. سبز باشید


@همایون طراح توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 5 تير 1397 - 00:12

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر شما جناب طراح!

چقدر خوشحالم از زیارت شما! آن هم اولین نظر! در این جو سوت و کور و سرد!

خوشحالم که خوندید و خوشحالم دوست داشتید

سبز باشید و سبز بمانید
@};- @};- @};-


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 تير 1397 - 15:16

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
از این که بعد مدتها داستانی قرار دادین ، خوشحالم ،
داستان زیبا و گفتگو ها روان ،
حضورتان مستدام
@};- @};- @};- @};-


@محمد علی ناصرالملکی توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 5 تير 1397 - 00:14

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر شما!

سپاس که زحمت کشیدید و تشریف آوردید و خوندید
سپاس از نقد و نظر ارزشمندتان


سبز باشید @};- @};- @};-


نام: الف . محمدی   ارسال در سه شنبه 5 تير 1397 - 20:54

درودها خواهر گلم


خوشحالم بعد از مدتها داستان آپ کردی ... و چقدرررر سوت و کور شده سایت !!!

داستانتو خیلی دوست داشتم ... عااالی قلم چرخوندی و از بهترین هات بود .پر از حرف و پر از استعاره و بسیار قابل تامل


آفرین آجی ... شادیت آرزومه ????????????


@الف . محمدی توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 5 تير 1397 - 00:17

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام آبجی گلم :x

الف سایت. میبینی اینجارو؟:-s عایا اینجا همون جاس؟ عایا اینجا داستانک ماست؟ وای بر نویسندگان سایت... وای بر ما... وای بر شما... وای بر آنها و الی آخر :D

مرسی که اومدی با اینکه اکانتتو یادت نبود به سختی کامنت گذاشتی

قربونت آجی

شادیت آرزومه :* @};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 تير 1397 - 23:55

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها مزگان خانم عزیزم
داستان بسیار زیبایی از شما خواندم ، واگویه هایی که نویسنده با قلم خود انجام می دهد، سوژه بکری بود و دلنشین ، تا لحطه آخر که صربه نهایی را زدید فکر کردم که شخصبت با همسر بیمارش صحبت می کند ،
موفق عمل کرده اید و غافلگیری عالی
برای قلم و ذهن پویایتان آرزوی موفقیت دارم
یک باعچه گل تقدیم دختر عزیزم


@زهرابادره (آنا) توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 5 تير 1397 - 00:20

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر شما آنای نازنین سایت!

چقدر لذت بخش و دلگرم کنندست حضور شما:x
سپاس که بودید و خواندید بانو جانم
قطعن نظر لطف شماست
نوش نگاهتان خوشحالم دوست داشتید :*

یک دنیا عشق تقدیم شما@};- @};- @};-


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 تير 1397 - 08:02

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) درود بر بانو ماندگار
خوشحالم بعد از مدت‌ها دوباره یک اثر خوب از شما می خوانم.
غافلگیریِ پایانی داستان تون عالی بود. من از اول داستان فکر می کردم داره با همسرش صحبت میکنه ولی خوب در انتها ورق برگشت که خیلی برام جالب بود.
دیالوگ‌ها هم که واقعا خوب بودن.
موفق باشید


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط م.ماندگار Members  ارسال در پنجشنبه 7 تير 1397 - 13:50

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر شما جناب جعفری
خوب هستید؟ خوشحالم از زیارت شما...

سپاس که بودید و خواندید و خوشحالم دوست داشتید
نظر لطف شماست نسبت به داستانهای من

سبز باشید @};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 تير 1397 - 09:42

درود بر بانو ماندگار عزیز
آیا این گردشی آخر با «خود»است؟!
همانطور که همایون طراح عزیز گفتند این داستان، از بهترین داستان های شماست! داستان های قبلی شما بیشتر، شاعرانگی در آن بودند و کمتر قصه، ولی این داستان شما دارای قصه بود!
زاویه دید داستان، اول شخص است و این یعنی اینکه درونی ست و از این حیث، داستان از صمیمیتی برخوردار است که حسن آن بشمار می رود!
این داستان یک داستان شخصیت محور است و همانطور که می دانیم در این نوع داستان ها، اغلب کشکمش ها درونی هستند ولی در این داستان اغلب که نه، بلکه تمام داستان درونی ست! این کشمکش درونی راوی ست که پیش برنده ی داستان است و بیننده را با خود درگیر می کند.
ماجرای داستان حکایت از این دارد که راوی با خویشتن رابطه ی خوبی نداشته و قصد کرده که این رابطه را بهتر کند و شاید هم بنوعی آن را تمام کند.« نمی دانستم که چه بپوشم! آیا در کنار او بودن برای دوست داشته شدنم کافی نبود؟!...» و جملاتی دیگر که نشان دهنده کشمکش درونی بین راوی و «خود دیگر» است...(ادامه دارد)


@همایون به آیین توسط همایون به آیین Members  ارسال در چهار شنبه 6 تير 1397 - 09:43

در پاراگراف اول و دوم داستان، راوی تصمیم می گیرد که تغییر کند و « خود دیگر» همانی ست که بایستی با او همراهی کند. به استناد این جملاتی که می گوید:«...چقدرخواب ؟ بسه دیگه...امروز می خوایم بریم گردش ...» و بعد از تقلاهایی که می کند در پاراگراف پایانی در داخل کافه،آنجا که می گوید:«...دوست ندارم همپای من اونقدر تنها باشی که گاهی خوابت از بیست و چهار ساعت بیشتر و گاهی از یکساعت کمتر باشه!...تو اینجا می مونی و من میرم...» در اینجا انگار، جای راوی با «خود دیگر» عوض می شود! ولی بهر حال، در جملات آخر:« از جا بر می خیزم و بسوی در حرکت می کنم. صدایی مرا از حرکت با می دارد:خانم ،قلمتون! و من مصمم تر از همیشه قدم بر می دارم و تنهایت می گذارم.» نشان از آن دارد که راوی با اینکه «خود دیگر» که «خود نویسنده» است را دوست دارد، تنها می گذارد! و رها می کند، بیسکویت خوردن و کتاب خوندن توی رختخواب را رها می کند! خواب و کرخت بودن تن تا شب را رها می کند! ...(ادامه دارد)


@همایون به آیین توسط همایون به آیین Members  ارسال در چهار شنبه 6 تير 1397 - 09:43

در این داستان بنوعی کشمکش درونی نشان داده شد که هرچند شاید کافی نبود و لازم بود بطور عمیق تری نشان داده می شد ولی طوری معرفی شد که امکان را برای تخیل و حدس فراهم نمود!
داستان از تعلیق لازم برخوردار بود و به نتیجه نیز پیوند خورد!
در پایان لازمه که اضافه کنم،جملات زیبا در داستان هم به فهم درونمایه داستان کمک می کنند و هم آن را لذت بخش می سازند. جملاتی مانند«همانطور که مربای توت فرنگی را در پیاله بلوری می ریختم به این فکر می کردم که آیا برنامه های امروز به این شیرینی خواهد بود؟!» خیلی خیلی زیاد به کار داستان های کوتاه می آیند.
سپاس از اینکه ما را به داستان خوبت مهمان کردید!


@همایون به آیین توسط م.ماندگار Members  ارسال در پنجشنبه 7 تير 1397 - 13:56

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر شما جناب به آیین ارجمند@};-

بسیار خوشحالم از حضور پر بار و پر نقدتون
ممنونم که انقدر دقیق وقت گذاشتید برای داستان و انقدر زیبا نقد کردید .
این سه کامنت بسیار خوشحالم کرد
ممنون از لطفتون خوشحالم دوست داشتید و کم و کاستی ها رو نادیده گرفتید :D

واقعن دوست دارم سه کامنت پربار براتون بگذارم و جواب محبتتون رو تا حدی بدم ولی چیزی به ذهنم نمیرسه بنویسم :D

ولی ممنونم که اینجا بودید
افتخار دادید کلی

به امید داستانهای بهتر...
به امید نقد های مثبت شما ...:D

سبز شاد پیروز باشید @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 تير 1397 - 19:41

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی
آدم مجازی زمان ما که بتنهایی رشد میکنه خودش میگه خودش میشنوه
این آدم حتی از یک من واقعی مثل خودش میترسه زبونش بند میاد
فقط با خودش بلبله
اونم یک بلبل ترسو که از اندیشه های اجتماعی و اسم و ایسمش میترسه
و مجبور میشه در پا نوشت بگه اصلا نمی دونه ایسم چیه
همینطوری وارد زندگیشده مثل مزاحم
این آدم چندتا اندیشمند کله گنده رو میشناسه اما از ترسش بهشون نزدیک نمیشه
دیالوگی موفق بین انسان تنها با خودش
درود بر شما
خوشحالم دوباره زیارتتون کردم
@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط م.ماندگار Members  ارسال در پنجشنبه 7 تير 1397 - 14:03

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر شما جناب عامری بزرگوار @};-

سپاس که بودید و خواندید
سپاس از نقد و نظر ارزشمندتان

البت شاید نویسنده آن بلبل ترسو باشد که از ایسم هم چیزی نمی داند :D به آن شدت که کارش به پ.ن هم می کشد!

خوشحال شدم از زیارت شما بعد از مدتها...

سبز باشید

@};- @};- @};-


نام: آرش پرتو   ارسال در پنجشنبه 7 تير 1397 - 16:01

سلام

هر روز بدتر از دیروز????

خدا شما را به راه راست هدایت کناد


@آرش پرتو توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 8 تير 1397 - 12:14

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درودها بر شما جناب پرتو @};-

خدارو شکر داستان مزخرف ما بهانه ای شد شما از مخفی گاهت بیای بیرون :D خدارو شکر که با اسم خودتون اومدید نه با اسم مستعار و آینه و خودکار و یخچال :-/

و اینکه ممنون که به فکر منید و برام دعای خیر می کنید
من هم براتون کلی دعای خیر دارم :)

و اینکه نکنه گوشه ای از داستان خودتون رو دیدید که صد درصد دیدید :D که انقدر ناراحتتون کرده!

و اینکه در آخر
سپاس از حضورتون
و
موفق باشید
@};- @};- @};-


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 7 تير 1397 - 21:28

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
خدمت بانو ماندگار
خوشحالم که باز هم هستی و با قلم و نگاه زیبای نوشته هایت ما را مهمان می کنی .
سبز و سرزنده باشی@};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 8 تير 1397 - 12:16

نمایش مشخصات م.ماندگار درودها بر شما جناب خوشبین صفت بزرگوار@};-

خوشحالم از حضور گرمتان
نظر لطف شماست.سپاس که تشریف آوردید و خواندید و بسیار خوشحالم دوست داشتید

سبز و سلامت باشید @};- @};- @};-


نام: ابوالفضل مولوی کاربر عضو  ارسال در جمعه 8 تير 1397 - 06:10

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی کتاب های دکتر وین دایر و خلاقیت بی نظیر
رو تو داستانتون میبینم.

@};- @};- @};- @};-
عالی و بی نظیر


@ابوالفضل مولوی توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 8 تير 1397 - 12:18

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر شما جناب مولوی@};-

اولین باره شمارو زیر داستانم می بینم پس خوش آمدید!

سپاس از لطف شما بزرگوار
ممنون که خوندید

سبز باشید @};- @};- @};-


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در شنبه 9 تير 1397 - 11:46

نمایش مشخصات ک جعفری

این داستان ، نه بهترین نوشته ات بود و نه بدتر از سایر نوشته هایت.
بنظر من ، قلمت به طرز غم انگیزی دچار ایستایی شده . درجا می زند و بر خطی مستقیم سیر می کند. البته گهگاهی نوسان و اعوجاجی دارد اما در کلیت تغییری محسوسی به چشم نمیاید.
و علتش هم اتفاقا در پی نوشت آمده است. من حتی از محتوای داستان هم ، نوعی بن بست درونی و ذهنی را در راوی می بینم که بنظرم بیهوده نیست که آن را به پی نوشت ارجاع بدهیم. از قلم تو ، قصه ایی در ذهنم ماندگار نشده اما آرایه های زیبا و بکر از تو فراوان به یاد دارم. و این یعنی ؛ تو ، چگونه نوشتن را می دانی و می توانی ، ولی در « از چه نوشتن » نیازمندی !
اگر نگاهت به نوشتن جدی است ؛ بخوان . زیاد بخوان . بر خوانده ها فکر کن. با تفکر ، ذهنت را دچار چالش کن . از آمیزش تفکر و خوانش ، نطفه دهها ایده شکل می گیرد . و نیز خودِ پروسه و اسلوب تفکر ، ساختاری منحصر بفرد به ذهنت و نتیجتا به قلمت می دهد.
اما اگر نگاهت به نوشتن جدی نیست....:(



درود ماندگار خانمم

بشدت امیدوارم که با حرفهایم ناراحتت نکرده باشم.
باور کن اگر سکوت می کردم یا تعریف محض ، به تو ، دوست من خیانت می شد.

اما اگر ناراحت شدی ،،،،،،،،،، شدیدا : پوزش !


و راستی ؛ خیلی خیلی خوشحالم که هستی و می نویسی !:)

@};-


@ ک جعفری توسط م.ماندگار Members  ارسال در شنبه 9 تير 1397 - 16:47

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر شما کاف بانوی نازنین @};-
خیلی از حضورتون خوشحالم
حقیقت نوشتن و جدی نوشتن اولین هدفم نیست اما آخرین هدفم هم نیست! گاهی در کنار کارهایی که می کنم، نوشتن رو هم قرار میدم.
و اینکه خوب نمیگم سخت تمرین دارم و نوشته هام بیشتر دلی هست و دوستان لطف دارن که به دلشون مینشینه حتی شما هم لطف داری که وقت گذاشتید و منو خوندید عزیزم.
مطالعم نسبتن خوبه اما خیلی به اینجور مسائل و خوندن ازشون علاقه ندارم

و اینکه به هیچ عنوان ناراحت نشدم
این داستان برای چندین ماه گذشتست و فقط برای دیدار با دوستان داستانکی داخل سایت گذاشتم
داستانهای زیادی دارم که جایی منتشر نشدن چون بیشتر برای دل خودم می نویسم
شاید شاید اگر نوشتن روزی هدف اولم شد تلاشم رو بیشتر می کنم
به نظرم همینقدر نوشتن برای آرامش روزانه ی من کافیست.

و خیلی خوشحال شدم از حضور گرم و نقد بسیار عالیتون کاف جان
درود بر شما

و سبز باشید
@};- @};- @};-


نام: کامران غفوری کاربر عضو  ارسال در شنبه 9 تير 1397 - 21:17

نمایش مشخصات کامران غفوری سلام قبل اینکه پی نوشت رو بخونم پیش خودم فکر می‌کردم الان میرم تو بخش نظرات انتقاد می‌کنم که این اصلا داستان نیست و یه جورهایی فخر فروشی های نویسنده به منه مخاطب و خوانندس که می‌خواد بگه نه من فلان و فلان رو بلدم و تو بلد نیستی اما در کل جملات آخرت این متن رو از حالت یه نوشته یه جورایی تبدیل به داستان می‌کنه اونجایی که می‌فهمیم گره افکنی هایی که در داستان انجام دادی یجورایی حاصل حرف زدن نویسنده با خودش با قلمش و اینکه می‌خواد داستانی بنویسه بوده اما باز هم این اونجاهایی رو توجیه نمی‌کنه که کاراکتر اصلی داستانت ینی همون دختره داره مثله یه فیلسوف حرف میزنه و یه ست کردن لباس ساده رو هزار تفسیر براش میاره و یه جا میگه غمی تو دلته و نمیدونم چی تو چشمات اما در کل خوشحال شدم خوندمش قلمتون نویسا


@کامران غفوری توسط م.ماندگار Members  ارسال در شنبه 13 مرداد 1397 - 16:51

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود بر شما.

پوزش بابت دیرکرد!

سپاس که تشریف آوردید و خواندید. حقیقت این داستان یه جورایی اعتراض بود به کسایی که از چیزهای کوچیک و پیش پا افتاده کلی فلسفه میسازن و دوست دارن همه چیز رو پیچیده کنن و معلومات خودشون رو هرچند بی ربط جار بزنن!
به قولی دو چیز خیلی سر و صدا میکنه یکی پول خرد و دیگری خرده معلومات !

با اینکه همه چیز دارای فلسفه ی خاص خودش هست اما گاهی بهتره بهش فکر کنیم تا راجع بهش حرف بزنیم...

سپاس از حضور و نقدتان
سبز باشید @};-


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در شنبه 23 تير 1397 - 01:58

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)






ایده‌ی داستان بارها تکرار شده اما قرار است هزاران بار دیگر هم تکرار بشود از بسکه این ایده‌ی گفت‌وگو و درگیری «من» با «خود» پتانسیل و ظرفیت و جذابیت لازم را برای داستان‌گویی و روشن نمودن دهلیزهای پنهانی روح و روان انسان دارد، این ایده‌ همچنان کار می‌شود و البته چندشخصیتی‌ها نیز همین‌طور...در پایان داستان هم که راوی قلمش را جا می‌گذارد، انگار یکباره شخصیتی دیگر هم به ماجرا افزوده می‌شود، شخصیتی‌ که گویی نویسنده‌‌ای است که کارکترهای قبلی را نوشته...

تا میانه ی داستان گفت‌وگوی من و خود و «کیستیِ» کارکترها در هاله‌ای از ابهام می‌ماند که این امتیازی برای داستان محسوب می‌شود...بازی جالبی ‌ست. موضوع داستان هم به زعم من خوب بود، انگار قرار بوده به قضیه‌ی «شبه‌روشنفکر»ها پرداخته شود! به ویژه با توجه به جامعه‌ی امروز ما که مملو از «شبه‌«هاست اعم از شبه‌عرفا، شبه‌روزنامه‌نگاران، شبه‌خبرنگاران، شبه‌بازیگران، شبه‌نویسنده‌ها، شبه‌هنربندان...ما در جهان وانموده‌های تقلبی زندگی می‌کنیم...اما می‌گویم انگار قرار بوده است چون به نظرم مضمون داستان، با این تعریف: «دیدگاه نویسنده به موضوعی که اتخاذ کرده» خوب از آب درنیامده و کارکتر داستان به‌خوبی و منسجم پرداخته نشده است...معلوم نیست کارکتر نسبت به کدامین جهان موضع دارد و از آن دلزده است؟ شبه‌روشنفکری یا روشنفکری؟


به هر تقدیر ما در کشوری زندگی می‌کنیم که عنوان «روشنفکر» به قالب دشنام درآمده است! وقتی می‌خواهند به یک نفر که حتا حرف حساب می‌زند توهین کنند او را روشنفکر خطاب می‌کنند، در حالیکه روشنفکری قلب تپینده‌ی هر جامعه‌ای‌ست و در صورت فقدان او و یا به حاشیه‌ی راندنش، جوامع انسانی در منجلاب و باتلاق فرو می‌روند و در آن می‌غلتند، درست مثل جامعه‌ی اکنون ما...




نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در شنبه 23 تير 1397 - 02:01

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)












اما می‌بایست به واژه‌ی روشنفکری و معنایش پرداخته شود (که در این مجال اندک نمی‌گنجد)، چرا که یکی از دلایلی که ملت ما نسبت به جریان روشنفکری موضع پیدا کرده اند، ناشی از این است که شبه‌روشنفکری را با جریان اصیل روشنفکری اشتباه گرفتند، و اغلب از لحاظ تاریخی بابت همین مسئله ضربه خوردند، از اینرو روشنفکری و جریان روشنفکری در کشور ما دچار استحاله‌ی معنایی شده است، و همین‌طور از بسکه سیاست‌چی‌ها و رسانه هایشان افرادی را به جای روشنفکر اصیل و واقعی به ملت معرفی نموده‌اند که هیچ‌ ربطی به روشنفکر و جریان روشنفکری ندارند تا بدین طریق به جریان اصلی‌ِ روشنفکری ضربه بزنند و آن‌را به حاشیه برانند، و در کل مردم نیز تعریف درستی نسبت جریان روشنفکری ندارند...


این داستان را تجربه‌ی تازه‌ای در نوشته‌های شما می‌بینم و اقدام به تجربه همیشه در قاموس‌ام قابل ستایش است.

درود و برقرار باشید ماندگار خانم عزیز و همچنان خواننده‌ و منتظر داستان‌های شما هستم.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط م.ماندگار Members  ارسال در شنبه 13 مرداد 1397 - 16:58

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر شما پیام خان رنجبران @};-

بسیار از حضورتان خوشحالم
سپاس از حضور سبز و همیشه پر بارتان.
مثل همیشه نقد و پر و پیمونی انجام دادید و جز این از شما انتظار نمیره.
آدمیه دیگه! یه جا از همه چی خسته میشه. از شبه روشنفکران! از شبه آدما! از شبه عاشقا! و کلی شبه ها ی دیگه:D

نا پختگی قلم رو به بزرگی خودتون ببخشید و عفو بفرمایید
سپاس که همچنان همراهید و می خونید
امیدوارم داستان بعد راضیتون کنه البته اگر قلم یاری کنه و این خستگی های سمج کمی دست از سرمون برداره!

باید برم تو همون کافه دست بکشم رو سر قلمم و بیارمش خونه.
حتی بگم اگه دوست داره بیژامه بپوشه:D چای و بیسکوییت هم خوبه کیف میده...:D

باز هم ممنون از نقد و نظر ارزشمندتون
بسیار سبز باشید
@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.