سه زن در پرده ی انتظار

پرده ی اول

روبروی آینه می روی، موهای پریشانت را پشت سرت جمع می کنی و به این می اندیشی که چقدر زود برف روزگار میان تار موهایت نشست!
سر می چرخانی و اتاق را از نظر می گذرانی. عروسکی را بر می داری و در آغوشت می گیری. سرش را روی شانه ات می گذاری و نوازشش می کنی. آرام می گویی: بخواب مادر جان! بخواب عزیز دل!
عروسک اما ساکت و بیجان روی شانه ات افتاده. کلافه می شوی، آرام روی تخت می گذاری اش و پتو را رویش می کشی.
روبروی آینه می ایستی. بالشتی زیر لباست می گذاری و دستت را روی آن می کشی. با خود می اندیشی چقدر بارداری به تو می آید. چقدر می تواند زیبا باشد مادر شدن! اینکه کسی را در بطن خود پرورش دهی!
دستت را روی شکم مصنوعی ات حرکت می دهی و خیال می کنی فرزندت، رحمت را لگد باران می کند! دیوانه ی آن لگدهایی که همه می گویند! در حسرت لب هایی کوچک و کودکانه هستی که سینه هایت را بمکد و شیره ی جانت را بنوشد!
با خود می گویی کاش می شد تمام این کابوس ها تمام شود. تمام این حرف و حدیث ها... این اجاق کوری ها...
کابوسی که هر روز مادری فرزندش را پیش رویت می بوسد و تو بر خواباندن عروسکی بی جان بسنده می کنی!
نیمه شب است. هنوز روبروی آینه ایستاده ای. پاهایت دیگر جان ندارد. نمی توانی با جمله ای که هزاران بار شنیده ای کنار بیایی. جمله ای که امروز از زبان دکتر دیگری شنیدی: "شما بچه دار نمی شوید!" جمله ای تکراری اما تازه... تازه برای تو!
شب از نیمه گذشته و تو هنوز روبروی آینه ایستاده ای. اعتقادت این است که یک مادر باید همیشه بیدار باشد. نکند فرزندش تنهایی و دردی حس کند... گرسنگی بکشد...
صدای گریه ی فرزند پوشالی ات به گوش می رسد. آرام در آغوشش می گیری و سینه ات را در دهانش می گذاری. برایش لالایی می خوانی و او آرام به خواب می رود!


پرده ی دوم

روبروی پنجره می ایستی و شرشر باران را نگاه می کنی. لب هایت ناخود آگاه آهنگی را زمزمه می کند که در پستوی ذهنت پخش می شود: من خالی از عاطفه و خشم...خالی از خویشی و غربت...گیج و مبهوت بین بودن و نبودن... عشق آخرین همسفر من...مثل تو منو رها کرد...حالا دستام مونده و تنهایی من...
به دستانت نگاهی می اندازی که از شدت سرما چروک شده اند. برای خودت چای می ریزی و پشت پنجره می نشینی. لیوان را نزدیک لب هایت می بری و اجازه می دهی تا گرمایش، یخ های ذهنت را آب کند! جرعه جرعه چای می نوشی و لعنت می کنی شهری را که هر روزش پاییز و زمستان است.
اتفاقات امروز را در ذهنت مروز می کنی و خودت را فحش باران می کنی! با خود می گویی: کاش هیچ وقت بر زبان نمی آوردم! کاش پیش خود نگاه می داشتمش!
یاد چشمان آرامش بخش مشاورت می افتی که دو سالی می شود به عشق او نفس می کشی. مردی مسن که عینکش همیشه با بندی به گردنش آویزان است. لبخندش را به یاد می آوری و ناخود آگاه لبخند می زنی. به یاد روزهایی می افتی که تاب ادامه ی زندگی را نداشتی. آنقدر خسته و از نفس افتاده بودی تا صدای او و حرف های او بر جانت نشست و به تو نفسی دوباره بخشید.
دیگر خود را درگیر هوس بازی های همسرت نمی کردی و برایت اهمیت نداشت چه کسی در مسافرت های تک نفره اش از او عکس می اندازد! یا دیگر برایت اهمیت نداشت که او ظاهر تو را می پسندد یا نه!
آن لبخند ها، آن چشمان مهربان چروکیده آنقدر به تو اعتماد به نفس داده بود که حس می کردی زیبا ترین و خوشبخت ترین زن عالمی! دیگر برای پسر دوازده ساله ات مادری بی حوصله و خسته کننده نبودی. دیگر همچون زنی پنجاه ساله در متانت و وقار زیاده روی نمی کردی! در این دو سال، شاید از سی و دو سال سن خود جوانتر هم شده بودی! دیگر درگیری و غمی نبود تا بروی و برایش بگویی. تنها می رفتی که زنده بمانی، که بی تاب نباشی.
به یاد امروز می افتی و خودت را لعنت می کنی که چگونه پناهگاه خود را ویران کردی. در همین چند ساعت حس می کنی سال ها پیر شده ای. جمله هایش همچون پتک بر سرت می کوبد. خودت را سرزنش می کنی که باید می فهمیدی علاقه ای به تو ندارد و تنها به اقتضای شغلش اینطور مهربان رفتار می کند. از خودت می پرسی چرا گاهی حس می کردی بیش از حد مهربان است و شاید علاقمند؟! با خود می گویی خیال می کند با حرفایی که زد می توانم راحت با نبودنش کنار بیایم، اما نمی داند احساسم ریشه دار تر از اینهاست که به راحتی بخشکد.
حس می کنی درست همین چند ساعت پیش تکه ای از وجودت را کنده اند! اشک گونه ات را تر می کند و یادت می آورد که هنوز زنده ای.
به یاد آقای مشاور می افتی که می گفت از باران لذت ببر، باران زیباترین نعمت خداست!
به سوی حیاط می دوی و به یاد او، آسمان را در باریدن یاری می کنی اما نمی دانی مردی مسن با عینکی آویزان در گردن،گوشه ای از شهر؛ زیر باران با یاد زنی جوان قدم می زند که آن زن تو نیستی!


پرده ی سوم

روبروی عکسش می نشینی و آرام صورتش را با نوک انگشتانت نوازش می کنی. از خود می پرسی اینهمه دوری از کجا آمد؟! هفت سال از عمرت را با او گذراندی و باقی عمرت را با یاد او! شاید هزاران سوال و جوابی که در ذهنت می چرخد و خود را به در و دیوار ذهنت می کوبد راضی ات نمی کند. دیگران را سرزنش می کنی که مانع رسیدنتان شدند. خاطراتش لحظه ای رهایت نمی کند، اینکه به نبودنت هم وفادار ماند و تو نتوانستی به پایش بمانی. تمام ذهنت پر می شود از خیابان ها و کوچه هایی که با هم پیاده گز می کردید.
دستت را روی سنگ قبر سیاهش می کشی. چند هفته ایست تنها کارت همین است، آمدن به اینجا و مرور خاطرات در ذهنت! تنها به عکسش نگاه می کنی و امیدواری مانند همیشه فکرت را از چشم هایت بخواند. چقدر حرف داری برای گفتن اما پر از سکوتی... چون دیگر گوش شنوایی نیست و تنها تو ماندی و سنگی سرد و سیاه!
از ذهنت می گذرد که ماه پیش چگونه از خواب پریدی و تا صبح گریه می کردی! کابوسی که پریشانت کرد، دیدن مرگ او! نمی خواستی باور کنی آنقدر در خواب، خاکش را چنگ زده بودی که در بیداری ناخن هایت درد می کرد. پریشانی ات زندگی ات را پریشان کرده بود، دو فرزند و همسرت را!
طولی نکشید تا فهمیدی خوابت واقعیتی تلخ بود که تا ابد سیاه پوشت کرد. خیالت راحت بود که او در گوشه ای از همین دنیا نفس می کشد اما حالا همان نفس را هم نداشتی!
با خود می اندیشی شاید بار آخریست که به مزارش می آیی پس حسابی سنگ قبرش را بوسه باران می کنی و حرف های آخرت را در چشم هایت جمع می کنی و نگاهش می کنی. حرف هایی که بوی رسیدن می دهد!
با خود می اندیشی امروز بچه هایت را به پارک ببری، برایشان بستنی بخری و با آنها بخندی! امروز با فرزندانت بهتر از تمام عمرشان باشی!
با خود می گویی امروز چقدر کار دارم. سنگ سیاه را می بوسی و بر می خیزی و به سوی خانه روانه می شوی.
در راه مدام به این می اندیشی که آیا خواب دیشبت، امشب اتفاق خواهد افتاد؟!


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 9 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

14

نرجس علیرضایی سروستانی ,الف . محمدی ,محمد حشمتی فر ,همایون طراح ,پیام رنجبران(اکنون) ,محمد علی ناصرالملکی ,شهره کبودوندپور ,سبحان بامداد ,کوثر علیزاده ,تینا قدسی ,ف. سکوت ,رضا فرازمند , ک جعفری ,سارینامعالی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (3/7/1396),الف . محمدی (3/7/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (3/7/1396),محمد حشمتی فر (3/7/1396),همایون طراح (3/7/1396),پیام رنجبران(اکنون) (4/7/1396),امیر محمدرنجبر (4/7/1396),محمد علی ناصرالملکی (4/7/1396),شهره کبودوندپور (5/7/1396),رها تمیمی (5/7/1396), ناصرباران دوست (5/7/1396),سبحان بامداد (5/7/1396),کوثر علیزاده (5/7/1396),حسین شعیبی (5/7/1396),تینا قدسی (6/7/1396),پروين خواجه دهي (6/7/1396),ف. سکوت (6/7/1396),رضا فرازمند (7/7/1396),کوثر علیزاده (8/7/1396),serajmehr (9/7/1396),داوود فرخ زاديان (10/7/1396), ک جعفری (11/7/1396),سارینامعالی (11/7/1396),شايسته دولتخواه (14/7/1396),پریناز.ک (29/7/1396), زینب ارونی (1/8/1396),رها تمیمی (4/8/1396),مجتبی صمدیار (11/8/1396),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 3 مهر 1396 - 07:15

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام
جای من محفوظ بمونه تا برگردم :x @};-


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 4 مهر 1396 - 08:34

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام عزیزم

منتظرم :x


@م.ماندگار توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 4 مهر 1396 - 23:27

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی تا یه سنی تلاش می کنی همه چیزو بفهمی از یه سنی به بعد همون تلاش رو میکنی که یه چیزاییو نفهمی
از يه جاهائي به بعد ديگه بزرگ نميشي، پير ميشي...
از يه جاهائي به بعد ديگه خسته نميشي، مي بُرّي...
از يه جاهائي به بعد ديگه تكراري نميشي، زيادي ميشي...

سلام عزیز دل :x
رفیق شفیق و مهربونم
داستانت رو خوندم یاد این متن پروفایلم افتادم.. یه بنده خدایی هم خیلی اصرار داره پاکش کنم:D :D بعضی وقت ها میگم چرا ماها یا همه آدم ها .. بی خیالش اصلا :)
میگما مژگان؟ تو هم شدی مثل رونالدو به چپ نگاه میکنه به راست پاس میده .. چند مدت پیش که داستانت روبهم دادی خوندم یه چیز دیگه بود و الان میبینم اینی که توی سایت گذاشتی یه چیز دیگه هست :D :D
انتظار توی پرده اول خیلی برام آشنا بود جنسش قابل حس بود :( هووم.. بی خیالش بازم
پرده دوم بیشتر از انتظار گم گشتگی رو توش دیدم .. ولی با همه ی توصیفاتش تصویر یه زن نیرو مند برام ترسیم شد
پرده سوم رو که دیگه گفتنی نیس .دردناک بود غم داشت غصه داشت بوی تنهایی میداد :(
زن های داستانت همه شون دغدغه داشتن ولی ضعیف نبودن هر سه تاشون با روزگار می جنگیدن ولی نا امید نبودن
من میگم زن ها هیچ وقت و هرگز ضعیف نیستن که بخواد کسی حمایتشون کنه و از حقوقشون دفاع کن به خاطر همین همیشه دلم میخواد اونی که از اول این جریان حمایت رو به راه انداخته رو یه جور ناجور خفه اش کنم :D
والا به خدا
داستانت رو دوست داشتم چون پر از احساس بود پر از درد های مشترک بود .. خودت رو بیشتر دوست دارم چون همیشه پر از احساسی :) پر از محبت و مهربونی هستی
باش و برامون بنویس .. جای قلم و نوع و سبک داستان هات توی سایت خالیه :)
عزیزی @};- @};- @};- @};- @};- :x

دم قلمت همیشه گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 5 مهر 1396 - 13:05

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام رفیق!
خوش اومدی به داستان خودت
تو همین مدتی که منتظرت بودم بیشتر پی بردم انتظار چقدر سخته

خوب چیزی که نوشتی خیلی قشنگه! واقعیته... ولی از یه جایی به بعد دیگه سر میشی! دیدی وقتی یه درد قدیمی داری اولاش برات خیلی سخته بعد برات تبدیل به عادت میشه وقتی درد نکشی خیال میکنی یه طوریت شده!
داستان ما آدما هم همینه... تا یه جایی میایم مقابله می کنیم می خوایم واسه خواستمون بجنگیم اما از یه جایی به بعد دیگه رهاش می کنیم... خسته میشیم... می شینیم و بی هیچ واکنشی نگاه می کنیم... وقتی اتفاقات قدیم تکرار میشن همه چی عادیه اما وقتی یه روز حرف و حدیثا دردا کم بشه شک می کنی که نکنه مردی! یا نه آرامش قبل طوفانه! یا نه محال ترین اتفاق ممکن یک معجزه!

نمیدونم اینایی که گفتم چه ربطی داره به گفته های تو و داستان من! ولی اومد و نوشتم...
خوشحالم که اینجا بودی و داستان سه زن را با تمام احساست خوندی. باور کن اتفاقات هر سه پرده هر روز در اطرافمان هست و ما بی تفاوت ازشون می گذریم...
و بله باهات موافقم که زن ها بسیار قوی هستن اما یه وقتی یه جایی وقتی با تمام قدرت ظاهریشون دارن می جنگن یه گوشه از دلش میگه بسه دیگه من خسته ام!

کلی دوست دارم...
ممنون که بودی و خوندی آبجی... رفیق!
دلت خوش تنت سلامت
سبز باش
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};-


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 3 مهر 1396 - 13:35

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) درود
در خط هشتم
"عروسك اما ساكت..."
بهتر بود به جاي اينكه عروسك قبل از اما باشد بعد از آن باشد.
مثلا" اما عروسك ساكت..."
موفق باشيد


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 4 مهر 1396 - 08:35

نمایش مشخصات م.ماندگار درودها

سپاس که بودید و خواندید
ممنون از نقد ارزشمندتون

سبز باشید
@};- @};- @};-


نام: الف . محمدی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 3 مهر 1396 - 14:17

نمایش مشخصات الف . محمدی پشت پنجره می نشینی . گرمی چای ... سردی ردّ خاطرات !
لحظه ای تب می کنی ... لحظه ای یخ می بندی مثل همان تابلوی روز برفی که روبرویت ، روی تن دیوار جا خوش کرده !
اما تو ...
یخ های ذهنت آرام آرام باز می شود و از چشمانت می بارد ! درست مثل آسمان روبرویت ... روزی باران را دوست می داشتی اما حالا ...

به راستی که زن ها همیشه منتظرند !
یکی در انتظار دستهای کوچکی که امید ببخشد تمام دقایقش را ...  در انتظار معجزه ای که اتفاق نیفتاد !
یکی چشمانش مات پنجره مانده ! به کلاغها به برگهای مرده ! به ماه نصفه و نیمه ای که پشت ابرها مانده ! زمزمه می کند زیر لب دلتنگی های یکسویه را !
و دیگری انتظاری که دیگر سیاه پوش شده و باز نمی گردد ...
به راستی که زن ها همیشه منتظرند و به تنهایی این بار عذاب آور را بر شانه های نحیفشان می کشانند !


سلام خواهر عزیز و نازنینم

خیلی خیلی خوشحالم که یه داستان زیبای دیگه ازت خوندم . و بسیار زیاد دوستش داشتم . هر سه پرده انتظار برام ملموس و دردآور بود که با زیبایی قلمت بارها خوندمشون .


راستی آبجی
تولدت مبارک ...
خیلی خیلی هم مبارک

امیدوارم همیشه شاد باشی و سلامت .
به یه دنیا موفقیت و رسیدن به آرزوهای قشنگت .

می دونی که شادیت آرزومه .


:x :x :x :x :x :x :x
:* :* :* :* :* :*
@};- @};- @};-


@الف . محمدی توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 4 مهر 1396 - 16:29

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام به بهترین خواهر دنیا @};-

خوش اومدی به صفحه ی خودت به داستان خودت!
از انتظار نوشتم و فهمیدم چقدر منتظر بودم تمام عمرم... سه پرده گفتم و حس کردم به اندازه ی هزاران پرده منتظرم... انتظاری که قابل گفتن نیست...
ممنون که برام نوشتی و با سه زن داستان من همپا شدی. ممنون از قلم زیبات که مدتهاست دلم هوای داستانهاشو شعرهاشو کرده
و لعنت بر قلمی که دیگر ننویسد
حتی از انتظار ها!
انتظار را باید نوشت... مثل بغض نمی شود فروخورد... با گریه تمام نمیشود... بلکه بست روبرویت شسته و باهر بار پلک زدن و اشک ریختنت به یادت می آورد که چقدر انتظار سخت است!
ممنون که تولدم رو تبریک گفتی... اما بدون امروز با روزای دیگه هیچ فرقی نداره فقط نشستم و نگاه می کنم چطور عمر می گذره و چطور در انتظار می گذره...
فرقی نمی کنه چی داشته باشی و چی نه!
همیشه
هرسال
نزدیک تولدت می فهمی یکی کمه
بک چیز کمه
یک اتفاق
یک شخص
که تمام عمرت رو به انتظارش نشستی
و امروز هم مثل تمام روزهای عمرم هست
شاید تلخ تر!

ببخش که تلخ نوشتم عزیزم!
ممنون که بودی و تو این روزهای نابرادری و یخبندون سایت از لاک خودت در اومدی و خودت رو نشون دادی...

میدونی که عزیز دلی... می دونی که شادیت آرزومه
پس همیشه بخند


سبز شاد خواهرم
:* :* :*
@};- @};- @};-


نام: محمد حشمتی فر   ارسال در دوشنبه 3 مهر 1396 - 15:31

درود بانو ماندگار گرامی
پرده های زیبایی بود از نمایش زیبا و حقیقی یک زن. لذت بردم
@};- @};- @};-


@محمد حشمتی فر توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 4 مهر 1396 - 17:19

نمایش مشخصات م.ماندگار درودها جناب حشمتی فر @};-

از حضورتان بسیار خوشحالم
سپاس که بودید و خواندید و بسیار خوشحالم دوست داشتید

سبز و پیروز باشید
@};- @};- @};-


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 3 مهر 1396 - 21:47

نمایش مشخصات همایون طراح بسیار عالی! اسم داستان بسیار بجا ، زیبا ، قوی و عالی انتخاب شده است. و پرده ی اول:
بسیار نفس گیر و تأثیرگذار! هم از لحاظ سوژه و هم نگارش بسیار قدرتمند بود. دیگر پرده ها نیز خوب و زیبا بودند.

خسته نباشید.

سلام

سبز باشید.


@همایون طراح توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 4 مهر 1396 - 16:43

نمایش مشخصات م.ماندگار درودها همایون خان طراح@};-

شما همایون طراح هستید و نمی دانید شنیدن بسیار عالی از زبان ایشان چه لذتی دارد!
از این لذت بی بهره ماندید وگرنه حتمن هربار همایون طراح داستانهایتان را میخواند برایتان کف میزد!

شاید به این خاطر پرده ی اول نفس گیر است که خودم بسیار دوستش دارم... باور کنید نوشتنش نفس گیر تر بود!

ممنون که در روزهای خلوت و بی عابر سایت افتخار دادید و تشریف آوردید و خوندید و بسیار خوشحالم که دوست داشتید
به امید داستان ها و روزهای بهتر...

سبز باشید .@};- @};- @};-


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 4 مهر 1396 - 21:52

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، برگشت دوبارتون به داستانک رو تبریک می گم ، با داستان هایی زیبا و عالی برگشتین ،
موفق باشی و شاد@};- @};- @};-


@محمد علی ناصرالملکی توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 5 مهر 1396 - 13:10

نمایش مشخصات م.ماندگار درودها جناب ناصرالملکی@};-

همیشه همین حوالی هستم جایی نمی رم
خوش آمدید به صفحه ی خودتون
ممنون که بودید و خواندید و بسیار خوشحالم دوست داشتید :)

سبز و شاد و موفق باشید
@};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 5 مهر 1396 - 08:28

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور
مرگ را دیده ام من
در دیداری غمناک
من مرگ را به دست سوده ام
من مرگ را زیسته ام
با آوازی غمناک
غمناک
وبه عمری سخت دراز و سخت فرساینده
آه!
بگذا********!
بگذا********!
اگر مرگ
همه آن لحظه ای آشناست که ساعت سرخ
از تپش باز می ماند
وشمعی که به رهگذر باد
میان نبودن و بودن
درنگی نمی کند
خوشا آن دم
که زن وار
با شادترین نیاز تنم
به آغوشش کشم
تا قلب
به کاهلی از کار باز ماند
ونگاه چشم
به خالی های جاودانه بر دوخته
وتن عاطل
دردا!
دردا که مرگ
نه مردن شمع
و نه باز ماندن ساعت است
نه استراحت آغوش زنی
که در رجعت جاودانه بازش یابی
نه لیموی پر آبی که می مکی
تا آن چه به دور افکندنی ست
تفاله یی بیش نباشد
تجربه یی است غم انگیز
غم انگیز
به سالها و به سالها و به سالها
وقتی که گرداگرد تو را مرده گانی زیبا فراگرفته اند
یا محتضرانی آشنا
که تو را بدیشان بسته اند
با زنجیر های رسمی شناسنامه ها
واوراق هویت
و کاغذهایی که از بسیاری تمبرها و مهرها
ومرکبی که خوردشان رفته است
وقتی که به پیراهن تو
چانه ها
دمی از ******** باز نمی ماند
بی آنکه از تمامی صداها
یک صدا آشنای تو باشد
وقتی که دردها از حسادتهای حقیر بر نمی گذرد
وپرسش ها همه
در محور روده ها است
آری،مرگ
انتظاری خوف انگیزست
انتظاری که بی رحمانه به طول می انجامد
مسخی است دردناک
که مسیح را
شمشیر به کف می گذارد
در کوچه های شایعه
تا به دفاع از عصمت مادر خویش برخیزد
وبودا را
با فریادهای شور و شوق هلهله ها
تا به لباس مقدس سربازی در آید
یا دیو ژن را
با یقه ی شکسته وکفش برقی
تا مجلس را به قدوم خویش مزین کند
در ضیافت شام اسکندر
من مرگ را زیسته ام
با آوازی غمناک
غمناک
وبه عمری سخت دراز و سخت فرساینده.....شاملو


@شهره کبودوندپور توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 5 مهر 1396 - 14:30

نمایش مشخصات م.ماندگار بسیار زیبا @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 5 مهر 1396 - 08:36

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور درود بر تو مژگان نازنین
چه خوب که داستان به این زیبایی درباره ی زنان انتظار نوشتی....
زنانی که همیشه منتظرند از لحظه ی تولد تا مرگ ...انتظار برای عشق...برای مادری ...برای همه چیز....برای آنکه نخ شوند دانه های پراکنده ی تسبیح را

راستی تولدت هم مبارک! هرچند با تاخیر
مهربانی هایت رنگ و بوی ماه مهر دارد ...:x :x :x
تا درودی دیگر بدرود:*
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 5 مهر 1396 - 14:34

نمایش مشخصات م.ماندگار درودها مهربانوی نازنینم :x

گویا باد آمده گل آورده ;)
ممنون که اومدید و خوندید بانو سپاس از لطفتون
خوشحالم که داستان پسند شد:x

ما همه زنان انتظاریم! یکی در انتظار عشق... دیگری در انتظار عزیزی... دیگری منتظر فرزند... و دیگری در انتظار مهر یار...

ممنون از حضورتون بانو
ممنون از تبریکتون ممنون که به یادم بودید
سبز و شاد و پیروز باشید
@};- @};- @};-
:* :* :*
:x :x :x


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 5 مهر 1396 - 15:28

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلامی پاییزی در ابتدای پاییز و خزان

آمدن به اینجا و مرور خاطرات در ذهنت !!!... دیوانه وااار ...

دوست شاعرمون میگه :
"چه غم انگیز شبی بود که بیهوده شدیم !
چه فراموش نشستیم ، که فرسوده شدیم

در گذرگاه گل آلوده ی این دلهره ها
چه گلوگیر شکستیم و چه آلوده شدیم "

عرض ادب و احترام خدمت بانو ماندگار بزرگوار . سه پرده از انتظار بهانه بسیار خوبی برای بهار داستانکی های عزیز در فصل خزان هستش. مطمئن باشین که گم شدن در فضای عظیم تلگرام و رسانه های گروهی جدید هیچوقت حتی قابل قیاس با گروه ادبی داستانی سایت داستانک نخواهد بود . همچنین مشغول بودن افراد در حیطه های مختلف دلیل اصلی بی بارش بودن حال واحوال اخیر داستانک بوده ... .

مام دیگه از سطح سوژه طنز پیدا کردن به اشباع رسیدیم ، امیدوارم بتونم چند خطی که می نویسم و ارسال خواهم کرد جوانه و حدااقل لبخندی رو به دوستان آشنا و ناآشنا ، تقدیم کنم ...

شاد و تندرست و موفق باشید

@};- @};- @};-


@سبحان بامداد توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 5 مهر 1396 - 16:39

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود جناب بامداد@};-

خیلی از حضورتون خوشحالم کاکو!
ببخشید که گلوتون خشک شد :D داستان خیلی طولانی بود ببخشید خسه رفتین

خیلی خوشحالم که شما دوستان داستانکی هرچند اندک برای داستانم وقت گذاشتید و واقعن همین تعداد برای من کافیه و چه بسا امید بخش!
تو این روزای سایت که کاملن بیشتر داستان ها از اعضای جدید هست و اعضای جدیدی که به خودشون زحمت نمیدن داستان های دیگرو بخونن!
و همین خوبه که تو این روزهای سوت و کور سایت همایون طراح مارتین داستان میدن و آدم رو به بودن و به نوشتن تشویق می کنن
شما هم که داستان طنز بذاری خیلی عالیتر میشه!

قدیما سایت واقعن خوب بود! محلی برای آموزش و دوستی. هر چند محیط تلگرام و محل هایی نظیر اون قصد داشتن دوستی و نزدیکی رو بیشتر کنن افسوس که همه از هم دور و از داستانک دورتر شدیم!

و واقعن تعجبه که دوستان و اساتید ما که مارو تشویق به نوشتن کردن خودشون نیستن!

گلوم خشک شد کاکو
ببخشید درد دلم باز شد
بازم ممنون که تشریف آوردید و من بی صبرانه منتظر داستانتون هستم!

به امید روزهای پر از بهار و داستانها ی پربار و دوستی های پر بار تر!

سبز و سلامت باشید کاکو
@};- @};- @};-


نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 5 مهر 1396 - 18:31

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام بر بانو ماندگار عزیز و مهربان.داستانتون بسیار زیبا و دلنشین بود.درود بر شما.سبزباشید@};-


@کوثر علیزاده توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 5 مهر 1396 - 00:21

نمایش مشخصات م.ماندگار درودها بانو علیزاده ی نازنین @};-

خوش آمدید بانو
سپاس که بودید و خواندید و بسیار خوشحالم دوست داشتید

سبز باشید
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط کوثر علیزاده Members  ارسال در شنبه 8 مهر 1396 - 21:19

نمایش مشخصات کوثر علیزاده @};- @};- @};- .از خوش آمدگوییتان سپاسگزارم.بهترین ها را برایتان آرزومندم بانو.@};- @};- :x :*


@کوثر علیزاده توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 10 مهر 1396 - 15:28

نمایش مشخصات م.ماندگار سپاس از لطفت بانو
:x :* @};-


نام: رضا فرازمند   ارسال در جمعه 7 مهر 1396 - 15:16

سلام
بانوی ادیب
از رقص ژله ای قلم تان -چه انتظار
جز زیبایی
بسیار
دلربا وزیبا
لذت بردم@};- @};-


@رضا فرازمند توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 7 مهر 1396 - 02:28

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درودها دکتر فرازمند ارجمند@};-

خوب هستید؟ خیلی از حضورتان خوشحالم!
سپاس که به این قلم و این داستان لطف داشتید
قابل نگاهتان را نداشت!
سپاس از حضور سبزتان

سبز باشید
@};- @};- @};-


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 11 مهر 1396 - 14:17

نمایش مشخصات ک جعفری
متفاوت نوشتی و زیبا !

لذت بردم ، ماندگار جان .


این را هم محض پند و نصیحت در پرانتز بگویم رو به زنانِ منتظر داستانت : کاش بدانید در آنسوی انتظار هیچ خبری نیست !
نگاه خیره را از سنگ فرش کوچه ها بردار و به خود مشغولش کن !


درود ماندگار بانو !
خوشحالم که خواندمت .
و پوزش برای جسارتمان اندر باب اندرز !
گرچه اندرزی ست که هر روز به خودم ، می دهم ! چون من هم از آن منتظران هستم !:D

به امید زیباتر نوشتن هایت...

@};-


@ ک جعفری توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 11 مهر 1396 - 16:19

نمایش مشخصات م.ماندگار درودها کاف بانوی نازنینم @};-
چقدر از حضورتان خوشحالم

سپاس که کنارم بودید و خواندید و خوشحالم که لذت بردید بانو جان

کاش زنان داستان من می فهمیدند پند و اندرز شما را! باور کنید خودشان هم می دانند در آن سوی انتظار هیچ چیزی نیست!
اما می دانید که آدمی هر لحظه هر روز هر سال انتظار چیز جدیدی می کشد و صبر و قرار ندارد تا به مقصودش برسد
اما وای از آن روز که آدمی سال های سال در انتظار یک مقصود باشد و هر چه دست و پا بزند نرسد
می دانید چقدر سخت است فهماندن اینکه آنسوی انتظار هیچ چیز در انتظارتان نیست!

آدمی باید برسد تا بفهمد...
چه باید کرد که گاهی نمی توان رسید!

سپاس بانو که بودید و دلسوزانه برای زن های داستان من نوشتید
دلتنگ داستان ها و قلمتان هستم

به امید روزهای بهتر
و داستان های بهتر

:x @};- @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط ک جعفری Members  ارسال در سه شنبه 11 مهر 1396 - 19:28

نمایش مشخصات ک جعفری
راستی را ... شاید ... بعضی از انتظارها , علی رغم جانفرسایی و طاقت فرساییش , بسی زیبا باشد !

مثل انتظاری از جنس انتظار من ! ;)


ماندگار عزیز@};-


@ ک جعفری توسط م.ماندگار Members  ارسال در شنبه 15 مهر 1396 - 12:12

نمایش مشخصات م.ماندگار می گویند آدمی به امید زنده است
من می گویم آدمی به انتظار زنده است
وقتی انتظار نباشد
نفس را چه سود؟!

کاش تمام انتظارها زیبا باشند بانو...
@};- @};- @};-


نام: سارینامعالی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 13 مهر 1396 - 21:02

نمایش مشخصات سارینامعالی سلام ماندگار عزیزم

انتظار و تنهایی و دلتنگی رو خیلی خوب تصویر کرده بودی،تو هر سه تا پرده...

خوشحالم که خوندمت....

فازت نول


@سارینامعالی توسط م.ماندگار Members  ارسال در شنبه 15 مهر 1396 - 12:15

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام به یکدونه سارینای سایت:x

ممنون که اومدی عزیزم و مهر تآیید زدی به داستانم
خیلی برام با ارزشه!

خوشحالم که افتخار دادی و خوندی
فازت نول اینم گل @};-

سبز باشی
@};- @};- @};-


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در جمعه 14 مهر 1396 - 13:59

نمایش مشخصات حسین شعیبی با سلام
داستانی زیبا با توصیفاتی عالی
از خواندنش لذت بردم.
موفق باشید


@حسین شعیبی توسط م.ماندگار Members  ارسال در شنبه 15 مهر 1396 - 12:16

نمایش مشخصات م.ماندگار درودها جناب شعیبی@};-

از حضورتان خوشحالم
سپاس که بودید و خواندید و خوشحالم دوست داشتید

سبز باشید
@};- @};- @};-


نام: شایسته دولتخواه   ارسال در جمعه 14 مهر 1396 - 20:05

سلام
زیبا بود موفق باشی دوست خوبم .@};- @};- @};- @};-


@شایسته دولتخواه توسط م.ماندگار Members  ارسال در شنبه 15 مهر 1396 - 12:18

نمایش مشخصات م.ماندگار به به بانو شایسته@};-
بسیار خوش آمدید

درودها...
سپاس که کنارم بودید و خواندید
خوشحالم دوست داشتید


سبز و پیروز باشید
@};- @};- @};-


نام: پریناز.ک کاربر عضو  ارسال در جمعه 28 مهر 1396 - 01:02

نمایش مشخصات پریناز.ک dastan ya vagheiyat? like


@پریناز.ک توسط م.ماندگار Members  ارسال در شنبه 29 مهر 1396 - 01:46

نمایش مشخصات م.ماندگار منشآ تمام داستان ها، روزمرگی ها و حقیقت هاست!

درود برشما
سپاس که بودید و خواندید

سبز باشید
@};- @};- @};-


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 آبان 1396 - 18:47

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










درباره‌ی داستان می‌توانم بگویم حظ بردم. هر سه پرده را دوست می‌داشتم.

سرشار از عواطفی قوام یافته و تاثیرگذار.

خوش نوشته‌اید.

درود بر ماندگار بانو.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط م.ماندگار Members  ارسال در شنبه 13 آبان 1396 - 14:41

نمایش مشخصات م.ماندگار درودها پیام خان رنجبران @};-

بسیار خوش آمدید
سپاس که بودید و خواندید و خوشحالم که دوست داشتید
ممنون از لطفتان

سبز باشید
@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.