چشمانی که پشت سیاهی مرد...!

مدتی است که حس می کنم افسرده شده ام. چندین ماه است به تنهایی ام فکر می کنم. این فکر ها، آن من خوش مشرب و خوش قلم را با خود برد و مردی عبوس و غمگین بر جای گذاشت!
جلوی آینه می روم. مدتهاست صورتم را اصلاح نکردم. یادم نمی آید آخرین باری که در آینه نگاه کردم این چروک ها در صورتم بود یا نه!
انگشتانم را به میان علفزار موهایم می برم. دستانم که پایین می آید، علف های هرز هرس شده را در آن می بینم.
جلوی قفس مرغ عشقم می ایستم. از همان دو روز پیش که جفتش مرد گوشه ی قفس کز کرده و چیزی نمی خورد. پرهایش کف قفس ریخته اند. به گمانم او هم رفتنیست!
در خانه قدم می زنم. استکان ها و لیوان های چای میز را زینت داده اند. نزدیک دیوار می شوم و نقاشی هایم را زیر نظر می گیرم. در ذهن خود آن ها را نقد می کنم! نمی توانم انکار کنم که در تک تک آن طرح های سیاه خودم را می بینم!
در گالری سیاه خود راه می روم و تصور می کنم که در حال نقاشی هستم. انگشتانم را آغشته به دوده می کنم و سایه می زنم. چقدر دلم برای قلم هایم تنگ شده است. نمی دانم چه شد که دیگر حوصله ی آن کلاس نقاشی لعنتی را نداشتم! شنیدن لفظ "استاد" برایم سخت بود. دیگر نمی توانستم در آنجا بمانم.
هنرجوی جدیدم دختری بشاش و پر از رنگ بود. همیشه کلمه ی استاد را آنچنان با انرژی و ناگهانی ادا می کرد که تمام حسم را می پراند! حرکاتش و لبخند دائمی اش حرصم را در می آورد. از تابلوهای رنگی اش بیزار بودم اما به ناچار به او آموزش می دادم. گاهی او را زیر نظر می گرفتم. همیشه یک آینه در جیبش بود و گه گاه خود را در آن ورانداز و رژ لب قرمزش را چند باره روی لبانش می کشید. آنهمه رنگ در صورتش کلافه ام می کرد. چشمان آبی، گونه های صورتی و لبان قرمز! به جبران صورتش، موهایش آرامم می کرد، همچون دنیایم سیاه بود.
اما تحمل آن مردک هیز تازه به دوران رسیده را نداشتم. مردک طوری لباس می پوشید، خیال می کردی عروسی پدرش است. با آن کفش های تمساحی اش! کفش های نوک تیز بد ترکیبش هر آن می خواستند به من حمله کنند.
خانه نشین شدم و اکنون دلتنگ طرح زدن ها هستم. دلتنگ دستهایی سیاه و پر از دوده! صدای کنته روی تن کاغذ!
به اتاقم می روم. سه پایه ام مدتهاست گوشه ی اتاقم خاک می خورد. دستانم بی اختیار شروع به طرح زدن می کند. ساعت ها مشغول نقاشی شدم جوری که گذر زمان را احساس نکردم.تنها هنگامی که چشمانم ساز خواب آلودگی نواخت، فهمیدم صبح شده است. همچون جنازه ای روی تخت افتادم و خوابم برد.
وقتی بیدار شدم روبروی تابلو، ماتم برد! باورم نمی شد چهره ی این دختر زیبا و خندان را من کشیده باشم. چقدر آشنا بود برایم! ساعت ها نگاهش کردم و عاشقش شدم! غرق آرامش چشمانش بودم که حس کردم سه پایه تکان خورد. پرتره ام جان گرفت و پایش را به دنیایم گذاشت! شاید، نباید آنقدر طبیعی می کشیدمش!
کنارم نشست. تنها نگاه می کرد و لبخند میزد. چشمانم به سینه های برجسته اش افتاد که از یقه ی باز لباسش نمایان بود. برخاستم و تمام پرده های اتاق را کشیدم. لبخندش کمرنگ شد اما هنوز می خندید. مات موهای مواج و سیاهش بودم که روی شانه هایش ریخته بود. رنگ چشمانش همچون نقاشی من سیاه نبود! چیزی نمانده بود دریای چشمان زیبایش مرا غرق کند! باید کاری می کردم...
سپیده ی صبح بود که به درون تابلو بازگشت و من روبرویش نشستم. با دستانی لرزان عینکی برایش کشیدم.
شب بعد که کنارم نشست خیالم آسوده بود که چشمانش را نمی بینم اما در کمال ناباوری دیدم لبانش بی رحمانه قرمز است!
او هنوز لبخند کمرنگی بر لب داشت. با خود عهد کردم تغییراتی در تابلو بدهم.
خورشید که بالا آمد او رفت. برخاستم و قلم به دست گرفتم و برایش پوشیه ای کشیدم. از تغییراتی که در تابلو داده بودم احساس رضایت می کردم. چند قدم به عقب برداشتم و تابلویم را ورانداز کردم. هنوز یک جای کار می لنگید!
ساعت ها بیدار بودم تا یقه ی باز لباسش و موهایش را بپوشانم و تابلو آنطور که می خواهم شود.
شب که شد کنارم نشست. چشمانم تنها جسمی سیاه می دید. این سیاهی از طرفی کلافگی و از برایم آرامش داشت!
نمی توانستم بفهمم هنوز لبخند می زند یا نه؟! دقیقه ای نگذشته بود که او دست هایش را مدام به زیر عینکش می برد و اشک هایش را پاک می کرد.
آن شب صبح نشد و او رفت...
شب ها به انتظارش نشستم، نیامد!
گاهی بی تاب چشمان دریا رنگ و لبخند زیبایش می شوم. کاش می توانستم سیاهی ها را از تابلویم پاک کنم یا باز هم پرتره ای مانند آن بکشم!
اما من سال هاست حالت چشمانش را یادم نیست و در حسرت دیدن دوباره لبخندش می سوزم...!




پ.ن: درود بر تمام دوستان داستانکی...

بیا آرام جانم!
بیا
شکسته ام
خسته ام
به انتظارت نشسته ام
بیا که دگر تاب ندارم
دیگر نمی توانم به دوش بکشم داغ نبودنت را
در میان چهار دیواری که همه ی دیوارهایش فرو ریخته اند!
بیا
به کنارم بیا...
من در همین خرابه ام
که تمام دنیا، بی تو برایم خرابه است...!!!

#ماندگار

*نازنینم می دانم که می آیی!!!
پس در همین داستان به انتظارت می نشینم...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 12 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

20

حسین شعیبی ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,علی غفاری دوست (مارتین) ,شیدا محجوب ,تینا قدسی ,عباس پیرمرادی ,محمدباقر هاشمی ,فرزانه بارانی , ツفریماه آرام فر ツ , ناصرباران دوست ,ابوالحسن اکبری ,نرجس علیرضایی سروستانی , ک جعفری ,الف بانو ,زهرابادره (آنا) ,زهرا بانو ,فرزانه رازي ,محمد علی ناصرالملکی ,سبحان بامداد ,همایون طراح ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ناصرباران دوست (15/8/1395),م.ماندگار (15/8/1395),فرزانه رازي (16/8/1395),همایون به آیین (16/8/1395),تینا قدسی (16/8/1395),عباس پیرمرادی (16/8/1395),ابوالحسن اکبری (16/8/1395),حسین شعیبی (16/8/1395),ابوالحسن اکبری (16/8/1395),زهرا بانو (17/8/1395),شیدا محجوب (17/8/1395),سارینامعالی (17/8/1395),مسعود کوشانی (18/8/1395),سبحان بامداد (18/8/1395),رضا فرازمند (18/8/1395),زهرابادره (آنا) (19/8/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (19/8/1395),پروين خواجه دهي (19/8/1395),گلنوش دهقانپور (20/8/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (21/8/1395), ツفریماه آرام فر ツ (28/8/1395),محمد علی ناصرالملکی (6/9/1395),محمدباقر هاشمی (13/10/1395),همایون به آیین (18/12/1395),

نقطه نظرات

نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 آبان 1395 - 19:15

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر بانو ماندگار
عرض ادب و احترام
داستانی زیبا و ماندگار و تاثیر گذار و نمادین از قلم شاعر و توانای شما خواندم و لذت بردم .
مردی هنرمند که نماینده ی تمام مردان یا اکثریت مردهای جامعه است(در دیئگاه نویسنده ی محترم ) در کلاس درسش که همان جامعه است دلباخته هنر آموزش که دختری زیبا و بشاش است می شود که نماد اغلب دختران جوان و پر شر و شور است . با شروع عشق حسادت هم شکل می گیرد و از اینکه مردی دیگر عشقش را می بینید یا به او نگاه پاک یا ناپاک می اندازد دلخور می شود و کلاس را ترک می کند . و در خانه تحت تاثیر افکار و کشمکشهای درونی اش شروع به خلق یک اثر هنری می کند . در نهایت در فضایی سورئال می فهمد که تصویر خلق شده همان دختر هنر آموز است ولی از زیبایی اش و از رنگ چشمهایش و شور و شرش به دلشوره می افتد و رگ غیرتش می جنبد و شروع به دستکاری تصویر می کند با حذف رنگها تا اینکه در واقع بطور کامل اورا در پرده ی حجاب می پوشاند !! و تنها تصویر ساهی از آن بجا می ماند که از زیر عینکش اشکهایش را پاک می کند . اینهم در واقع نوعی ادبیات اعتراضی که بصورتی کاملا هنرمندانه و در لفافه و نمادین به تصویر کشیده شده است .
به هر حال داستان خوب بلکم عالی بود و پی نوشت ها هم خوب تر و انشا الله تاثیر گذار . و امیدواریم که برگشتنش را شاهد باشیم آنکه برای برگشتنش نوشته اید . قطعا گفتار شما در تصمیمات ایشان تاثیر گذار خواهد بود .
ممنون که می نویسید .
پاینده باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 16 آبان 1395 - 13:18

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر استاد بزرگوارم جناب باران دوست @};-
سپاس از حضور گرمتون. ممنون که زحمت کشیدید و داستان رو خوندید.خیلی از کامنتتون لذت بردم استاد بزرگوارم.
ممنونم ازتون که کاستی ها رو نادیده گرفتید و بسیار بسیار خوشحالم که شما داستانم رو دوست داشتید و عالی خطابش کردید.
بسیار بسیار خوشحالم.
گاهی حس می کنم داستان هام رو شما می نویسید :)
ممنون از دقت و حسن نظرتون
استاد باران دوست کسی که مرد سفر باشه نمیره :)
منم همینجا منتظرم میدونم میاد ;)

سبز باشید و سبز بمانید

ای درد مشترک بیدار
سال ها در این کابوس دیرین
بمان ...
تا آن روز که دیگر نباشی !
هزاران چون ما
دیریست خفته ایم
بر اریکه ی هوس دیگری
هیس ...
فریاد نزن !



#الف بانو


@};- @};- @};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 آبان 1395 - 23:14

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی کجای این شب غریبمُ / کجای این کرانه ی کبود
کجای این شبی که از ازل / چراغ ماه قسمتش نبود
کجای این همیشه ابریم / که آسمان نشان نمی دهد
به گریه میرسم ولی سکوت
به گریه هم امان نمی دهد
کجای این شبم که می کشد / هوای گریه ام به نا کجا
از این خرابیم که می برد / به خانه ای که نیست ای خدا
کسی نمانده پا به پای من / مگر غمی که خانه زاد توست
مگر صدای سرمه ریز من / که شعر سر به مهر یاد توست
تو پا به پای غربت منی / ولی به من سفر نمیکنی …
هزار ماه در تو روشن است / شب مرا سحر نمیکنی ….
یکی دو روز مانده پشت سر / هزار شب نشسته پیش رو
شب مرا سحر نکن ولی /کجای این شبانه ام بگو

ســــــــــــلام
یه سلام زیبا و پاییزی به آبجی مژگان عزیزم
میبینم ک ناپرهیزی کردی و داستان نوشتی عاباجی خانوم؟ الکی مثلا من نمیدونستم و منتظر خوندنش نبودم ..خخخخ
دمت گرم .. ای والله .. کلا کارت درسته
عجب داستانی بودا ... توصیفات و فضا سازی بیست .. میدونی داشتم به چی فکر میکردم .. به اینکه اگه شخصیت داستان یه خانوم بود چی میشد ... همراه داستان رفتم جلو رفتم جلو .. تا رسیدم به آخرش .. اونجایی ک مثلا به جای عینک و سیاهی .. سیبیل باقی موند.. ک اگه اونم محو میشد .. اداره تشخیص هویت هم نمی تونستم تشخیص بده ک چی روی بوم کشیده شده .. خخخخ هههههه هاهاهاها هوهوهو ... شکلک ها ک نباشه نمیشه خندید .. دست و بالم بسته میشه
خارج از شوخی .. به اونی ک قراره برگرده بگو تا سه میشمارم .. اگه برنگشت .. با تک تیر میزنمش
یک... دو... دو بیست و پنچ ، دو نیم ، دو هفتاد و پنج ، دو

و اینکه ... عجب داستانی بودا کرک و پر قناری هم ریخته بود .. مثل علف های روی سر شخصیت داستان .. تشبیه های توی داستان هم خیلی خوب بودن
و دیگه اینکه .. عجب داستانی بودا
عابجی عشقمی دوستت دارم ..ولی عجب داستانی بودا
دم قلمت همیشه گرم
بذار یه بار دیگه بگم ...عجب داستانی بودا .. خیلی عجب داستانی بودا خخخخ


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 16 آبان 1395 - 13:32

نمایش مشخصات م.ماندگار ای جان دلم :x
سلام آبجی نرجس گلم. حال و احوالت چطوره؟:*
آره آبجی دلم براتون تنگ بود گفتم دیداری تازه کنیم
خوب! عجب کامنتی گذاشتیااااا
نه واسا :D
عجججججب کامنتی گذاشتیاااااا
نه نشد
یه بار دیگه :D
عجب داستانی....
اااااا چیزه
عجب کامنتی گذاشتیااااا:-s
الکی مثلن دارم اداتو در میارم. فقط بهم رحم کن :-s
آجی قشنگم کلی خوشحالم از اومدنت مرسی که خوندی:* خوشحالم دوست داشتی گلم :*

قشنگم جای شخصیتارو عوض نکن اصن تصورشم مشکله که یه خانم چنین کاری رو انجام بده فقط آقایون هستن که....:-s
یا خدا من فرار کنم تا آقایون نیومدن :-s
آجی ولی عجب شدی راه انداختیااااا
عجب شرییییی :-s


عشقی کلی. کلی برام عزیزی. پایدار باش. مراقب خوبیهای بی حد و دل مهربونت باش
شاد سبز گلم :x :* :x :* :x :* :-/ :* :* :x

@};- @};- @};- @};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 آبان 1395 - 09:56

نمایش مشخصات فرزانه رازي سلام .
خوبی میدونم .
این دوستمون احتمالا یه دوره فشرده با عمو فیلـتـر چی توی وزارت ارشاد داشته ... :D
و اهای اونی که باید برگردی ... سر جدت بیا ... بیخیال خر شیطون ... برگرد بذار فکر این بچه راحت بشه ...
و اینکه به علت فقدان حال از درج ادامه فرمایشات معذور می باشیــــــــــــــــــــــــم !
شاد و عاشق .
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 16 آبان 1395 - 13:42

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام فرزونه ی قشنگم :*
نجور سن قیز :x
ممنونم که اومدی و خوندی عزیزم
آره والا این یارو همون کاره بوده که شما میگی :D
برگشت اونی که باید برمی گشت خدارو شکر :)
عزیز دلی
به علت فوران حال و انرژی از درج ادامه ی پاسخ نظرتان معذورم :D

سبز و شاد و پایدار گلم
:x :* :x :* :x @};- @};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 آبان 1395 - 10:48

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر بانو ماندگار عزیز
مردی نقاش که پرتره های سیاه می کشد! تابلوهایی که در ان تنها سیاهی دیده می شود! طرح های سیاه! گالری سیاه! انگشتان آغشته به دوده! که همه اینها حکایت از افسردگی مرد نقاش دارد!نقاشی که رنگ های زیبا را طرد کند و تنها به سیاهی روی بیاورد! باید در حسرت دیدن لبخندی بسوزد!
یک برداشت مستقل:
(خوانش بخش هایی از داستان موضوع آشنا و دیرینه ای که در جامعه ما وجود دارد را در ذهنم تداعی می کرد! اوجش آنجا بود که «ساعت ها بیدار ماندم که یقه باز لباس و موهایش را بپوشانم...شب که شد چشمم تنها سیاهی می دید... او دست هایش را مدام زیر عینکش می برد و اشک هایش را پاک می کرد...آن شب صبح نشد و او رفت»در لفافه می گویم:« زیبایی ها برای دیدن خلق شدند و پوشاندنشان ، ندیدنشان افسردگی می آورد و صاحب زیبایی را هم فراری می دهد! و خالق زیبایی را هم آزرده!»)
زیبا می نویسید بانو!


@همایون به آیین توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 16 آبان 1395 - 13:48

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر شما جناب به آیین ارجمند @};-
از آمدنتان خوشحالم
مگر می شود عاشق سیاهی شد و شاد ماند؟
مگر می شود هر چه رنگ است را سیاه کنی و شاد باشی؟
مگر می شود آدم ها را تغییر دهی
بکوبی و از نو بسازیشان و شاد بمانی؟!

حکایت این داستان حکایتی دیرینست جناب. از برداشت مستقل شما هم بسیار لذت بردم.
سپاس که آمدید و خواندید @};-

سبز باشید @};- @};- @};-

لالا لالا بخواب ای دختر من
بخواب آرام گیرد خسته ای تن
نوازش می کند دستم دمادم
همان گیسوی نرم و پای پرغم
لالا لالا بخواب ای نوگل من
که روزی بشکفی در جای یک زن
که دنیایت هراس از دزد و گرگست!
مخور غصه که فردایت بزرگست
لالا لالا بخواب شیرین زبانم
که هستی سهم دنیا و جهانم
چرا غمگینی از تاریکی شب ؟!
که خورشید تو آید خنده بر لب




#الف بانو



نام: الف بانو کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 آبان 1395 - 13:26

نمایش مشخصات الف بانو گفتی که بیا آمدم
گفتی منتظرم هستی
واژه ی انتظار را دوست ندارم و آمدم
می دانی که دردانه ام هستی
برای خاطر عزیزت بازگشتم
هرچند ....

سلام بر خواهر هنرمند گل و گلابم :x
مژگان مهربونم :x

همیشه گفتم که قلمت رو دوست دارم . عالی می نویسی .
و این داستانتو یه جور دیگه دوست داشتم .
حس داستانت تلخ و آشنا بود .

می دونی که شادیت آرزومه .

امیدوارم که همیشه باشی و بنویسی گلم .


توے "ذهݩـــم"


یڪ "دنیا"


واسټ "حرف" دارم


ولے توے "دلــღـــم"


یڪ "جملہ" بیشــتر نیــسټ


"دوســـــتټ" دارم.


شاد و پیروز باشی :x :* @};- @};- @};-


@الف بانو توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 16 آبان 1395 - 14:31

نمایش مشخصات م.ماندگار اثن خیلی خوشهالم :D عینتوری خوشهالم :D
سلام آبجی خانوم گل و گلابم.
خیلی عشقی که رومو زمین ننداختی
باز هستی کنارم فرصت دارم بخونمت همینجا باش همه جا باش کنار من که بودنت آرامشمه
بی اما بی اگر بی هرچند
دوست دارم زیاد خودتم میدونی قشنگم :x
منم عاشق خودتو قلمتم پس بنویس برام :*
آره داستانم تلخ و آشناس اما تو تلخ نباش:x
عشقی
سبز شاد پایدار عشقم
@};- @};- @};- :x :* :x :*


@م.ماندگار توسط همایون به آیین Members  ارسال در یکشنبه 16 آبان 1395 - 14:53

نمایش مشخصات همایون به آیین حسادت مرا برانگیختید!@};- @};-


@همایون به آیین توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 16 آبان 1395 - 17:40

نمایش مشخصات م.ماندگار اختیار دارید جناب!
این آبجی خانوم عشق منه :)
سلامت باشید
@};- @};- @};-


@الف بانو توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 20 آبان 1395 - 10:46

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــلام:)
ســــــلام:x
ســـلام:*

آورده خبر راوی... کو ساغر و کو ساقی
دوری به سر اومد .... از او خبر اومد
چشم و دل من روشن .... شد کلبه دل گلشن
وا کن در ایوون .... کو گل واسه گلدون
دیدی سر ذوق اومد .... با شادی و شوق اومد
زاری نکن ای دل .... شیون نکن ای دل
این لحظه دیداره .... پایان شب تاره
غوغا نکن ای دل .... بلوا نکن ای دل
حالا که از ما گذشت .... اومدن یارو باش
کار خدا رو ببین .... عاقبت ما رو باش
.....
عابجی اعظم خیلی دوستت دارم:x @};- :x
دمت گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط الف بانو Members  ارسال در جمعه 21 آبان 1395 - 22:04

نمایش مشخصات الف بانو سلاااام نرجس عزیزم:x

مهربونم :x

گلم:x

خوشحالم که دوباره تو جمع شما دوستای نازنینم هستم .:x :* @};-


نام: همایون طراح   ارسال در یکشنبه 16 آبان 1395 - 13:30

درود بر شما
باید بگویم که قلمتان خواندنی تر از قبل شده است برایم. بدون تعارف. زیبا می نویسد و مخاطب را تا آخر داستان به دنبال خود می کشید. تعبیرهای خوب و بجا. شاید فقط کمی خلاقیت و ایده های نو و دور شدن از کلیشه ها شما را تاسطح عالی پیش ببرد. من از خواندنتان لذت بردم میم جان!

موفق و سبز باشید


@همایون طراح توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 18 آبان 1395 - 13:01

نمایش مشخصات م.ماندگار به به جناب طراح:)
سلام و خوش آمدید
از حضورتان خوشحالم
بابت دیرکرد عذر می خوام. نظر شما منتظر تایید بود و من چک نکرده بودم
می دانم و می دانید که تایید شدن از سوی شما لذتی دیگر دارد چرا که بسیار ریز بین و دقیق هستید
بسیار خوشحالم که داستان مورد پسندتون قرار گرفت @};-
و خوشحال تر اینکه تشریف آوردید و خواندید و نوشتید
شما لطف دارید
امیدوارم بتونم از کلیشه ها دوری کنم :)

سبز باشید و سبز بمانید مستر :)
@};- @};- @};-


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 آبان 1395 - 14:53

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی
درود بر شما

زیبا و جاندار نوشته بودید.

بستن یقه باز و لباسش را درک نکردم.

به دست خودتان حبسش کردید.

سپاس@};-


@عباس پیرمرادی توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 16 آبان 1395 - 17:42

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر شما جناب پیرمرادی ارجمند@};-
سیاه که باشی، سیاهی را که بخواهی یقه ی لباس که سهل است تمام درها را می بندی!

سپاس که آمدید و خواندید
سبز باشید
@};- @};- @};-


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 آبان 1395 - 20:31

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
داستان بسیار زیبایی بود.
توصیفات و تشبیهات داستان عالی بودند.
شاد و سربلند باشید.


@حسین شعیبی توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 17 آبان 1395 - 08:42

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر شما جناب شعیبی ارجمند @};-
خوش آمدید
ممنون که تشریف آوردید و خوندید و خوسحالم دوست داشتید
نظر لطفتونه :)

سبز باشید و پایدار @};- @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 آبان 1395 - 22:29

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و عرض ادب خدمت سرکار خانم ماندگار. همیشه داستان هایت برایم ماندگار خواهد بود.@};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 17 آبان 1395 - 08:45

نمایش مشخصات م.ماندگار درود فراوان جناب اکبری بزرگوار @};-
از حضورتان خوشحالم
شما لطف دارید جناب خیلی خوشحالم که دوست داشتید :)
داستان های کوتاه و با فکر و پر معنی شما هم همیشه برای من ماندگار می مونه

سبز شاد پیروز
@};- @};- @};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 آبان 1395 - 00:35

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر خانم ماندگار گرامی
داستان آرام آرام تزریق می شد و این را دوست داشتم
برای شما بهترین ها را آرزو می کنم
شاد و موفق باشید@};- @};-


@ح شریفی توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 17 آبان 1395 - 08:47

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر شما جناب شریفی ارجمند @};-
خوش آمدید
ممنون که تشریف آوردید و خوندید و خوشحالم دوست داشتید
من هم برای شما بهترین بهترین ها را آرزو دارم

سبز شاد پیروز
@};- @};- @};-


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 17 آبان 1395 - 09:44

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام به مژگان کم پيدا


نيستى خانوم... ؟
داستانت مثل هميشه پر از شاعرانگى و احساسه...
و حال نقاشش حال و روز خيلى از آدماس که از ديدن رنگاى قشنگ زندگى بيزارند. اما خدا نکنه قلب آدم بميره, اينطور که بشه ديگه هيچ نگاهى تو دنيا رنگ زندگى نداره. و هيچکس انقدر خوب نيست که بتونه موندگار باشه. من مى گم تقصير بعضيا نيست که از رنگ فرارى اند تقصير بعضياى ديگه س...
ممنون از قلم موندگارت بانو. بيشتر بنويس, درودها.


@زهرا بانو توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 17 آبان 1395 - 20:11

نمایش مشخصات م.ماندگار درود زهرا بانوی نازنینم
حال و احوال؟
هستیم عزیزم همین اطراف با یاد دوستان نفس می کشم :x
خیلی ممنونم ازت که اومدی و خوندی گلم
آره درست میگی شاید کسی که طالب سیاهی هاست روزی خودش رنگین کمان بوده !
گلم ممنونم از لطفت . امیدوارم ماندگار باشه :)
عزیزی. چشم بانو حتمن می نویسم

سبز شاد پیروز گلم :* :x :*
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: فرزانه بارانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 17 آبان 1395 - 21:18

نمایش مشخصات فرزانه بارانی سلام بر خانم م .ماندگار عزیز
بوم و رنگ و عشق و افسردگی!فکر کنم همه اش در جا می گنجد درونم! داستانتان زیبا بود...به دل نشست اگر چه دلگیر بود...
پی نوشت اول شما که شعری بود زیبا و با ربط
پی نوشت دوم را اجازه دهید من بگذارم...بی ربط

از این سکوت چیزی هم گیرت می آید!!!؟ حس تماشای سوختن را دارد به گمانم.بنشینی بی خیال بالای تپه ای دوردست و ببینی کلبه چوبی پایین جاده اتش گرفته...میسوزد...دود میکند...نشسته ای همینطور راحت...سیکاری گیرانده ای که به خیال خودت تو هم سرگرم سوختن باشی و نگاه میکنی و سکوت.....و چشمانت انعکاس دو شعله آتش است که زبانه میکشد تا بالا...و سکوت...سکوت....سکوت....
لابد با خودت میگویی چه کاری است که خودم را درگیر این اتش کنم ...و اصلا هم به روی خودت نیاور جرقه این اتش را خودت زدی و حالا آن دور دورها نشسته ای و جوشانده میخوری به خیال اینکه تب کرده ای بی آنکه بدانی هرم این اتش دارد تنت را می سوزاند.


@فرزانه بارانی توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 18 آبان 1395 - 13:07

نمایش مشخصات م.ماندگار درودها بانوی بارانی :x
خوش آمدید.
سپاس از حضور گرمتون. ببخشید اگر داستان شما رو رنجوند:)
خوشحالم که به دلتون نشسته...
پا نوشت ها بی ربط یا با ربط نوشته میشه
ای کاش تنها از بودن ها ماندن ها ساختن ها نوشته بشه
نه رفتن ها ریختن ها سوختن ها :(

متنتون عالی و پر احساس بود . سپاس که برام نوشتید.
ممنون از حضورتان بانو

سبز باشید
@};- @};- @};-


نام: تینا قدسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 17 آبان 1395 - 00:02

نمایش مشخصات تینا قدسی یه بوم خالی سفید، توی اتاق یخ زده
جلوش یه مشت رنگ سیاه با یکی که حالش بده
یه سطل رنگ از تو حیاط ورمیدارم میام بالا
همشو میریزم رو بوم آها... همین...شد حالا
دیگه تموم کار من میزنم بیرون از خونه
حالا دیگه یه رهگذر حالش بده شعر می خونه


درود بانو ماندگار عزیز

زیبا نوشتید، تلخ بود...

قلمتان نویسا
سبز بمانید
@};-


@تینا قدسی توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 18 آبان 1395 - 13:14

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بانو قدسی نازنین :x
خوش آمدید
تلخی اش را به شیرینی خودت ببخش بانو:*
خوشحالم که مورد پسند واقع شد
سپاس از حضور سبزتون

سبز باشید
@};- @};- @};-

بگذار باران حوادث بر من ببارد
آنقدر سخت که تند بادها وجودم را ببلعند!
بگذار سهم من از این پاییز، تنها برگ های زرد و خشک باشد...
من تمام امیدم به آمدن دوباره ی بهار است!

#ماندگار


نام: مسعود کوشانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 18 آبان 1395 - 09:29

نمایش مشخصات مسعود کوشانی بسیار عالــــــی ، زیبـــا و پر احساس


@مسعود کوشانی توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 18 آبان 1395 - 13:15

نمایش مشخصات م.ماندگار درود جناب کوشانی @};-
خوش آمدید
سپاس که خواندید و خوشحالم دوست داشتید
سبز باشید
@};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 18 آبان 1395 - 21:10

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیباو ادیبانه

کمی در رمز گشایی داستان مشکل داشتم - شاید وسواس

ولی بالاخره قلم استاد باران دوست به فریادم رسید

و تا آخر خط رفتم

دست مریزاد زیبا وادیبانه@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 18 آبان 1395 - 22:03

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر دکتر فرازمند ارجمند
خیلی خوش آمدید
سپاس که آمدید و خواندید و خوشحالم دوست داشتید
اختیار دارید جناب دوست داشتم برداشتتون رو بشنوم
برداشت های استاد باران دوست همیشه خوب و به جاست
از حضورتان خوشحال شدم.
سبز باشید
@};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 آبان 1395 - 10:01

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر مژگان عزیزم
من دیر آمدم و دیر آمدنت
ندیدم
افسوس که روزها به قدری تند می گذرد و من چنان مشغله ام این روزها زیاد است که گذر زمان را حس نمی کنم و ناگهان می بینم داستان های دوستانی را که برایم عزیز هستند و مندر ارادت دیر کرده ام .
خوشحالم عزیزم که این بار داستان متفاوتی از شما خواندم داستانی که رمانتیک بود و تعلیق و زیبایی و احساس را همه با هم داشت و قلمت را فوق العاده چرخوندی.
شگفتا به زیبایی درونت که با قلم آمیخته بودی .
سپاسگزارت هستم عزیز من
موفقیت شما آرزوی من است


@زهرابادره (آنا) توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 19 آبان 1395 - 15:25

نمایش مشخصات م.ماندگار درود آنای نازم.:x
امیدوارم حالتون خوب باشه. دیر و زودش فرق نداره مهم اینه که تشریف اوردید با تمام دغدغه هاتون همین برام عزیزه:*
امیدوارم درگیری خیر باشه بانو
شما همیشه به من و داستان هام لطف داشتید و دارید
خوشحالم که دوست داشتید بانو
سبز باشید و شاد وسلامت
@};- @};- @};-


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در شنبه 22 آبان 1395 - 22:59

نمایش مشخصات سبحان بامداد ا سلام یادم رفت اونسری کامنت بذارم.کامنت باشه برای فردا شب


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 24 آبان 1395 - 21:26

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود بر خانم موندگار

امیدوارم خوب وخوش وسلامت باشین. داستان شما رو که میخوندم یاد شعری از جناب سعدی افتادم هر چند که با مضمون واقعی داستان بی ربط ...



مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست

یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست



به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس

که به هر حلقه موییت گرفتاری هست



گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست

در و دیوار گواهی بدهد کاری هست



هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید

تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست



صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم

همه دانند که در صحبت گل خاری هست



نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس

که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست



باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد

آب هر طیب که در کلبه عطاری هست



من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود

جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست



من از این دلق مرقع به درآیم روزی

تا همه خلق بدانند که زناری هست



همه را هست همین داغ محبت که مراست

که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست



عشق سعدی نه حدیثی ست که پنهان ماند

داستانی ست که بر هر سر بازاری هست



دمتون گرم.امیدوارم شاد و سلامت و موفق باشید

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@سبحان بامداد توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 25 آبان 1395 - 00:19

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام کاکو
خوبید :)
ممنون از حضورتون و شعر زیباتون
سبز شاد موفق و پیروز

@};- @};- @};- @};-


نام: ツفریماه آرام فر ツ کاربر عضو  ارسال در جمعه 28 آبان 1395 - 20:14

نمایش مشخصات ツفریماه آرام فر ツ :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
حوصله نوشتن ندارم....فک کنم همین استیکرها نظرمو بگه;)


@ ツفریماه آرام فر ツ توسط م.ماندگار Members  ارسال در شنبه 29 آبان 1395 - 01:51

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام عزیزم
اولین باره میبینمتون. خوش اومدید
والا من از استیکرا برداشت مثبتی داشتم
خوشحالم دوست داشتید
ممنون که اومدید و خوندید
سبز باشید
@};- @};- @};-


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 آذر 1395 - 09:10

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
واقعا زیبا و دلنشین بود ، و وصف آخرین تابلویی است که کشیدم، من هم عاشق این تابلوئم هستم ، دختری با موهای بلند و لبخندی برلبانی به رنگ قرمز!
البته دختر من یقه باز نیست! عینک و پوشیه هم ندارد، چشمانش را خیلی دوست دارم ، دوستانی که ایمیل دارند برایشان نقاشی هایم را می فرستم . مثلا در مورد همین تابلو می توانید از خانم سروستانی بپرسید. ایشان تابلو را دیده اند
و دلیل دوم آمدنم تشکر از شما به خاطر دوباره آمدن و سر زدن به داستانهایم است.
موفق باشید و شاد
موفق@};- @};- :)


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 آذر 1395 - 11:28

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی و خوش به حال شخصیت داستان شما که نقاشی اش جان گرفت و از تابلو بیرون آمد ، من هم آرزو دارم کاش نقاشی ها و شخصیتهای داستانهایم جان می گرفتند و همدم من می شدند . ولی افسوس،
ما خالقان و خدایانی هستیم که قدرت جان دادن به مخلوقاتمان را نداریم ؟!!!!:-s =(( ::( [-(


@محمد علی ناصرالملکی توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 7 آذر 1395 - 14:48

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر شما جناب ناصرالملکی نقاش چیره دست و نویسنده ی توانا @};-
حالتون خوبه جناب؟
خیلی خوش آمدید و ممنون از اظهار لطفتون به داستان.
بله این حستون رو خیلی خوب درک میکنم گاهی وقتها دوست دارم چیزایی که طرح زدم رو از تابلوها بیرون بکشم و دست در دست و چشم در چشم باهاشون گفتگو کنم!
شاید همین حس این داستان رو خلق کرده.
نقاشیهاتون رو دیدم و کاراتون رو فوق العاده دوست دارم
انشاالله نمایشگاهی برپا کنید و ماهم بیایم ازتون تابلو بخریم :D
البته هنر قیمت نداره :)
و اینکه آقای ناصرالملکی ازتون خواهشمندم داستان کوتاه یک قسمتی قلم بزنید فکر میکنم چیز خوبی از آب در بیاد و مطمئن باشید دوستان زیادی برای خوندن داستان های تک قسمتی تشریف میارن.
این روزها حوصله ها کوتاه شده پس چه بهتر که نوشته ها کوتاه و تاثیر گذار باشه تا حداقل خونده بشه
باور کنید چند بار خواستم داستان دنباله دار بنویسم اما میدونم که خونده نمیشه متاسفانه
پس در حق خودتون و قلمتون ظلم نکنید یکبار کوتاه نویسی رو تجربه کنید
امیدوارم از لحن رک و صریح من دلگیر نشده باشید
و در آخر ممنون از پیام و حضور گرمتون
سبز باشید
@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.