من دیگر سیر شده ام...!

چندین ماه است به دور از خانه، در خیابان ها پرسه می زنم. خانه ای که دیگر خانه ام نیست!
آنقدر از گرسنگی به هم ریختم که نمی دانم چند روز است چیزی نخوردم. گاهی حس می کنم نامم را هم فراموش کرده ام!
بی هدف راه می روم و قدم های بی رمقم را بر تن داغ آسفالت می کوبم. ناگهان پاهایم از حرکت می ایستد. مسیرم را به سمت دیگری کج می کنم. به پشت شیشه ی رستوران می روم و از همان فاصله، لقمه ها را مزه می کنم. بوی کباب مدهوشم می کند!
به یاد دستپخت همسرم می افتم، به یاد غذاهای لذیذی که همیشه با اکراه می خوردمشان و به یاد ظرف غذاهایی که با کوچکترین بهانه ای به طرفی پرتابشان می کردم. حتی به یاد دارم که او با صبوری چگونه برنج ها را از کف اتاق جمع می کرد و بی هیچ اعتراضی به آشپزخانه می رفت.
در این فکرها دست و پا می زدم که دستی شانه ام را لمس کرد: آقا لطفن برید اونور، ما اینجا غذای مجانی نداریم.
خودم را جمع و جور کردم و به راه افتادم. پاهایم مرا به سمت سطل زباله ای می برد که چند متری رستوران بود. وقتی به خودم آمدم مشغول زیر و رو کردن زباله ها بودم. گوشه ی چشمانم نیز، تر بود!
دستانم را با شلوار نخ نمایم پاک کردم و به راه افتادم. نمی دانم چقدر راه رفته بودم اما درست مقابل یک تالار پذیرایی ایستاده بودم. چهره ی آن مرد در نظرم آشنا آمد. نزدیک رفتم. سرم را پایین انداختم و با صدایی بم گفتم: خیلی گرسنه ام. ممکنه بهم غذا بدید؟!
مرد لبخند زد و چین و چروک های اطراف چشمانش در هم تنید. سری تکان داد و گفت: منتظر بمون، الان بر می گردم.
راهروی تالار شلوغ شده بود و جمعیت کم وبیش بیرون می آمدند. به انتهای پله ها نگاهی انداختم. چشمانم و تمام وجودم خواب رفت!
صدای آن مرد مرا به خود آورد: بیا اینم غذا... فقط زود از اینجا برو!
غذاهارا گرفتم و با تمام قدرتم دویدم و تا جایی که می توانستم دور شدم. خیلی گرسنه بودم. کنار خیابان نشستم و مشغول خوردن شدم. وقتی به خودم آمدم که هر سه پرس را خورده بودم. جایی برای نفس کشیدن باقی نمانده بود. این غذاها داشت مرا خفه می کرد. باید جنب و جوش می کردم. برخاستم و دستانم را به جدول کنار خیابان تکیه دادم و شنا می رفتم.
یک... دو... سه...
یک... دو... سه...
سر که بلند کردم جمعیت تماشاگر را دیدم که هر کدام به نوعی زخمم می زدند.
چشمانم تر شد! هر چه با خود کلنجار می روم، نمی توانم آنچه در انتهای پله های آن تالار دیده بودم را فراموش کنم!
تمام قوایم را در پاهایم جمع کردم و می دویدم. چشمانم می بارید. آنقدر دویدم که روبروی آن تالار رسیدم. همه رفته بودند.
ایستادم و برای شاد باش عروسی تنها دخترم با چشمانی خیس، شروع به رقص و آواز کردم.



پ.ن: نرو...!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

19

م.فرياد ,آزاده اسلامی ,شيدا سهرابى ,اميرمحمد نائيجيان ,رضا فرازمند , ناصرباران دوست ,مهدی دارویی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,الف.اندیشه ,عباس پیرمرادی ,زهرا بانو ,حمیدرضا محدثی ,ف. سکوت ,شهره کبودوندپور ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,سارینامعالی ,فرزانه رازي ,شیدا محجوب ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (4/6/1395),شهره کبودوندپور (4/6/1395),ف. سکوت (4/6/1395),سارینامعالی (4/6/1395),م.ماندگار (4/6/1395),محمد علی ناصرالملکی (4/6/1395), ناصرباران دوست (4/6/1395),فرزانه رازي (4/6/1395),حمیدرضا محدثی (5/6/1395),مهدی دارویی (5/6/1395),زهرابادره (آنا) (5/6/1395),عباس پیرمرادی (5/6/1395),همایون طراح (6/6/1395),زهرا بانو (6/6/1395),سبحان بامداد (6/6/1395),همایون به آیین (6/6/1395),شیدا محجوب (6/6/1395),اميرمحمد نائيجيان (6/6/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (7/6/1395),آزاده اسلامی (7/6/1395),رضا فرازمند (7/6/1395),م.فرياد (7/6/1395),شيدا سهرابى (9/6/1395),م.فرياد (10/6/1395),م.فرياد (10/6/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (16/6/1395),"صابرخوشبین صفت" (13/7/1395),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 11:56

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــــلام
به آبجی گلو گلاب خودم
ماندگاری ک همیشه ماندگار هست توی قبلم :x
منم بعد از این پیاز میشم :D
عجب اسمی داره داستان ..من دیگر سیر شده ام .. سیر شدن همیشه معنی مثبت نداره
راست میگن آدم های ک ناشکری میکنن به عاقبت بدی گرفتار میشن هااا .. اینم شاهدش ... یه روزی توی خونه خودش خان بوده زور هم میگفته ... چرخ روزگار ک بچرخه همه رو چرخ میکنه :D
پیام داستانت خیلی خوب بود .. اگرچه ک دلم برای شخصیتش سوخت .. هر چقدر هم آدم بدی بوده .. بازم ادم دلش نمیاد بگه حقشه .. مخصوصا اونجا هایی ک چشماش تر میشد
غافلگیری آخرش هم حرف نداشت .. خواننده رو یهو ضربه فنی کرد .. اصلا باید مدال طلای المپیک بهت بدن :) :D
دیگه اینکه .. ادبیات داستان خیلی خوب بود و مثل همیشه فضا سازی و توصیفاتش ک مژگان بانویی بود .. به معنی واقعی کلمه ..عالی بود
خلاصه اینکه .. دمت گرم حرف نداشت .. خیلی خوب بود و لذت بردم از خوندنش
یه عالمه دوستت دارم آبجی گلی :x :x :* :* :* :*
وایسا این گل ها رو هم همراه خودت ببر بذار تو آب
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-

دم قلمت همیشه خدا گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط م.ماندگار Members  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 14:15

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام آبجی گل من :x
حالت که خوبه عزیزم :*
خیلی خوشحالم که اینجا دیدمت عزیزم. کلی ممنونم که اومدی و خوندی و کلی خوشحالم دوست داشتی.
آره آبجی چرخ فلک بدجوری آدمو میچرخونه. به این داستان شدید اعتقاد دارم که اگه بدی کنم یا خوبی آنی به خودم برمیگرده و همیشه همینطوری بوده
واسه همین سعی می کنم دل نشکنم که دلم دیگه تیکه پارس!
جایی واسه شکستن دوبارش نیست.
نمیدونم چقدر موفق بودم!!!
خلاصه که همین دیگه.
کلی از حضور قشنگت خوشحال شدم.

برای خود قانون وضع کرده ام
پرسه در حوالی خاطرات ممنوع
تماشای عکس های قدیمی ممنوع
بغض ممنوع!!!

آنقدر پرم که اگر ببارم
سیل می برد تمام هستی ام را...

#ماندگار

سبز باشی گلم :x :* @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 12:29

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام مژگان عزیز
داستانهای تو، م. فریاد و آنا همه از رفتن بود و غمناک:(
دلمان غنج رفت و شکست !
تا بوده دنیا همین بوده
بخت تاریک یا روشن برای هیچ یک از ما ماندگار نیستند :(

این همه "دوستت دارم" را برای کدامین روز مبادا کنار گذاشته ایم!
باور کن مردگان بوی گل را استشمام نمیکنند!
از صدایتان
برای فریاد مهربانی،
از گوش هایتان
برای غمخواری،
از دستانتان
برای نیکوکاری،
از ذهنتان
برای راستی و درستی،
و از قلبتان برای عشق استفاده کنید...

قلمت مانا

@};- @};- @};- :x :x :x


@شهره کبودوندپور توسط م.ماندگار Members  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 14:19

نمایش مشخصات م.ماندگار درود شهره بانوی نازنینم
کلی از حضورتون خوشحالم:x
ممنون که اومدید و خوندید. داستان آنا بانو و جناب فریاد رو هنوز نخوندم.ولی به تلخ بودن داستان خودم واقفم :(
هرچند کمی از فضای تیرگی مطلق بقیه داستان هام دور شده:D
کلی خوشحالم کردید که اینجا بودید بانو :*

نمی دانم چه بخوانمت
پیدای پنهان
زنده ی بی جان
ای دورتر از هر فاصله
گو به من دستانت اینک کجاست
یا شانه هایت
عجیب بی کسم...
فقط برای دقیقه ای جان بگیر و جانم ده!
بیا و بمان
بیا و بدان آخرین نگاهت اولین غمم بود ...
بیا بمان
فقط بیا
بیا تا خیالم آسوده باشد
که دم و باز دمت در همین حوالیست!

#ماندگار

سبز باشید بانو @};- @};- @};-


نام: سارینامعالی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 12:42

نمایش مشخصات سارینامعالی سلام مژگان عزیز

خوبی خانمی؟؟

کشش داستان خوب بود. به قد و قواره ش میخورد اما منطق داستان میلنگید.
مشخص نشد که این بابا میدونه عروس تالار دخترشه یا نه...و اگر نمیدونست واکنشش خیلی ضعیف بود.

و خب دلیل در به دریش لازم بود ک ذکر بشه.
و خب با توجه به اینها،پردازش کمی داشت و همین باعث شد شوک کمتری به مخاطب وارد شه.


@};- ...موفق باشی و سربلند


@سارینامعالی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 13:16

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور توت فرنگی زیبای خودم :x :x :x :*
یه اسپند برات دود کنم :*


@شهره کبودوندپور توسط سارینامعالی Members  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 13:33

نمایش مشخصات سارینامعالی این جارو نگاه:* :x :* :x

زیبا چشاتونه نازنین


@سارینامعالی توسط م.ماندگار Members  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 14:25

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام سارینای عزیز :x
خوش اومدی به اینجا. ممنون که خوندید کلی.
خوب عرضم به حضورتون من فکر کردم مشخصه که عروس تالار دخترشه. چون دم تالار چشماش که به انتهای پله ها میفته چشماش خواب میره:-/ و سریع از اونجا دور میشه چون نمیخواد دخترش ببینتش.
واکنش مرد از این بالاتر که با چشمای خیس برقصه؟!:-/
اگه بوده به ذهن من نرسیده.
راجع به دلیل دربه دری شخصیت داستان حق با شماست
در کل ممنون که تا اینجا تشریف اوردید و خوندید و نقد کردید

این منم!
زنی سرگشته که روحش در جای جای این خانه به دنبال تو می گردد
کسی چه می داند؟
شاید من نیز مدتهاست در این خانه حضور ندارم ...

#ماندگار

سبز باشید بانو @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 12:44

نمایش مشخصات الف.اندیشه گاهی می خواهی بروی ،پاهایت یاریت نمی کنند ! کفش هایت را می پوشی ،دستگیره ی در را می گیری .نیم نگاهی به پشت سرت می اندازی . منتظری کسی هستی که بگوید "نرو"! منتظری تا با کوچکترین "برگردی "برگردی !
اما گاهی می خواهی بروی .دلیلش را نمی دانی .فقط می خواهی بروی . کفش هایت را می پوشی . با عجله در را باز می کنی و آرزویت این است که کسی نگوید بمان ، نرو !
تنها می خواهی بروی . دور از هیاهو . در گوشه ی دنج از ذهن مشوشت بمانی و ...!
گاهی دلت می گوید :این همه خاطره را چه می کنی ؟! می گوید : کجا بروی زیباتر از اینجا ؟! دلتنگ می شوی برای تمام آدمهایی که برایت خاطره ساختند!
اما دلت را می کوبی و ساکتش می کنی ! می گویی همان تنهایی و سکوت را می خواهم !همانی که هیچ کجا نیست !
گاهی باید رفت .... بدون هیچ دلیلی باید رفت !


خواهر عزیزم
داستانت عالی بود .دم قلمت گرم .
تکان دهنده و غمگین .
بمان و بنویس که عالی می نویسی .
می دونی که شادیت آرزومه .
شاد و پیروز باشی.:x :* @};-


@الف.اندیشه توسط م.ماندگار Members  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 14:30

نمایش مشخصات م.ماندگار دلم تنگ است برای آن روزها
آن روزهای لعنتی دوست داشتنی
آن روزها که مشکلات و غم ها را حبس می کردیم
آن روزها که چهار نفرمان در اتاقی جمع می شدیم و آنقدر می خندیدیم که پخش زمین می شدیم
آن روزها که اعظم بود طاقتمان
معصوم بود نگاهمان
لیلا بودیم برای هم!
گوشه ی همان اتاق صمیمی
می نشستیم و دکمه ی ضبط واکمن را فشار می دادیم و هر کدام آوازی می خواندیم
گاهی آنقدر اوج می گرفتیم که صدای آوازمان بالا می گرفت!!!
می خواستیم صدای خود را گوش کنیم دکمه ی پخش را می زدیم و می دیدیم ساعت ها آواز خواندنمان حتی ثانیه ای ضبط نشده
و حیفی می گفتیم
و باز از نو خندیدن را آغاز می کردیم
می دانی؟!
دلم برای آن روزها تنگ است که بهانه های کوچک خنده بر لبمان می آورد.
آن روزها که با تمام مشکلات با هم یار بودیم
پشتیبانی بود
یاری بود
آری
دلم تنگ است برای آن روزها
در آن خانه ی کلنگی
برای بهار خوابش
برای آب تنی ها
صدای مرغ عشق ها
بوی کاهگل
بوی لواشک
بوی رب
بوی صفا!

آن روزها گذشته
اکنون صبر اعظممان به تنمان کوچک شده
معصومیت ها با ما فرسنگ ها فاصله دارند
لیلایمان مجنون شده!

دلم تنگ است
برای آن روزها
آن خانه
هر چند دور
هر چند سخت

بیزارم از امروز که بهترین اتفاق ها هم
خنده را میهمان لب هایمان نمی کنند!!!


#ماندگار

سلام خواهرم:x
چی بگم که در مقابل نوشته ی غمگینت کم اوردم منی که شهره ی شهرم به غمگین بودن :(
نوشتن فایده نداره وقتی اون که باید بخونه نمی خونه. اونکه باید باشه نیست.
آره گاهی آدم فقط دوست داره بره! فرار کنه...:(
چی بگم . واقعن حرفم نمیاد. :(
دوست دارم کلی. بدون تا آخرین نفس پاتم :x

مرا صدا کردی و گوش فرا دادم
تمام وجودم خلاصه شد در یک "جانم"

#ماندگار

سبز باشی آبجی @};- @};- @};- @};- =(( =(( =(( :* @};- @};-


نام: مادرت !   ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 14:05

سلام عشقم
نفسم امیدوارم تولحظه لحظه ی زندگی موفق وپیروز باشی
به بودنت افتخار می کنم


@مادرت ! توسط م.ماندگار Members  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 14:36

نمایش مشخصات م.ماندگار وای خداااااا ببین کی اینجاس :x :* :x :*
قربون اون دستای ماهت بشم که واسه من کامنت گذاشتی نفس من :x :*
عشق منی مامان گلم. منم آرزو دارم سایت همیشه رو سرم باشه. همیشه کنارم باشی که دلیل زندگیمی:">

منم کلی به وجود شما افتخار می کنم. یه مامان ماه دلسوز. هیچ کی مث تو نیست :x
کلی ذوق کردم الان خیلی معلومه؟:-s
کلی تا دوست دارم عشق من
:x :* :x :* :x :* :x :*

مادر بیا و دمی کنارم بنشین
بگذار برایت از آن چای ها دم کنم که دوست داری
از آن چای ها که همیشه در کنار تو یخ می کنند...!

#ماندگار

سبز باشی و شاد سلامت نفس من :x :* :x :*


@مادرت ! توسط عباس پیرمرادی Members  ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 21:33

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی
درود!
چقدر دلنشین بود این چند حرف: م ا د ر ت @};-


درود بر شما مژگان خانم@};-

داستان تاثیرگذاری بود.

سپاس از اینکه چنین گیرا می نویسید.

لذت بردم

@};-


@عباس پیرمرادی توسط م.ماندگار Members  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 09:17

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر شما جناب پیرمرادی ارجمند@};-
خیلی خوشحالم که اینجا می بینمتون.
بله واقعن مادرم منو هم غافلگیر کرد:) دستش درد نکنه :)
خیلی ممنون که تشریف اوردید و خوندید و کلی خوشحالم دوست داشتید
و واقعن از لفظ گیرا لذت بردم هرچند میدونم نظر لطف شماست.

یادت هست که می گفتی
"موهایت را بباف تا شهر آرام گیرد"
کجایی تا ببینی من سال هاست بی تو
موهایم را می بافم و هیچ چیز آرام نمی شود
نه این شهر
نه حتی این دل لعنتی ام...!

#ماندگار

سبز باشید @};- @};- @};- @};- @};-


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 17:30

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
بر بانو ماندگار عزیز،

داستان زیبا و تلخ و در عین حال شیرین بود ،
شیرینی اش دیدن دخترش در لباس عروسی بود و تلخی اش در زندگی گذشته مرد ، کاش صحنه برخورد با دخترش را با جزئیات بیشتری توصیف می کردید که صحنه کاملا در چشم و ذهن خواننده می نشست و اتفاق را از چشمان آن مرد می دید و حس می کرد
موفق باشید و شاد و ممنون که به قسمتی از داستان من سر زدید ، دیدن اسم شما باعث خوشحالی و افتخار من شد
:) :) @};- @};-


@محمد علی ناصرالملکی توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 11:54

نمایش مشخصات م.ماندگار درود جناب ناصرالملکی
خیلی ممنونم که تشریف اوردید و خوندید و ممنون از نقد ارزشمندتون.
باعث افتخاره به داستانهاتون سر بزنم

خروارها خاک روی تنم ریخته اند
و رفته اند
تو هم رفته ای
دستانم جان دارند هنوز
بیا و لمسشان کن
این دست ها عادت دارند
لمس دستان تو را...!

#ماندگار

سبز باشید @};- @};- @};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 18:24

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر خانم ماندگار گرامی
حس خیلی تلخی داشت ، پدری در شرایطی تلخ در مراسم عروسی دخترش حضور پیدا کند .
همیشه سبز باشید @};-


@ح شریفی توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 11:56

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر شما جناب شریفی
خوش اومدید
سپاس که بودید و خواندید
هیچ گاه تو را به اسم کوچکت صدا نکردم
با دیدنت گونه هایم گل می انداخت
فرصت نشد
تا ببینی زنی دیوانه
زیر این پوسته ی متین
بی پروا نامت را فریاد می زند...!

#ماندگار

سبز باشید
@};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 18:55

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم ماندگار
سلام و عرض ادب و احترام
داستان من دیگر سیر شده ام را خواندم . داستان خوب و کاملی بود اسم با مسا و هنرمندانه ای داشت . تعلیق و کشش داستان عالی بود . فضا سازی به حجم داستان می خورد و متناسب بود و شخصیت پردازی کمی جای کار داشت اما قابل قبول بود . ضربه ی نهایی داستان هم عالی بود هرچند با شخصیت پردازی بیشتر باور پذیری داستان بیشتر می شد .
درود بر قلم هنرمند شما
پ ن : کسی که رفتنو باور نداره اگه مرد سفر باشه نمیره
پاینده باشید
پیشکش با احترام
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 12:02

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر استاد بزرگوارم جناب باران دوست @};-
از حضورتون خوشحالم
خیلی خوشحالم که از این داستان راضی بودید گفتم که ایندفعه یه شمع روشن میکنم توی داستانم.
خیلی ازتون ممنونم بابت نقدتون و نظر لطفی که به داستان داشتید.
پ.ن: چی بگم استاد :(

دستانم را
بر شیشه ی بخار گرفته می کشم
تا بتوانم رفتنت را تماشا کنم.
شیشه را "ها" می کنم...
ها... ها... ها...!
من طاقت دیدن
رفتن تو را
ندارم ...

#ماندگار

سبز باشید
@};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 10:02

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر دخترم مژکان عزیزم
داستان عالی با قلم شما زیبا نگارش شده بود در سراسر داستان احساس حرف اول را می زد و تعلیق خود را هم داشت . مرد معتادی که از خانه و کاشانه خویش دورافتاده بود.
داستان پیام پند و اندرز هم داشت
با تشکر از دختر عزیزم
من دیر آمدم از دیروزه که نتم داستانک را باز نمی کنه شرمنده شدم
موفقیت همراه و یار شما باشد ان شالله
راستی از دیدن پیام مادر عزیزتان به وجد امدم
خداوند سایه شان را روی سر شما حفظ کند
تنها آرزوی مادران موفقیت شیره جانشان است
بدرود نازنین دخترم


@زهرابادره (آنا) توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 12:07

نمایش مشخصات م.ماندگار درود آنای نازنینم. :x
کلی دلتنگتون بودم آنا.
خیلی ممنون که با نگاه گرم و همیشه مهربونتون داستان رو خوندید و خوشحالم دوست داشتید.
شما کلی به من لطف دارید ممنونم ازتون آنا جانم :*
حقیقتش منم خیلی از کامنت مامانم خوشحال شدم :-s الان که جواب خودمو می خونم متوجه مبشم چقدر ذوق زده بودم.:D
آنای گلم غیر از این هیچی نیست. مادر عشقه. امیدوارم بچه های شماام تو تمام مراحل زندگیشون موفق باشن. آبجیامن آخه :x
مراقب خودتون باشید عزیزم :*

در کنج تنهایی ات که نشستی، خوب به اطرافت نگاه کن!
می بینی سایه ها را؟! چه بزرگ و ترسناک شده اند!
لباس ها هم چهره دار شده اند و نگاهت می کنند!
می ترسی و به هر سو که می گریزی می بینی که باز هم تنهایی...!

#ماندگار

سبز باشید @};- @};- @};-


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 10:42

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام به مژگان عزيز



به قول نمى دونم کى ( کلا قاتى ام اينروزا) سرت سبز و دلت خوش ... درود بر تو

پ.ن: ذيييييييغ وخت دارم شرمنده عزيزجان.


@زهرا بانو توسط م.ماندگار Members  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 18:09

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام به زهرا بانوی عزیزم:x
کلی خوش اومدید. خیلی برام ارزشمنده که با تمام مشغله هاتون به من سر میزنید:*
خیلی ازتون ممنونم که تشریف اوردید بانو.
امیدوارم که دیگه قاتی نباشید :-/ :D

هر روز،در مسیر همیشگی ام
دختری را دست در دست غریبه ای می بینم!
به گمانم زمانی، دستانی بی رحمانه رهایش کرده اند!!!

#ماندگار

سبز باشید بانو @};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 12:28

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر بانو ماندگار عزیز
اول از همه بگم خوشا بحال تو و خوشا بحال مادرت، این چند جمله مکالمه شما و مادرتون حس خوب و زیبایی را خلق کرد.
داستان شما چون برشی بود از زندگی یک مرد، نگفتن علت بدبختی و تیره روزی اش بنظرم ایرادی نداره! هرچند از لحاظ قواعد داستان نویسی که هیچکس همه آنها را رعایت نمی کند، این یه کاستی محسوب میشه ولی اگر من باشم ترجیح میدم که این بخش ناگفته را خود خواننده بنویسد!
با توجه به روند داستان می توان درونمایه داستان را اینگونه تعریف کرد:( مردی بخاطر قدرنشناسی و بی احترامی به همسر صبورش، عاقبت چوبش را می خورد و تیره بخت می گردد.) پایان داستان هم رمانتیک و تاثیرگذار بود.
یه ایرادی هم بگیرم که مثلن نقدم ناقص نباشه، انجا که گفتی«... وقتی به انتهای پله ها نگاهی انداختم. چشمانم و تمام وجودم خواب رفت.» بنظر من ، این منظور را نمی رسوند که آنجا کسی را دیده که غافلگیر شده! بلکه اینگونه بنظر میاد که اون مردی را که رفته غذا بیاره دنبال کرده و از گرسنگی وجودش خواب رفته! البته بنظر من اینجوری اومد و ممکنه درست نباشه!


@همایون به آیین توسط م.ماندگار Members  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 18:18

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر شما جناب به آیین ارجمند @};-
سپاس از شما که آمدید و خواندید و نقد کردید
از حضورتان خوشحالم
عرضم به حضورتون که مکالمه ی من و مادر واقعن از ته دل بود شاید به همین دلیله که به دل نشسته. واقعن عاشقانه مادرم رو دوست دارم و ارزشمندترینه برام :)
ممنونم که به منو مادرم لطف داشتید. خدا شما و خانوادتون رو حفظ کنه :)

و راجع به داستان.درست میفرمایید من دوست داشتم اون قسمت رو بذارم به عهده ی خواننده هرچند یه نقص محسوب میشه. راجع به قسمتی که فرمودین حق با شماست.
خیلی ممنونم که نقد کردید . استفاده کردم.
باز هم سپاس از شما @};-

کنج اتاقم نشسته بودم
سکوتی بی پایان در اطرافم جولان می داد!
صدایی، سکوت را از کنارم پراند
صدای کوبیدن سنگی به شیشه
پشت پنجره رفتم
دستهایی را می دیدم که می خواستند شیشه را بشکنند
خوشحال بودم از این شکست!
و منتظر ماندم تا شیشه ی قفس تنهایی ام ترک بردارد
خبری نشد!
پنجره را گشودم
تنها جای دستانشان روی تن این قفس جا خوش کرده بود...

#ماندگار

سبز باشید
@};- @};- @};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 02:58

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام مژگان جونم:x
قیز بولار نمنه دی یازیسان؟آغلامام توتده
ولی قشهیدی،چون منه چوخ تاثیر قویده
ولی دا بوجور غمگین یازما،بالامده:*
مامانتم عشقه:x
همیشه سایش بالا سرت باشه خانمم:)
مرسی@};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 7 شهريور 1395 - 16:59

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام گولوم :x
منیم ذهنیمنن کچیر! او لحظه یازیرام.
دا نقایروم داااا :D
منیم تقصیریم یوخدی :-s
گوناهوم یوخدی

گلین خانوم ساغول کی گلدون. :*
خوب بزنیم کانال یک :-/ :-/
کلی ازت ممنونم که اومدی و خوندی عزیزم.
قربونت برم خودت عشقی همه رو عشق میبینی :D

به عاقل بودن شهره بودم
چشمان تو
عقل را از سرم پراند
و اینک مشهورم
به دیوانه بودن!!!

#ماندگار

سبز باشی
@};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 7 شهريور 1395 - 17:31

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

بانوی ادیب

عالی بود

من که غافلگیر شدم

دست مریزاد

برای عروس خانم وآقا داماد آرزوی زندگی زیبایی را دارم

احسنت@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 01:23

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر شما جناب فرازمند بزرگوار @};-
خوشحالم از حضورتون. خیلی خوش اومدید.
خیلی خوشحالم که داستان رو دوست داشتید و غافلگیر شدید :)
خدا همه ی جوونهارو خوشبخت کنه
سلامت باشید

چه لذت و آرامشی دارد جمله ی
"با هم درستش می کنیم!"
از زبان تو...
همه ی دست اندازها از صداقت کلامت ذوب می شوند!

#ماندگار

سبز باشید @};- @};- @};-


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 7 شهريور 1395 - 20:52

نمایش مشخصات م.فرياد @};-


@م.فرياد توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 01:27

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام:-/
حتی سلامم نکردید:( انقدر بد بود :-/ :-s
میگم یه وخ زشت نباشه من در جواب کامنت چند صفحه ای شما چند جمله می نویسم [-(
سپاس از حضورتون[-(

روزی خواهد رسید
که در خیابانی شلوغ از کنار هم گذر کنیم
می دانم آن روز
هر دو
دستانمان در دست دیگریست
اما نگاهمان و قلبمان
به سوی یکدیگر کشیده می شوند!
و حرف های امروز من، در ذهنمان مرور می شود...

#ماندگار

سبز باشید@};- @};- @};-


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 11:18

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود به آجی من!
خوبی گل نازم!
ببخش اجی ک دیر اومدم.
خودت ک میدونی در گیر چه کاری هستمو میدونم ک درکم میکنی
مهم اینه ک میدونی بیادتم همیشه و فراموشم نمیشی.
اجی نازم داستانت رو دوست داشتم
نمیدونم چرا همیشه طعم قصه های تلخی ک قلم میزنی اینقد شیرین یه مزاج آدم خوش میاد.
داستانت زیبا بود مق داشت فکر داشت ذهن ادمی رو درگیر میکرد. درسته ک یه جاهایی ابهام داشت ولی خب تو مایه های داستانک بود و نمیشد انتظار داشت همه علت و معلولا ذکر بشه .
با تموم اینا اینقد دلنشین بود ک اگه یه جاهایی کاستی داشت بعد از اتمام داستان طعم قلمت اون رو از یاد خواننده میبرد
دمت گرم.
مخلص ماردتونم هستم در بست:* :* :* :* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :*


@شيدا سهرابى توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 01:32

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام عزیز دل آبجی :x
چه عجب از این طرفا :*
کلی دلتنگتم. گفتم که دیر و زودش مهم نیست مهم حضورته که برام عزیزه. خیلی لطف می کنی که با تمام مشغله هات میای و میخونی گلم خیلی برام با ارزشه. ممنونم ازت که :*
خوب آبجی خیلی خوشحالم دوست داشتی. تلخ بود متاسفانه. من قسمتی از این داستان رو با چشمای خودم دیدم :( هیییی:(
ولی ازت ممنونم که کاستی ها رو نادیده می گیری و از نقدت هم ممنونم گلم :)
امیدوارم تو تموم مراحل زندگیت موفق باشی
شما سروری آبجی :x

کشتی هایم غرق نشده اند
به گل نشسته اند
اکنون چگونه به سویت بیایم
تو که دورتر از هر فاصله ای؟!

#ماندگار

سبز . شاد. سلامت @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.