بساط

بساطش هر روز صبح همان جا بود.برف و باران،باد و طوفان فرقی نمی کرد،بساطش را درست کنار ایستگاه اتوبوس می کرد.پیرمرد چیز درست و حسابی در بساطش نداشت،چند جفت جوراب مردانه و زنانه،کیسه های آبی حمام،باطری،چسب نواری،گلسر و...فرقی نمی کرد روی همه یشان خاک نشسته بود،کاملا کهنه و رنگ و رو رفته به نظر می رسیدند درست مثل خودش.او پیرمردی قد کوتاه بود با کلاهی بافتنی و نخ کش شده، که کت قهوه ای وصله دار شده ای به تن داشت.
همه بی تفاوت از کنارش می گذشتند،هیچ کس به او توجه ای نداشت انگار اصلا وجود نداشت حتی شهرداری هم او را به حال خودش گذاشته بود.پیرمرد حتی صدا هم نمی زد وتلاشی برای فروش اجناسش نمی کرد فقط گوشه ای کنار بساطش کز کرده بود و تسبیح می گرداند.
آن روز باران می بارید،اتوبوس دیر کرده بود مسافران بی صبرانه به انتظار اتوبوس ایستاده بودند.بارش باران هر لحظه تندتر می شد و پیرمرد مثل همیشه کنار بساطش کز کرده بود و پلاستیکی کهنه روی اجناسش کشیده بود.دختر بچه ای کوچک که روپوش مهدکودک تنش بود ,کنار مادرش ایستاده بود.دختر چتر کوچک رنگی به دست داشت در این شلوغی دختر چشمش به پیرمرد افتاد.دست مادرش را رها کرد به سمت پیرمرد رفت به بساطش نگاه کرد.از پشت پلاستیک چشمش به گلسر قرمز کوچکی افتاد،مادرش را صدا زد:مامان...مامان ...بیا کارت دارم. مادر که تازه متوجه ی دخترش شده بود سرش را برگرداند:"سوسن اونجا چی کار می کنی؟بیا!"
دختر توجه ای نکرد،مادرش به سمت دختر رفت و دستش را گرفت.
_چی می گی مامان؟بیا بریم
_من از اینا می خاام،از این گلسرا...قرمزشو!
_از اینا تو خونه زیاد داری بیا بریم...
_نه من اینووو می خام
و پایش رامحکم به زمین کوبید.
پیرمرد همچنان ساکت ایستاده بود و به دختر لبخند می زد.صدای اتوبوس آمد،مادر دست دختر را کشید:"بیا بریم مامان اذیت نکن اتوبوس اومد."
دختر همچنان به پیرمرد نگاه می کرد و به گلسر قرمز.
اتوبوس که رسید دختر گریه اش گرفت و اخرین تلاش را برای راضی کردن مادرش کرد اما مادر او را بغل کرد دخترگریه کنان به پیرمرد نگاه کرد و چتر کوچکش را برای او انداخت.
مادر خودش را به اتوبوس رساند پیرمرد چتر کوچک را برداشت.آن را بست و از زیرپلاستیک کنار بقیه ی خرت و پرت ها گذاشت،تسبیح اش را از جیب کتش در آورد ,باران همچنان می بارید و او بی توجه تسبیح می چرخاند...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 9 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

15

الف.اندیشه ,شهره کبودوندپور ,میثم فکوری ,زهرابادره ,علی غفاری دوست (مارتین) ,حسین شعیبی ,آزاده اسلامی ,آرمیتا مولوی ,ف. سکوت ,عطیه امیری ,م.ماندگار ,حسین روحانی ,مریم مقدسی ,رضا فرازمند ,م.فرياد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

م.ماندگار (21/5/1394),الف.اندیشه (22/5/1394),فرهاد کوهکن (22/5/1394),شهره کبودوندپور (22/5/1394),میثم فکوری (22/5/1394),زهرابادره (22/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (22/5/1394),حسین شعیبی (22/5/1394),آزاده اسلامی (22/5/1394),مینا لگزیان (22/5/1394),مريم شيرازي (22/5/1394),ف. سکوت (22/5/1394),آرمیتا مولوی (22/5/1394),محسن فاضلی (22/5/1394), ناصرباران دوست (22/5/1394),احمد دولت آبادی (22/5/1394),عطیه امیری (22/5/1394),آرمیتا مولوی (22/5/1394),مینا لگزیان (22/5/1394),حسین روحانی (22/5/1394),آرش پرتو (23/5/1394),میثم فکوری (23/5/1394),آرش پرتو (23/5/1394),مریم مقدسی (23/5/1394),حمزه شربتي (25/5/1394), ناصرباران دوست (25/5/1394),مینا لگزیان (25/5/1394),رضا فرازمند (26/5/1394),م.فرياد (27/5/1394),م.فرياد (27/5/1394),

نقطه نظرات

نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 مرداد 1394 - 00:19

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام خانم لگزیان عزیز
داستان زیبا و تلخی بود.از نگارش و موضوعی که انتخاب کردید لذت بردم.
خسته نباشید.@};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط مینا لگزیان Members  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 12:13

ممنون عزیزم که خوندی

سبز باشی و مانا@};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 مرداد 1394 - 01:23

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور همه ی سبکها را دوست دارم اما رئالیسم عریان چیز دیگری است و تا مغز استخوان فرو می رود و سوزشش جانت را دستکاری می کند
سلام بر شما مینای عزیز
داستان ساده و پرمفهومی بود...یک تصویر کاملا ملموس از این پیرمردها...پیرزنها و کودکان کار که فقط روزگار سپری می کنند
اگر همه ی چسبهای تو را بخرم نه زخمهای من خوب می شود و نه زخمهای زندگی تو!
متاسفانه کاری جز نوشتن از دستمان بر نمی آید و به قول مارتین عزیز
همین خوبه ...همین خوبه
قلمت رقصان
@};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط مینا لگزیان Members  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 12:14

سلام شهره بانو

من هم اکثرا سبک رئالیسم رو در کارام دنبال می کنم

ممنون که خوندی سبز باشی@};- @};- @};-


نام: میثم فکوری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 07:18

نمایش مشخصات میثم فکوری عالی بودحیف فقط کوتاه بود:)


@میثم فکوری توسط حسین شعیبی Members  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 11:22

نمایش مشخصات حسین شعیبی مزه اش به همینه!
سلام!


@میثم فکوری توسط مینا لگزیان Members  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 12:15

درود

داستان کوتاهه دیگه

ممنون که خوندید@};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 09:35

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خانم ميناي عزيزم
داستان زيبايي بود من فكر كردم كه پيرمرد گل سر را به همراه چتر به دخترك برمي گردونه كه ديدم موضوع برعكس شد
لذت بردم
برايتان موفقيت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط مینا لگزیان Members  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 12:17

سلام بانو

خوش حال شدم که داستان فراتر از انتظارتون بود یک جور سوپرایز اندینگ داشت به قول ما ادبیاتی ها:D

پاینده باشی ممنون که خوندید@};-


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 11:21

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام خانم لگزیان
داستان کوتاه بسیار زیبایی بود، مخصوصا قسمت پایانی "چتر"، نیت خیرخواهانه دختر و نگاه کاسبکارانه پیرمرد و اینکه پیرمرد خود را فراموش کرده
موفق باشید@};-


@حسین شعیبی توسط مینا لگزیان Members  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 12:18

سلام جناب شفیعی

ممنون که میهمان شدید

گاهی ما ادم بزرگا از خیلی چیزا غافلیم ولی بچه ها نه

پاینده باشید@};- @};- @};- @};-


@مینا لگزیان توسط حسین شعیبی Members  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 16:45

نمایش مشخصات حسین شعیبی اگر یک بار دیگر به من بگید شفیعی میشه سه بار!!!!


@حسین شعیبی توسط مینا لگزیان Members  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 23:16

واقعا جناب شفیعی؟:D


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 11:29

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر مینا
قشنگ بود ! آخر داستان , به داستان مفهومی مستقل داد و به نظر من می شد پرداخت بیشتری صرف داستان کرد .
این هم از اون دسته کارهای اکسپرسیونیستی است که من گمان می کنم نویسنده پیش از نگارش فضا را یا دیده است یا برای خودش تصویر سازی کرده است . (تو این سایت من کارهای چند تن از دوستان را چنین دیده ام : پیام رنجبران,همایون طراح,ف سکوت و البته کارهای منصور دیبا , حسین شعیبی, مریم شیرازی , شهره کبودوندپور و جناب علوی و چندی دیگر از دوستان, در سبک و سیاقی دیگر
(در این نوع نگارش , نویسنده داستان را از پیرامونش می قاپد و به آن بال و پر می دهد ...)

سبز باشید و آفتابی


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 11:34

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) یه جورایی غلیان احساسات درونی در مبارزه با آن چه در بیرون از وجود انسان است ...


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط مینا لگزیان Members  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 12:20

درود بر مارتین عزیز

سبک شناسی خوبی بود ممنون که عمیق خوندید
به کارای دیگه ام هم سر بزنید

پاینده باشید@};- @};- @};- @};-


@مینا لگزیان توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 12:23

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر تو ! البته من منظورم سبک شناسی نبود که کاری است دشوار ...
Expressionism ; Express what you feel inside


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 12:24

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) بی تردید کارهاتون رو می خونم ... متشکرم


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط مینا لگزیان Members  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 23:16

باعث افتخار خواهد بود@};- @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 12:12

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام مینای عزیز
قلم زیبایتان فاتح قله های موفقیت و ماندگاری باد
دست مریزاد
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط مینا لگزیان Members  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 12:20

درود ازاده جان

ممنونم گلم

پاینده باشی@};- @};- @};- @};-


نام: مريم شيرازي کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 13:50

نمایش مشخصات مريم شيرازي سلام خانم لگزیان عزیز
ممنونم برای اشتراک داستانتون و موفق باشید..


@مريم شيرازي توسط مینا لگزیان Members  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 23:17

درود مریم جان

ممنونم که خوندی@};- @};- @};-


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 14:14

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام مینا جان،
مدتی نبودید؟ :-/
داستان زیبایی بود. پایانش خیلی جالب بود.
نثر و املای درست و خوبی داشت.
موضوعش از این نظر که زیر چشم و دست و پای همه است، ولی نمی بینیمش یا توجهی با آن نمی کنیم، جالب و نو بود.
متشکرم.@};-


@ف. سکوت توسط مینا لگزیان Members  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 23:12

سلام بانوی عزیز
این دفعه دیگه حوتسمو جمع کردم
راستش خودم دنبال چنین سوژه هایی هستم آدم های فراموش شده...

ممنون که خوندید@};- @};- @};- @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 20:41

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام خانم لگزیان عزیز
داستان زیبا و تلخی بود
آخر داستان رو دوست داشتم.
منم مثل دوستان غافلگیر شدم.
ممنون بابت داستان
شاد باشید
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط مینا لگزیان Members  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 23:15

درود ممنونم که خوندید

بله پایان بندی کمی دوستانو غافلگیر کرد:)

@};- @};- @};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 23:12

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی درود@};-
داستان کوتاه و جالبی بود
پایان بندی داستان را دوست داشتم حقیقت تلخی را بیان میکرد
عالی . ..@};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط مینا لگزیان Members  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 23:13

ممنون عزیزم که میهمان شدی@};- @};- @};- @};-


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 23:56

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام خانم لگزیان
هربار اسمتون رو میخونم فکر میکنم خارجی هستید.
اول یه ایراد بگیرم:
بساط کردن فعل هست و درست ولی اینجا بساط مفعول پس باید به فرض مثال میگفتید بساطش را کنار ایستگاه اتوبوس بپا می کرد یا برپا می کرد یا پهن میکرد.
در مورد داستان باید بگم از نظر زیباشناختی هنر کلمه زیبا لایقش بود.
از لحاظ داستانی یک «میکروفیکشن واید» flash fiction wide f بود چرا که یک لحظه طولانی از عمر دراز یک انسان را رقم زدید.
خدمتتان بگویم از سه یعد قابل بررسی بود اول از نوع تقابل بین تجربه و خامی
تجربه ای زخم خورده توسط پیرمرد و یک خامی توسط کودک که در این شلوغی و ازدحام شهری که خالی از رنگ و بوی انسانیت است چتری را که مظهر حفاظت است جا می گذارد و این عامل حفاتی به راحتی به عنوان یک شیء توسط پیرمرد به فروش می رسد و این شیء حفاظت است که دیگر برای پیرمرد هیچ مفهومی ندارد.
بعد دوم عامل انگیزش است
پیرمرد که نماد فرشوده شدن جسم یک انسان است به نقطه ای از فساد ذهنی رسیده که دیگر چیزی برایش اهمیت ندارد و تنها به گذشتن می اندیشد و آن چتر را هم از سر غریزه بر میدارد.
بعد بعدی که مهمترین بعد داستان است چرخاندن تسبیح است.
میلان کندرا در کتاب بار هستی وقتی که میخواهد کابوس یک زن را تشریح کند.کابوسی که در آن عشقش مرتکب خیانت می شود و زن برای فرار از این زجر نفسانی با نوک سوز به تند تند به زیر ناخونش می زند که با آمدن درد جسمانی درد نفسانی اش به حیطه فراموشی سپرده شود. اینجا هم چرخاندن تسبیح نمادی از تمرکز ذهنی پیرمرد به این چرخش است و فراموش کردن درد بزرگی که به یک فاجعه عظیم می ماند.
داستان یک داستان در قالب Environmental Psychology(روانشناسی محیطی) و تاثیر ضمیر ناخودآگاه بر نگاه های اجتماعی است.
من اصلا اهل تفسیر داستان نیستم و فقط به خاطر اینکه شما رشتت زبان انگلیسیه این کار رو کردما;)
خسته نباشید و تبریک بابت نگارش زیباتون


@حسین روحانی توسط حسین روحانی Members  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 23:59

نمایش مشخصات حسین روحانی نوک سوزن تند تند به زیر ناخونش می زند که اشتباه سوز نوشته شد ببخشید


@حسین روحانی توسط مینا لگزیان Members  ارسال در یکشنبه 25 مرداد 1394 - 20:02

درود جناب روحانی

خیلی ممنونم بابت وقتی که برای داستان گذاشتید.

اول ممنون بابت تذکر نگارشی که دادید انشاالله تصیح میشه دوما ممنون بابت تحلیل شخصیت پیرمرد نماد چتر و تسبیح.
سوما ممنون بابت خارجی خطاب کردن من:* فامیلی بنده در شهرستان خیلی رایجه و اون قدرها هم غریبه نیستیم:D

به هر حال سپاس خیلی لذت بردم عمیق تحلیل کردید@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 23 مرداد 1394 - 12:11

وای چه انتهای جالبی یه لحظه واقعا فقط سکوت کردم.
سلام.
داستانتان را خواندم و لذت بردم. شروع داستانتان عالی بود و مخاطب را به دل خودش می کشید. همزاد پنداری عجیبی با شخصیت داستان می کرد.
اما بعضی تصویر ها مثلا " انگار اصلا وجود نداشت" این حس راوی است و اصلا خوب نیست حس راوی بیان شود. این اصلا وجود نداشت را باید با تصویرسازی نشان دهید. مثلا نگاه عابران را که به کار ها و یا فکر ها و دغدغه های خودشون مشغول اند و توجه ای به شخصیت پیرمرد ندارند اونهم با تصویرسازی کوتاه نشان بدهید". انگار اصلا وجود نداشت"ناخودآگاه شکل داستانتان را بهم می ریزد.
تصویر بعدی " پیرمرد حتی صدا هم نمی زد..." اینو نگذارید راوی تعریفی بگه بلکه تصویرسازیش کنید. بگذارید خواننده بدون گفتن راوی از تصویرسازیتان آن را درک کنه.
دیالوگ های داستانتان با اینکه بخش کوچکی داشت اما بخش مهم داستان بود. دیالوگ ها طبیعی نبودند. آنها را طبیعی ، طبیعی بنویسد.
انتهای داستانتان عالی بود. یک تراژدی همراه سکوت برای خواننده.
پیرمردی که هر روز بساطش را کنار ایستگاه اتوبوس جایی که هزاران هزار آدم در رفته و آمدند و همه شان هم معمولا عجله دارند پهن می کرد. پیرمرد داستان انگار امانت دار وسایل های گم شده از عابران رهگذر بود. عابرانی که شاید فقط یک بار گذرشان به آن طرفها بخورد و شاید هم هر روز از آنجا رد شوند. اما آنها که هر روز رد می شوند! آنقدر در گیر درون خود هستند و مچاله در خود که اطراف و دنیای پیرامونشان را نمی بینند شاید اگر کمی دقیق شوند در بساط آن پیرمرد تیکه گم شده وجودشان را بیابند. شاید هم عمدن گمشان می کنند! ببینم در بساط آن پیرمرد لبخند گم شده آدمها هم پیدا می شود ?!
از داستان لذت بردم و موفق باشید. @};- @};-


@مریم مقدسی توسط مینا لگزیان Members  ارسال در یکشنبه 25 مرداد 1394 - 19:58

درود بر مریم بانو

من هم یک دقیقه سکوت می کنم بابت تفسیر فوق العاده تون.ممنونم توضیحاتی که در رابطه با تفسیرسازی دادید حتما به خاطر می سپارم.در ضمن خیلی خوب شخصیت اصلی رو تحلیل کردید پیرمرد داستان ما اشیا گمشده ی ادم های اطرافشو جمع می کرد و کافی بود کسی بهش توجه کنه...

ممنونم بانو که وقت گذاشتید

پاینده باشید@};- @};- @};- @};- :


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 20:59

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا بود

دست مریزاد

بهره بردم@};- @};- @};- @};- @};-


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 27 مرداد 1394 - 15:06

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خانوم لگزيان عزيز@};-
باز هم واقعي، ملموس و تأثيرگذار@};- @};- @};-
قلب با احساستون،قلم روونتون رو خوب تغذيه ميكنه@};-
در پناه حق باشيد@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.