حماسه تلخ

آه!
صدای آه تو بود که در تمام دشت پیچید. در دشت پیچید و از آن عبور کرد. عبور کرد تا انتهای جغرافیای بشر. چه آه بلندی سردادی. مگر چه داغی بر دلت نشسته است که چنین آه کشیدی؟ سالها گذشته و روزها فاصله است تا جای تو؛ ولی آه تو رساتر از هر صدای دیگری به گوش میرسد.
عجیب! عجیب این که عده ای در مقابل تو بودند و صدای این آه را نشنیدند. گوششان پر بود از صدای سکه های تزویر. شاید هم هوهوی شمشیر زور کرشان کرده بود. صدای تو تا آسمان ها رفت، ولی گرگ هایی که مقابلت بودند ... .
چه شد که آه کشیدی؟ مرد رزم و جنگ که چنین آه نمیکشد. آهی که سوزَش تا انتهای تاریخ خواهد رفت. چه شد؟ تو مرد رزم بودی و خوب میدانستی مرد رزم هم خواب مرگ است. پدرت میگفت که والله من با مرگ بیشتر انس دارم نسبت به کودکی که به پستان مادرش. حالا هم نوبت توست، آه برای چه؟
دستت که قطع شد شعر رزم سرودی. خم به ابرو نیاوردی. حتی غباری از اندوه در چهره ات ننشست. طوری تاختی که گرگها باز ترسیدند. دست چپ را هم قطع کردند. باز هم ترانه های رزمت بلند بود. استوار بر زین اسب حرکت میکردی و به مسیر خود ادامه میدادی. هیچ چیز آه تو را در نیاورد. حال چه شده که آه میکشی؟
خنکای آب را روی پایت احساس کردی؟ آب ریخت؟ آب روی زمین خالی شد؟ تیر به خطا رفته بود، باید چشم تو را نشانه میرفت، اما به اشتباه به مشک آبت خورد؟ پاهایت که خنکای آب را احساس کرد قلبت سوخت. قلبت آتش گرفت. شعله کشید و گفت: آه!
آه! این آه توست یا آه آن طفل؟ همان طفلی که برای او به آب زدی. آه توست یا آه مادرش؟ همان مادری که از عطش؛ سینه اش خشکیده و طفلش از عطش پرپر میزند. آه توست یا آه برادر؟ برادری که اکنون باید خودش چاره ای برای کودکان تشنه بیاندیشد؟ برادری که طفل شیرخواره را باید خودش آرام کند؟
این آه تو نبود، آه یک لشکر بود. آه یک لشکر که اکنون دیگر تنها سربازش رفته و فقط فرمانده است و یک کاروان.
عجب حکایتی دارد این آه.
آه!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (5/9/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (10/9/1396),مهدی و بخشی (17/9/1396),حسین شعیبی (19/9/1396),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 5 آذر 1396 - 10:59

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام
بسیار زیبا و دلنشین.
همچنین متعال و معنوی.
قلمتان نویسا


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط مهدی و بخشی Members  ارسال در جمعه 17 آذر 1396 - 11:49

نمایش مشخصات مهدی و بخشی سلام
ممنون از لطف شما.
لطفا انتقادات هم بگید که بیشتر ازتون استفاده کرده باشم


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 19 آذر 1396 - 18:48

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
مرثیه زیبایی بود ولی داستان نبود.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.