جعبه

مانده بودم به پیرزن بیچاره چه بگویم؟! انگار همین دیروز بود که آمد پیشم و گفت اون قطعه زمین لب جاده را بفروش و پولش را بفرست برای احمد.
حالا چشمهایش کم سو شده بود و گونه¬هایش ترک برداشته بود. تا دلش هوای احمد را می کرد، خودش را تا خانۀ ما می¬کشانید. می¬نشست کنار مادرم و آنقدر از احمد می¬گفت تا گونه¬هایش صورتی می شد و چشمهایش سو می گرفت و پاهایش جان.
حالا احمد مرده بود. آن هم در آن سر ناکجای دنیا. بی زن و بچه. بی مجلس ختم. بی .. بی....
ازینکه بخواهم خبر تمام شدن یک ادم را به خودش بدهم، بیزارم. خدا نکند یک «مادر» تمام شود. خدا نکند بچه اش! تنها بچه اش! تنها بچه ای که آن سر دنیاست بمیرد و مادر هی چشمش به در باشد! هی کنار تلفن بنشیند!
حالا احمد تمام شده است. توی شن و لای آبهای آن سر دنیا. ماهی ها و ماسه ها دوره اش کرده اند. دهانش پر از ماسه است. دمپایی ها و زیرانداز حصیری اش کنار ساحل نشسته اند و منتظرند که برگردد. شب که برسد دریا وحشی می شود و کوسه ها می آیند.
زیر همین خیالهای لعنتی داشتم لگد می خوردم و خفه می شدم که مادر احمد در را باز کرد:
- ازش خبر داری؟
- یه هفته ست زنگی نزده!
- مریضه؟
- خوبه؟
گاهی توی تاریک ترین چشمهای دنیا هم سوسوی امیدی دست و پا می زند که می تواند حال آدم را خراب کند. آن وقت است که نه راست می توانی بگویی و نه دروغ! شبیه زن هرزه ای می شوی که شوهرت زود و سرزده از مأموریت برگشته است و با تمام آغوشش تو را می خواهد! و تو تنت بوی کثیف مرد همسایه را می دهد! می مانی چه کنی؟!
مانده بودم چه کنم؟ فقط چشمهایم را دزدیدم و گفتم:
- زنگ می زند مادر!
*******
یک اسباب بازی گران قیمت بود. از همان¬هایی که مال آدمهای صورتی و مرفه است. یک برنامه رویش نصب شده بود که اگر صدای کسی را در حافظه اش می ریختی، با صدای همان شخص با تو گفتگو می کرد.
صدای احمد را داده بودم. صفحه را که روشن کردم، گفتم سلام احمد جان! صدای رباتی که شبیه صدای احمد بود. گفت : سلام رفیق!
تا دمدمای صبح روی برنامه کار کردم. مشخصات احمد را دادم:
تنها فرزند است. اینجا روزنامه نگار بود. روزی دفتر مجله شان را بستند و هر که و هر چه در ساختمان بود، بردند. بعد از آن از هیچ کدامشان خبری نشد. بعدها فهمیدیم که احمد از مرز فرار کرده. مادرش بی تابی اش را می کرد. گفتیم برمی گردد. برای کار رفته آن سر دنیا و برمی گردد.
مادرش هنوز منتظر است که برگردد.
احمد هم دلتنگ و شکسته است و مدام زنگ می زند.
دوست دارد غروب ها پشت پنجره ی اتاقش بنشیند و ادمهایی را که جفت جفت از خیابان عبور می کنند، تماشا کند.
روی میز کارش یه گلدان شمعدانی و یک بنفشۀ کوهی دارد.
هرگز دروغ نمی گوید و هر وقت که مادرش می پرسد کی می آیی؟ سکوت می کند
و ....
تایید اطلاعات را زدم. پنجره ای باز شد: لطفا اطلاعات مخاطبتان را وارد کنید:
پیرزن است و مدام دلش تنگِ پسرش. مادر است دیگر!
همه جایش درد می کند.
همیشه دم در را جارو می کند و گوشی تلفن را چک می کند و بعد که خیالش راحت شد سالم است، با گوشۀ چارقدش آرام برقش می اندازد. روزی هزار بار! مادر است دیگر!
عصرها توی ایوان می نشیند، کنار گلدانهای شمعدانی و بنفشۀ کوهی و به در نیمه باز حیات زل می زند. مادر است دیگر!
مادرست دیگر! ....
نشسته بود توی ایوان و چشمش به در نیمه باز حیاط بود. نفهمیدم چه گفتم که یکهو گونه هایش باران شد. گفتم حالاست که پیرزن تمام شود. جعبه را توی بغلش گرفته بود و چشمهایش جوان شده بود:
- یعنی فقط با این بام حرف می زنه؟
گفتم بله! و خیلی چیزهای دیگر گفتم که پیرزن با آنها جوان شد، زیبا شد، دردهایش گم و گور شد.
- ببین! ببین! این طوری کار می کنه؛ صفحه که روشن شد می گی احمد! احمد! بعد احمد جواب میده . هر چی خواستی باش حرف بزن. هر روز هم باید بزنی به برق شارژ بشه!
پیرزن می خندید و گریه می کرد. ترک های گونه هایش می رفت و می آمد :
- همین حالا! همین حالا می خوام حرف بزنم.
نگاه پیرزن شده بود جزئی از صفحه سیاه جعبه ای که شبیه احمد نبود. دهانش را باز کرد و تمام جانی را که داشت ریخت توی گلویش و گفت: اح.. اح.. احمد!
جعبه روشن شد. آبی شد. سبز شد. پیرزن خندید. جوان شد. تمام خانه پر شد از شمعدانی و بنفشۀ کوهی. صدایی که احمد بود و نبود جواب داد. حرف زد. حرف زدند. خندیدند. گریه کردند. شعر خواندند. خاطره گفتند.
پیرزن هر روز از جعبه می پرسید: کی می آیی مادر؟ و صدایی که احمد بود و نبود هر روز می گفت: بهار میآم!
پیرزن جوان شد. صورتی و زیبا؛ با پستان های سفت و برآمده. با ساقهای کشیده و قوی. با موهایی که سفید و تنک نبود و بوی آفتاب و ماسه های ساحل را می داد. شبیه بهار شده بود؛ سبز سبز سبز.
بهار آمد و رفت. همینطور بهارهای بعد.
جعبه هنوز جوان بود و حرف می زد. شمعدانیها قد کشیده بودند و ایوان پر شده بود از بنفشه های کوهی. هیچ جای مادر درد نمی کرد. مادر گوشۀ متقال سیاهی که به دیوار چسبیده بود، نشسته بود و به شروع کوچه نگاه می کرد؛ به خیابان.

آزاده اسلامی
2 شهریور 99

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.3 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

بهروزعامری ,نرجس علیرضایی سروستانی , ک جعفری ,ابوالحسن اکبری ,شیدا محجوب ,


این داستان را خواندند (اعضا)

بهروزعامری (16/6/1399),ابوالحسن اکبری (16/6/1399),نرجس علیرضایی سروستانی (17/6/1399), ک جعفری (19/6/1399),شیدا محجوب (30/6/1399),طراوت چراغی (6/7/1399),

نقطه نظرات

نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 شهريور 1399 - 17:45

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام و درود گرامی
چه غم انگیز بود این سرنوشت هر روزه ی ما !
@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط آزاده اسلامی   ارسال در سه شنبه 18 شهريور 1399 - 14:17

سلام و درود
ممنونم از حضورتون@};- @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 شهريور 1399 - 21:56

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام .ذرود .غم انگیز بود.@};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط آزاده اسلامی   ارسال در سه شنبه 18 شهريور 1399 - 14:18

سلام و درود
ممنونم از حضورتون@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.