ما، نگران چیز دیگری هستیم!

توی تخم چشمهای آدم زل می زد و می گفت نگرانتم! و این جمله را طوری ادا می کرد که انگار با تمام وجود می گوید: دوستت دارم...
آنوقت دیگر یادت می رفت برای چه آمده ای و دردت از چیست؟ کارت این می شد که سالنامۀ کوچکت را برداری و چشم بدوزی به سه شنبه ها که نوبت داری. بعد بهترین شال و لباست را بپوشی و ده سال جوانتر بنظر برسی و مثل دختربچه ها پله های موزاییکی ساختمان را از طبقۀ چهارم، یکی دوتا کنی و نفهمی کوچه پس کوچه ها و خیابان ها را چطور طی می کنی و برسی دم در مطبش و دلت هری بریزد پایین، وقتی اسم معروفترین روانپزشک شهر را روی بزرگترین تابلوی فلکسی خیابان ببینی...
مطب آنقدر شلوغست و تو آنقدر در تنهایی خودت کز کرده ای که میان آدمها و سایه هایشان گم می شوی و تا بیایی خودت را پیدا کنی، منشی چشم آبی دکتر صدایت می کند و تو مثل فنر از روی مبلی که در آن معلوم نیست چند ساعت فرو رفته بودی، خودت را می کَنی. قلبت آنقدر تند می زند که می ترسی نفسهایت از آن عقب بماند.
در را باز می کنی و هرم گرمی تمام وجوت را می گیرد. مرد بلند قد چهل ساله ای با موهای روغن زده و مجعد و چشمان میشی پشت میز آبنوسی نشسته است و تا تو را می بیند تمام قد بلند می شود. دستش را دراز می کند و دستت را به گرمی می فشارد و چند لحظه در چشمان مضطربت خیره می شود، تا آرام شوی. تو فرو می روی در نرمترین مبل چرمی دنیا و او با تو آنقدر حرف می زند تا گرمت می شود. آنوقت تو حرف می زنی و او فقط دو گوش حریص می شود برای بلعیدن حرفهای تو که هیچکس جز او حوصلۀ شنیدن آنها را ندارد. تنهای ات گم و گور می شود و تو آنقدر آرام می شوی که اصلن یادت می رود برای چه آمده بودی.
حالا انرژی گرفته ای و خیابان زیر قدمهای محکم و استوارت لگد می خورد. دلت می خواهد تمام مسیر مطب تا خانه را بلند بلند آواز بخوانی و دور خودت بچرخی و میان ازدحام آدمها بلغزی و انقدر با پاهایت که تازه جانِ راه رفتن گرفته اند، برقصی تا باد گلهای اُخرایی دامنت را لای برگ برگ خاطرات کدرت ببرد و جا بگذارد.
نرم و لطیف از میان دود ماشینها و سیگارها رد می شوی. کلید را میچرخانی و آپارتمان محقرت زرد و روشن می شود و تو را در آغوش می کشد. خانه بوی نا می دهد. بوی کیک سیب و قهوه ی تلخ. و پر می شود از صدای حافظ و فروغ و شاملو. پر می شود از هیاهو...
یک ماه گذشته است و تو اصلن یادت رفته است که از آدمها بترسی و با شنیدن صدای رعد و برق، دلهره دیوانه ات کند و با افتادن هر برگ زردی از درختان تبریزی خیابان، پل پل اشک بریزی. حتی یادت می رود، قرصهایت را که دکتر قبلی داده بود، ترک نکنی.
حالا روی میزتوالتت بجای یک مشت قرص و شربت پر شده است از خوشبوترین عطرهای زنانه، از خوشرنگ ترین لاکها و مداد چشم ها و رژلبها...
لباسهایت هم برایت گشاد شده اند. می روی کمدت را نونوار می کنی با زیباترین پیراهنها و دامنها. حتی لباسهای زیرت هم تازه می شوند.
دیگر اثری از گودی زیر چشمهایت نیست. گونه هایت رنگ گرفته اند. خانه ات گرم است و بوی عشق می دهد. حتی گلهای روی قالی هم جان گرفته اند.
و باز سه شنبه می شود و نمی فهمی چطور از خانه تا مطب را پرواز می کنی.
مطب غلغله است. زن جوانی با چادر سیاه گوشه ای کز کرده است و با حلقۀ باریکی که دور انگشت لاغرش لق می زند، بازی می کند.
زن میانسالی کنار پنجره ایستاده است. باد از درز پنجره با موهای بلوطی اش بازی می کند و دود تند سیگارش را با خودش بیرون می برد.
دختر نوجوانی پشت در بستۀ اتاق پزشک این پا و آن پا می کند. مدام آینۀ کوچکش را می گیرد و آرایشش را برانداز می کند.
از میان یک دنیا زن تنها، بلند می شوی و از منشی می پرسی کی نوبتت می شود. او دفترش را از روی گاو صندوق بزرگی که مشتری ها را می پاید، برمی دارد و آن را ورق می زند. شستِ کشیده اش را آرام روی اسمت می کشد و می گوید:
- شما دیگه نیاز ندارین ویزیت بشین. خوب هستید و قرصهاتون هم قطع شده. میتونید تشریف ببرید.
انگار دنیا را روی سرت خراب می کنند. دستپاچه می شوی. بغض می کنی. التماس می کنی. می گویی:
- پول بیشتر میدم، هر چقدر که بخواین. ده برابر..
چشمهایت دیوانه می شوند. نمی فهمی چه می گویی و چه نمی گویی که مطب به هم می ریزد و منشی سرت داد می کشد و بیرونت می کند.
بیرون سرد است. بارانی نازک آبی ات آنقدر خودش را دورت می پیچاند که نفست به سختی بالا می آید. خودت را روی سنگفرشهای پیاده رو می کشانی. دود ماشینها و سیگارها می خواهند خفه ات کنند.
برگهای زرد و پلاسیده روی سر و شانه ات می افتند و تو با نم نم باران، چکه چکه اشک می ریزی.
کلید را می چرخانی. خانه سرد است و سیاه. نور بی رمقی از حبابی که وسط سقف لق می زند روی صورتت می پاشد و تو خودت را در آینه ی میز توالت می بینی که ده سال پیر شده ای. صورتت تکیده است و گونه هایت رنگ ندارد و یک حلقۀ سیاه دور چشمهایت چنبره زده است.
یک پاکت سیگار تاریخ خاک گرفته از ته کشوی عسلی پیدا می کنی. خودت را روی تخت می اندازی و های های گریه می کنی. خانه پر می شود از بوی تند سیگار و صدای هق هقت...
حالا سه شنبه به سه شنبه حالت خراب تر می شود. دوباره روی میز توالت ات پر می شود از قرصهای اعصاب و شربتهای خواب آور.
مدام در خودت کز می کنی و به گچ دیوار هم که نگاه می کنی اشک می ریزی. آب می روی و شبها بیقرار می شوی. تنهادوستت، نگرانت می شود و پیش معروفترین روانپزشک شهر برایت نوبت می گیرد. و تو، دوباره سالنامه را میگذاری جلویت و دور سه شنبه ها یکی یکی خط قرمز می کشی.
..................................
شکسته شده ای....
مطب جای سوزن انداختن ندارد. دوستت، تو را داخل اتاق پزشک می برد. مرد میانسالی با موهای مجعد جوگندمی و چشمان میشی، تمام قد جلویت بلند می شود. دستش را دراز می کند و دست سردت را به گرمی می فشارد.
در چشمهای بی فروغت زل می زند و می گوید: نگرانتم . این جمله را طوری ادا می کند که انگار با تمام وجود دارد می گوید: دوستت دارم...
هرم نفسهایش تو را گرم می کند و هر لحظه بیشتر در نرمترین مبل دنیا فرو می روی. مدام می گوید نگرانتم، نگرانتم... و تو فقط نگران این هستی که مبادا حالت خوب شود! و نگران نیامدنِ سه شنبه هایی هستی که در آن، مردی به چشمهایت خیره شود، با تو حرف بزند و تو یک دلِ سیر، حرف هایی را بزنی که هیچ کس حوصلۀ شنیدن آنها را ندارد.
مطب غلغله است. یک دنیا چشمِ بزک کرده ی نگران، به در چوبی اتاق پزشک حریصانه، خیره شده اند. یک گاوصندوق بزرگ کنار منشی ایستاده است و حریصانه، زنها را می پاید!
منشی صدایت می کند. دلت هری می ریزد پایین. گمان می کنی مردی در اتاق منتظرت است که حریص شنیدن حرفهای توست. مردی که وقتی در چشمهایت خیره می شود، طوری می گوید نگرانتم که انگار با تمام وجود دوستت دارد...
پرونده ات را از روی گاوصندوق بزرگ فولادی برمی داری و به مردی می دهی که گمان می کنی نگرانت است!
آزاده اسلامی
14آبان94


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 8 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

27

آزاده اسلامی ,ح شریفی ,سبحان بامداد ,م.فرياد ,لیلا حسن زاده ,کیمیا مرادی ,م.ماندگار ,شیدا محجوب ,شيدا سهرابى ,حسین روحانی ,بهروزعامری ,چیا سرابی ,مریم مقدسی ,ف. سکوت , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی , ک جعفری ,احمد دولت آبادی ,آرمیتا مولوی ,همایون طراح ,حمیدرضا محدثی ,فرزانه رازي ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,الف.اندیشه ,شهره کبودوندپور ,ابوالحسن اکبری ,زهرابادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فرزانه رازي (14/8/1394),آزاده اسلامی (14/8/1394),الف.اندیشه (14/8/1394),آزاده اسلامی (14/8/1394),زهرابادره (14/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (14/8/1394),م.ماندگار (14/8/1394),الف.اندیشه (14/8/1394),ابوالحسن اکبری (15/8/1394),میثم زارع (15/8/1394),احمد دولت آبادی (15/8/1394), ناصرباران دوست (15/8/1394),آرمیتا مولوی (15/8/1394),ح شریفی (15/8/1394),ف. سکوت (15/8/1394), زینب ارونی (15/8/1394),سارینا حدیث (15/8/1394),زهرا بانو (15/8/1394), ناصرباران دوست (15/8/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (15/8/1394),زهرا بانو (15/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (15/8/1394),آزاده اسلامی (15/8/1394),رضا فرازمند (15/8/1394),اهورا جاوید (15/8/1394),بهروزعامری (15/8/1394),همایون طراح (15/8/1394),شيدا سهرابى (15/8/1394),چیا سرابی (15/8/1394),زهرا بانو (15/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (15/8/1394),سبحان بامداد (15/8/1394),زهرا بانو (16/8/1394),محمد اکبری هشترودی (16/8/1394),چیا سرابی (16/8/1394),همایون به آیین (16/8/1394),م.فرياد (16/8/1394),سحر ذاکری (16/8/1394),شهره کبودوندپور (16/8/1394),محمد حشمتی فر (16/8/1394), ک جعفری (17/8/1394),کیمیا مرادی (17/8/1394),میثم کوهزینی (17/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (17/8/1394),حمیدرضا محدثی (17/8/1394),احمد دولت آبادی (17/8/1394),حمیدرضا محدثی (18/8/1394),حسین روحانی (18/8/1394),آرمیتا مولوی (18/8/1394),ح شریفی (20/8/1394),اهورا جاوید (20/9/1394),ح شریفی (27/9/1394),فاطمه زردشتی نی‌ریزی (25/11/1394),آزاده اسلامی (18/2/1395),

نقطه نظرات

نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 14 آبان 1394 - 17:54

نمایش مشخصات فرزانه رازي :D
اول اول اول ...
دونخته زنبیل


@فرزانه رازي توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در پنجشنبه 14 آبان 1394 - 21:02

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن الله سنی خوشبخت السین منیم همیشه در صحنه قیزیم:D
:* :* :* :* :* :* :* :* :*


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط بهروزعامری Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 16:15

نمایش مشخصات بهروزعامری منم هم مشه گیزیم (ببخشید توبه ی معلم مرگه)


@بهروزعامری توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 19:44

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن :)
@};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 10:00

نمایش مشخصات آزاده اسلامی @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط فرزانه رازي Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 15:25

نمایش مشخصات فرزانه رازي درود بر بانوی آزاد ، خانومی اسلامی عزیز .
خوبین میدونم .
داستان خوبی بود .
یه جمله میگم و تموم ...
از شخصیت هایی مث شخصیت دکتر بدم میاد ... نه ! بدم میاد کمه ! از همین ادمایی به حد مرگ بیزارم ... x-(
من جای خانوم شخصیت به دکتر میگم : " غلط میکنی نگرانی . "

روزها کار دلم لحظه شماری شده بود
طفلک از دست تو هر شب متواری شده بود

جایگاهی که به زیبایی اسمت سوگند
با تو از روز ازل نامگذاری شده بود

نیمه شبها من و تنهایی و بغضی که شکست
اشکهایی که به دنبال تو جاری شده بود

روز هایی که نبودی دل بابونه شکست
کار مریم پس از آن گریه و زاری شده بود

نرگس از رفتن تو پای به بیراهه گذاشت
یاسمین از شب آغاز فراری شده بود

در حیاط از غم فقدان تو محبوبه ی شب
مست در باغچه ام خاکسپاری شده بود

تو که یکرنگ نبودی و دلت تنگ نبود
من همانم که دلم دانه اناری شده بود

بی تو هرشب من و تنهایی و لالایی شب
شاه غم در شب من تاجگذاری شده بود

" ... "

دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


@فرزانه رازي توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 20:26

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام فرزانه جان نازنینم
خوشحالم که هستی عزیزکم و داستانها را دنبال میکنی و با انرژی بسیار زیادی نشاط و شادی را در این سایت متشر می کنی.
ممنونم عزیزم که آمدی و خاندی و نظر زیبایت را برایم گذاشتی
شعرت هم بسیااااار زیبا بود و لذت بردم
دستت درد نکند گلم
من هم با شما موافقم . از این پزشک نامرد بیزارم. که احساس بیمارش را بخاطر جیبش آزرده میکند.
نازنینم خیلی لطف کردی
به من انرژی دادی
سپاس از حضرت عزیز بانشاط و مهربانم
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x :x :x :x
:* :* :* :*


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 14 آبان 1394 - 20:54

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خواهر عزيزم خانم اسلامي نازنين
داستان زيبايي از شما خواندم ، قلم تان را نرم و روان چرخاندي و از معجزه گري نوشتي كه از هر پزشك و طبيبي بيشتر درمانگر است ، اواسط داستان فهميدم كه شخصيت داستان عاشق شده است .
و متاسفانه بسيار ديده شده كه بيمار عاشق پزشك معالجش مي شود و شما به خوبي اين موضوع را منعكس كرده ايد .
و من طبق معمول از نوشته هاي شما لذت وافر بردم متشكرم
براي قلم زيبا و مسحور كننده شما آرزوي موفقيت روزافزون دارم @};- :* :x @};- :* :x @};- :* :x @};- :* :x


@زهرابادره توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 10:04

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام آنای نازنین
دوست و خواهر مهربان و عزیزم
خوشحالم که شما را کنار خودم احساس می کنم. بسیار ممنونم از حضور پرمهرتان. از کلام دلنشینتان. سپاسگزارم که وقت ارزشمندتان را برای مشقهای کوچکم می گذارید و صبورانه می خوانید و دلگرمی می دهید
حضورتان برایم دلگرم کننده و نشاط بخش است.
باز هم ممنونم از نگاه پرمهرتان به نوشته کوچکم
روزهایتان به زیبایی مهربانی باد
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x :x
:* :* :*


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 14 آبان 1394 - 21:17

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن آزاده خانم گل،سلام گرم منو پذیرا باشید:x
همه نیاز دارن کسی به حرفاشون گوش بده تا دوباره از نو بشن...و وقتی کسی نباشه حتی حرفاتو بشنوه( گوش دادن پیش کش:( ) اونموقع هست که آدم دیوونه می شه!
دیگه خانما هم که واویلا:D
اصلا خانم جماعت متفاوته!
تنهاییش...
خوشحالیش...
غمش...
عصبانیتش...
وحتی عاشقیش هم متفاوته;)
یادمه یه استادی داشتم من که مراجعش عاشقش شده بود بدجور...فکر کنید استاد40،41ساله، مریضش یه دختر دبیرستانی همسن دخترش...بدبخت این استادمون هرروز بایه شاخه گل میومد کلاس ما می ترکیدیم از خنده
ولی الان فهمیدم چه موضوع دردناکیه:D ;)
مرسی عزیزم:x
@};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 10:18

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام عاطفه جان عزیزم
خوشحالم شما را می بینم و نگاه و کلام شیرین و مثبتتان را از من دریغ نمی کنید.
سپاسگزار حضورت هستم دوست خوبم
خاطره ی جالبی بود از دوران تحصیل شما.
بله کاملن درست است و خیلی هم شایع است.
شاید هرگز مردی عاشق زنی که بیست سال از خودش بزرگتر است نشودف اما زنها اینطور نیستند. مخصوصن در سنین پایین این اتفاق بیشتر می افتد. چون زن به شدت عاطفه و محبت می خواهد و اتفاقن در جامعه ی ما به هر دلیل و بهانه ای این محبت از او دریغ می شود و او می ماند با یک دنیا خلاء عاطفی. اینجاست که بازار گزم مکاران بسیار پر رونق می شود.
البته من میخاستم چنین چیزی در داستان بگویم. اولش هم اسم داستان این بود
زیرک ترین پزشک دنیا، نگرانتان است.
مرادم نوشتن یک نامه عاشقانه و یا احساس خالی زن نبود. مثلن برای خودم طرحی داشتم. که انگار در بیان ان الکن و ناتوان بوده ام.
باز هم سپاس از حضورت نارنینم
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x :x
:* :*


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 14 آبان 1394 - 22:02

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام بر خواهر عزیز و دوست داشتنی :x :*
خوشحالم که دست به قلم شدید .
داستان بسیار زیبا و ملموسی بود . روان و عالی نوشته شده و موضوع هم ملموس بود.
گاهی یک زن آنقدر به یک هم صحبت به یک گوش شنوا به یک نگاه که او راببیند ،نیاز دارد و کمبود او را حس می کند که با دیدن کوچکترین توجهی حتی از یک شخص که حرفه اش این است ، دل می بازد...
از داستان بسیار زیبای شما لذت بردم.
منتظر داستانهای که در پی نوشت عنوان فرمودید هستیم.
موفق باشید.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 10:42

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام خواهر نارنینم
بانوی محبوب و دوست داشتنی سایت
حوشخالم که مثل همیشه مهربانی و لطفتان را از من دریغ نمی کنید و بزرگوارانه نوشته هایم را می خوانید.
حضورتان به لطافت و زیبایی خودتان است.
مایه ی افتخار و دلگرمی من است که شما دوست نازنینم برای نوشته هایم وقت و نظر ارزشمندتان را می گذارید.
سپاسگزار حضورتان هستم دوست گلم
@};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 07:42

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود برسرکارخانم دکتر اسلامی .خیلی عالی وزیبا عاشق شدن یک زن را به تصویرکشیده بود.موفق وپیروزباشید.@};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 10:50

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و عرض ادب فراوان استاد بسیار گرامی و محترم
خیلی ممنونم از حضور پرلطقتان
خوشحالم که این نوشته و دست مشق کوچک، مورد پسند خاطر بزرگوارتان بود.
بسیار ممنونم از نظر دلگرم کننده و کلام پرلطفتان
باز هم ممنونم استاد گرامی
حضورتان مایه ی مباهات من است
پیشکش با ادب و احترام
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 08:07

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر تو. ما که هزار بار گفتیم. {ء} نداریم و باید نوشته شود حلقه ی... اما مگه گوش میدید؟
بر خلاف خیلی ها من این را داستان و داستانک نخواندم. یک نامه نگاری زیبا و دلسوزانه برای مخاطبی و یا معشوقه ای آن سوی که خبر از درون شما داشت و گویی این چندمین نامه بود که در این محور میانشان رد و بدل می گشت و چه زیبا بود این نامه عاشقانه.
راستی اسم مجموعه داستان هست { انگاره های نامیرا } دیشب رفت برای گرفتن فیپا. امیدوارم تا یکی دو ماه دیگه به دست دوستان برسونم.


@احمد دولت آبادی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 10:54

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام استاد دولت آبادی عزیز
خیلی ممنونم از حضور پرلطفتان. همینکه کلام و نام ارزشمندتان کنار نوشته هایم باشد برایم دلگرم کننده . مایه ی مباهات است.
بسیااااار ممنونم از حضور پرلطف و سبزتان
درباره ی اشکال ویرایشی، هم کاملن حق با شماست. احتمالن متوجه نشده ام و سهوی بوده است. چون من به توصیه های شما اهمیت می دهم و خیلی سعی میکنم اصول درست نویسی را رعایت کنم.
اما چشم به دیده ی منت، بیشتر از این دقت خاهم کرد
باز هم ممنونم از حضور بسیار ارزشمندتان
پیشکش با ادب و احترام
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 09:00

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم دکتر اسلامی گرامی ! سلام
"مانگران چیز دیگری هستیم" داستان زنی نیازمند به خدمات روانشناسی است که یا در اثر توهم خودش یا در اثر نزدیکی بیش از حد پزشک به بیمار حین مشاوره . دلباخته ی او می شود و این دلباختگی یا عشق طبیب جمله علتهایش می گردد . بی انگیزگی هایش می روند و شور وشوق زندگی جایش را می گیرند . اما وقتی به خودش می آید به او می گویند که تو دیگر بیمار نیستی و باید بروی عادی زندگی کنی . و او که تازه دلش بیمار عشق شده در خود می شکند و با واقعیت زندگی درگیر می شود پس دوباره بیمار می شود و دوباره به مطب روانپزشک می رود . اینبار اما چشمانش چیزهایی دیگر می بیند .******* صندوقی که پولهایش را می خورد و سرو صورتهای بزک شده ای که انگار همه هر دو درد اورا تجربه کرده اند . درد بیماری و درد دلبسته شدن به طبیب. تا اینجا دستمان را گرفته اید و میان خانه و خیابان و مطب با لحظات تلخ وشیرین بیمار به این سوی و ان سوی کشانده اید . بعد مارا در تعلیقی ابدی رها فرموده اید آنجا که پشت در مطب چهره ها نشان از دلهای از دست رفته ی عمومی دارد . آنوقت ما می مانیم و سوالهای زیاد . آیا این شگرد پزشک بود برای بدست آوردن پول بیشتر ؟یا مهربانی اش بود که اینگونه نگران بیمارانش کرده بود . یا روش کارش بود که صحیح یا غلط اینگونه طراحی شده بود ؟ یا توهم روح بیمار ، بیمارانش بود که اینگونه برداشت می کردند ؟ و در میان اینهمه پرسش همراه با شخصیت اصلی به درک صحیح از روابط طبیب و بیمار می رسیم که : او تورا درمان می کند و بابتش پول دریافت می کند ! و" نگرانت هستم "هم جزیی از شیوه ی درمان است نه چیزی فراتر از آن ! در واقع هر کدام پزشک و بیمار نگرانی های خود را دارند !و زیبایی داستان آنجاست که در پس زمینه می فهمیم که هم درد و هم درمان آن بیمار عشق بوده !و عشق است!
ادامه


@ ناصرباران دوست توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 09:08

نمایش مشخصات ناصرباران دوست مرحبـا ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جملــــــــــــه علتهــای ما
جسم خاك از عشق بر افلاك شـــد
کوه در رقص آمد و چالاك شـــــــــــد
باغ سبــز عشق كاو بی منتهاست
جز غم و شادی در او بس میوه هاست
عشق خود زین هر دو حالت برتر است
بی بهار و بی خزان سبز و تـــــــر است
هر كه را جامه ز عشقی چاك شــــــــد
او ز حرص و عیب، كلی پاك شــــــــــــد
ای دوای نخوت و نامـــوس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما

عالی بود خانم دکتر مثل همیشه ! داستانهای شما فاخرند و دوست داشتنی .
به نظر بنده انتخاب دوم شخص برای روایت داستان خیلی هوشمندانه بود و تاثیر بسزایی در دلنشین شدن روایت دارد . در داستان همه چیز سرجای خودش هست . از طرح و انتخاب نام مناسب و ادبیات روان و ساده توصیف و فضا سازی و پردازش شخصیتها و البته گره افکنی که بازشدنش به تخیل خواننده واگذار شده . پیرنگ محکم و شروع و پایانی مناسب و درخور و حسنهای دیگر که در این مقال نگنجد . و البته که از شما غیر از این هم انتظاری نداریم .

دست و قلمتان توانا و مانا
تنور دلتان همیشه گرم وروشن
پیشکش با احترام
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 11:17

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و عرض ادب و احترام فراوان خدمت استاد گرانقدر، دلسوز و گرامی
خیلی خوشحالم شما را می بینم. حیلی ممنونم از حضور بسیار پرلطف و دلگرم کننده و بزرگوارانه ی شما
مایه یمبهات و دلگرمی و افتخارم است که استاد توانمند و بزرگواری چون شما، نوشته ها و تمرینهای مرا مورد لطف و تفقد قرار می دهند. هداوند سایه ی پرمهرتان را از سر شاگردانتان کم نکند.
الان از نقد بسیار زیبایتان به وجد آمدم. خیلی خیلی دقیق طرح داستانی را که با قلم ناتوان و زبان الکنم نتوانستم برسان، مطرح کردید.
راستش چند وقته احساس میکنم وقتی داستانی مینویسم دوستانم طرخ را متوجه نمیشوند که این البته از معاین و ضعفهای کر خودم است و باید اشکال کارم را پیدا کنم.
مثلن در همین داستان،
ابتدا اسمش را گذاشته بودم"زیرکترین پزشک دنیا نگرانتان است!" که ای کاش همان نام را گذاشته بودم تا شاید کمی داستان رساتر و روشنتر میشد.
ما نگران چیز دیگری هستیم= من و پزشک نگران ...
زن نگران است که مبادا خوب شود و نتواند معشوقش را ببیند
پزشک نگرانست که مبادا بیمار خوب شود و*******ندوقش خالی بماند
این بود کل طرح داستانم که متاسفانه نتوانسته ام مطلب را انطور که خوسته ام بیان کنم. البته شما با تیزبینی و دقت خاصی که ویژگی خودتان است حتی از نوشته های الکن هم رمزگشایی می کنید.
شاید باید کمی روشنتر بنویسم. فکر کردم با تاکید بر*******ندوق و لحن دکتر توانسته ام دغدغه ی دکتر را هم نشان دهم که متاسفانه موفق نبوده ام:( :( :( :( :(
اما درباره ی زن:
خیلی وقتها زن عاضق یک جفن گوش می شود که حرفهایش را بشنود. اینطوریست که دردهایش در دردی دیگر گم و گور میشوند و این پزشک هم این را خوب می دانسته. در واقع آنها را از قید دردی بزرگ رها می کرد و به قید خودش در می آورده. اینطوری له هدفش هم دسیده است و معروفترین پزشک شهر شده است.
ببخشید که انقدر حرف زدم و توضیح دادم. تقصیر این داستان پراشکال بوده است
;) ;)
باز هم ممنونم و خیلی ممنونم از حضور ارزشمند و گرانبهایتان استاد بسیار گرامی
تقدیمتان با ادب و احترام
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 11:20

نمایش مشخصات آزاده اسلامی از بابت شعر بسیار زیبای مولانا هم که زحمت نگارشش را کشیده بودید، بسیار ممنونم
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
ستاره ها: گ ا و صندوق


@آزاده اسلامی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 11:26

نمایش مشخصات آزاده اسلامی غلط های املای:
عاصق........عاشق
جفن..........جفت
ضعفهای کر..........ضعفهای کار
طرخ..............طرح
معاین.........معایب
اینطوری له هدفش هم دسیده.............اینطوری به هدفش هم رسیده
و.............
نمره: باارفاق=0
=)) =)) =)) =)) =))


@آزاده اسلامی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 12:11

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم دکتر اسلامی
سلام مجدد
بنده برای سومین بار داستان را خواندم با دقت! و فکر می کنم غیر از اشکالی که در گیرنده ی بنده است و کند ذهنی و کم دقتی . شیوه ی نگارش فارسی هم در عدم درک صحیح از داستان بی تاثیر نیست . بک جمله ی کلیدی در داستان وجود دارد که هم مهجور می ماند و هم چند پهلو معنی می شود :
"و تو فقط نگران این هستی که حالت خوب شود "
برداشت بنده از این جمله این است که تو فقط دلت می خواهد خوب شوی که دیگر دکتر نروی
درحالیکه منظور شما این است که تو نگران این هستی که مبادا خوب شوی و از دیدن دکتر و از گوشی که حرفهایت را می شنود و از گرمای محیط و روابط هنگام مشاوره و...محروم شوی
شاید اگر می نوشتید "و توفقط نگران این هستی که نکند حالت خوب شود " ...
اینگونه لا اقل حالت تمارض بیمار مشخص می شد .
اما دلبستگی دکتر به ادامه ی حضور زن به نظر در این داستان بیشتر به دلیل کسب در امد است چون به صندوق اشاره شده و حواس خواننده خیلی به نگاه عمیق اولیه و فشردن دست و ... متمرکز نمی شود چون وقتی منشی بگوید ادامه ی درمان نیاز نیست یعنی دکتر کارش را به پایان رسانده و در مسیری جز درمان نبوده .
پیچیدگی خاصی در نوشتار باعث برداشت غلط یا دور از منظور شما نزد ما نشده بلکه تفاوت برداشت از کلید واژه ها موجب این سردرگمی می شود . خواننده ی داستانهای شما باید کمی هوشیار تر از بنده در خوانش آول باشد و از میان نشانه ها انها که کدگذاری شده اند را بشناسد تا به کنه مطلب پی ببرد .
اینها همه حسن است برای نوشته های شما چون اگر نوشته خطی و صاف و رئال باشد که دیگر نیاز به توضیح و توصیف خواننده ندارد . و عیب است برای بنده که تا به دقت و درک درستی نرسیده ام دست به نوشتن نظر نشوم

اطاله ی کلام و پر گویی بنده را به بزرگواری خودتان ببخشید
@};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 12:55

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلامی دوباره استاد گرامی
یک دنیا ممنونم از این نقد زیبایتان
خیلی برایم راهگشا بود
دقیقن اشکال کارم را پیدا کردید
چقدر پیدا کردن اشکال یه نوشته ، به نویسنده کمک می کند!
بنظرم یکی از بدترین اتفاقات برای یک نویسنده اینه که آنچه را میخاد بگه، نتونه منتقل کنه.
خیلی خیلی ممنونم از راهنمایی هایتان
@};- @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 10:33

سلام بانو
زیبا بود
موفق باشید
@};-


@مریم مقدسی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 11:27

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام مریم عزیز و نازنینم
خوشحالم که می بینمت
ممنونم که سر زدی
فقط دوست گلم:
نکنه قهری با من؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!
;) ;) ;) ;) ;)
من قلبن دوستت دارم عزیزدلم
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x
:* :* :* :* :* :*


@آزاده اسلامی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 12:22

خدانکنه قهر برای چی بانو ? :x
چرا این حسو داشتید ? :( @};-


@آزاده اسلامی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 12:36

بانو
داستانتان منو یاد یه بیماری انداخت که چنان به روانشناسش وابسته شده بود که حتی وقتی تو جمع ما می نشست و یه مساله کوچیکی پیش می اومد فوری گوشیشو دستش می گرفت و شماره آقای روانشناسو می گرفت !
کلا روحیش تغییر کرده بود. توجه کردم به رفتارش دیدم خودخواه تر شده ! فقط لذت خودش مهم بود. دیگه برای حرفه کسی تره هم خورد نمی کرد. اعتماد بنفسش بیش از حد شده بود! برای زندگی افراد حتی راهکار های عجیب و غریبی می داد و دیگران را متهم به بد زندگی کردن می کرد و راهکار می داد!
اما چندماه بعد دیدم دیگه از روانشناسش نمی گه! دیگه شاد نیس. زیاد به خودش نمی رسه

داستانتونو که می خوندم یاد اون بیمار افتادم و روانشناسش

موفق باشید. @};-


@مریم مقدسی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 12:37

مسئله!


@مریم مقدسی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 12:53

نمایش مشخصات آزاده اسلامی ممنونم مریم جان
خاطره ای که گفتی خیلی جالب بود . در حد یک داستان عمیق جای تامل داشت.
تو جامعه ی متا ازین اتفاقات زیاد میفته. چه بسیارند کسانی که در موقعیتهای خاصی قرار دارند و از خلاء های دیگران برای پر کردن خلاء های خودشون استفاده میکنند. مانند : استاد، روانشناس، پزشک، مشاور و ...
و چقدر زنهای جامعمون نیازهای عاطفیشون از کودکی تا پیری بی جواب میمونه.
این داستان روزگار ماست:
یه بیمار میخاد یه بیمار دیگه رو مداوا کنه. و البته یک درد رو میبره و هزار درد رو به اون اضافه میکنه
ممنونم از حضور دوباره ات عزیزم
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@مریم مقدسی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 12:49

راستی اون بیمار از روی تنهایی به روانشناسش وابسته شده بود و خب برایم جالب بود که حتی شماره شخصی اش را به بیمار داده و البته آن بیمار می گفت با خانم اون آقای روانشناس هم حرف زده !!
یادمه مادر آن دختر روزی به من گفت
همچنین اسم آن روانشناس را می برد که انگار کس و کارش است. بیچاره نمی داند بخاطر پولش او را به سمت خود کشیده !! دلم برای آن پول های بیچاره میسوزه

خب ایشان قدیمی بودند و دنیا دیده ولی بدبختی اینجا بود که دخترش مادرش را هم آدم حساب نمی کرد!


من از علم روانشناسی خیلی خوشم میاد و از داستانهایی که مربوط به این علم باشه لذت می برم


@مریم مقدسی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 13:00

نمایش مشخصات آزاده اسلامی عالی بود
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@مریم مقدسی توسط احمد دولت آبادی Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 13:05

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر بانو مقدسی. تازه متوجه گلایه شما شدم که گفتید بی ادبانه بوده برخورد من با جناب عامری. البته شاید هم بی ادبانه باشد اما من تنها از ایشان یک عذر خواهی طلبکارم . کاشم میشد پیامهای خصوصی ایشان را که در قوطی هیچ عطاری یافت نمی شد را هم می می گذاشتم تا بدانی من بی ادبم یا ایشان. ایشان بدون هیچ دلیلی در پست من تند تند پیام می گذاشت و به حریم شخصی من توهین می کرد. اجازه بدهید به یک نمونه اشاره کنم. وقتی بنده در پروفایلم نوشته ام روستازاده بنظر شما کار زشتی کرده ام؟ که ایشان در پست خصوصی می نویسند این نوشتن در پروفایلتان شرم آور است؟ کدام آدمی حاضر است از اصالت خودش فرار کند؟ شما حاصرید؟ به حتم جواب می دهید نه. ایشان بنظرم دوست داشتان من از هویت خودم خارج شوم و بر فرض مثال بگویم
متولد تهران.منطقه یک. پلاک یک. بلوار وکلا. خیابان وزرا. کوچه علما. بن بست فقها.
آیا این قضاوت ایشان شرم آور نبود.خودشان که تا تکان می خوری باد به عبغبش می اندازد که من چهل سال است تدریس می کنم. در صورتی که ملاک در این سایت عقبه و تدریس فلان دانشگاه نیست. ملاک همین توانمندی هست که در این سایت بتوانی با داستان خودت را نشان بدهی. اینک قضاوت را به عهده شما می گذارم و چنانچه ملزم به عذر خواهی شوم بنده نیز همین را خواهم کرد با کمال میل. من از پذیرش عذر خواهی هیچ ابایی ندارم. شما بفرمایید ، به حتم چنین خواهم کرد


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 10:54

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام آزاده جان،
مثل همیشه زیبا و بی نقص. خواندنی و قابل لمس.
برداشت من این بود:
1. حتماً می دانید که یک مرحله وابستگی بیمار به روانشناس در ابن گونه درمان ها وجود دارد و روانشناس از نظر اخلاقی موظف است که در زمان مناسب بیمار را به مرحله بعد هدایت کند تا فرآیند درمان به درستی تکمیل شود.
2. به نظر می آمد این روانشناس عمدا دور تسلسلی در کارش داشت تا مطب و******* صندوقش همیشه پر بماند!
3. هم روانشناس و هم بیمار نگران بودند ولی از دو زاویه متفاوت و متقابل.
4. با گذر زمان، بیمار دید عاقلانه تری نسبت به آنچه در مطب اتفاق می افتد، پیدا کرد. ولی خیلی منفعلانه و بی حاصل... چون نیاز به دیده و شنیده شدن قوی تر از واقعیت است...
@};-


@ف. سکوت توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 11:35

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام خانم دکتر سکوت عزیز و نازنینم
چقدر خوشحالم که اینجا هستید.
همیشه با دیدنتان حس خوبی سراغم میاد
خیلی ممنونم که با امدنتان این حس خوب را بمن ارزانی میکنید.
یعنی اگر الان راهمان نزدیک بود حتمن با یک شاخه گل حضورن می امدم خدمتتون و ازین نظر بسیااااااااااااااااار ارزشمند و خوبی که گذاشتید تشکر میکردم.
عااااااااااااااااااااااااااالی داستان را گرفتید
دقیقِ دقیقِ دقیق، همین را میخاستم بگویم. احسنت بر این تیزبینی و ذکاوتتان
خیلی خوشحال شدن از دیدنتان و از وقت و نظز ارزشمندی که گذاشتید.
کلی انررژی مثبت گرفتم
دوستتان دارم و منتظر داستانهای عمیق و زیبایتان هستم
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x :x :x :x :x
:* :* :* :* :* :* :* :* :*
:* :* :* :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :)


@آزاده اسلامی توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 11:48

نمایش مشخصات ف. سکوت :x :* @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 11:15

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت آزاده عزیزم
اول از همه بگم معلم خودتون هستید و من در کنار شما شاگردی بیش نیستم خودتونو ناراحت نکنید اون یه پیشنهاد بود و الزامی نیست حتما اجرا بشه چرا که نویسنده بعضی مواقع در مورد داستانهای موضوعی هیچی به ذهنش نمیاد عزیزم
و اما در مورد داستان شما
مثل همیشه ادبیات داستانی عالی در زاویه دوم شخص توانسته بودید تصویر سازی قوی برای مخاطب داشته باشید و این باعث میشه داستان به صورت ادبی نشان داده نشود
شخصیت سازی خوب شما باعث شده بود مخاطب شما با کارکتر شما همذات پنداری کنه و این خیلی خوب بود
و اما
خانم اسلامی من تو یهجا اول داستان خوندم نوشته بودی انقدر مطب شلوغ بود دلم میخواست این شلوغی رو به من نشون بدی همون طورکه تو وسط و اخر داستان این شلوغی رو به من نشون دادی و دیگه لازم نیست جمله مطب شلوغ بود را بیاری که در این جا هم گفتن میشه هم نشون دادن و لطمه میزنه به داستان .
یه دیالوگ اذیتم کرد نگرانتم خوب شما با زاویه دید دوم شخص نمیتونی تو ذهن کارکتر محوری نفوذ کنید پس اینطور جذابتر میشد که کارکتر شما این کلمه رو تو ذهن خودش همون دوستت دارم تلقی میکرد
در چشمهای بیفرغت زل میزند .....نگرانتم ..چقدر این کلمه شبیه دوستت دارم است
اینجا من با ذهن شخصیت اصلی شما همراه میشم و توی توهماتش بیشتر غرق میشم و توجه داشته باشید یک روانکاو خوب با این شلوغی مطبش نمیگه نگرانتم مگر اینکه نویسنده اگاهانه این کلمه رو بیاره .
موفق باشی عزیزم :x :x :x :x @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 11:43

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام زینب نازنینم، دوست مهربان و عزیزم
خیلی خوشحالم شما را میبینم
خوشحالم کلام زیبایتان کنار نوشته ی من است و به آن بها و آبروز می دهد.
حضورتان مایه ی دلگرمی . خوشحال من تست. وجودتان در سایت خیلی مفید است . من بشخصه از بودنتان در اینجا دلگرمی و راهنمایی می گیرم.
دوست گلم، با دیده مهر و لطف داستان را خاندید. زیبایی همه در نگاه زلال و لطیف خود شماست.
راهنمایی هایتان هم کاملن متین و بجا و درست است. کاملن حق با شماست و خیلی ممنونم که با این حوصله و دقت داستان را میخوانی و برای بهتر شدنش وقت میگذارید
یک دنیا سپاس از حضور سبزت دوست نازنینم
شاد و سبز و ماندگار باشی


@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x :x :x :x :x :x :x
:* :* :* :*


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 11:47

نمایش مشخصات ح شریفی سلام و درود بر خانم اسلامی عزیز
داستان به زیبایی شروع شد و حالت ها به زیبایی توصیف می شدند ، وقتی کاراکتر با امید و خوشحالی به خانه باز میگشت شما به زیبایی توانستید حس خوشی را به خوبی بیان کنید ، یک حس امید بود ، اما هنگامی که ورق بر میگردد و کاراکتر که با او انس گرفتم حال و روز بدش را با زهم به خوبی بیان کردید .
کاراکتری که نیاز بک همنشین داشت . در واقع شما از توصیف های اضافه دوری کردید و این زیبا بود .
به نظرم جمله ی اول اگر می گفتید : به چشم هایم زل زد و گفت : نگرانتم ... فکر کنم بهتر می شد .
نحوه ی نوشتاری در این داستان شبیه به درددل بود ؛ خوب و بدش را نمیدانم ، ولی این را میدان که داستان شما را دوست داشتم اما اگر از زبان سوم شخص باشد بهتر بود :) @};- @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 12:59

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و درود آقای شریفی عزیز
حوشحالم از دیدنتان
حیلی ممنونم از وقت و نظر ارزشمندتان
حضورتان مایه ی دلگرمی و مباهات است
نقد زیبایتان به من انرژی و دلگرمی داد.
پیشنهادات خوبتان هم کاملن بجا و درست بود
درباره ی آغاز داستان هم کاملن درست می فرمایید. به دیده منت و با کمال سپاس و قدردانی در بازنویسی اصلاحش میکنم.
باز هم سپاسگزارم از حضور شما برادر بزرگوار و فرهیخته
پیشکشتان با احترام

@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 13:23

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام خانم اسلامى عزيز

راستش دل ما به حال و روز خراب زن تنهاى داستانت کباب شد .
چه بد که از تنهايى و بى مونسى پناه برده به يک غريبه !
توصيفات عالى و زيبا بود , درود فراوان ...


@زهرا بانو توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 20:32

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام زهرا بانوی عزیز و نازنین
خوشحالم که این چند خط را خواندید و ملولتان نکرد
سپاسگزارم که وقت و نظر ارزشمندتان را برای این نوشته گذاشتید.
زیبایی در نگاه خوب خودتان است عزیزم
باز هم ممنونم از حضور سبز و پرمهرت
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x :x :* :* :* :*


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 13:39

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی با سلام و عرض ادب فراووون :)
خوشحالم ک داستان زیباتون رو خوندم ...یه قسمت هاییش یاد خودم افتادم ...شنبه ها ،جلسه نقد ادبی... که هر هفته منتظر رسیدنش هستم و وقتی به خونه میام پر از نرژی ام ... البته با این تفاوت ک به عشق دیدن کسی نمیرم اونجا ...فقط میرم یه خورده متن و نوشته های دوستانم رو با طنز نقد کنم وشوخی راه بندازم و بیام خونه ... وقتی هم میام خونه تا آخر شب بعضی وقت ها هم توی خواب میخندم ...روانی ام دیگه :D
آدرس یه روان شناس ک قدش کوتاه باشه و موهاش هم صاف باشه و چشمش هم مشکی باشه ندارید به من بدید ؟میخوام برم حال منشی مطب رو بگیرم ک بهش بگم مگه با آدم های جانی ودزد و خطرناک طرفی ک پرونده ها رو میزاری توی*******صندوق ؟ این همه هم مردم رو نپا ...اینا مریضن ک اومدن اینجا ...لابد دانشجو هم هستی :D :D :D
خیلی خوب از احساسات اون فرد گفتید ... و فضا سازی داستانتون هم حرف نداشت ...راحت میشه تجسم کرد ... موضوع داستان هم خوب بود ... زاویه دید و اسم داستان هم ک دیگه هیچی دیگه ...لازم به گفتن نیست :)
و دیگه اینکه قربونتون برم ک اینقدر خوب می نویسید
پایدار باشید و هنر نمایی کنید .
دم قلمتان همیشه خدا گرم گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 20:30

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام نرجس حانم گل
خوبی نارنینم
از دیدنت خوشحالم عزیزم
خوشحالم که با ما هستی و بودنت به ما نشاط و انرژی می دهد.
سپاسگزارم از حضورت خانم گل
زیبایی مال نگاه لطیف و زیبای خودتان است.
این چند کلمه را به دیده لطف و محبت خواندی دوست خوبم
منتظر داستانهای زیبایت هستم مهربانم
برایت شادی و آرامش و موفقیت را خواستارم
روزهایت به گرمی دوست داشتن باد
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x :x :x :x :x :x :x
:* :* :* :* :* :*


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 15:48

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

خواهر سخنور وزیبا کلام

خانم دکتر اسلامی

از خواندن داستان شما لذت بردم

فقط یک جا نوشته بودید سیگار تاریخ گذشته؟؟///

من که روی هیچ سیگاری / حداقل سیگار ایرانی/

تاریخ تولید ویا تاریخ انقضا ء ندید ه ام.

داستانی زیبا - اجتماعی - واستادانه.

آموختم

دست مریزاد@};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 20:36

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و عرض ادب فراوان جناب آقای دکتر فرازمند گرامی، برادر بزرگوار و محترم و فرهیخته
حوشحالم از حضور خوبتان
بسیار ممنونم از وقت و نظر ارزشمندی که برای نوشته ی کوچکم گذاشتید و به آن بها و رونق دادید.
حضورتان مایه ی افتخار و تشویق من است
زیبایی در نگاه و اندیشه ی ژؤف و عمیق خود شماست
در مورد سیکار کاملن حق با شماست. خواستم بگم که چقدر مبتم و در تمام عمرم حتی دست به پامت سیگار نزده ام;) ;) ;) ;) ;)
باز هم ممنونم از جضور ارزشمندتان و ممنونم از راهنمایی بجا و دقیقتان. به دیده ی منت و سپاس ، اصلاحش میکنم
نقدیم با ادب و احترام فراوان
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 16:14

نمایش مشخصات بهروزعامری صندلی رو بعد از سالها گذاشتم کنار راهرو موزاییکی باغچه از آفتاب کم جون بهاری همراه با نسیمی که گاهی سردم میکرد بپرواز پروانه های مهتابی کمی سبز ملایم که با بالهای پهن یکی یکی گلهارو وارسی میکرد نشستم پروانه حواس نیمه گرمم را باخودش برد نزدیک زنبور عسل قهوه ای رنگی که بدن راه راه بوپولش و موهای ریز ش را بروی گلهای باغچه میکشید وروح مرا سوار حواس گرمم بدون آنکه متوجه باشم با خودش بدرون زیبایی ها کشید. و اونجا بود که داستانت را مثل یک شربت گوارا که همان زمان تشنه ام کرد یکضرب نوشیدم وبعد سخت تشنه ام کرد...

اینطوری بود گرامی لذت بردم

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 20:40

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و عرض ادب و احترام فراوان، جناب آقای عامری گرامی و بزرگوار
خوشحالم شما را می بینم
بسیار سپاسگزارم از حضور ارزشمند و سبز و پرلطفتان
خیلی لطف کردید وفت و نظر گرانبهایتان را برای این نوشته ی کوچک گذاشتید و با نگاه و قلم زیبای خود به آن ارج و بها دادید.
متن زیبایتان را دوست داشتم. بسیار لطیف بود و پراحساس و زیبا.
واژه هایتان رقص لطیفی داشتند که ادم آن را احساس می کرد
بسیار ممنونم از حضور ارزشمند تان
تقدیم با نهایت ادب و احترام
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 16:42

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما
بسیاز زیبا و خواندنی بود! تعابیر و فضاسازی داستان عالی بودند. خسته نباشید.
سبز باشید


@همایون طراح توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 20:43

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و دردو بر شما جناب طراح عزیز و گرامی
خوشحالم از حضورتان
خیلی خیلی ممنونم از وقت و نظر ارزشمندی که برای این نوشته گذاشتید . زیبایی در نگاه لطیف و ژرف خود شماست
حضورتان مایه ی مباهات و دلگرمیست.
داستانهای زیبایتان را دوست دارم و منتظر قلم قوی و خوبتان هستم
سبز سبز سبز باشید
تقدیم با احترام و ادب
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 17:10

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود بر بانو ازاده اسلامی نازنینو مهربانم!
بانو داستانتون بسیااااااااااار دوست داشتنی بود!
لذت بردم بانوی نازنین!
چند صباحی دیگه بانو تولدتونه! بطور اص بهتون ارادت دارم منو یاد عشقم مامان خمشلم میندازین ایشونم هم سن شمان و اذر ماهی البته بیست اذر!
دوستون دارم هواااااااااااارتاااااااااااااا
:x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* همایون باشید@};- @};- @};- @};- @};-


@شيدا سهرابى توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در جمعه 15 آبان 1394 - 20:48

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام بر شیدا خانم گل، دختر عزیز و نازنینم.
عزیز دلم خوشخالم ار دیدنت. منم خیلی شما را دوست دارم. خوش بحال مامان گلت که همچین فرشته ی نازنینی داره. سلام و عرض ارادت من را به مادر مهربانت برسان عزیزم
من همیشه دوست داشتم یه دختر داشته باشم. فرهیخته و باهوش و خانم و مهربان باشه، درست مثل شما و حالا خوشحالم و دوست دارم به شما بگم "دختر گلم"
امیدوارم خدا سایه ی پر مهر مادر عزیزتون را بالای سرتان نگه داره. حتمن خییلی نازنینه که شما دست پرورده ایشان هستید
بسیااااار ممنونم از حضورت گل مهربانم
خیلی حوشحالم کردی با کلام گرم و دلنشینت
سبز سبز سبز باشی مهربانم
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x
:* :* :* :* :* :*


@آزاده اسلامی توسط شيدا سهرابى Members  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 17:33

نمایش مشخصات شيدا سهرابى سلام مامانی جونی
وااااااااااااااااای این حرفا روجدی زدین واقعنی منظورتون من
بودم!
:x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :
مامانی جونی هوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارررررررررررررررررررررررتاااااااااااااااااا خوشحال شدمو ذوق کردم بابت حرفای قشنگتون!
من این همه ک شما فرمایش کردین نیستم!
ولی
باعث افتخارم هستش شما منو دخترم صدابزنین!
بزرگواری شما رو ب مادرم رسوندم مامانی جونی!
مامانی جونی جووونننم میگما من خععععععععلی شیطونم مطمئنید انتخوابتون درسته
اما خدایی زندگی بدون دختر صفا نداره منو مامانم اختلاف سنیمون کمه بیشتر مث دوستیمو من همراز مامان ولی مامانی جونی اینو بدونین شما اولین و تنهاکسی تو دنیا هستید و خواهید بود ک بجز مادرم بهش گفتم مامان !چون مامان برام مقدس ترین واژه اس و روش خعععلی حساسم!
مامانی جونی وااااااااااااااااااااااااااااااارتاااااااااااااااااااا خوشحالم ک افتخار دادین منبهتون بگم مامان و شمام ب من بگین دخترم!
مامانی جوین یجونم هوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارتااااااااااااااااااااااااااااااااااا دوستون دارم !هوا خواتیماااااااااااااا:* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :* :* :* :* :* :* :* :* :*


@آزاده اسلامی توسط شيدا سهرابى Members  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 17:33

نمایش مشخصات شيدا سهرابى سلام مامانی جونی
وااااااااااااااااای این حرفا روجدی زدین واقعنی منظورتون من
بودم!
:x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :
مامانی جونی هوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارررررررررررررررررررررررتاااااااااااااااااا خوشحال شدمو ذوق کردم بابت حرفای قشنگتون!
من این همه ک شما فرمایش کردین نیستم!
ولی
باعث افتخارم هستش شما منو دخترم صدابزنین!
بزرگواری شما رو ب مادرم رسوندم مامانی جونی!
مامانی جونی جووونننم میگما من خععععععععلی شیطونم مطمئنید انتخوابتون درسته
اما خدایی زندگی بدون دختر صفا نداره منو مامانم اختلاف سنیمون کمه بیشتر مث دوستیمو من همراز مامان ولی مامانی جونی اینو بدونین شما اولین و تنهاکسی تو دنیا هستید و خواهید بود ک بجز مادرم بهش گفتم مامان !چون مامان برام مقدس ترین واژه اس و روش خعععلی حساسم!
مامانی جونی وااااااااااااااااااااااااااااااارتاااااااااااااااااااا خوشحالم ک افتخار دادین منبهتون بگم مامان و شمام ب من بگین دخترم!
مامانی جوین یجونم هوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارتااااااااااااااااااااااااااااااااااا دوستون دارم !هوا خواتیماااااااااااااا:* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :* :* :* :* :* :* :* :* :*


@شيدا سهرابى توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 19:31

نمایش مشخصات آزاده اسلامی آخ جووووووووووووون
من یه دختر خیییییلی گل دارم
عزیز دلمی نازنینم
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x
:* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :*
تقدیم به دختر گلم که خیلی دوسش دارم
@};- @};- @};-


نام: چیا   ارسال در شنبه 16 آبان 1394 - 09:22

سلام خدمت خانم دکتر اسلامی.
قلمتان روان است. در داستان حس و حال دختر را بسیار خوب به خواننده منتقل کرده بودید. توضیحات و نقد استاد باران دوست بسیار گویا بود.
از خوانش داستان برداشتم به عنوان خواننده ، تنهایی و کمبود محبت دختر نمود بیشتری داشت تا زرنگی دکتر.
دوست دارم کارای بیشتری از قلم شما بخونم.قلمتان مانا باد @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 آبان 1394 - 11:08

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و عرض ادب و احترام خدمت شما بزرگوار
خوشحالم که نوشته ی مرا خواندید. بسیار ممنونم از و قت و نظر ارزشمندی که برای این داستان گذاشتید.
از نگاه مثبتتان به داستان ممنونم.
من هم همیشه نقدهای استاد باران دوست را با اشتیاق و دقت می خوانم. ایشان بسیار بسیار دقیق نقد می کنند و با ذکاوت خاص خودشان آنچه را که نویسنده قصد گفتنش را داشته است، نشان می دهند.
برداشتتان هم کاملن بجاست. خودم هم که دوباره داستان را خواندم. موضوع دیگر داستان که زرنگی پزشک است نسبت به موضوع زن خیلی کمرنگ است و خواننده براحتی آن را پیدا نمیکند.
ممنونم از راهنمایی های شما بزرگواران. حتمن بهره خواهم برد و اصلاحش میکنم.
بازهم سپاسگزارم از حضوزتان
پیشکش با احترام
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 آبان 1394 - 12:03

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خواهر عزيز@};-
داستان زيبا و رووني بود و استعاره هاي ظريفي درش به كار رفته بود كه لذت داستان را دو چندان ميكرد:
قلبت آنقدر تند مي زند كه مي ترسي نفسهايت از آن جا بماند
@};-
گاوصندوقي كه زنها را مي پايد@};-
اثر زيبايي از شما خوندم@};- @};- @};-
آفتاب انديشه تون تابان@};-
راستي! ممنون از لطفتون، همين كه يادي از اين ناچيز مي كنيد، از سرم هم زياده و نشان از بزرگواري شما داره@};-
سپاسگزارم@};-


@م.فرياد توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در شنبه 16 آبان 1394 - 14:34

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام برادر بزرگوارم
ممنونم که سر زدید
خوشحالم که داستان برایتان ملال آور نبوده است.
حیلی ممنونم از وقت و نظر ارزشمندی که برای این نوشته گذاشتید.
زیبایی در نگاه ژرف و عمیق خود شماست.
از نوشته ی خوبتان کنار داستانم خوشحال و دلگرم شدم.
روهایتان سبز و پرامید باد
باز هم منونم از حضور سبزتان
تقدیمتان با ادب و احترام فراوان
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 آبان 1394 - 13:17

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آزاده بانوی عزیز
اول از اینکه چه عجب دست به قلم شدین ..عجب داستان روانشناسانه ی جالبی
دوم از اینکه چرا امتیاز داستان به این هوشمندی اینقدر کمه !!!x-( x-(
ملت چه خسیس شدن!!
سوم اینکه شانس آوردین آرش خان پرتو کامنت نمی ذاره وگرنه ده دوازده تا کامنت مفصل می نوشت و هر چی ریچار داشت تقدیم روانشناسان و روانپزشکان می کرد !! که من تا حدودی بهش حق می دم .
خوب چرا یه جوری رفتار می کنه ..زن بدبخت فکر کنه که دوسش داره
:-/ :-/ :-/
یه فیلمی هست به نام مردمان خوب..محصول ایالات متحده
توی این فیلم یه پسر جوون که برادر بزرگترش رو به خاطر نجات خودش از دست داده بود مورد نفرت مادرش قرار می گیره و اون مجبور می شه بره پیش روانشناس
روابط پسر جوون با روانشناسش بسیار بسیار عالی و زیبا به تصویر کشیده شده و اینجاست که نقش یک طبی دلسوز با یک******* صندوق مشخص می شه !!
و در نهایت این مادره که نیاز به روان درمانی داره
فیلم عجیب و جالبیه
دقیقا مثل داستان شما !!
به نظر من زیاده خواهی این دسته از پزشکان نیز یه جورایی نشان از ذهن طماع و بیمارشان دارد !!

موفق و پیروز باشید دوست نازنینم :x :x :x
@};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};-
@};- @};


@شهره کبودوندپور توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 16 آبان 1394 - 13:18

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور طبی = طبیب
گ ا و صندوق:(


@شهره کبودوندپور توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در شنبه 16 آبان 1394 - 14:41

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام دوست عزیز و خوشقلبم
جدن چشم براهت بودم.
من به دوستان مجازی ام بیشتر انس و خو گرفته ام تا دوستان دنیای واقعی ام.
خواهر گلم کلی چشم براه داری اینجا.
اما با امدنت چشمم را روشن کردی
کلی حس مبت در کلام و نگاه شما هست که حیف است آن را از دوستان و دوستدارانتان دریغ کنید.
خیلی ممنونم از وقت و نظر ارزشمندی که برای این نوشته گذاشتی، دوست گلم
درباره ی قلبها هم ، ما لطف داری نارنینم. خمین ها هم از سرم زیاد است و دوستان از راه کرم و لطف و بزرگی به من دادند.
من این قلبها را استعاره از قلبهای مهربانی می گیرم که بی چشمداشت برای دیگران می تپند، بی هیچ توقعی و بی هیچ انتظاری...
دوست مهربانم، ممنونم از اینکه در کنارم هستی و عطر مهربانی و دوستی را با خودت به سرای کوچکم می آوری.
روزگارت سبز و مهربان باد

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x :x :x :x :x :x :x
:* :* :* :* :* :*


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 آبان 1394 - 14:42

نمایش مشخصات آزاده اسلامی مبت= مثبت


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 13:16

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود

دیروز که اومدم داستانو بخونم، ظاهرا توی سایت نبود..

داستان خانمی نمیدونم چند ساله، ولی حدود سی واندی ساله بود. اتفاقی که در جامعه پزشکی زیاد رخ میده .نمونه های بسیار بسیار زیادی رو از دید های مختلف حتی خود پزشک و دندون پزشک شنیدم.و نوعا مشاده کردم!!!
احساس علاقه موقت یا به انگلیسی crush ، یه جور احساس علاقست که به صورت موقت واسه افراد پیش میاد و قبل از اون رویداد عاشق شدن رخ میده. و پس ازین مرحله موقت ، اگه طرفین با هم دیدار و ملاقات و بحث و ... داشته باشن ، احتمال بوجود اومدن اولین طیف عشقی هست... که بهش میگن Fall in love.
این خانم داستان هم وارد یه زمینه عاشقی شده و باز راهکارای متفاوتی واسه درست شدنش وجود داره که دیدار با دکتر مورد نظر بزرگترین اشتباه میتونه باشه...

عنوان داستان ما نگران چیزی دیگری هستیم!!! با دو یا بیشتر از یک معنی متفاوت ، از دید های متفاوت ...! عنوان بسیار جالبی بود از قلم روان شما.

عالی قلم زدید کاکو

شادمان و سلامت وموفق باشید

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-



@سبحان بامداد توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 14:17

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و درود بر شما آقای سبجان گرامی
خوشحالم شما را اینجا میبینم.
بسیار ممنونم از وقت و نظر ارزشمندتان
نقدتان عالی بود. خیلی از مطالب مفید و بجایتان خوشم آمد و ازین بابت از شما ممنونم.
دیروز طبق توصیه ی استاد باران دوست یک کلمه در یک جمله ی کلیدی اضافه کردم. همین باعث شد داستان بخاطر ویرایشش منتظر تایید شود.
از نقد و نظر ارزشمندتان استفاده کردم.
عالی بودو
موفق و شاد و تندرست باشید
پیشکش با احترام
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 آبان 1394 - 22:52

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و احترام .
زاویه ی دوم شخص ، دوربین سهل و ممتنعی است که همیشه نمی تواند نمایشگر موفقی باشد . اما قلم روان و روایت محسوس شما ، این داستان را در زمره ی آثار برجسته ی شما قرار داده و این شیوه ی سخت را با موفقیت به پایان برده است .
چون همیشه برایتان آرزوی قلمی تواناتر از قبل و سلامتی پایدار آرزومندم.


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 18 آبان 1394 - 09:37

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و عرض ادب و احترام فراوان استاد گرامی
خوشحالم که نوشته ی کوچک و پراشکالم را قابل دانستید و وقت و نظر ارزشمندتان را برای آن گذاشتید.
بسیار سپاسگزارم از حضور ارزشمندتان
از نظر بزرگوارنه و پرلطفتان بسیار ممنونم.
ممنونم که با دیده ی بزرگواری خود نقایص و اشکلات کار را نادیده گرفتید
من هم متقابلن برای قلم ارزشمندتان سربلندی و موفقیت و روشنگری خواستارم.
روزهایتان پربرکت به عنایات الهی باد
پیشکش با ادب و احترام فراوان

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: لیلا حسن زاده کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 18 آبان 1394 - 14:07

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده دوست عزیزم داستانت عالی بود،‌مثل همیشه لذت بردم.


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 18 آبان 1394 - 15:03

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام دوست خوبم، لیلا جان
بسیار ممنونم از وقت و نظز ارزشمند و دلگرم کننده ات.
دوست عزیزم آرزوی بهترینها را برایت دارم

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x :x :x :x :x :x :x
:* :* :* :*


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 18 آبان 1394 - 19:19

نمایش مشخصات حسین روحانی درود و عرض ادب سرکار خانوم اسلامی
در ابتدای صحبتهایم میگویم که سبز و پیروز باشید
روانشناسان دو دسته اند
متعهد و غیر متعهد.
این روزها در حال ترجمه یک کتاب هستم از پدر هیپنوتیزم درمانی دکتر میلتون اریکسون
روزی یک دختر بیست و یک ساله و بسیار چاق نزد این دکتر میرود و حرفهاس عجیبی میزند. پدر مادرش او را به خاطر چاقی و زشتی اش در پارکینگ خانه نگهداری اش میکردند و پس مانده های غذاهایشان را به او میدادند. مدتی بعد از مرگ مادرش،پدرش ازدواج مجدد میکند و مادر خوانده اش او را از خانه بیرون میکند و دختر به عنوان نظافتچی در یک مسافرخانه مشغول کار میشود.
دختر در یکی از اعترافاتش میگوید که مردها برای خنده دور او جمع میشدند و با یکدیگر شرطبندی میکردند که هر که با او رابطه داشته باشد برنده است و البته کسی هم قبول نمیکرده...
این دختر از بیخ و بن ویران شده بود ولی دکتر ازیکسون کارس میکنه که یکسال بعد دختر به کالج میره و دو سال بعد ازدواج میکنه و از صد و بیست کیلو خودش رو به هفتاد کیلو میرسونه.
واقعن کار این روانپزشکان رو میخونم و این روانپزشک داستان شما رو از زمین تا آسمون فرق داره. خارج از نگاه انتقادی باید بگم داستان بسیار خوب بود. جمله ها و کشش بالای داستان عالی بود و به زیبایی نوشته بودین و واقعن تبریک داره.
اما نظر من این بود که نباید دوم شخص نوشته میشد. با اینکه خیلی خوب دراومده بود و عالی بود ولی اول شخص چیز دیگه ای میشد. به نظرم تعابیر و توصیفات بینظیر بودند و میتونم بگم سنگ تمون گذاشتید و دمتون گرم. گل کاشتید.
میدونید در مورد نظرم راجع به دوم شخص بودن داستان شما نمیخواین فکرتون درگیر بشه بیشتر یه نظر شخصی هست. حتا مثلن سوم شخص هم میتونست عالی باشه. فی الواقع انتقاد حسابش نکنید شاید من اگه میخواستم بنویسمش اول شخص مینوشتم هرچند که اصلن هنر چنین نوشتار زیبایی رو ندارم.
داستانتون واقعا عالی بود.
میدونید به این میگن داستان. من به شخصه میگم شما الان واقعن نویسنده اید.
نوشتن با نویسندگی متفاوته ولی شما یک نویسنده قدر و قوی هستید و وجود شما اینجا رو نورانی میکنه.
دستتون درد نکنه.
خیلی عالی بود.
باز هم میگم در مورد زاویه داستان دچار شک نشید چون واقعن عالی از کار دراومده و این فقط یک نظر شخصی هست.
سبز و پیروز باشید


@حسین روحانی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در دوشنبه 18 آبان 1394 - 00:03

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام آقای روحانی بزرگوار و گرامی
خیلی خوشحالم که شما را اینجا می بینم. ممنونم از وقت و نظز ارزشمندتان. یعنی الان با این تعریفهای سخاوتمندانه ای که فرمودید من الان باید پذواز کنم.
الان شدیدن اعتماد بنفسم رفت بالاااااااااااا
واقعن شما هم خلاقیت خوبی در داستان نویسی دارید و هم در کامنت گذاری و دلگرم کردن دوستانتان
مطلبی هم که از کتاب در حال ترجمتون گفتید خیلی جالب و عالی بود. آدم واقعن متحیر می مونه. هر چند که این تفاوتها میان ما و آنها در همه ی زمینه هاست. مشت نمونه ی خروار است.
درباره یراوی هم خودمم الان به انتخابم شک کردم. یقین راوی اول شخص در انتقال احساسات و عواطف خیلی بهتره و دست ادم خیلی بازتره. اما من همینطوری داستان را بدون داشتن طرح قبلی شروع کردم و حالت دلنوشت بود که داشتم مینوشتم. منتها در جریات نوشتن طرحش هم بوجود اومد.
بله. فکر میکنم حق باشماست. اول شخص جتی از سوم شحص هم ابینجا بهتر بود و بیشتر جواب می داد.
خیلی لطف کردید داستانم را خاندید.
واقعن خوشحال شدم
جدن سپاسگزارم
تقدیم با ادب و احترام فراوان
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 18 آبان 1394 - 22:12

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بانو اسلامی عزیزم
داستانتون رو خیلی زود خوندم و خیلی دیر کامنت میذارم ببخشید
داستان عالی بود
توی انتقال حس واقعن عالی عمل کردید
به قول خودتون دست مریزاد
لذت بردم از خوندن این داستان عالی
سبز باشید :* :x
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در دوشنبه 18 آبان 1394 - 00:05

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام خانم ماندگار عزیزم
منتظرتان بودم
همیشه از کلام شما حس خوبی پیدا میکنم
عزیزم خیلی لطف کردید امدید و این نوشته ی کوچک را خاندید
خوشحالم آنرا پسندیدید
زیبایی در نگاه زیبا و لطیف خود شماست
حضورتان مایه ی دلگرمی و تشویق است
شاد و سبز . موفق باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- :x :x :x :x :x
:* :* :* :*


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 09:10

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام بانو @};- @};- :x
میدانم که همیشه تاخیر دارم ولی به بزرگی خودتان مرا می بخشید
داستان بسیار بسیار خوب و خواندنی بود
لذت بردم احسنت
شاد و موفق باشید @};- @};- @};- :x :x :* :*


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 00:22

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام آرمیتا جان
خوبی عزیزم؟
دوست خوبم دلم واست تنگ شده بود
ممنونم که آمدی و چشمم را به دیدن صورت ماهت روشن کردی.
خوشحالم که این داستان را پسندیدید.
امیدوارم همیشه شاد شاد شاد باشی عزیزم
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x :x :x :x :x :x
:* :* :* :* :* :*



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.