من و گوسفند

تا بابا مي ايد خانه، مامان از توي دستشويي مي پرد بيرون. فرچه را روي سراميک هاي پر کف انداخته و در را طاق باز گذاشته است. بوي تند شوينده خانه را پر میکند. مدام بابا را صدا ميکند. ميدود سمت اتاق خواب. کتابم را روي مبل ميگذارم و دنبالش ميروم. بابا زيرشلواري راه راهش را دارد ميکشد بالا. مامان از پشت سرش جستي ميزند و بابا را از پشت بغل ميکند. بابا شگفتزده برميگردد. تنبانش تا روي زانوهايش بالا رفته و همانجا مانده است. چشمهاي بابا گرد شده و نيشش باز است. ميگويد:
- چته زن!
مامان هي پلک ميزند و ريسه ميرود:
- سه روز ديگه عيد قربانه!گوسفند يادت رفت!
قيافه ي بابا مي شود عين برج زهرمار.
-از سر قبرم نيم مليون بيارم نذر اين لندهورو بدم.
ازينکه بابا هر وقت عصباني و بی پول ميشود لندهور صدايم ميکند دلم ميگيرد. از وقتي که کنکور قبول شده ام به همه گفته است عيد قربان برای قبولی این بچه گوشت نذري ميدهيم.
ياد عینک ته استکانی و کرم جزوه و کتاب شدنم مي افتم و احساس بدبختي مي کنم.
بابا هنوز هاج و واج به مامان نگاه ميکند که نه تنها نگران نيست بلکه در پوست خودش هم نميگنجد. مامان به تنبان در راه مانده ي بابا نگاه ميکند و خنده اش را قورت مي دهد:
- ذوق کن. خدا رسوند. فاميل عباس آقا قصاب، چوپانه. يه مرض افتاده تو جون گوسفنداش که يکي يکي دارن تلف ميشن. اونم گفته گوسفندي 50تومن ميفروشم. وزن و شکل هم نداره. همشون يه قيمتن!
بابا خنده ي کشداري میکند و تنبانش را بالا میکشد. مامان را بغل میکند و گوشي اش را از روي ميزتوالت برمیدارد. مامان کارت عباس آقا قصاب را به بابا می دهد و از ته دل میخندد. روی کارت گوسفندی طوری به من نگاه میکند که انگار میخاهد چیزی بگوید.
آزاده اسلامی
94/6/30


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 7 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

27

سید حسین ,ح . شریفی ,علی غفاری دوست (مارتین) ,سبحان بامداد ,محمد حشمتی فر ,م.فرياد ,آزاده اسلامی ,مینا لگزیان ,حسین روحانی ,همایون طراح ,کیمیا مرادی ,م.ماندگار ,شيدا سهرابى ,بهروزعامری ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,رضا فرازمند ,ف. سکوت ,احمد دولت آبادی ,آرمیتا مولوی ,فرزانه رازي ,الف.اندیشه ,مختار محمدیان , ناصرباران دوست ,شهره کبودوندپور ,مریم مقدسی ,ابوالحسن اکبری ,زهرابادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

علی غفاری دوست (مارتین) (31/6/1394),آزاده اسلامی (31/6/1394),م.ماندگار (31/6/1394),آزاده اسلامی (31/6/1394),سبحان بامداد (31/6/1394),الف.اندیشه (31/6/1394),فرزانه رازي (31/6/1394),آزاده اسلامی (31/6/1394),سید علی الحسینی (31/6/1394), ناصرباران دوست (31/6/1394),عبدالله عمیدی (31/6/1394),مریم مقدسی (31/6/1394),ابوالحسن اکبری (31/6/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (31/6/1394),احمد دولت آبادی (31/6/1394),امیرحسین داودپور (1/7/1394), ناصرباران دوست (1/7/1394),شيدا سهرابى (1/7/1394),همایون طراح (1/7/1394), ک جعفری (1/7/1394),شهره کبودوندپور (1/7/1394),همایون به آیین (1/7/1394),حسین روحانی (1/7/1394),مختار محمدیان (1/7/1394),سحر ذاکری (1/7/1394),بهروزعامری (1/7/1394),زهرابادره (1/7/1394), زینب ارونی (1/7/1394),حسین روحانی (1/7/1394),مینا لگزیان (1/7/1394),رضا فرازمند (1/7/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (2/7/1394),آزاده اسلامی (2/7/1394),محمد حشمتی فر (2/7/1394),م.فرياد (3/7/1394),ف. سکوت (3/7/1394),عطیه امیری (3/7/1394),طلا طلايي (4/7/1394),احمد دولت آبادی (4/7/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (5/7/1394),بندان محسنی (5/7/1394),انسیه زمانی (5/7/1394),م.آنزان (6/7/1394),آرمیتا مولوی (7/7/1394),ح . شریفی (9/7/1394),ح . شریفی (10/7/1394),جاويد يزداني (11/7/1394),ح . شریفی (18/7/1394),ح . شریفی (25/7/1394),ح . شریفی (27/7/1394),اذرمهرصداقت (28/7/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (6/8/1394),حمید جعفری (21/8/1394),آزاده اسلامی (21/8/1394),ح شریفی (27/9/1394),

نقطه نظرات

نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 11:23

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) " تا زمانی که احساسات طبیعی و بی‌آلایش قلب خودمان را به زور خفه نکرده‌ایم واضح است که در نهاد انسان یک احساس تنفر و اکراه از کشتار و درد سایر جانوران وجود دارد و نیز آشکار است که هرگاه همه مردم وادار می‌شدند حیواناتی را که می‌خورند با دست خودشان بکشند بیشتر آنان از گوشت‌خواری دست می‌کشیدند. . . "

(صادق هدايت بزرگ )


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 11:25

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر بانو

البته حرف داستانتان را فهميدم ! به ياد آن پيرمردي افتادم كه در دوران حيات موسي ، با گوشت سگ ، مردم را ميهمان خود مي كرد !
كاور پر زرق و برق كالاي سخيف را عشق است !


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 17:40

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام جناب غفاری دوست بزرگوار
خوشحالم که اولین کامنت مزین به نام و کلام اندیشمندانه و فاضلانه ی شماست.
ممنونم از انتخاب زیبایی که از کتاب فواید گیاهخواری نمودید.
سپاس فراوان ار نقد و نظر و حضور ارزشمندتان.
حضورتان مایه ی مباهات و دلگرمی من است
@};- @};- @};- @};- @};-


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 18:10

نمایش مشخصات آزاده اسلامی در ضمن
عیدتان بسیار مبارگباد@};- @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 18:17

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سپاسگزارم . ايام خوبي رو براي شما و خانواده ي محترم ، آرزومندم .


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 12:16

نمایش مشخصات م.ماندگار درود
@};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 12:19

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر بانو اسلامی عزیز
داستان بسیار زیبا و پر مفهومی بود و جز این از قلم توانای شما انتظار نمیرود.
بهره بردیم.
سبز باشید.
:x @};- @};-


@م.ماندگار توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 17:41

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام خانم ماندگار هعزیزم
خوشحالم شما را اینجا میبینم.
سپاسگزار حضپور ارزشمند و خوبتان هستم.
نگاه شما زیباست دوست عزیزم
ممنونم که دست مهر و نوازشتان را بر سد داستان کوچمن کشیدید
شاد و سربلند باشید

@};- @};- @};- @};- @};- @};- :x :x :x :x


@آزاده اسلامی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 18:10

نمایش مشخصات آزاده اسلامی عزیزم
عیدت بسیار مبارک و فرخنده باد@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط م.ماندگار Members  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 02:17

نمایش مشخصات م.ماندگار عید شمام مبارک عزیزم
:* :x @};-


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 12:58

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود

عامو به راوی داستان بگو جلو ننه باباشو بگیره .همه مریض میشن که ...
البته خبرایی که از برخی شرکتای کالباس و سوسیس میرسه خیلی خیلی وحشتناکتر از موضوعه...

زیبا قلم زدید بزرگوار... پیشاپیش عیدتون هم مبارک

شادمان و سلامت و موفق باشید

@};- @};- @};- @};- @};-


@سبحان بامداد توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 17:43

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام جناب بمداد عزیز
مدتها بود در سایت حضور نداشتید و حالا چشممان روشن شد به کلام زیبایتان
بسیار سپاس از حضور ارزشمند و سبزتان
ممنونم که داستانم را خاندید
امیدوارم وقتتان را هدر نداده باشم
حضورتان مایه ی دلگرمی من است
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 17:44

نمایش مشخصات آزاده اسلامی ببخشید اصلاح میکنم
جناب بامداد عزیز
شرمنده برای غلط تایپی@};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 18:12

نمایش مشخصات آزاده اسلامی در ضمن جناب بامداد عزیز
عیدتان بسیار مبارکباد@};- @};- @};- @};-


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 13:25

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-
داستان ظريف و آموزنده اي بود@};- @};- @};-
ياد اين ضرب المثل افتادم: روغن ريخته رو نذر امامزاده ميكنه:)
لن تنالواالبرّ حتي تنفقوا مما تحبون و ماتنفقوا من شيءٍ فان الله به عليم(سوره ي مباركه آل عمران- آيه ي 92)@};-


@م.فرياد توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 17:46

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام استاد فریاد گرامی
خوشحالم که وقت و نظر ارزشمندتان را برای این نوشته گذاشتید.
بسیار ممنونم ار حضور پر برکتتان.
موشته های ناقصص من به پای اندیشه های ژرف و قلم استادانه ی شما نمی رسد. اینجا فقط دارم از شما و دیگر دوستان مشق میگیرم .
ممنونم از حضورتان
با خودتان صفا اوردید
روزگارتان به سبزی مهربانی باد@};- @};- @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 18:12

نمایش مشخصات آزاده اسلامی استاد فریاد گرامی
عید قربان بر شما مبارکباد@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 14:57

نمایش مشخصات فرزانه رازي :D قربون خدا برم هیشوخ واسم نذرمذر نکردن ! بین خودمون بمونه ... مگه نمیگم بین خودمون بمونه ؟؟؟ خب شما چرا داری میخونی ؟؟؟ من دارم با ازاده بانو صحبت میکنم ، شما چی میگی این وسط ؟؟؟ هوم ؟؟؟
نخون... میگم نخون... باز که میخونی !
أه ولش کن... اره داشتم میگفتم ... بین خودمون بمونه بابام اینا هم میدونستن نذر و نیاز هم نمیتونه کاری واس من بکنه ، بیخود وخت خدا رو تلف نکردن !!! خخخخ
ولی خیلی بده هاااااا... معمولا این اتفاقا میوفته که یه سری تلاش میکنن با هزینه ی کمتر کارشونو را بندازن ! حالا هر چقدم که بی کیفیت ! کی به کیه ؟! ;)
همین دیگهههه ! بالایی ها صرفا جهت شوخی بود ...
راستی سلام . خوبین .
داستان خیلی خوبی بود بانو .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


@فرزانه رازي توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 17:49

نمایش مشخصات آزاده اسلامی و سلام به قند و نبات و شکلات و شیرینی و نمک و ملاحت سایت فرزانه جان عزیزم
گلم داستان بی مزه ی مرا با کامنت نمکین و شیرینت نمک و چاشنی دادی.
حالا اگر خاننده ی عزیزی ار خاندن داستان خس بدی بش دست بده کامنت شما جبران می کنه و کلی رضایتمندش میکنه.
عزیزم یک دنیا ممنون از حضور و نقد و نظر و نمک و شیرینی و مهربانی ات
دو نخته ما هم غششششششششششششششششتیم
@};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x :* :*


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 16:18

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم دکتر اسلامی ! سلام
من و ************ حکایت تازه ای بود از روغن چراغ ریخته ای که نذر امامزاده می شود و از طرف دیگر حکایت دردناکی بود از چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است . مردم سست بنیه از نظر اقتصادی ونذرهای آنچنانی که در توانشان نیست . اگرچه کار اصلی را چشمهای راوی کرده و کرم کتاب شدنش اما به هرحال دلشان نمی آید نذرشان را ادا نکنند و چون توان ندارند مجبورند به بی راهه بزنند . و حکایت شوم چوپانی که از خیر ************های بیمارش نمی گذرد و شر آنهارا به مردم ضعیف منتقل می کند!
مثل همیشه هم موضوع بکر بود وتازه هم پرداخت عالی بود و رگه ی طنز موجود در آن زهر تلخی سوژه را می گرفت.
ممنون بخاطر این داستان عالی
روز و روزگارتان خوش
@};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 17:53

نمایش مشخصات آزاده اسلامی و سلامها و عرض ادبها به استاد بزرگوار و فاضل و دلسوز همه ی ما
استاد حضورتان یعنی حفظ آبرو برای داستان و نویسنده ی آن
مقدمتان پر از گل باد و ریحان
خیلی خیلی ممنونم از نقد و نظر ارزشمندتان
خیلی با مهربانی داستانهای پر اشکالم را میخانید
یک دنیا سپاس
راستش تند و شتابزده نوشتم. خودمم می دونم کار مالی نیست. اما دلم گرفته بود و حوصله ام سر رفته بود و دلم میخاست کمی با چند دوست مهربان حال و اخوال کنم. دیدم بهتر از شما دوستان و استادان عزیز کسی را سراغ ندارم و بهتر از خط خطی کردن بهانه ای نمیتوانم پیدا کنم.
حضورتان برابرست با حس امیدواری و دلگرمی برای نوشتن
بسیار ممنونم
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 16:26

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام بر آزاده بانوی گرامی
شیرازی ها(فارسی ها) میگن روغن ریخته نذر شاهچراغ...
اگرچه داستانک خوبی است اما تعجیل و عدم تمرکز برای تقویت بخش هایی که نیازمند قوت بخشی بیشتر دارد را نشان می دهد.
خب اینم یه نوع قربونی است دیگه! داستان را قربونی کردید
درود بانو
سلامت و خوشبخت باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@عبدالله عمیدی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 17:58

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام استاد دقیق و تیزبین و شاگردشناس
احسنت به دقت نظرتان
البته خودم مثل عباس آقا قاب ازین قربانی که فرمودید داستانم است راضی هستم. راستش داستانک برای من فراتر از یم کلاس آموزشیست. جاییست که وقتی دلم میگیرد میدانم دوستان مهربانی هستند که فقط کافیست سلامشان را بشنوم تا دوباره انرژی و امید بگیرم
دقیقن این داستان را با این دید و بهانه نوشتم و فرمایشتان کاملن متین و درست است
پس به افتخار دقت نظر و هوشمندیتان

چه کنم گاهی دلم از آدمهای زمخت بیرون و حرفهای بیروحشان میگیرد آنوقت است که پناه می آورم به داستانک
خیلی خیلی ممنونم از حضور ارشمند و کلام و راهنمایی بجایتان
شاد و بهروز باشید@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 18:11

نمایش مشخصات آزاده اسلامی در ضمن استاد گرامی
عیدتان بسیار مبارک و فرخنده باد@};- @};- @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط عبدالله عمیدی Members  ارسال در چهار شنبه 1 مهر 1394 - 22:21

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام مجدد
عیدتان مبارک
بزرگواری فرمودید
نجابت و زلالی شما را می ستایم
ظرف داستان و دوستان با ظرفیتِ مهربانی، محمل دلتنگی و دلبازی های حقیر هم هست درست مثل شما.
اگر جسارت کردم به مهر و لطفتان عفو فرمایید.
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@عبدالله عمیدی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در چهار شنبه 1 مهر 1394 - 22:55

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و عرض ادبی دوباره استاد بزرگوار
شرمنده ام می کنید. این چه فرمایشیه؟ من هم مثل بقیه ی دوستان جز بزرگی و بزرگواری و مهربانی از شما چیزی ندیده ام. منش شما یک درس اخلاقه.
تمام اون حرفها را هم از ته دلم گفتم.
یک دنیا سپاس از حضور و بزرگواریتان
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط عبدالله عمیدی Members  ارسال در جمعه 3 مهر 1394 - 11:56

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 17:05

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام بانو اسلامی عزیز و صبور و متین :x :*

داستان جالبی بود.موضوع نابی را نوشتید و البته قابل تامل.
از قلم زیبای شما همیشه لذت می بریم ...
حقیقتن وقتی داستان تازه ای از شما می بینم خیلی خوشحال میشم.
عیدتون هم پیشاپیش مبارک.
شاد باشید.@};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 18:05

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و درود به دوست خوشقلب و مهربان و عزیزم بانو اندیشه نازنین
خیلی از دیدن شما خوشحال میشوم. حضور شما مرا یاد این شعر می اندازد
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
بسیار ممنونم که با آمدنتان چشمم را روشن می کنید و به من نشاط و دلگرمی و حس خیلی خوبی میدهید
نگاه و منش شماست که زیباست دوست عزیز و بااخلاقم
حضورتان مایه ی دلگرمی و طراوت من است
روزگارتان پر از بهار و ریحان باد

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :x :x :* :*
در ضمن عیدتان مبارک


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 17:29

سلام
چه ترسناک :-s
یعنی چی ?
من اگه بذارم بابا اینا گوشت بخورند. :D
عیدتون پیشاپیش مبارک.
قشنگ بود.
موفق باشید. :x @};-


@مریم مقدسی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 18:07

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام مریم جان دوست عزیز و باهوش و مهربانم
از دییدنت خوشخالم و خسلی ممنونم که با امدن و نقد و نظر ارزشمندت به من و سرای کوچکم رونق و شادابی می دهی.
حضورت دلگرم کننده و انرزی بخش است
خیلی خیلی ممنونم ارز نظر زیبا و کلام دوست داشتنی ات
جای شما دوست عزیزم در قلب من است
عیدت مبارک دوست گلم
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :x :x :x :x :* :*


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 17:49

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام .درودبرسرکارخانم دکتراسلامی خیلی ظزیف بیان کرده بودید.@};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 18:09

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام استاد گرامی و بااخلاق و محترم
خیلی خیلی ممنونم از حضور پرمهر و لطفتان
ظرافت در نگاه هنرمندانه ی شماست.
شاگرد نوآموزتان هستم که دارم از روی دست شما مشق و تمرین میکنم تا شاید بتوانم ایرادهای کارم را کمتر کنم.
بسیار ممنونم اتز حضور و نقد و نظر خوبتان
عیدتان بسیار مبارکباد@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 19:02

یچزی بگم ? می خوام غر بزنم.
بعضی آدمها تو همه چیز احمق اند. تو نذر کردن. تو شناختن خدا. تو خوندن کتاب. تو انتخاب کردن الگو. تو شناسایی بهترین نظر تو همه چی دیگه همه همه همه چی.
کفرم در اومده!
[-(


@مریم مقدسی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 19:13

نمایش مشخصات آزاده اسلامی این یکی از بهترین نظراتی بود که خوندم
عااااااااااالی گفتی


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 21:12

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر بانو اسلامی. از این رسم و رسوم هایی که خونی به زمین بریزد و عید اعلام شود حسابی متنفرم. این نیز مانند رسوم های دیگرامان حکایت همان نوشابه ای را داراست که در سفره هر ایرانی جنبه تشریف فرمایی دارد{گرچه همه می دانیم نوشابه مضر است اما حتما باید جلو مهمان نوشابه بگذاریم} و از همه خنده دار در که قربانی می کنند و بدون اینکه از فقرا مطلع شوند دور هم گوشت را تقسیم می کنند و نامش هم هست عید قربان و بعد آنهم حاجی از مکه تشریف فرمایی و مجلس حاجی خوران.
ممنون از داستان خوبتان.


@احمد دولت آبادی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 23:43

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام جناب استاد دولت آبادی گرامی
خیلی خوشحالم که شما را می بینم. خیل یممنونم که وقت و نظر ارزشمندتان را برای این نوشته ی الکی گذاشته اید.
1- منم متنفرم ار این همه خون و خونریزی. یعنی روز قیامت همه از سر تقصیراتمون بگذرند این ************ان نخاهند گذاشت.
2- می دانم این یک داستان الکی پلکیست. اما شما بخاطر اینکه تو ذوق من نخورد گفتید داستان خوبیست. الان عرض میکنم که خوبی در منش استادانه و شاگردپرورانه ی شماست. این شمایید که ما را راهنمایی می کنید و تشویق.
از اینکه هستید و وقت ارزشمندتان را صر ف بهتر شدن کارهایمان میکنید بسیار ممنونم
حضورتان در سایت خیلی مفید است.
شاد و سربلند باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 23:43

نمایش مشخصات آزاده اسلامی ستاره ها= گ و س ف ن د ا ن


@احمد دولت آبادی توسط همایون به آیین Members  ارسال در چهار شنبه 1 مهر 1394 - 12:36

درود بر جناب دولت آبادی عزیز
مساله اینه که کسی از روی اندیشه و تحقیق متدین نشده،که اگر این اتفاق بیفته ،شاید با بحران جمعیت اهالی ... مواجه بشیم. بی دلیل نیست که در همه ادیان بنوعی بیم و ترس از خدای ان دین در جان کلام و دستورات دینی ، دیده میشه . در کنار بیم و ترس ، وعده پاداش برای برانگیختن طمع مخلوقاتی بنام انسان،اشرف مخلوقات.


@همایون به آیین توسط احمد دولت آبادی Members  ارسال در چهار شنبه 1 مهر 1394 - 16:05

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر جناب به آذین. تا حدودی با شما موافقهم اما نمی توان همه را بر این پایه شمرد. هنانطور که می دانید حضرت مارکس فرمودند.
دین افیون توده هاست.
متاسفانه تصعب های یکسری زئولات و حب و بغض جای اندیشه و ناب گرایی را گرفته.
با شما موافقم که کنج صفحه ی اندیشه بسیاری از مردم{بخصوص در ایران} تا خورده و تنها بسنده نموده اند میز و منبر و وای از این مرید بودن که سیر قهقرایی ست. مسئله این ست که بیداری و هوشیاری و اندیشه و خرد را متحول نمودن بخشی با تبلیغ و دیگر آن با همکلامی و مطالعه پایدار می گردد.مثلا در همین سایت که دوستان بسیار هم ساعی و کوشا هستند امروز به رقم اینکه صادق خان هدایت هیچگونه تبلیغی بر او نمی شود و نوشته های او جز در مواردی خاص از حوزه آکادمیک خذف گردیده باز شاهد آنیم که بیشتر از مثلا دکتر علی شریعتی طرفدار یافته. پایدار باشید


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 22:33

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آزاده ی عزیز
دیر خدمت رسیدم
بر من ببخشای که درگیر کلاس اول هستم و نیز دلتنگ برادر سفر کرده ام
داستان نیمه طنز و زیبایی بود ولی جسارتا ازقلم زیبای شما کمی فاصله گرفته بود
عید شما هم مبارک
روز و روزگارت تماما عید باشد:x :x @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 23:49

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام شهره ی عزیزم
خدمت از ماست دوست خوبم
شما هر وقت تشریف بیاورید اینجا پر از صفا و رونق میشه. دور و زود هم نداره
مبارک باشه بسلامتی روزی فارغ التحصیلی عروسک گلتون بکنه. اما عزیزم کارت دراومد . باید هر شب مشق بنویسی و دیکته . بعد الکی امضا کنی که مثلن کار شما نبوده. ما هم این دوران را گذراندیم. هرشب از خودم دیکته میگرفتم و موشق مینوشتم و بعد دفتر را میچپوندم تو کیف پسرم که فردا معلمش منو نخاد مدرسه:D
ببخشید وقتتون با این نوشته چرت تلف شد. صادقانه اعتراف میکنم میخاستم شماها را ببینم و با هاتون حال و احوالپرسی کنم.
راستی
عیدتون هم شدیدن مبارکباد
بازم ممنون از حضور خیلی دلچسبتون
@};- @};- @};- @};- @};- @};- :x :x :x :* :* :*


نام: امیرحسین داودپور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 مهر 1394 - 05:12

نمایش مشخصات امیرحسین داودپور خوب دیگه...
خوب بود@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 مهر 1394 - 08:07

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و درود
خیلی لطف کردید داستان را خواندید
بسیار ممنونم از حضورتان
موفق و شاد باشید
@};- @};- @};- @};-


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 مهر 1394 - 09:01

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود بر بانو ازاده نازنینم
داستانتون بسیاااااااااذ بسیااااار زیبا بود
و طنزش هم بدل مینشست.
ن خسته بانو همایون باسید.


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 مهر 1394 - 10:22

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام شیدای عزیز و نازنینم
خوشحالم شما را اینجا می بینم
خیلی خیلی ممنونم از اینکه با آمدنتان گل و بلبل و نشاط و ریحان را با خودتان می آورید و اینجا را پر از امواج مثبت و عطر مهربانی میکنید.
حضورتان برای دلچسب و عزیز و دوست داشتنی است.
حوشحالم که داستان کوچکم را پسندیدید و با دیده یمهربان و حطاپوشتان به من دلگرمی و انرژی دادید.
عزیزم از دیدنتان جدن خوشحال میشوم.
ممنونم از بودنتان
از حضورتان
و از مهربانیتان
عیدتان بسیار مبارکباد
شاد و موفق و باطراوت باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- :x :x :x :x :x :* :* :* :*


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 مهر 1394 - 10:38

درود بر بانو اسلامی عزیز
قربون خدا برم که برای اینکه ************ نذری یه بی پول جور بشه ، مریضی انداخته تو گله ی ************ای چوپان بیچاره!
اگه اون لندهور(بقول داستان) درسشو میخوند و خانواده اش مجبور نبودند برای قبولی اش به خدا و پیامبر و نذر متوسل بشن،اون چوپان بیچار یعنی همون فامیل عباس آقا قصاب ، متحمل اینهمه ضرر نمیشد!
خدایی کردن هم واقعاً سخته!
پوزش میخوام از اینکه زدم به یه کانال دیگه، امیدوارم ناراحتتون نکرده باشم
پاینده باشیید


@همایون به آیین توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در چهار شنبه 1 مهر 1394 - 22:59

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و درود جناب به آیین بزرگوار و محترم
خوشحالم سرای کوچکم را قابل دانستید و مزین به کلام ارزشمندتان کردید
بسیار سپاسگزارم از حضور ارزشمند و دلگرم کننده شما.
خیلی لطف کردید وقت و نظر ارزشمندتان را برای نوشته ی کوچکم گذاشتید.
از بابت کامنت ملیج و انرژی بخش . نگاه دقیقتان به داستان نیز خیلی خیلی ممنونم.
عید قربان بر شما و خانواده محترمتان مبارکباد
همیشه سبز و بانشاط باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 مهر 1394 - 12:08

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام خانوم اسلامی
داستانتون رو خوندم.یه عرض ادب اومدم بگم و غروب خدمتتون میریم.فقط این رو بگم که خیلی داستانتون عالی بود.برداشت ها رو خوندم.ولی نمیدوم چرا من حس کردم مادر یه رازی رو پنهان کرده بود.میرم میام@};-


@حسین روحانی توسط حسین روحانی Members  ارسال در چهار شنبه 1 مهر 1394 - 19:36

نمایش مشخصات حسین روحانی درودی دیگر
شما ادبیات خیلی قوی ای دارید و بهتون تبریک میگم. خیلی خوب و زیبا این داستان رو ارائه کردید. به موضوعاتی مثل فقر و نذر و یا شایدم به نوعی اسمش رو گذاشت خرافات و بی انصافی و بی مروتی که در لایه های جامعه رخنه کرده به درستی اشاره فرمودید. شما یه جامعه نگریه قوی در داستان داشتید و بر اساس موضوع داستان کلی مسائل بازگو کردید. داستان پر مغزی بود. من حس کردم که این وسط زن یه کاری هم کرده بوده و موضوع ************ یه توافقی بین خودش و قصاب بوده. نمیدونم ولی چنین حسی بهم دست داد.
درمجموع واقعا لذت بردم و بهتون تبریک میگم.
سبز و پیروز باشید


@حسین روحانی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در چهار شنبه 1 مهر 1394 - 23:04

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و درود برادر بزرگوارم جناب روحانی گرامی
خیلی خوشحالم که چشمم به نقد و نظر پرارزش شما روشن شد.
خیلی خیلی ممنونم از حضورتان که مایه ی دلگرمی و تشویق من است.
خیلی جالبه! بعضی کامنتها بقدری به آدم خط و جرقه میدن که دوست دارم بعدش برم برای اون کامنتها داستان بنویسم. نگاه بسیار جالبتون منو برد تو فکر. جدن درگیرش شدم. کامنتهاتون هم مثل داستاناتون ذهن آدم را فعال میکنه.
حضورتون برای رشد امثال من خیلی مفید و لازمه.
باز هم یک دنیا ممنونم از نگاه ژرف و اندیشه ی بلندتون
عیدتان هم بسیار مبارکباد
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: سید حسین کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 مهر 1394 - 13:52

سلام و عرض ادب بر خانم اسلامی
داستان زیبا بود ، نظر آقای باران دوست را خواندم مثل همیشه جالب بود ، اما ته داستان بنده را به شک انداخت ، بخاطر خنده ی از ته دل مادر :)
ولی خدایش آدم باید به اندازه ی وسعش نذر کنه :D
موفق و همیشه پاینده باشید @};- @};- @};- @};-


@سید حسین توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در چهار شنبه 1 مهر 1394 - 23:18

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و عرض ادب از ماست سید بزرگوار
قبل از هر جیز عیدتان بسیار مبارک و فرخنده باد
خوشحالم از زیارتتون
خیلی خیلی ممنونم ار حضور پربرکتتون
شما با خودتان رونق و صف می آورید و خیلی خوشحالم میکنید
از وقت و نظز ارزشمند و انرژی بخش و دلگرم کننده ای که گذاشتید خیلی خیلی سپاسگزارم
ایام به کامتان و روزگارتان همواره سبز و پر طراوت باد
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 مهر 1394 - 15:17

نمایش مشخصات بهروزعامری برخی نوشته های کمیک دو لایه هستند داستان شما عمیقا اینگونست (اگر درمورد بابا کلمه ی نیش بکار برده نمیشد بهتر بود)
رویه ی دوم نوشته ی شما تراژدی ومصیبت خانوادهها برای براوردن حداقل های زندگی بچههاست و شرمندگی دائمی که خود من دائما دارم و غم انگیز ترین قسمتش پیداشدن ************ قربونی مریض است در داستان شما شروع خنده بلافاصله اونو بگریه ی عمیق راهنمایی میکنه در واقع اگر از پوسته ی نازک کمدی شما عبور کنیم با یک مصیبتنامه ی عمیق روبرو میشویم

موفق باشید گرامی

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط احمد دولت آبادی Members  ارسال در چهار شنبه 1 مهر 1394 - 15:50

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر جناب عامری. چه عجب. خیلی خوش آمدید.عاقبت ما نفهمیدیم منظورت از پیامهای خصوصی شما به بنده چه بود. من که هیچوقت با شما کاری نداشته ام و در صفحه شما پیامی نگذاشته ام. اما شما الگو و جای پدر بنده بودید و این حرف از شما بعید بود. در هر صورت ما هر کس هم که فحش مان بدهد در کمال خونسردی از او قدردانی خواهیم نمود. پیروز باشید. من زیاد با قضاوت عجولانه موافق نیستم


@بهروزعامری توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در چهار شنبه 1 مهر 1394 - 23:21

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و عرض ادب جناب آقای عامری بزرگوار و گرامی
خوشحالم شما را زیارت میکنم
خیلی خیلی ممنونم که وقت و نظر ارزشمندتان را برای این نوشته ی ناقابل گذاشتید.
حضورتان بسیار محترم و ارزشمند است.
نگاه ژرف و عمیق و برداشت عالی تان از داستان مرا بوجد آورد.
بعضی کامنتها واقعن آدم را بفکری عمیق فرو میبرند. از کلام پرمغز و نگاه عمیقتان بسیار بسیار سپاسگزارم
برداشتتان از داستان بسیار زیبا و قابل تامل بود.
عید قربان بر شما و خانواده محترمتان مبارک و فرخنده باد
روزگارتان همواره بهاری باد
باز هم سپاس
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 مهر 1394 - 15:25

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خوهر هنرمندم خانم اسلامي نازنين
داستان تلخي بود من معتقدم چيزيكه برخود نمي پسندي بر ديگران نپسند داستان شما از دوجنبه قابليت بحث و بررسي دارد چوپاني كه ************انش بيمار شده اند بدون مسئوليت در اختيار مردم قرار مي دهد بدون آنكه به عواقب آن بينديشد و كسي كه آن را مي خرد و به عنوان نذري به خورد مردم مي دهد ، داستان تاسف باري است
براي قلم واقع گراي تان موفقيت آرزو مندم
شادي همراه هميشگي شما
ان شاالله در كنار خانواده و پسر برومندتان اوقات خوشي تجربه كنيد @};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در چهار شنبه 1 مهر 1394 - 23:28

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و عرض ارادت فراوان به عزیز و نازنین سایت آنای محبوب و مهربانم
چقدر من همیشه چشم براهتان میمانم تا چشمم با واژه های مهربان شما گرم و روشن شود.
حضورتان در سایت یعنی یک باغ پر از گلهای زیبا و خوش عطر که به آدم کلی انرژی و نشاط می دهد.
خیلی خیلی ممنونم که با حضور و نقد و نظر ارزشمندتان این داستان را آبرودار کردید
نظر زیبا و نگاه دقیقتان بسیار قابل تامل و تحسین است
باز هم سپاس فراوان از اینکه هستید و با بدنتان عطر مهربانی را منتشر میکنید
عیدتان بسیار مبارک بر شما و بر خانواده عزیز و محترمتان

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :x :x :x :x


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 مهر 1394 - 19:27

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدت ازاده عزیزم
اول از همه تبریک میگم عید را به شما و خانواده محترم و بقیه دوستان عزیز سایت داستانک
داستان جالبی بود .شاید بگید طنز اما من خودم به واقعیت این اتفاق را دیدم .شما تو قالب طنز موضوع مهمی رو گوشزد کردید که زیبا بود و من لذت بردم به خصوص از صحنه ایکه بین مادر و پدر درست کرده بودید و به جزییات ان دقت کرده بودید و اون شلوار پدر بود و با همون تمبان شخصیت سازی کرده بودید که باعث میشد مخاطب شما اونو لمس کنه و لبخند بزنه خیلی عالی بود ممنونم
احساسا میکنم یه جوری خط اخر به داستان لطمه میزنه
ممنونم بانو جان

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :x :x :x :x :x :x :x


@ زینب ارونی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در چهار شنبه 1 مهر 1394 - 23:32

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و عرض ارادت بسیار زینب عزیزم دوست مهربانم
من هم قبل از هرچیز به شما خواهر نازنینم این عید را تبریک میگویم
خیلی خوشحالم میبینمتان
خیلی خیلی ممنونم از حضور گرم و صمیمی و پرمهرتان
وجودتان پر است از انرزیهای مثبت که مال قلب پاک و مهربانتان است.
خوشخالم که این نوشته را پسندیدید. یقین از سر لطف خواندید و به آن نگاه کردید وگرنه اشکال و نقصص زیاد دازد. از بابت رهنمایی بجا و دقیقتان درباره پایانبندی داستان نیز خیلی ممنونم. حتمن مدنظر میگیرم
ارادتمندتانم خواهر گلم
روزهایتان پر از امید و شادمانی باد

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x :x :x :x :x
:* :* :* :*


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 مهر 1394 - 21:31

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام بر خانم آزاده خانم عزیزم:x
اولا بابت دیر کردنم معذرت اول مهر بود و من مشغول شاگردای بانمکم! داستان فوق العاده ای ازتون خوندم وخیلی هم خندیدم:D
ولی من به شخصه خیلی از نذر حاجت گرفتم خصوصا نذر 14معصوم و خواهر پدر بزرگم که بانوی سیده ای بود و کلی هم معجزه داشت.برای همین خیلی معتقدم به نذر واینکه باید نذر رو ادا کرد:) اما با حرف مریم جونم هم کاملا موافقم.
دستتون درد نکنه خانومی گل..@};- @};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در چهار شنبه 1 مهر 1394 - 23:39

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام عاطفه عزیز و نازنینم
مایه ی افتخار من است که با معلمی مهربان و دلسوز همصصحبت هستم.
خوش بحال شاگردانتان که معلمی چون فرشته دارند.
خوشحالم که شما را می بینم و خیلی خیلی ممنونم از حضور پرمهر و لطفتان
سپاسگزارم از این همه محبتی ک به من و نوشته های کوچکم دارید. انشاالله همیشه لبتان خندان و دلتان آرام باشد.
مایه مباهات من است که داستانم را پسندیدید.
اتفاقن من هم به نذر معتقدم ولی خب سعی میکنم برای امور پیش و پا افتاده و بویژه مادی دست به دامان اولیای الهی نشوم. هرچند که بر این باورم که نیروهای بسیار عظیمی در نظام هستی هست که در امور انسان خارج از حیطه ی منطق می توانند دخل و تصرف کنند.
باز هم ممنونم عزیزم از حضور دلنشینتان
عیدتان بسیاار مبارک و فرخنده باد

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x :x :* :*


نام: مینا لگزیان کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 مهر 1394 - 22:19

درود ازاده جان

عزیز دل خواهر عجب نذری شه فقط ملتو حروم نکنن این ننه باباهه

داستانتو دوس داشتم و طنز زیبایی که داشت...

قلمت سبز.عیدتم مبارک فقط نذری ندین ی وقتی ها.:D


@مینا لگزیان توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در چهار شنبه 1 مهر 1394 - 23:44

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام مینا جان عزیزم
خیلی خوش امدید به سرای کوچکم
خوشحالم شما را میبینم و خیلی خیلی ممنونم از وقت و نظر ارزشمندی که گذاشتید و خوشحالم کردید.
سپاس فراوان از کامنت شیرین و نمکین و انرژی بخشتان
راستش چندان اهل نذری دادن و اینجور برنامه ها نیستم. کلن خیلی از هیاهو و کارهایی که آدم را بزحمت می اندازد نیستم. خیالتان راخت فکر نکنم گوشت نذری بدهیم . تا آنجا که خبرش را دارم گوشت خیلی گران است و بهتر است آدم نذری بگیرد نه اینکه بدهد:D
عید شما هم مبارک باد خانم گل
ممنونم از حضورت عزیزم
سبز سبز سبز باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x :x :x
:* :* :*


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 مهر 1394 - 23:00

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا بود

من هنوز فکر مشغول همان عکس ************ی است

که روی کارت بود .فکر می کنم حرف حساب آن زبان بسته

چی بوده.

داستان زیبایی بود

قلم تان رقصان@};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در چهار شنبه 1 مهر 1394 - 23:50

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و عرض ادب جناب دکتر فرازمند گرامی
خوشحالم شما را اینجا می بینم
بسیار ممنونم از حضور و وپقت و نظر ارزشمندی که گذاشتید
حضورتان مایه ی مباهات و دلگرمی و تشویق من است.
راستش:
حرف آخر داستان در نگاه ک و س ف ن د و آن پسر(من و گ و س ف ن د ) بود. گ و س ف ند میخاست به راوی بگوید هر دوی ما قربانی خرافه هستیم
1- خون مرا می ریزند و حیات مرا نادیده می انگارند
2- تلاش تو را نیز نادیده می انگارند و موفقیتت رار به نذری که اتفاقن آلوده هم هست نسبت میدهند
درواقع من (راوی) و گ و س ف ن د هر دو قربانی هستند.
حالا اینکه نتوانسته ام چنین مطلبی را برسانم اشکال از فرستنده است نه گیرنده.
باز هم ممنونم از حضورتان
عیدتان بسیااار مبارکباد
شاد و سلامت باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 19:08

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر درود بر بانو اسلامی
این اواخر از گوشت نذری بدم میامد و چندی هم کلا از قربانی کردن.
بیچاره اونایی که با شوق سم می خورن و شکر و دعا هم دارن.
عید کشتار جمعی حیوانات بیگناه و حاجیهای گمراه نامبارک[-(


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 21:01

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام جناب حشمتی فر گرامی و بزرگوار
خیلی ممنونم که وقت . نظر ارزشمندتان را اینجا می بینم. خوشحالم که وجود گرانبهای شما را در کنار نوشته هایم احساس میکنم و انرژی می گیرم.
با شما موافق و همعقیده هستم. بارها هم تصمیم گرفتم که گیاهحوار شوم اما متاسفانه ضعف بر من چیره می شد و پزشک منعم میکرد.
ار خوردن گوشت چاره ای نداریم. اما اینکه بهوای باورهایمان جان موجود زنده ای را بگیریم شاید نادرست باشد.
کاش کمی مهربانتر بودیم
بسیار ممنونم از حضور ارزشمندتان
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در جمعه 3 مهر 1394 - 22:49

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
:)


نام: ح . شریفی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 9 مهر 1394 - 15:05

نمایش مشخصات ح . شریفی سلام بر سرکار خانم اسلامی
داستان را به همراه اکثر نظر ها خواندم ،
داستان خوبی بود بخصوص توصیف پدر خانواده با زیر شلواری ، به چشم این ها را دیده ام .
و اما ************ قربانی ،احساس میکنم نذر این خانواده به گونه ی رفع تکلیف بوده باشد ، یاد داستان هابیل و قابیل افتادم وقتی حضرت آدم به آنها گفت بهترین چیز را برای خدا نذر کنید ، یکی بهترین را انتخاب کرد و دیگری بدترین .
این فقط نظر شخص بنده بود شاید این داستان وسع مالی یک خانواده را نشان دهد .
شاید این هار را دوستان گفته باشند . چون قسمت دیگر نظر ها را نخواندم :)
شاد و موفق باشید@};- @};- @};-


@ح . شریفی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در پنجشنبه 30 مهر 1394 - 23:52

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام جناب شریفی
ببخشید دیر جواب دادم
ممنونم بسیار که داستانکم را خاندید
سپاسگزارتان هستم
نقدتان سبب دلگرمیست
موفق باشید


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 20:18

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت @};-


@اذرمهرصداقت توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در پنجشنبه 30 مهر 1394 - 23:52

نمایش مشخصات آزاده اسلامی @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x :x :x
:* :* :*


نام: نرجس علیرضایی سروستانی   ارسال در چهار شنبه 6 آبان 1394 - 21:34

با عرض سلام و ادب فراوووون:)
داستان بغایت جالب و واقعی بود... میشه قشنگ تجسم کرد ک همچین اتفاقی افتاده و خواهد افتاد ... بسی لذت بردم از خوندن یه داستان خوب و درست و درمون
نمیدونم چرا اسم همه بقال و چقال و قصاب های محله های داستان ها عباس آقا هست ...جالبه ها :D :D
من به یه چیزی پی بردم ...بگید چی؟
این ک عباس آقا قصاب هم خبر دار شده بوده ک برای قبولی این لندهور قراره ************ قربونی بشه و البته پولی هم دربساط خانواده نیست ...وجالب تر اینکه عباس آقا هم فهمیده ک کی توی خونه حکم فرمایی میکنه ...مادر خانواده ...یاد شیطان افتادم ک حوا رو گول زد تا زیر جلد آدم بره تا با هم سیب بخورن :D :D :D جالب تر اینکه مادر خانواده گفته خدار رسونده ...فک کنم فامیل عباس آقا اسمش خدا بوده D:D :
امان از دست عباس آقا ها و فامیل ها شون ...تا همه رو به کشتن ندن دست بردار نیستن :D

عالی بود ....دم قلم تون همیشه گرم گرم :D


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 7 آبان 1394 - 11:18

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام بر نرجس خانم عزیز و نازنینم
خانم گل، خیلی خوش آمدید به سرای کوچکم
صقا آوردید عزیزم
خیلی ممنونم از وفت و نظز ارزشمندتون
از اینکه با کلام پرملاحت و شیرینتون برایم نشاط آوردید خیلی ممنونم
نظراتتون هم خیلی جالب بود. پر از موج مثبت
امیدوارم لبتون همیشه خندان باشه
باز هم سپاسگزارم
@};- @};- @};- @};- @};- @};-

:x :x :x
:* :*



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.