دستمزد

بیشتر بچه ها برای فرجه رفته بودند شهرستان و خوابگاه خیلی خلوت شده بود. دلم گرفته بود و هوای لیلا را کرده بود. تولدش نزدیک بود. دلم می خواست برای تولدش بجای فلافل و سمبوسه به یک رستوران شیک برویم و بجای یک رمان کاغذ کاهی، برایش یک ادکلن گران قیمت بخرم.
در همین فکر و خیالها بودم که در اتاق را زدند. مسئول خوابگاه بود. گفت از حراست زنگ زده اند و کار خیلی مهم و محرمانه ای با من دارند...
مسئول حراست براندازم کرد و سری تکان داد:
- گفتی رشتت علوم سیاسیه؟!
جوابش را که دادم دلم غنج رفت. باورم نمی شد برایم کار پیدا شده باشد. مسئول حراست نیم خیز شد و گفت یادت باشه خیلی محرمانس. به کسی چیزی نگی ها!
انگار داشتم روی ابرها راه می رفتم. صد بار با خودم تکرار کردم. ده صبح سه شنبه، دفتر مشاور وزیر و هر بار قند توی دلم آب می شد. پله های خوابگاه را دوتا یکی کردم و هر چه لباس نو نوار داشتم، بردم حمام و انداختم توی لگن پلاستیکی و شروع کردم به چنگ زدن. سر و صورتم هم پر از کف شده بود...
نفسم داشت بند می آمد. مدام سر و وضع و لباسهای اطو کشیده ام را بررسی می کردم. خانمی صدایم کرد و گفت بفرمایید داخل.
از روی میز دستمالی تعارفم کرد تا عرق پیشانی ام را پاک کنم. اولین بار بود که با یک مقام مملکتی حرف می زدم. آنهم با مشاور شخصی آقای وزیر. کمی طول کشید تا توانستم خودم را پیدا کنم. توی شوک بودم. تا از دفتر بیرون بیایم چندبار سکندری خوردم. راهروها کش آمده بودند و تمام نمی شدند. وقتی نگهبان در مات شیشه ای را برایم باز کرد و خیابان را دیدم، نفسم بالا آمد. در همان شلوغی، در همانجایی که پر بود از آدمهای یه لاقبایی مثل من...
تا دیروقت در پارک کنار خوابگاه قدم زدم. تصمیم گرفتن برایم مشکل بود. به نامزدم فکر کردم و کادوی تولدش. به شهریۀ ترم دیگرم. چشم پوشیدن از ده ملیون تومان پول خیلی سخت بود. تا حالا فقط توانسته بودم تراکت پخش کنم. اما حالا وضع می توانست حسابی عوض شود. حرفهایش مثل پتک توی سرم می کوبید:
- آقازاده افسرده شده و نمی خنده. از وقتی که نامزد فلیپینی اش ولش کرده این جوون نخندیده! باید سعی کنی یه دل سیر بخندونیش!
دوباره سرم گزگز کرد.با خودم بلند حرف می زدم:
- مرتیکۀ پفیوز ازم میخاد توی سالن عمومی پشت تریبون درست وقتیکه همه سر گنده ها دارن به خطابه ام گوش میکنن، بگوزم تا آقازادۀ لندهورش بخنده!
هر چه بیشتر فکر کردم، بیشتر نتوانستم چشم از آن پول بردارم. گوشی را برداشتم و با دفتر مشاور وزیر تماس گرفتم. احساس کردم پشت آن لحن خشک و جدی دارد قهقهه می زند . لحنش عوض شده بود:
- یادت نره.. اصلاح کرده و مرتب، کت و شلوار اطو کرده، موهای شانه زده و خلاصه یک روشنفکر تمام عیار..نگران متن هم نباش. متنی امشب بهت ایمیل میشه. همون رو تمرین کن از رو بخونی.
پای لپ تابم گوش بزنگ نشستم و مدام چک میکردم تا ایمیل مذکور رسید. روی عنوانش بزرگ نوشته بود: الگوریتم فلسفی مذاکرات هسته ای از منظر فرمالیستی و تأثیر آن در فرآیندهای زیست محیطی دولت هفدهم
سالن کنفرانس از آنچه تصور می کردم خیلی بزرگتر بود. چشم من فقط دنبال سیستم صوتی می رفت که دور تا دور سقف مثل لاشخور آویزان بودند. چند نفری مدام پرسه می زدند و بلندگوها و تریبونی را که قرار بود پشتش بگوزم، چک می کردند. مرد هیکل گنده ای سراغم آمد و چند میکروفن به کتم سنجاق کرد. یکی راداخل آستر پشت کتم، درست روی باسنم چسباند. با اینکه می دانستم تا این عمل شنیع را انجام ندهم از پول خبری نیست، اما باز از دو روز قبل از سخنرانی غذای باددار نخوردم و قبل از آمدنم هم چند قرص نعناع و یک بطری عرق زیره خوردم تا شاید نتوانم این فضاحت را به بار بیاورم. مرد هیکل گنده که با کتم ور می رفت، مدام خنده اش را قورت می داد. میکروفن های لعنتی را که خوب به من لاک و مهر کرد، رفت و برایم یک فنجان آب جوش و یک دم نوش کیسه ای آورد و به زور به خوردم داد.
چلچراغ ها روشن شد و مهمانان با تشریفات داخل شدند و داخل صندلی های بزرگ چرمی فررفتند. ردیف اول وزیر با یک نره غول و یک خانم میانسال کنار هم نشستند. پسر که مثل پدرش پت و پهن بود، وسط وزیر و خانم میانسال نشست. دلم می خواست دنیا همان لحظه خراب شود و من گورم را گم کنم و بروم. خبرنگارها تریبون را نشانه گرفته بودند و آماده شلیک بودند. حواسم سر اوضاع معده ام بود. با خودم تصمیم گرفتم که اصلن بیخیال این پول کثیف شوم. مقاله ام را ارائه بدهم . شأن خودم را پایین نیاورم. بعد هم بگویم هرچقدر زور زدم نشد...
در همین فکر و خیالات بودم که مجری همایش اسمم را بلند خواند و خواست که به جایگاه بیایم. با جان کندن و با قلبی که داشت از توی دهنم بیرون می پرید رفتم روی سن. صدای کوبندۀ ضربان قلبم را از میان کف زدنها می شنیدم. قلبم داشت می ایستاد. پشت تریبون ایستادم. بعضی چهره ها را می شناختم. مرتب در تلویزیون، در روزنامه، روی در و دیوار و در بیلوردها می دیدمشان. حالا هر کدام از آنها توی یک صندلی بزرگ و نرم و راحت فرو رفته بودند و منتظر بودند تا من بگوزم و آنها بخندند. کف زدنها که تمام شد، صدای قلبم بلندتر شد. میخواستم خفه اش کنم. با صدای مرتعشی که مثل بید می لرزید، به حنجره ام فشار آوردم و عنوان مقاله را بلند خواندم. با اولین فشار دل و روده ام بهم ریخت و زیر جناغ سینه ام سوزش پیدا کرد. قلبم تیر می کشید. شکمم با هر سطری که می خواندم بیشتر باد می کرد. سرعت خواندنم را بالا بردم. تند و تندتر. شکمم داشت می ترکید. سرم تیر کشید. فقط یک پاراگراف مانده بود. جمعیت محو من بودند حتی آن لندهور که کنار وزیر نشسته بود. پهلوهایم هم باد کرده بودند. عرق از دو طرف پیشانیم شرشر می ریخت. نفسم داشت بند می آمد. دیگر توانم تمام شد. هر چقدر به خودم فشار آوردم نتوانستم خودم را کنترل کنم و صدای نکبتی از من بلند شد. در آن سالن لعنتی پیچید و میان قهقه های آقایان گم شد. سالن از خنده منفجر شد. سقف داشت بر سرم می افتاد. روی صندلیهای چرمی پوزه های گشادی برای بلعیدن من باز شده بودند و قه قه می خندیدند. لندهور هم می خندید. بلند بلند. من و او هر دو می لرزیدیم. روی صندلیش پایین و بالا می رفت مثل من که داشتم در میان امواج سهمگین دریا بالا و پایین می رفتم و غرق می شدم. داشتم دست و پا می زدم تا آخرین نفسهایم را....
مرد هیکل گنده ای که قبل از برنامه برایم میکروفون و دمنوش آورده بود، حالا در سالن دیگری کنار کاناپه ای که رویش دراز به دراز افتاده بودم، ایستاده بود. یک لیوان آب قند دستش بود و به من می خوراند و پوزخند می زد...
بااینکه چک ده ملیونی را گرفته بودم اما غمهای عالم بر دلم نشسته بود و بغضم داشت خفه ام می کرد. لپ تابم ر ا باز کردم. صفحۀ اخبار روز را آوردم. وزیر بالای صفحه نشسته بود و زیر آن نوشته شده بود؛
وزیر فرهنگ دوست مملکتمان برای حمایت از جوانان، در همایش بزرگِ ... از دانشجویی که مقالۀ ارزنده ای درباب مذاکرات هسته ای نوشته بود دعوت به سخنرانی کرد و مبلغ یکصد میلیون ریال به او اهدا کرد تا تشویقی برای جوانان مستعد کشور باشد....



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 12 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

24

فرزانه رازي ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,همایون طراح ,زهرابادره ,آرمیتا مولوی ,پیام رنجبران(اکنون) ,محمد حشمتی فر ,شهره کبودوندپور ,عباس پیرمرادی ,ف. سکوت ,آزاده اسلامی ,م.ماندگار ,سید حسین ,عطیه امیری ,فرشید طریقی ,حسین روحانی ,علی غفاری دوست (مارتین) ,حسین شعیبی ,الف.اندیشه ,کریم پورکرم ,میثم فکوری ,آتنا کیان ,محمد خانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (24/5/1394),زهرابادره (24/5/1394),شهره کبودوندپور (24/5/1394),آرش پرتو (24/5/1394),آرمیتا مولوی (24/5/1394),کریم پورکرم (24/5/1394), ناصرباران دوست (24/5/1394), ک جعفری (24/5/1394),آرمیتا مولوی (24/5/1394),م.ماندگار (24/5/1394),آرش پرتو (24/5/1394),محمد حشمتی فر (24/5/1394), ناصرباران دوست (24/5/1394),محمد اکبری هشترودی (24/5/1394),انسیه زمانی (24/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (24/5/1394),شهره کبودوندپور (24/5/1394),ف. سکوت (24/5/1394),حسین روحانی (24/5/1394),حسین شعیبی (24/5/1394),عباس پیرمرادی (24/5/1394),منصور دیبا (24/5/1394),حسین روحانی (24/5/1394),احمد دولت آبادی (24/5/1394),میثم فکوری (24/5/1394),سید حسین (24/5/1394),لیلا کوت آبادی (25/5/1394),فرشید طریقی (25/5/1394),حمزه شربتي (25/5/1394),شهره کبودوندپور (25/5/1394),همایون طراح (25/5/1394),سید علی الحسینی (25/5/1394),اذرمهرصداقت (25/5/1394),عطیه امیری (25/5/1394), زینب ارونی (26/5/1394),علی اکبری (26/5/1394),لیلا کوت آبادی (26/5/1394),سید حسین (26/5/1394),فرزانه رازي (26/5/1394),آزاده اسلامی (26/5/1394),آزاده اسلامی (27/5/1394),م.فرياد (27/5/1394),آرمیتا مولوی (27/5/1394),باران (28/5/1394),آتنا کیان (1/6/1394),محمد خانی (7/6/1394),عبدالله عمیدی (2/7/1394),فرزانه رازي (7/7/1394),ح . شریفی (9/7/1394),سارینا معالی (19/7/1394),آزاده اسلامی (12/8/1394),فاطمه زردشتی نی‌ریزی (18/11/1394),م.سادات سجادی (25/12/1394),مریم ظهیری مهر (6/2/1395),آزاده اسلامی (31/6/1395),

نقطه نظرات

نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 08:59

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما آزاده ی عزیز و فرهیخته
داستانی 30 یا 30 با تم طنز و بسیار تلخ! و نزدیک به حقیقت

متاسفانه یکی از همکاران بنده یه داستان مزخرف درباره انرژی هسته ای نوشته بود و تونسته بود از دولت احمدی نژاد پنج میلیون جایزه بگیره و بعد خودش می گفت انرژی هسته ای توی دنیا منسوخه الان باید دنبال انرژی های پاک باشی x-(
تا وقتی که انرژی شیطانی پول هست می شه آدمها رو خرید و فروش کرد
قلمت رقصان @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 14:37

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام دوست نازنینم
خیلی ممنونم که آمدی.من الان مشهد و در جوار حرم امن رصوی و در نتیجه دور از لپتابم هستم و با سختی دارم باگوشی اایپ میکم. لذا فق میتونن بگم حسلی خیلی ممنونم.


@آزاده اسلامی توسط الف.اندیشه Members  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 23:24

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام
زیارتتون قبول.مارو هم دعا کنید.@};-


@الف.اندیشه توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 01:08

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلامی دوباره خانم اندیشه عزیز و نازنین
خیلی خیلی ممنون از مهر و محبتتان
محتاجیم به دعا بانو
انشالله حاجاتتان روا و دلتان آرام و روزگارتان سبز باشد
انشالله بزودی قسمت شما شود زیارت امام رضا


@شهره کبودوندپور توسط علی اکبری Members  ارسال در یکشنبه 25 مرداد 1394 - 02:00

نمایش مشخصات علی اکبری عزیزم همین حرفها روزدی که پول ...


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 09:02

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خواهر عزيزم خانم اسلامي گرانقدر

داستانرا كه خواندم نتوانستم از شدت احساسات گريه ام را كنترل كنم
چند روز پيش كه داستاني از شما در حافظه ام ثبت شده بود جايي تعريف كردم و مجلس را در بهت و حيرت بردم :)
قلم شما با وجود طنز ظريف واقعيتهايي تلخ را هميشه در بر دارد
براي اين قلم منحصر به فرد و انديشه هاي سبز تان موفقيت ها آرزومندم
اين گل ها تقديم وجود پر از مهر و ايثار شما
@};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};-
@};- @};-
:x :*


@زهرابادره توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 14:39

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام خاهر عزیزم آنای مهربانم
یک دنیا سپاس
دوستدارتان هستم


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 09:29

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام خانم اسلامی عزیزم:x
داستان زیبا و عمیقی بود.طنز تلخ داستان ذهنو خیلی درگیر خودش می کرد.واقعن که... نمیشه چیزی گفت دیگه.
از قلم شما و موضوع خوبی که انتخاب کردید بسیار لذت بردم.
خسته نباشید.:* :x @};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 14:40

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام خواهر گلم
خیلی ممنونم از حصور سبزتان
ارادتمندتانم


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 12:57

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شما سرکار خانم دکتر اسلامی عزیز
داستان متفاوتی از شما خواندم که با طنزی تلخ به واقعیت بسیار مهمی اشاره داشت و آن واقعیت این که امروزه در نزد بعضیها "هدف وسیله را توجیه می کند" بعضیها برای رسیدن به اهداف خود از هر روش و وسیله ای از قبیل دروغ و تهمت و افترا و استهزا گرفته تا لجن مال کردن چهره ی دیگران فروگذار نمی کنند . البته در این داستان که هدف نیز خودخواهانه بود و مزخرف تر از روش و وسیله اما العاقل و یکفیه الاشاره .
ممنون بخاطر قلم متعهدی که پلیدی هارا اینگونه آشکار می کند .

پاینده باشید
پیشکش با احترام@};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 14:42

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام استاد فاضل و بزرگوار
یک دنیا سپاس از شاگردنوازیتان


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 12:58

سلام


خدا مسولینو نکشه که دارن ما رو میکشن خخخخخخخخ



موفق باشید


@آرش پرتو توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 14:43

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام برادرم
سپاس از حضور سبزتان


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 14:18

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام بانو اسلامی عزیز:x
داستان قشنگی بود
طنز تلخی بود
همیشه از داستان هاتون لذت میبرم
ممنون که برای ما می نویسید
قلمتون سبز
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 14:53

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام دوست عزیزمم
خیلی سپاسگزار مهربانی تان هستم
ارادتمندم


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 14:34

ای بابا :D
سلام بانوی نویسنده من خانم اسلامی عزیزم.
اجازه هست من یکمی راجع موضوع با شخصیت داستانتان صحبت کنم ?:D اصلا حقته. آره آره خوب شد. همه بهت خندیدن این دلم خنگ شد. به خاطر پول با ارزش ترین دارایی تو از دست دادی ?! مگه تو نمی دونی این پوله که باید برات کار کنه نه تو برای پول کار کنی ?? بزنم شفتت کنم شفتالو?
چرا از مهارتت استفاده نکردی بجای اینکه ره صدساله رو یه شبه بری ? اصلا می دونی چیه خیلی هم خوب شد همه بهت خندیدن چون پولشو گرفته بودی که همه بهت بخندن پ آب قند و غش بازی رو بذار کنار که اعصاب معصاب ندارما.
ولم کن خانم اسلامی ولم کن این شخصیت داستانتو یکم بزنم دلم خنک شه.

از شوخی بگذریم داستانتان هنرمندانه نوشته شده بود فقط گاهی جاها از نظر زمانی کمی پرش ناگهانی داشت یعنی بی مقدمه جلو نی رفت. یکبار دیگر داستان را با صدای بلند برای خودتون بخوانید متوجه خواهید شد. اما داستان از قلم شما استادانه نوشته شده بود و خیلی خوشم اومد اگر شوخی هم شد عذر می خوام و موفق باشید. @};- @};-


@مریم مقدسی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 14:36

می رفت*


@مریم مقدسی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 14:54

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام دوست نازنینم
یک دنیا سپاس از حصور سبزت
دوستدارت هستم


نام: محمد اکبری هشترودی کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 17:02

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام
ممنون برای این داستان
تعلیق خوبی داشت...
و روان و یکدست تا حدودی که خواننده رو بتونه با خودش همراه کنه...
و تم جالبی هم داشت
ممنون


@محمد اکبری هشترودی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 22:11

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و درود بر شما بزرگوار
خیلی ممنونم از لطف و وقت و نظر ارزشمندتان
سپاس فراوان


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 19:09

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام سرکار خانم اسلامی
اول از همه بگم که واقعا ادبیات زیبایی دارید و بسیار خوانا و روان.
ناگفته نماند که خانم کبودوند هم ادبیات بسیار روانی دارند.
من افراد کمی رو دیدم که چنان ادبیات روان و رو فرمی داشته باشند.در داستان های شما اصلا لازم نیست که یک جمله را دوبار خوند و عالیه.
در مورد موضوع داستانتوت باید بگم که باهاش مخالفم.
چرا؟
چون من اعتقاد دارم که خیلی جاها مجبورت میکنن صدپله بدتر از اینکار را انجام بدی و دریغ از یه پاپاسی.ده میلیون که فیلم هندیه.
کشش داستانتان خیلی خوب بود و برخلاف دیگر دوستان که از کلمه تلخ استفاده کردند من میگم طنز شیرین.شاید برای اینکه من خودم به شخصه دیگه این تلخی ها رو عادت کردم.
در مجموع داستان عالی بود و خوشحالم که این رو نوشتید.میدونم که فقط به خاطر دوستان داستانکیتان نوشتید چرا که جای دیگری نمیتوانید بروزش دهید.
سپاس
سبز و پیروز باشید


@حسین روحانی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 00:43

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و درود برادر محترمم
اگر در سفر نبودم و اینترنتم در حال اضمحلال نبود هرآینه کامنتاهایی مفصل تقدیمتان میکردم
اما
یک دنیا ممنون از لطفتان
خوشحال شدم از دیدنتان


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 19:27

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام سرکار خانم اسلامی
داستان تلخ و بسیار زیبایی بود
نمیدونستم با بخندم یا نه!
شاد و سربلند باشید


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 19:28

نمایش مشخصات حسین شعیبی یک "با" اضافه نوشتم ببخشید


@حسین شعیبی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 00:46

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و درود جناب شعیبی محترم
بسیار ممنونم که تشریف آوردید.
خوشحالم پسندیدید
یک دنیا سپاس از حضور سبزتان


@حسین شعیبی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 00:46

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و درود جناب شعیبی محترم
بسیار ممنونم که تشریف آوردید.
خوشحالم پسندیدید
یک دنیا سپاس از حضور سبزتان


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 21:43

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر بانو.
هوای لیلا را کرده بود. ببخشید هوای پی لیلا را کرده بود؟ شناسه همراه با ماده تکمیل می گردد. شما ماده را بیان نکرده بودید.
در ضمن به اون کاغذ ها کاهی نمیگن. قابل توجه همه دوستان نویسنده از جانب یه ناشر. به اون کاغذ ها می گن. کاغذ {نخودی} بخاطر رنگی که مثل نخوده به این اسم گفته می شه.
آخ که اعصابم از دست شما خورد و خمیر میشه گاهی! زنگ غلطه بابا. تماس گرفتن... اصلا نمی خونم باقیش رو. هزار دفعه گفتم . گوش نمیدید دیگه... شورش رو در آوردید بعضی هاتون!


@احمد دولت آبادی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 00:50

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و درود به منتقد دقیق و حساس سایت
ممنونم از حضور و راهنمای تان.
اگر بنویسم کاغذ نخودی همه فکر میکنم منظورم یه کاسه آش یا آبگوشت بوده نه یه رمان ارزان
اما
بسیار سپاسگزارم از نقد و وقت و دقت نظرتان
چشم
سمعا و طاعتا


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 00:38

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر شما !

خیلی خوب , روان و پر مفهوم بود ... و البته گویا !

سبز باشید و آفتابی !


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 00:52

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و درود بر شما
بسیار ممنونم از حضور سبز و پرمهرتان
موفق و سربلند باشید


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 00:52

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و درود بر شما
بسیار ممنونم از حضور سبز و پرمهرتان
موفق و سربلند باشید


نام: فرشید طریقی کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 00:42

نمایش مشخصات فرشید طریقی سلام،داستان خوب وبا هدفی بود ودر واقع حرفی برای گفتن‌ داشت،به نقد وبه چالش کشیدن معضلات اجتماعی بزرگترین وظیفه یک نویسنده هستش،نویسنده دربرابر جامعه خودش،تاریخ خودش،مردمی که در کناراونها نفس میکشه مسووله،مسوول دیدن،نویسنده چشمهای بینای یک جامعه هست،درواقع سنگ صبور...بله من هنوز هم به ادبیات متعهد از نوع سارتری اعتقاد دارم،داستانتون خوب بود،عذر میخوام بابت پر حرفی


@فرشید طریقی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 00:57

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و درو بر شما جناب طریقتی بزرگوار
بسیار بسیار ممنونم که آمدید و از نظر و نقد خوبتان بهره مندم کردید
خوشحالم پسندیدید
بازهم سپاس


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 00:49

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) البته من امروز یک گلایه ی عمومی هم داشتم که نمی دانم , ولی اینجا می نویسمش !

من مدت کوتاهی است که در سایت هستم و حقیقتا هم باور دارم که سایت از آن تمامی اعضای آن است ! و می بینم که نظم سایت لا اقل نسبت به روزهای آغازین حضورم به شدت افول کرده است !
امروز تعداد 17 داستان در سایت قرار گرفت !! 17 داستان به طور میانگین 15 خطی که می شود 255 صفحه ! در این میان برخی از کارها قطعا مظلوم واقع می شوند !
نه فقط سایت داستانک ! که کلا در همه ی اجتماع ها , اگر نظم مختل شود بی شک در حق عده ای جفا می شود!
امیدوارم که این روند رو به بهبود باشه !

البته من از سرکار خانم اسلامی عذرخواهی میکنم به خاطر این نوشته ! ولی خب ...


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 01:04

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلامی دوباره
گلایه شما کاملن بجا و درست است.اتفاقن من هم از همین وضعیت گلایه مندم.
کاش مدیر سایت این نکته را که فرمودید مدنظر داشته باشند
باز هم سپاس


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط م.ماندگار Members  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 01:10

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام مارتین
موافقم با حرفات
سبز باشی و چی؟
آفتابی
@};-


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط احمد دولت آبادی Members  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 02:24

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر علی. خوبی؟ در مورد بازدید کننده ها بله متاسفانه خیلی ها مظلوم واقع شده اند . مثلا خود بنده دوست دارم تمام داستان ها را بخوانم اما قبول کن بعضی ها حضور دیگران را نادید می گیرند و بعد منتشر کردن می روند به جایی که نادر رفت. مثلا همین دانیال فرهادی. حسن ایمانی ووو همین حسن ایمانی در سال گذشته بسیار من در مورد اثارش نقد کجدار و مریض می نوشتم اما هیچوقت جوابگو نیست. بنظر من شایسته نیست کسی که به اثر کسی احترام می گذارد و وقت و انرزی تلف می کند بی جواب بماند. خوشحال شدم دیدمت.


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط آرش پرتو Members  ارسال در یکشنبه 25 مرداد 1394 - 15:18

سلام مارتین

به جون خودم 17 تا 15 خطی نمیشه 255 صفحه!!!

چه جوری حساب کردی آخه باغت آباد؟!!؟!؟

نهایتا بشه 25 صفحه...نه بیشتر;)


در بابت نظم آره! خدا مدیر منظم کنه:D


@آرش پرتو توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 25 مرداد 1394 - 22:58

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر تو !

ترسوندیم !! رفتم سراغ ماشین حساب این دفعه !! با ما هم بله ؟!! خونه ات آباد !!


نام: حمزه شربتی   ارسال در یکشنبه 25 مرداد 1394 - 07:51

سلام دوست گرامی
بسیار زیبا بود


@حمزه شربتی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در یکشنبه 25 مرداد 1394 - 12:03

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و درود جناب شربتی
ممنونم از لطف و حضورتان


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 25 مرداد 1394 - 19:10

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام خانم دکتر اسلامی عزیزم
زیارت قبول.. ما را هم دعا کنید
داستان زیبا با قلم سبز شما خواندم ولذت بردم
شاد باشید:x :x :* :* @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در یکشنبه 25 مرداد 1394 - 00:03

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام نازنین من آرمیتاجان
خیلی خوشحالم از دیدنت و خیلی ممنونم از محبتت
انشالله بزودی قسمت شما شود تشرف به حرم امن رضوی
برایت موفقیت و خوشبختی و سربلندی خواهانم
شکلکها نمی ایند
گل
قلب
بوس
هرکدام دهتا تقدیمتان


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 25 مرداد 1394 - 21:19

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر درود بر بانو اسلامی گرامی
من توان نقد داستان رو ندارم اما از تم داستان و پردازشی که هنرمندانه به حادثه اصلی کردید آفرین میگم
هم از روانی و هم از نگارش داستانکیش لذت بردم:)
:) @};- @};- @};- @};-


@محمد حشمتی فر توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در یکشنبه 25 مرداد 1394 - 00:09

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام برادر بزرگوار و فرهیخته ام
خیلی ممنون از نقد و نظر ارزشمندتان
اتفاقن بسیار خوش نقد هستید.نقدهایتان صادقانه است.
بسیار ممنونم از حضور سبزتان


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 25 مرداد 1394 - 22:46

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
:D :D :D
داستان تان را دوست داشتم! برای همسر و پسرم هم خواندمش.
واقعاً که! :D


@ف. سکوت توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در یکشنبه 25 مرداد 1394 - 00:12

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام خانم دکتر سکوت عزیزم
بسیار ممنونم که وقت و نظر ارزشمندتان را گذاشتید.
یعنی من الان از همسر محترم و آقا پسر نازنینتان تا اطلاع ثانوی در کسوت خجالت هستم
شکلک خجالت 8 تا
گل8تا
قلب 11تا


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 25 مرداد 1394 - 00:56

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت ازاده عزیزم
داستان زیبا و قابل تاملی بود که خیلی خوب قلم زده بودید
ممنونم بانو جان لذت بردم :x :x :x :x :x :x :x :x :x @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در یکشنبه 25 مرداد 1394 - 01:22

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام زینب نازنینم
خیلی خوشحالم از دیدنتان و خیلی سپاسگزارم از نظر خوبتان
خوشحالم پسندیدید
ارادتمندتانم
گل +کلی قلب تقدیمتان


نام: سید حسین کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 15:06

سلام بانو اسلامی
نگارش زیبایی بود ، داستان شروع آرامی داشت و بعد هیجان به آن اضافه شد . درود بر شما @};-
داستان زیبا و عالی بود ، آن را دوست داشتم .@};- @};- @};-
ان شاءالله که فقط خیال بوده باشد و هیچ دولت مردی برای تسلای دلشا با آبروی کسی بازی نکند@};- @};-
موفق باشید


@سید حسین توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 22:54

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و درود آقاسید حسین
حوشحالم شما را می بینم. لطف کردید نقد و نظر ارزشمندتان را برای این نوشته گذاشتید.
بسیار ممنون از همراهیتان
همیشه موفق و سربلند باشید


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 15:09

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
درود بانو جان . خوبین میدونم .
باید سامان دهی بشن ! گازهای گلخانه ای رو میگم !
دلتون به نشاط
سرتون سلامت
جف شیشتون ارزومه .
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 22:57

نمایش مشخصات آزاده اسلامی =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =))
سلام فرزانه جان
طنزت در زمینه کامنت نویسی مثل داستانهایت حرق ندارد.
دمت گرم
نفست گرم

+:x :x :x :x :x :x :x :x :x
+:* :* :*


نام: زینب خاییز   ارسال در چهار شنبه 28 مرداد 1394 - 07:21

سلام
آزاده عزیزم داستان مثل همه داستانهات از دیدگاه متفاوت دیده نوشته و ارایه شد. دقت نظر و ذکاوت نویسنده در داستانهات موج میزندن.
البته منم مثل یکی از دوستان با اصل برخورد آن جوان مخالفم
پول و... به چه قیمتی
بهترین رستوران و امکان گرون و خیلی چیزهای دیگه که مطرح نشد در قبال چه چیزی؟
به نظرم تو هر شرایط، و جايگاهي باید ببینیم بابت داشته مون چیواز دست میدیم چیو میگیریم
برات آرزوی بهترينها رو دارم دوست عزیز م


نام: زینب خاییز   ارسال در چهار شنبه 28 مرداد 1394 - 07:21

سلام
آزاده عزیزم داستان مثل همه داستانهات از دیدگاه متفاوت دیده نوشته و ارایه شد. دقت نظر و ذکاوت نویسنده در داستانهات موج میزندن.
البته منم مثل یکی از دوستان با اصل برخورد آن جوان مخالفم
پول و... به چه قیمتی
بهترین رستوران و امکان گرون و خیلی چیزهای دیگه که مطرح نشد در قبال چه چیزی؟
به نظرم تو هر شرایط، و جايگاهي باید ببینیم بابت داشته مون چیواز دست میدیم چیو میگیریم
برات آرزوی بهترينها رو دارم دوست عزیز م


@زینب خاییز توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در دوشنبه 2 شهريور 1394 - 19:07

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام دوست عزیزم
حضور مجازیت را عزیز و گرامی میدارم
از دیدن کامنتهای دوست عزیزی چون تو خوشحال و مسرور میشوم
نقد زیبایت قابل تامل و اندیشمندانه است
بسیار سپاسگزار حضور بهازی ات هستم نازنین دوست مهربانم
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x :x :x :x
:* :*


نام: آتنا کیان کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 2 شهريور 1394 - 15:50

نمایش مشخصات آتنا کیان سلوم
داستان هیجانی بود
به نظر من که عالیه درحد لالیگا
من که از داستان خوشم اومد قشنگ بود@};- @};- @};- @};-
لایـــــــــــــــــــــــــک
;) ;) ;) ;) ;) ;)


@آتنا کیان توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در دوشنبه 2 شهريور 1394 - 19:04

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام آتنای عزیز
خیلی ممنونم خانمی که داستانم ر ا خواندی. بی شک آنچه زیباست نگاه زیبا و لطیف خودتونه.

سپاس از حضور دلچسب و پرمهر شما نازنین دوست داشتنی
@};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x
:*



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.