سفر

به نام حضرت دوست-
سارا در را محکم می کوبد. سر فحش را به سهراب کشیده است. مدام بخاطر این پراید لعنتی به جان هم می افتند. دلم می خواهد گوشی را بردارم و برای امید های های گریه کنم و دق دلی ام را سرش خالی کنم که چرا مرا ته آن چمدان لعنتی جا نداد و با خودش گم و گور نکرد. اما یادم می آید که گوشی اش را هم مثل من و بچه ها و این تیر تخته های دلگیر جا گذاشته است.
هنوز دارند به هم فحاشی می کنند. صدای تلویزیون را آنقدر زیاد می کنم تا دعوایشان را نشنوم. ناله نفرینهایشان در صدای مجری اخبار 22:30 گم می شود. در انفجارهای مهیب ساختمان یک مدرسۀ دخترانه در یمن...
صدای بچه ها را که نمی شنوم، آرام می شوم. حالا صدای قطره های آب در گوشم چکه می کند و زنگ صدای خبرنگاری که مدام می گوید سطح آب هر لحظه دارد کمتر می شود! هنوز حفره های گوشم از صدای چکه های آب خیس است که خس خس نفسهای کارگری از ته چاه فاضلابی که اتفاقی ریخته است، گلویم را فشار می دهد. چشم های خبرنگار گرد شده است و گودالی را که در وسط آسفالت یک خیابان بی در و پیکر دهان باز کرده، نشان می دهد. آدمها مثل مور و ملخ دور گودال فرو ریخته حلقه زده اند.
اخبار تمام می شود و مجری شب خوشی را برایم آرزو می کند. دکمۀ تلویزیون را فشار می دهم و سکوت شروع می شود. از لای پرده به حیاط و جای خالی پرایدی که هر شب سرش دعواست نگاه می کنم. حیاط کوچکم مثل هر شب آرام خوابیده است. انقدر آرام که تا فردا صبح که آن پراید لعنتی برگردد، بیدار نخواهد شد.
در اتاق سارا را می بندم تا چشمم به جوراب شلواریهای پارازین و لباس زیرهای گیپور که توی هم می لولند، نیفتد.
پنجرۀ اتاق سهراب را باز می کنم تا باد سرد پاییزی دود تند سیگار را با خودش به دورترین جای شهر ببرد.
پردۀ حال را می کشم. ماه با تمام معصومیتش به من نگاه می کند. ماه و سکوت، تنها دوستان من می شوند.
دلم می خواهد امشب مثل سارا و سهراب که تا صبح هر چه دلشان می خواهد می کنند، من هم مال خودم باشم. بلند می شوم و از ته انباری یک گونی خاک گرفته را بیرون می کشانم. قابلمه های رویی چپه می شوند. شیشه های خالی ترشی از بالای قفسه می افتند و و بوی سیر ترشی تمام خانه را پر می کند. حالا گونی توی بغلم است. یک عنکبوت پیر به گونی چنگ زده است و تا روی فرش حال خودش را می کشاند. عنکبوت و گونی کنار پنجره و ماه ولو می شوند. تفنگهای قنداق شکسته و عروسک های موبور و دست و پاکنده دورم حلقه می زنند. تفنگ ها بنگ بنگ می کنند و عروسک ها بلند بلند آواز می خوانند. امید صدایم می کند و میگوید بچه ها را ساکت کنم. سر و صدای بچه ها بیشتر می شود. امید داد میزند: ساکتشان کن زن!... فلسفه فهمیدن، سکوت می خواهد. اهمیت نمیدهم. حالا خودم هم با بچه ها جیغ می زنم. دنبال سهراب می دوم و بنگ بنگ می کنم. برای سارا آواز می خوانم و عروسکش را بغل می زنم. همه می خندیم. بلند بلند. حتی امید ...
بچه هورا می کشند و می پرند بغلش. چمدانش روی زمین ولو می شود و دهان باز می کند و می خندد. سوغاتیها دور من و بچه ها حلقه می زنند. همینطور تفنگها و عروسکهایی که تازه از سفر برگشته اند.
آزاده اسلامی
14مرداد94
............................................................................................................
سلام دوستان عزیز و مهربانم
دلم برایتان تنگ شده بود. بداهه ای پر اشکال نوشتم تا بهانه ای باشد برای دیدن شما. اگر قابل دانستید و قدم رنجه نمودید سپاسهایم را بپذیرید.
در ضمن:
"هال" تعمدن "حال" نوشته شده است.
سپاس از همراهیتان
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 11 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

21

علی غفاری دوست (مارتین) ,شهره کبودوندپور ,محمد حشمتی فر ,پریناز.ک ,همایون طراح ,شیدا محجوب ,حسین روحانی ,آرمیتا مولوی ,عطیه امیری ,رضا فرازمند ,احمد دولت آبادی ,حسین شعیبی ,مریم مقدسی ,ف. سکوت ,حسین کاظمی فر ,فرزانه رازي ,زهرابادره ,الف.اندیشه , ناصرباران دوست ,کیمیا مرادی ,م.ماندگار ,


این داستان را خواندند (اعضا)

شهره کبودوندپور (14/5/1394),آزاده اسلامی (14/5/1394),م.ماندگار (14/5/1394),آرش پرتو (14/5/1394), ناصرباران دوست (15/5/1394),آزاده اسلامی (15/5/1394),ابوالحسن اکبری (15/5/1394),مریم مقدسی (15/5/1394),الف.اندیشه (15/5/1394),احمد دولت آبادی (15/5/1394),الف.اندیشه (15/5/1394), زینب ارونی (15/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (15/5/1394),شیدا محجوب (15/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (15/5/1394),حسین شعیبی (15/5/1394),آرش پرتو (15/5/1394),آرمیتا مولوی (15/5/1394),سحر ذاکری (15/5/1394),محمود لچی نانی (15/5/1394),ف. سکوت (15/5/1394),عطیه امیری (15/5/1394),محمود لچی نانی (15/5/1394),محمد حشمتی فر (15/5/1394),سارینا معالی (15/5/1394),فرزانه رازي (15/5/1394),حسین روحانی (15/5/1394),سید علی الحسینی (15/5/1394),احمد دولت آبادی (15/5/1394),پریناز.ک (15/5/1394),آرمیتا مولوی (15/5/1394),زهرابادره (16/5/1394),کیمیا مرادی (16/5/1394),فرشید طریقی (16/5/1394),شیدا محجوب (16/5/1394),باران (17/5/1394), ک جعفری (17/5/1394),انسیه زمانی (17/5/1394),همایون طراح (17/5/1394),زهرابادره (21/5/1394),سید حسین (24/5/1394),رضا فرازمند (26/5/1394),حسین کاظمی فر (5/6/1394),سارینا معالی (19/7/1394),آزاده اسلامی (28/7/1394),

نقطه نظرات

نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 22:01

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آزاده ی عزیز
اول سپاس بابت پاسخ مهرتان به درخواست دوستان و نوشتن دوباره
چقدر دلمان برای دستخطت تنگ شده بود
زنی از یک خانواده متوسط که با ماموریت شوهر و مشکلات فرزندان نوجوانش روزگار سر می کند دلش برای کودکی آنها تنگ شده است
عالی بود
دست مریزاد @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 09:43

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام شهره عزیزم
بسیار ممنونتم که با حضورت مرا شاد کردی.
هوش و ذکاوتت ستودنیست. برداشت شما از این نوشته الکن عالی بود.
ممنونم از حضور و محبت و هوش وافرت خواهر گلم
:x :x :x :x :x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};-
برایت بهترینها را آرزومندم@};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 23:39

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام خانم اسلامی عزیز
داستان زیبایی بود.تلفیق مشکلاتی که از اخبار بیان میشد با مشکلات داخل خانه را دوست داشتم.
توصیف حالتهای فرزندان خانه و زن بسیار زیبا و ملموس بود.
مستاصل بودن زن را عالی نشان دادید.
لذت بردم خانم.
خسته نباشید.@};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 09:44

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام خانم اندیشه عزیزم
حضورتان خوشحال و مسرورم کرد.
سپاس از حضور سبز و دلچسبتان
ممنونم از نقد خوب و زیبایی که نوشتید
روزگارتان بهاری و سبز باد
@};- @};- @};-
:x :x :x :x :x :x


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 00:32

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام خانم اسلامی عزیز:x
حالتون که خوبه؟! ممنون که باز هم برای ما نوشتید @};-
داستاناتون خیلی عالیه خانوم اسلامی
توصیفات قشنگ بود داستانتون به قول اندیشه ملموس بود
خیلی لذت بردم ازخوندن داستان قشنگتون
باز هم ممنون که نوشتید
شاد باشید و سلامت خانومی @};- @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 09:46

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام خانم ماندگار عزیزم
ممنونم که با حضور گرمتان شادم کردید.
سپاسگزار نگاه پر لطفتان هستم.
زیبایی در نگاه خوب شماست.
دلتان آرام و ایامتان سبز و بهاری باد
@};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 00:48

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام عرض ادب و احترام فراوان حضور سرکار خانم دکتر اسلامی
بسیار خوشحالم از اینکه یکبار دیگه یک داستان زیبا از شما می خونم !
داستانی که به سادگی و ریبایی یک آینه آشفتگی های مادری که شوهرش به هر دلیل در کنارش نیست و این نبودن خسته اش کرده را نشان می دهد . نبودنی که اثرش را بر تربیت فرزندان گذاشته از انتخاب نوع پوشش تا سیگاری شدن آنها! این نبودن نمادین است و بعد فیزکی تنها ندارد بلکه همراه نبودن هم می تواند باشد
و آشفتگی که در دل زن موج می زند در خانه هم موج می زند در اجتماع هم موج می زند و حتی در تمام دنیا و ادامه دارد تا اینکه او برگردد با یک ساک پر از امنیت و آسایش .
تو گویی هر فلسفه ای که باعث افتراغ زن ومرد شده در واقع شیرازه ی زندگی و خانواده را و در نهایت اجتماع و جهان را از هم گسیخته است.
"حال" شاید اشاره باشد به زمان فعلی که این سرگذشت ما در این زمان است.
خیلی زیبا در این حجم کم درد امروز جوامع بشری را به شیوایی بیان فرموده اید .

سایته تان مستدام مهرتان تابنده
برقرار باشید @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 09:52

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلامها و عرض ادبها و احترامها استاد گرامی و بزرگوار و فاضل
سپاسها و عرض ادبم را بپذیرید.
حضورتان مرا دلگرم و تشویق می کند که به تلاش مذبوحانه ام برای نوشتن ادامه دهم.
نقد و تحلیل بسیار زیبا و ژرفتان مرا به وجد آورد. آنچه زبان قاصرم خواست بگوید امانتوانست منظورش را برساند کلام شیوا و متین و هوشمند شما به روشنی بیان کرد. از این بابت بسیار سپاسگزارتان هستم.
برایتان پربرکت ترین روزهای خدا را خاستارم
خداوند سایه سبزتان را از سر ما و دوستان کم نکند
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 08:11

سلام استاد عزیزم.
خوشحالم که دوباره داستانی از شما خواندم. بانو من داستان را چندبار خواندم اما آن پراید ابتدای داستان ذهنم را درگیر کرد. در ابتدا دعوای سهراب و سارا شبیه یک زن و شوهر نشان داده شد اما در پاراگراف سوم این حس از من دور شد وقتی کلمه بچه ها را شنیدم. اما باز سر در نیاوردم که آن پراید چرا همیشه موجب دعوای بچه ها بوده?
البته در داستان مشخص است که سن سهراب و سارا در ابتدای داستان با سن سهراب و سارای در انتهای داستان یکی نیست. بنظر می رسد که شوهر فوت کرده و آن عروسک ها و تفنگ های کهنه و درب و داغون کلیدی برای یاد آوری خاطرات باشد. زمانی که پدر یا شوهر بود خانه پر از آرامش بود و حال که دیگر نیست و " حتی گوشیش را مانند او و بچه ها و تیر تختها جا گذاشته است. " و رفته است. نبود شوهر مساوی با آشفتگی زن و دعوای بچه ها.
داستان نشان می دهد نبود یک نفر چطور آرامش را با خود می برد. اینا برداشت های من بود و ممکنه اشتباه باشه.
اما از حضور دوباره تان به سایت ممنونم. امیدوارم با حضور شما و دوستان عزیز سایت درس های زیادی یاد بگیریم.
موفق باشید و از داستان لذت بردم. @};-

تو شاهکار خالقی،تحقیر را باور نکن
برروی بوم زندگی هر چیز می خواهی بکش، زیبا و زشتش پای توست، تقدیر را باور نکن.
خالق تو را شاد آفرید، آزاد آزاد آفرید،پرواز کن تا آرزو ، زنجیر را باور نکن
شاعر " ناشناس"


@مریم مقدسی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 09:56

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام دوست عزیزم مریم نازنین
نقدهایت را کسی فقط یکبار هم بخواند خاهد فهمید که چقدر عمیق و ژرف نگر و متین و باهوش و ذکاوت هستی.
سپاس ازینکه
آمدی و خوشحالم کردی
وقت گذاشتی و راهنمایی ام کردی
حضورت برایم دلگرمی می آورد
روزهایت پر رونق و برکت باد
@};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x :x :x :x


@آزاده اسلامی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 10:02

استاد عزیزم شما به من همیشه لطف داشتید. می دونم برداشتم اشتباه بوده اما شما بسیار بزرگوارید و نگفتید. همیشه شاد باشید و موفق
عزیزید. :x :x :x :x :x :x :* :* @};- @};- @};-


@مریم مقدسی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 10:07

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلامی دوباره به مریم نازنینم
یادم رفت توضیح بدم دعوا سر بردن پراید بود. بچه ها شب را بیرون از خانه سر می کردند و درگیر مشکلات و مسایل اخلاقی بودند که حتمن نتوانسته ام آن را خوب و روشن نشان دهم.
در ضمن
از بابت شعر بسیار زیبایت هم بسیار ممنونم
تعارف هم نکردم
نقدهای خوبت از لطف و ذکاوت و دقت نظرت نشان دارد و به نویسنده خیلی کمک می کند.
یادم باشد قدرت را بیشتر بدانم
:x :x :x :x :x :x :x :x


@آزاده اسلامی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 10:15

لطف دارید خجالت کشیدم. :"> سپاسگزارم @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 08:49

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر تو . حالا اگه چمدان لعنتی نیست مهم نیست. من به خربیل درودگر که یک صندوقچه چوبی ساخت و موسی را به آب انداخت می گم یکی هم برای شما بسازه و شما رو راحت کنه. مزاح آخر هفته بود. باری!
نخست اینکه خوشحالم می بینمت. در مورد پراید من نفهمیدم چرا به یکباره به درون رجوع کردی و موضوع پراید و فلسفه جدالش به فراموشی رفت و یکباره فلسفه فهمیدن جایگزین شد. چرا انقدر مبهم. اینکه قرار بود یک نگاه فلسفی داشته باشید متاسفانه باید در بطن موضوع جریان ، و سرازیر باشد نه اینکه جمله ای میان متن باشد بنام {فلسفه فهمیدن} با اینهمه خسته نباشید عرض می کنم و امیدوارم بار دیگر اینگونه مبهم و فلسفس{سفسطه ای} نباشد . چون حداقل من در جاهایی در فهم مطلب عاجز بودم. آنجا که ارزو می کنی کاش مرا هم در چمدان لعنتی می بردی و در پایان در اتاق نمور و خاک گرفته چمدان ولو می شود.
نثر و روانی داستان خوب بود بجز همین دوگانگی که عرض کردم. و نفهمیدم فلسفه دوری اش چه بود. آتش نشان بود یا ... بگذریم


@احمد دولت آبادی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 10:00

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و درود به برادر دلسوز و معلم مهربان سایت
بسیار ممنونم که با آمدنتان خوشحال و دلگرمم کردید
حضورتان به داستانم بها می دهد.
حتمن از راهنمایی و نقد استادانه شما بهره خاهم برد و نارسایی های داستان تا جایی که بتوانم رفع خاهم کرد و از این بابت ممنون شما هستم
موفق و شاد و سربلند باشید

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 10:11

نمایش مشخصات آزاده اسلامی جساراتن فراموش کردم عرض کنم
مرد خانه اهل فلسفه و فلسفه خواندن بود. گمان کردم با آوردن همین دیالوگ کوتاه مطلب را تواسته ام برسانم که ظاهرن چنین نبوده است.
دعوای پراید هم بخاط بردن آن بود. بچه ها مشکل داشتند . شب بیرون خانه می ماندند و صبح برمیگشتند. ظاهرن این یکی را هم خوب نتوانسته ام برسانم:(
بازهم ممنونم از لطف و حضور و نقد و نظر خوبتان@};- @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 10:16

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود. نگاه فلسفی و یا هرعنوان دیگری و شیوه ای دیگر باید در گفتار و رفتار شخص یا قهرمان داستان عیان شود نه اینکه نویسنده به مخاطب اعمال نماید فلسفی فهمیدن.موفق بمانید بانوی مهربانی


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 10:24

نمایش مشخصات زینب ارونی سلام به آزاده عزیزم
مثل همیشهاز خوندن داستان شما لذت بردم
قلم توانای شما و ادبیات داستانی قوی شما جایی برای حرف زدن نمیزاره
ممنونم بانو جان @};- @};- @};- @};- :x :x :x :x :x :x


@ زینب ارونی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 11:12

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام زینب عزیزم
یک موج مثبت در اسم و عکس شما همیشه ساری و جاریست.
از دیدنتان خوشحال شدم. نوشته ناقابلم را از سر مهر خواندید و نواختید. سپاس از نگاه زیبایتان.
همیشه شاد و سربلند باشید دوست نازنینم
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x :x


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 10:56

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر شما

از صميم قلب داستان را پسنديدم كه صحنه پردازي فوق العاده اي دارد و يك تعليق همواره در دل داستان موج مي زند !

برداشت من :

زن در حال خود (هال خانه ي خود) اسير است . صداي هرج و مرج از دوردست ها مي آيد . كاراكترهاي سارا و سهراب را در سايه ذكر كرده ايد و كاملا به جاست ! چرا كه خود راوي به تنهايي مي تواند اين بي نظمي را به مخاطب القا كند .
اميد رفته است و زن مي داند كه بر نمي گردد ! ولي هنوز با اين جدايي كنار نيامده است چرا كه با بچه ها بيگانه است و به تلويزيون و درب اتاق و زير زمين و ... پناه مي برد !

به نظر من به زيبايي آشفتگي خانه را به دنياي بيرون بسط داديد. دنيايي كه در جنگ و خونريزي مي سوزد و با اين همه مجري خندان تلويزيون هر شب ، آرزوي سلامتي براي بشريت مي كند !

دنيا آرام نيست ، خانه آرام نمي گيرد و اميد هرگز بر نمي گردد ...........


سبز باشيد و صد البته آفتابي


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 11:17

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و درود جناب مارتین عزیز و بزرگوار
بعضی نقدها بقدری زیبا و جامع و تامل برانگیزند که بعد از خواندنشان دلم میخاهد بلند شوم و برای آن نقد داستانی جدا بنویسم. نقد و نظر بسیار زیبایتان مرا به وجد آورد. همینطور است که میفرمایید. هیچ جا آرام نیست. برداشتتان هم از داستان کوچکم کاملن صحیح است.
برداشتها و تحلیلهای ژرفتان را تحسین و تمجید می کنم. و به خودم می بالم که اندیشمندان ژرف و فرهیخته ای داستانم را می خوانند.
بسیار سپاس از حضور و نظر خوبتان
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 11:21

نمایش مشخصات آزاده اسلامی دنیا آرام نیست. خانه آرام نیست. و امید هرگز برنمی گردد...
بسیار بسیار سپاسگزارم
روزهایتان آرام و پرامید باد جناب مارتین محترم
@};- @};-


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 11:00

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام خانم اسلامی
داستان بسیار زیبایی بود، حالات روحی و روانی قهرمان داستان به درستی تصویر شده بود
جسارتا اگر جمله داستانتون را به صورت "تا روی فرش، حال خود را می کشاند" می نوشتید نیازی به پانویس نبود
شاد و سربلند باشید


@حسین شعیبی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 11:20

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و درود جناب شعیبی بزرگوار
بسیار خوشحالم کردید که وقت و نظر گرانبهایتان را برای این خرده داستانک گذاشتید و با نگاه پرمهر .و لطفتان به آن بها و رونق بخشیدید.
سپاسگزارم از حضورتان
خوشحالم که پسندیدید
روزهایتان بسیار پرنشاط باد
@};- @};- @};- @};-


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 12:32

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر شما ، آزاده اسلامی
خیلی تند تند و با عجله خوندم ، اما ...
اما با این حال زیبایی جملات و حس و هال نویسنده کاملا مشخصه ، مثل همیشه ، و ، آره خوشم اومد


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 12:52

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و درود بر جناب لچی نانی بزرگوار و محترم
خیلی خوشحالم که تشریف آوردید. ازین بابت ازتون خیلی متشکرم.
هرچند که زیبایی در نگاه خوب و پرلطف خود شماست اما خیلی خوشحالم که مورد پسندتان بود و خوشتان آمد.
سپاس از حضور سبز و بهاریتان
روزگارتان خوش باد

@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 14:24

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام بر خانم دکتر اسلامی عزیز،
داستانتان مثل همیشه پر بود از زیبایی و کمال و لطافت و همه چیزهای خوب ممکن، حتی وقتی از نبودن امید حرف می زد...
امید می تواند یک شخص نباشد. امیدی باشد که دیگر از این خانه رخت سفر بربسته و بچه ها را دچار شبگردی و سیگار و لباس های آنچنانی کرده باشد. طوری که بر سر این که کدام یک پراید را ببرند، هر شب دعوا به راه بیندازند...
و مادر آرامش را نه در "حال" که در گذشته می بیند. نه در دنیای "کنونی" که در دنیای خاطرات می بیند. در دنیایی که پیش از این امید بود...

قبلا هم بارها گفته ام که داستانهایتان را خیلی دوست دارم. توصیف های زیبایی دارید و سبک خاص خودتان را. لطفاً این سبک زیبا را اسیر کوتاه نویسی نکنید. :x :*


@ف. سکوت توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 17:29

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام خانم دکتر سکوت عزیزم
چقدر خوشحالم که شما را اینجا می بینم. نمیدانم چرا احساس میکنم که دغدغه های مشترک زیادی با هخم داریم که البته مایۀ مباهات من است.
بسیار ممنونم از نقد و نظر و حضور ارزشمند و زیبایتان.
برداشت و تحلیل عالی شما بسیار خوشحال و دلگرمم کرد.
کاملن درست می فرمایید امید در داستان فقط یک مرد نیست بلکه نمادی از خود "امید" است که فقدانش ویرانگر است.
نگاه و نقد بسیار زیبایتان را نسبت به نوشته کوچکم تحسین می کنم و بسیار سپاسگزارتان هستم.
می ترسم بلندتر بنویسم خواننده های عزیز حوصله و وقت خوانشش را نداشته باشند. وگرنه خودم هم قبول دارم که باید کمی بیشتر باز می شد. اما چشم در بعدیها جبران میکنم. ممنونم از راهنمای خوبتان
دوستدارتان هستم
@};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x :x :x
:*


نام: عطیه امیری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 15:30

نمایش مشخصات عطیه امیری درود خانوم اسلامی عزیز.:)
نظرهای دوستان رو خوندم. چیز ناگفته ای نموند. من هم از اول داستان تا اواسطش ذهنم درگیر پراید و دعوای بچه ها سر اون بود و منتظر بودم تا یه جایی به دلیلش برسم.

داستانتون خیلی خیلی زیبا بود و عالی قلم زدید. از خانه ای که با سفر کردن امیدش خنده ها و نشاط هم سفر کرد.
موفق باشید.. شاد و پر از آرامش.
@};- @};-


@عطیه امیری توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 17:31

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام عطیه خانم نازنین
بسیار لطف کزدید تشریف آوردید و وقت و نظر ارزشمندتان را برایم گذاشتید.
حق با شماست قضیۀ پراید را باید کمی بیشتر روشن می کردم و توضیح می دادم تا عزیزانم دچار سردرگمی نشوند.
از پیام خوبتان خوشحال شدم.
سپاس از مهرتان
سربلند باشید
@};- @};- @};- @};- @};- :x :x


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 17:06

نمایش مشخصات حسین روحانی سرکار خانم اسلامی سلام
اول خوشحالم که دوباره داستان زیبایی گذاشتید و ما رو از وجودتون نورانی کردید.
شما چراغ سایت هستید.هربار که مدیر میامد و داستانی از شما آپ نمیشد من به شخصه ناراحت میشدم.
داستانتون بسیار زیبا بود.نمیدونم چرا من یه حس چرخش زمانی در داستانتان دیدم.
بسیار زیبا و ابعاد روانشناسی عجیبی پشتش بود.واقعا زیبا بود.
البته کمی هم گیج کننده بود که جزیی از داستانتون بود.
بابت داستان زیبا و حضورتون من یکی خیلی خوشحالم
هرچند که کامنتهای دیگر دوستان هم همین معنی رو داشت


@حسین روحانی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 17:39

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام بر برادر عزیز و بزرگوارم و سلام بر منتقد محبوب و باانصاف سایت
نمی دانم چطور از لطف بسیارتان قدردانی و تشکر کنم. فقط اینقدر بگویم که برایم بسیار محترم و ارجمند هستید و خاهان بهترینها برایتان هستم.
هرچه گفتید از نگاه پاک و صفای باطن و قلب مهربان خودتان بود وگرنه من شاگرد کوچکی در این سایتم و مفتخرم که دوستانی دلسوز و مهربان دارم که بی چشمداشت قلم به تشویق و راهنمایی من می گیرند.
باور کنید من هم از دیدن شما بسیار خوشحالم. و مشتاقم تا داستانهای نغز و پرمغرتان را بخوانم و از آنها درس بگیرم.
خوشحالم که این نوشته کوچک را پسندیدید. شاید باورتان نشود این روزها بسیار سرم شلوغ است اما دلم برای دوستان چنان تنگ شد که به بهانه دیدار دوستان عزیزم قلم برداشتم و این چند خط پراشکال را نوشتم.
از حضور سبز و پرمهرتان بسیار ممنونم.
یادم باشد قدر دوستانم را بیشتر بدانم
روزهایتان سبز و پرنشاط باد

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 17:13

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر درود بر بانو اسلامی گرامی
بعد از یه مدت طولانی آمدید و البته داستان پیچیده ای نوشتید که اگر نظر خانم کبودوندپور را نخوانده بودم کمی برایم گند می ماند.
عالی بود
:) @};- @};- @};-


@محمد حشمتی فر توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 17:42

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام به برادر محترمم جناب محمد حشمتی فر عزیز
بسیار خوشحالم که شما را اینجا می بینم. چشم به راهتان بودم. حالا سپاسگزار حضورتان هستم.
بابت گنگی داستان عذرخواهی می کنم. حق با شماست. جای پرداخت بیشتری داشت که متاسفانه بخاطر شتابزدگی این اشکال و ابهام در آن جا ماند.
خوشحالم که در کل این نوشته را پسند کردید.
سپاس از حضور پر از لطفتان
قلبتان آرام و و پرنشاط باد
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط محمد حشمتی فر Members  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 16:54

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر سلام مجدد
باید عذرخواهی من رو بپذیرید چون عجله من هم در نظر دادن و خروج از سایت سبب شد تا واژه "گنگ" رو با واژه زشت "گند" در تیاپ اشتباه بنویسم اما خوشحالم که منظورم رو دریافتیید و با قلب مهربانتان می بخشید.:">


@محمد حشمتی فر توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 18:59

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و درود به برادر بزرگوارم
1- متوجه منظور شریفتان شدم
2-اگر قصدتان "گند" هم بود اشکالی نداشت. هر چه از دوست رسد نیکوست. قصدم ازین نوشته دیدار دوستان بود که میسر شد
3- اتفاقن گاهی این اشتباهات تایپی لبخندی و نشاطی هم به آدم ارزانی میکند.

بسیار ممنونم از شما
بزرگوار و محترمید
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 17:18

نمایش مشخصات فرزانه رازي درود بانو جان . خوبین ؟ میدونم خوبین میدونم !
داستان لذیذی بود .
دمتون گرم .
خاطرخواهیم شدید !
فدایی دارین .
دلتون به نشاط

:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 17:46

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام عزیزم
فرزانه نازنین دیدن عکس شما به آدم نشاط و سرزندگی می دهد. کلامت هم جای خود دارد.
خلاصه بشدت حس مثبتی به شما دارم و از دیدنت بسیار خوشحالم خانم گل.
ممنونم که با آمدنت خوشحالم کردی و صفا آوردی
این گلها تقدیم گل رویت دوست عزیزم
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 17:44

نمایش مشخصات سارینا معالی سلوووم بانو عزیزم؟

ایام به کامه بانو ؟؟:x

دوستش داشتم ،همونجور که خاقش رو دوست دارم و مگه میشد شما بعد مدتها بنیسید و حظ نکنیم؟؟؟

فازتون نول
روزتون شیک


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 17:51

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلاااااااااااااااااااام سارینای عزیز و نازنین
عزیز دلمی.
منم شما و نوشته ها و افکار زیبایتون رو دوست دارم. می میرم برای جوانهایی که با سن کم اندیشه های ژرف د ارند و میخان دنیا رو بهتر کنند.
خوشحالم که خانم گل خوش ذوقی چون شما داستانمو میخونه و میپسنده.
دلم برای همتون تنگ شده بود و دیدم تنها راهش اینه که قلم بگیرم یه چیزی بنویسم.
آرزو میکنم فاتح بلندترین قله های اندیشه و احساس باشی.
ممنونم از حضور و پیام شیرینت نازنینم
@};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 01:24

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خواهر عزيزم بانو اسلامي گرامي
خوشبخت ما كه توفيق پيدا كرديم دوباره توشه اي زيبا از دفتر علمي شما را برداشته و قدري در لحظات آن سير كرده و لذتي ما را حاصل شود كه با هيچ چيز قياس نتوان كرد :) :* :x @};- :x :*
براي قلم توانمند شما موفقيت آرزو مي كنم
از بابت تاخير پوزش مي طلبم
شاد شاد باشيد نازنينم
@};- @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در جمعه 16 مرداد 1394 - 11:50

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام خواهر بسیار عزیز و خوش قلب و مهربانم
چقدر از دیدنتان خوشحالم. خدا سایه شما را از سر ما و بقیه کم نکند.
حضورتان مایۀ مباهات و دلگرمی و شادی من است. حسن ظنتان را تحسین و تمجید می کنم.
منش و کلام زیبای شما بهترین کلاس درس اخلاق برای من است.
خوشحالم که خوبانی چون شما وقت شریف و ارزشمندشان را برای نوشته هایم می گذارند و باعث تشویق . دلگرمی ام می شوند.
بسیار برایم عزیز و محترمید بانوی خوش قلب و دوست داشتنی.
بسیار بسیار ممنونم از وقت و نظر و نگاه زیبا و پرمهرتان
دوست دارتان هستم و بهترینها را برایتان آرزومندم
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x :x :x :x :x
:*


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در جمعه 16 مرداد 1394 - 17:55

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام خانم دکتر عزیز
بسیار خوشحال شدم که باز داستانی زیبا و خواندنی از شما را دیدم و خواندم
بانو توانایی قلم شما برایمان ثابت شده حتی اگه بداه هم بنویسد
از خواندنش لذت می بریم
داستان را دوست داشتم
بازم بنویسید ...آفرین
شاد باشید@};- @};- @};- @};-
:x :x :x :x
:* :*


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در جمعه 16 مرداد 1394 - 21:19

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام آرمیتای نازنین و عزیزم
از دیدنت خوشحال شدم عزیزم.
من هم قلم زیبا و کلام گیرای شما را دوست دارم و تحسین می کنم.
ازینکه آمدید و کلبه کوچکم را با حضور دلنشین و پرمهرت فا و بها دادی خیلی ممنونم.
نگاه زیبا و قلب مهربانتان مرا به تمرین کردن دلگرم و تشویق می کند.
سپاسهایم را بپذیرید.
دوست دارتان هستم و برایتان بهترینها را خاستارم مهربانم
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x :x :x :x :x :x :x
:*
:*


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 14:55

نمایش مشخصات فرزانه رازي بانو ! یهویی الان یادم افتاد !!! لواشک های عالو شابلونی رو به سلامتی خشک نشده نوش جون کردین رفت من موندم ؟؟؟ :D :-s
سهم منو نگهدارینااااااا... هر جا لواشک و شکلات تلخ و پاستیل باشه واسه من یه سهم باید جدا شه ! :D
راستی سلام !
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 16:50

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام عسلم
اینجا هیچ کس لواشک عالو شابلون دوس نداره. من و ماندم و لواشکهایی که ایمان آورده اند به فصل سرد:(
سلیقه اهل و عیال بنده کافی میکسیه. کاش میتونستم بیام خدمتت اونور مرز یه حال و هوایی عوض کنم و تمام لواشکهای دنیا را تقدیمت کنم:x
لواشک
شکلات تلخ
پاسنیل
اینا همش بهانس تا از هم یادی بکنیم
زنده باد کودکیهایمان که بخاطر لواشکی قهر میکردیم و با پاستیلی آشتی.
@};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x
:*


@آزاده اسلامی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 18:40

نمایش مشخصات فرزانه رازي :D سلام جیگرم ! ;)
من هرررررررررر لواشکی باشه بخورشم ! با اینکه ارادت قوی به انواع کافی دارم اما خو لواشکو هم عشق است . :x بانو جان ما خیلی دور نیستیم . انگلیس ما داخل ایرانه دیگه... من همه رو مخوام و همه رو هم میخورم غصه نخورین . فقط یه توک پا تشریف بیارین حوالی ما ! قدمتون هم سر چشم .
همه ی لواشک های دنیا ؟؟؟ :-/
دونخته فکر :)
دونخته تصور :D
دونخته غششششششششششششششششش
کف بریم بانو .
خانومی حسابی .
فدایی شاد.
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 19:01

نمایش مشخصات آزاده اسلامی کاش انگلیش تو کرج باشه.
همشو میدادم خدمتت.:)
:x :x :x :x :x
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 18 مرداد 1394 - 12:12

نمایش مشخصات فرزانه رازي انگلیس جایی همین حوالی ست !
Land of warm water
:)
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط آزاده اسلامی   ارسال در دوشنبه 19 مرداد 1394 - 18:44

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :* :* :* :* :* :* :*


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 20:52

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

داستان بسیا ر زیبایی بود

البته در این مورد که دیر رسیدم از خوش شانسی من بود

چون بعضی ابهامات در موقع خواندن داستان برام پیش آمدم

که با خواندن کامنت آقای باران دوست والبته خانم مقدسی برام رفع ابهام شد
باز از حضور شما وداستان زیبای شما متشکرم
دست مریزاد@};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 23:03

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و عرض ادب و اجترام فراوان
خدا حفظ کند این دو بزرگوار را(جناب باران دوست و خانم مقدسی) همیشه با کامنتهایشان از داستانهایم ابهام زدایی می کنند.
خیلی ممنونم و نیز خوشحالم که داستانکم را خواندید و مورد لطف قرار دادید.
حضور سبزتان برایم محترم و ارزشمند است
و باز هم سپاس بسیار
خوشحالم که پسندیدید
روزگارتان سبز سبز سبز باد


@رضا فرازمند توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 23:03

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و عرض ادب و اجترام فراوان
خدا حفظ کند این دو بزرگوار را(جناب باران دوست و خانم مقدسی) همیشه با کامنتهایشان از داستانهایم ابهام زدایی می کنند.
خیلی ممنونم و نیز خوشحالم که داستانکم را خواندید و مورد لطف قرار دادید.
حضور سبزتان برایم محترم و ارزشمند است
و باز هم سپاس بسیار
خوشحالم که پسندیدید
روزگارتان سبز سبز سبز باد


نام: زینب خاییز   ارسال در چهار شنبه 28 مرداد 1394 - 07:33

آزاده عزیز
داستانت رو یکی دوبار خوندم برخلاف دیگر داستانهات کمی سخت باهاش کنار اومدم البته این بخاطر پیچیدگی های معنایی و مفهومی موجود در داستان هست و من به علت کمی اطلاعاتم از درک عاجز شدم
در هر حال من از مخاطبین پروپاقرص داستانهاي زیبایت هستم
چه داستان رو بفهمم
چه نفهمم


نام: حسین کاظمی فر کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 5 شهريور 1394 - 20:34

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر سلام بر خواهر بزرگوارم سرکار خانم اسلامی @};- @};-
اگر چه افتخار صف اول را از دست داده ام اما خوشم که هنوز در را نبسته اید و من می توانم داستانتان را برای دلم بخوانم .

انگار بخش هایی از زندگی مرا مرور کرده اید . نوستالوژی دلچسبی بود .
پایدار باشید خواهر خوبم و ببخشید که دیر رسیدم .@};- @};-
...
اگر چه امیدی ندارم
اما ماه و سکوت را
همدم تنهایی ام می کنم
تا به تماشای بچه گی هایم بنشینند
وقتی که
دل خوش می کنم به کودکانه های قدیمی ام .

@};- @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 5 شهريور 1394 - 22:53

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و عرض ادب فراوان برادر بزرگوار محترم
بسیار سپاسگزارم که به سرای کوچکم سر زدید و با اسن و کلام شریفتان به آن آبرو بخشیدید.
قدمتان گلباران
خوشحالم از حضور پرلطف و بزرگوارانه شما. سپاسم را پذیرا باشید
امیدوارم وقتتان با این نوشته هدر نرفته باشد.
از بابت شعر بسیار زیبایتان هم خیلی خیلی ممنونم.
باز هم ممنونم
روزگارتان مزین به الطاف و عنایات حق باد
پیشکش با احترام و ادب
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در پنجشنبه 5 شهريور 1394 - 22:53

نمایش مشخصات آزاده اسلامی اسم(اسن)
@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.