راز مامان(+18)


از امروز دیگر خدا را دوست ندارم، او حقه باز و دروغگوست. همین یک ماه پیش بود که این راز وحشتناک را فهمیدم. هیچ کس نمی¬فهمد که چقدر سخت است آدم راز بیماری مامانش را بفهمد و تازه قول هم بدهد که به کسی حرفی نزند. اصلا من اشتباه کردم که رازم را به خدا گفتم و از او کمک خواستم. او بچه ها را گول می¬زند و بعد می¬رود پی کارهای خودش.
آن روز که سرویس مدرسه¬مان دیر کرد، من هی زنگ زدم. اولش مامان در را باز نکرد . بعد من هی منتظر شدم تا در باز شد و مامان با صورت رنگ پریده در را باز کرد، اما هیچ حال نداشت . لُپش را هم که بوسیدم، خنک بود و سردم شد . بعد دستشویی من داشت می¬ریخت . دویدم توی دستشویی که آن راز را فهمیدم . روی سنگ توالت لکه¬های خون بود . فهمیدم که مال مامان است . آخر کسی غیر از او در خانه نبود . داد زدم : مامان توی دستشویی خون هست . گفت : عیبی نداره، می شورمش . گفتم : بگو مال کیه ؟ مامان حوصله مرا نداشت . من هی اذیتش کردم . حتی بهش گفتم : فقط یه مامان احمق چیزایی رو که می¬دونه از آدم قایم می¬کنه . بعد مچمو گرفت . چقدر دستش سرد بود . صورتش را آورد جلوی صورتم .گفت یه رازی بهت می گم، اما هرگز به کسی نگو . من بهش قول دادم . مامان بغض کرده بود و حال نداشت . گفت : مریضم . از بدنم خون میاد . یه بیماری خطرناکه .دکتر گفته مال کار خونه و حرص و جوش زیاده .
اولش نخواستم باور کنم . اما یهو یاد لکه¬های خون افتادم . تازه، مامان هم خیلی بی¬حال بود . خب، راست می¬گفت همیشه من اذیتش می¬کردم و او حتی جیغ هم می¬کشید . وقتی هم بهم فحش می¬داد، برای اینکه لجش را در بیاورم، سی¬دی¬ها را می¬ریختم روی زمین و به بهانه شکلاتها، تمام درها و کشوهای کابینت¬ها را باز می¬کردم . حتی یکبار که خیلی اذیتم کرد، گوشه چادری را که عزیز از مکه برایش آورده بود با قیچی بریدم . اما مامان هنوز نفهمیده است، چونکه از وقتی این کار بد را کرده¬ام، هنوز خانه خاله اعظم که شوهرش دکتر و وراج است و خودشان هم تردمیل و طوطی دارند نرفته¬ایم تا مامان بخواهد هی لباسهای گرانش را بپوشد و پز بدهد و چادر شیکش را که حالا گوشه ندارد، سر کند . شاید هم، دیگر هیچوقت نرویم . حالا که بیچاره مامان مریض است و دارد می¬میرد . خودش گفت که بیماری اش خطرناک است، بعد من گفتم بگو از کجات خون میاد ؟ اما او بغض کرد و چیزی نگفت . من هی پرسیدم : باید بگی از اونجا که جیش می¬کنی میاد ؟ مامان اصلا حوصله مرا نداشت . اولش فکر کردم الان نیشگونم می¬گیرد و کتکم می¬زند . اما او هیچ کاری نکرد و عین سگ دُم¬بریده به من زل زد .حتی لبخند هم زد . شاید برای اینکه دیگر مرا زیاد نمی¬بیند و دارد می¬میرد ، دلش سوخت . من پشیمان شدم و زدم زیر گریه و خمیربازی و مدادرنگی¬ها را از داخل کیفم درآوردم و پرت کردم و هی داد زدم : ازت بدم میاد مامان دروغگو... مامان هم از توی آشپزخانه داد می¬زد : کی بشه بمیرم از دست این پدرسگ راحت بشم....!
من دویدم توی آشپزخانه و مدادرنگی¬هایی را که توی دستم بود پرت کردم به طرف مامان که یکیشان درست افتاد توی قابلمه شیری که داشت می¬جوشید . شیر داغ توی صورت مامان پاشید . مامان جیغ زد و بلند بلند گریه کرد و به بابا که مثل بیشتر وقتها ماموریت بود، فحش داد . به مادربزرگ و عمه پری هم که پارسال با شوهرش از ترکیه برایم سوغاتی، باربی و مدادشمعی آورده بودند و تازه سقف ماشینشان هم با یک دکمه کنده می¬شود و شبیه توی فیلمها است، فحش داد و گفت اون ایکبیری- منظورش عمه پری بود_ داره از خوشبختی می¬ترکه . بعد هم تا چشمش به من خورد، داد زد : می¬کشمت لعنتی... و دنبالم کرد . من دویدم اما او مرا گرفت و انقدر به دست و کمرم زد که بازویم کبود شد . من حسابی کتک خوردم و روی تخت افتادم و هی گریه کردم . مامان هم داشت هنوز داد و بیداد می¬کرد و به همه، حتی به خودش فحش می داد . اما کمی که گذشت، سراغم آمد . دستش را گذاشت دور کمرم تا بغلم کند . گفتمش : ولم کن .تو یه آدمکش دیوونه¬ای . مامان گریه اش گرفته بود و دماغش را بالا می¬کشید . لبه تخت نشست و دستش را روی سرم کشید و گفت : آخه تو نمی¬دونی چقدر واسه یه مامان سخته که نتونه بچشو زیاد ببینه . وقتی خودت مامان شدی می فهمی که اونا چقدر بچه هاشونو دوست دارند .
من سک سکه گرفته بودم . گفتم : تو دروغ می¬گی که مریضی و داری می¬میری . گفت : خودت که دیدی ازم خون میاد . تا چند وقت دیگه خون بدنم تموم میشه و تو هم از دستم راحت میشی .
از حرفی که زد انقدر دلم شکست که حتی آب دهنم را هم نتوانستم قورت دهم . می¬خواستم بپرم بغلش کنم و ببوسمش که خودش مرا بغل کرد و بوسید و به سینه¬اش چسباند . من صدای قلبش را آنقدر شنیدم تا خوابم برد . توی خواب دیدم که دستشویی تا سقف پر از خون شده است و مامان دارد در آن غرق میشود.
بیدار که شدم مامان حسابی مهربان شده بود و برایم شیرکاکائو و کیک آورد . کنارم نشست و توی چشمهایم خندید:
- واسم دعا کن فرشته من
حالا یک ماهست که دارم دعا می¬کنم . از همان روز که این اتفاق افتاد و راز مامان را فهمیدم خودم اتاقم را تمیز می کنم . حتی چند بار هم میز شیشه¬ای وسط حال را دستمال کشیده¬ام . شبها مسواک می¬زنم و زود می¬خوابم .مشق¬هایم را هم خودم و بدون اینکه مامان داد و بیداد کند می-نویسم . مرتب مامان را می¬بوسم و وسایلم را خودم جمع می¬کنم و هر روز نماز می¬خوانم و دعا می¬کنم . توی مدرسه با سیما و مرضیه دعوا نمی¬کنم و خیلی آرام شده¬ام . من همه این کارها را کردم تا خدا دلش برای مامان بسوزد و خوبش کند . همین دو سه روز پیش بود که مامان با خوشحالی گفت : ببین خدا چقدر مهربونه . حالا که حرف منو گوش می¬کنی ، خدا هم حرف تو رو گوش می¬کنه .
از خوشحالی جیغ کشیدم : یعنی دیگه نمی¬میری و ازت خون نمیاد؟
مامان سرش را تکان داد و بغلم کرد و کلی همدیگر را بوسیدیم . آن لحظه دلم می¬خواست بپرم و لُپ¬های خدا را ماچ کنم . اما امروز همه چیز دوباره خراب شد .یعنی خدا دروغ گفت و زد زیر قولش . مامان دوباره دارد¬می¬میرد. آخر امروز توی دستشویی دوباره لکه¬های خون دیدم . کاش ، یک ماه پیش انقدر به خدا التماس نکرده بودم...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این داستان را خواندند (اعضا)

علیرضا لطف دوست (27/11/1393),ف. سکوت (27/11/1393),آزاده اسلامی (27/11/1393),آرمیتا مولوی (27/11/1393),شهره کبودوندپور (27/11/1393),آرش پرتو (27/11/1393),سبحان بامداد (27/11/1393), ناصرباران دوست (27/11/1393),هستی مهربان (27/11/1393), ک جعفری (27/11/1393),ف. سکوت (27/11/1393), ناصرباران دوست (27/11/1393),حسین خسروجردی خسرو (27/11/1393),شیدا محجوب (27/11/1393),فاطمه رنجبر (27/11/1393),بهروزعامری (27/11/1393), زینب ارونی (27/11/1393),اذرمهرصداقت (27/11/1393),محمود لچی نانی (28/11/1393),عباس پیرمرادی (28/11/1393),محمود لچی نانی (28/11/1393),علي طرهاني نژاد (28/11/1393),ف. سکوت (28/11/1393),م.فرياد (29/11/1393),مریم موسوی (29/11/1393),علي طرهاني نژاد (29/11/1393),م.فرياد (2/12/1393),رضا فرازمند (3/12/1393),زهرابادره (6/12/1393),مهتاب سالاری (6/12/1393),آرش پرتو (7/12/1393),زهرابادره (7/12/1393),آرمیتا مولوی (8/12/1393),حامد قزلباش (9/12/1393),هستی مهربان (9/12/1393),شهره کبودوندپور (9/12/1393),امین قربانی (23/12/1393),آزاده اسلامی (27/12/1393),آزاده اسلامی (19/1/1394),حسین روحانی (19/2/1394),آزاده اسلامی (24/2/1394),امیر محمد رنجبر (19/3/1394),م.ماندگار (21/3/1394),آزاده اسلامی (30/3/1394),ح . شریفی (9/7/1394),سارینا معالی (19/7/1394),آزاده اسلامی (30/7/1394),لیلا حسن زاده (16/3/1395),آزاده اسلامی (5/4/1395),

نقطه نظرات

نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 05:49

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، مثل همیشه روان و زیبا.
ولی من با کلیت آن مشکل دارم!
1. فکر نمیکنم یک مادر اینقدر بدجنس باشد که تقصیر یک رخداد طبیعی را گردن بچه اش بیاندازد!
2. فکر نکنم یک مادر اینقدر غیر منطقی جواب بچه اش را بدهد! آن هم وقتی بچه دختر است و این موضوع خواهی نخواهی به او هم مربوط میشود!
3. به نظرم رفتار بچه خیلی ناهنجار بوده است!
4، در آخر، داستان از جنبه های مختلف اغراق آمیز است.
5. اما موضوع و شهامت طرح آن خوب بود.
منتظر کارهای همیشه خوب بعدیتان هستیم.


@ف. سکوت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 09:00

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور با شما موافقم خانم سکوت
درسته که بانوان توی اون موقعیت عصبی می شوند ولی نه تا این حد که یک طفل معصوم را بی دلیل کتک بزنند


@ف. سکوت توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 09:03

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام خانم سکوت عزیز خواهر فرهیخنه و نکته سنجم
مثل همیشه ممنونم که خواندید و نظر دادید. حرف شما کاملا درسته اما در این داستان مادر شرایط نامطلوبی دارد(بابا مثل بیشتر وقتها ماموریت بود) پس طبیعیه که رفتار بهنجار نداشته باشه و یقین مادر نابهنجار فرزندشم همینطوره.
دیگه اینکه قصدم ازنوشتن این داستان بیان مسائل تربیتی نبود بلکه خواستم با استعاره ای نشون بدم که اگر جهل زمینه ای برای سواستفاده های شخصی باشه اونم از راه اعتقادات و باورهای مذهبی چقدر میتونه آسیبهای عمیقی به اصل اعتقادات بزنه. خوش دارم از مسائل پیش پا افتاده برای بیان معانی و مفاهیم استفاده کنم هرچند که در این امر خیلی پیاده هستم. البته چشم براه لطف خدا و نظرات و راهنمایی های شما عزیزان فرزانه میمانم تا بتونم کم کم نوشته هام را اصلاح کنم.
بازهم از شما دوست عزیز ممنونم که با تظر اندیشمندانتون به نوشته هام کمک می کنید.
همیشه شاد و تندرست باشید


@ف. سکوت توسط سبحان بامداد Members  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 10:03

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام مخالفم !با نظر شما

مث نماینده های مجلس شدیما:D :D :D :D من نمیدونم که غیر واقعیه و تخیلیه از نظر برخیا، ولی تو جامعه و فک وفامیل چنین رفتارایی هم از بچه ها و هم از مادر و جالب تر هم از پدر دیدم! جالب اینکه در مورد رفتار با هم پسر و هم دختر هم کتک کاری دیدم!!!
ولی چیزی که شما عرض نمودین فقط یه تئوریه که مثال نقض زیاد داره و نمیتونه یه چیز کلی باشه

امیدوارم ناراحت نشین ولی من مخالفم چون من با دو چشم خویش دیدم که چنین رفتارایی وجود داره!

شادمان و سلامت باشید خانوم سکوت بزرگوار


@سبحان بامداد توسط بهروزعامری Members  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 22:49

نمایش مشخصات بهروزعامری منظورم فرمودین بود دیگه


@سبحان بامداد توسط بهروزعامری Members  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 22:57

نمایش مشخصات بهروزعامری من اینطور خانواده ها رو با این نوع رفتار بدتر یا بهتر زیاد دیدم دیلوگها مادر این فحش دادنهارو الانم میبینم و ازاطرافیان میشنوم جالبه که من و خانمم پدرمون رو همینطوری از دست دادیم در ده سالگی و قبلش خیلی خواهش کردیم اما نشد وبدم اومد از این انرژی بیبخار و بی انتها و بعد از مدتی قهر یکروز همه چیز رو فهمیدم و دیدم که من با کی قهر کردم ؟ و باز خندیدم و دیدم انالحق موفق باشید بانو @};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در سه شنبه 28 بهمن 1393 - 07:16

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و درود بر آقای عامری
حیلی لطف فرمودید که وقت و نظر گذاشتید. منم با شما موافقم. هنوز هم خیلی از این مادرها حتی در میان زنان امروزی وجود داره. اعصای های داغوون، نارضایتی از خود و محیط، نبودن آرامش و نفهمیدن مسئولیت مادرانه خیلی ها را در تربیت فرزند جفاکار کرده است.
همیشه شاد و تندرست باشید


@آزاده اسلامی توسط بهروزعامری Members  ارسال در سه شنبه 28 بهمن 1393 - 21:54

نمایش مشخصات بهروزعامری ممنون از لطفتون گاهی حتی تو خیابون دیدیم که بعضی از خانمها بخاطر شکست در زندگی حتی تو خیابون توسر بچه میزنن که توهم مثل بابات میشی بگذریم
شما از کانال درستی وارد اعماق جامعه شدید این روال رو نه بصورت تکراری بلکه بصورت نو به نو و خلاق ادامه بدید حتما نویسنده ی بزرگی میشید موفق باشید وسعی کنید ازین خانمهای رمان نویس و فیلم ساز عمیقتر وارد این نوع نوشتهها بشوید @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط سارا   ارسال در چهار شنبه 5 خرداد 1395 - 15:25

خدا شفاش بده


@ف. سکوت توسط م.فرياد Members  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 14:08

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-
تو نديدي سهراب!
هيچ بيدي
سايه اش را بفروشد به زمين
من ولي مادري را ديدم
شير را نسيه نمي داد به طفلش هرگز!
پدري را ديدم
ميوه ي تازه رس عشقش را
به بهاي نفَسي دود زده
سر بازار فروخت
كودكي را ديدم
در ساحل پُر دُرّ دو چشمش مرگ بازي ميكرد
و دلش ميل تپش داشت هنوز...
عارفي را ديدم،با دلي پركينه
و رباخواري را،بر جبينش پينه!
بر بلنداي سخن، واژه هايي ديدم
كه پر از خنجر بود
و فرو مي رفت در قلب خدا
و خدا را ديدم
كه صبورانه به درياي پر از خون ِ دلش
موج تبسم مي راند
تا نلرزد دل انسان هرگز!...
(و خدا را ديدم- م.فرياد)


@م.فرياد توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 18:16

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و درود
بسیار ممنونم از شعر زیبایتان. خیلی زیبا بود. شما شاعر توانایی هستید.
سپاس مرا بپذیرید.
همیشه سربلند و پیروز باشید


@ف. سکوت توسط مسعود   ارسال در سه شنبه 12 اسفند 1393 - 01:42

مامان من گاهی خودش رو به مردن میزد ولی اینجوری بی ادب نبود...


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 08:55

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-
خلاقانه، صادقانه و البته كمي هم جسورانه نوشته ايد با قلمي روون كه خاص خودتونه.@};- @};- @};-
انديشه ي پشت داستان زيباست: گره خوردن دردها و رنجهايي كه برخي ناشي از خالق است و حكمت او و بعضي از ناحيه ي مخلوق و غفلت او... آميختن اين دردها و رنجها غالباً به ناهنجاريهاي رفتاري در بعد اجتماعي و ناهنجاريهاي اعتقادي در بعد معنوي مي انجامد... و شما تا آنجا كه ظرفيت يك داستان كوتاه اجازه ميدهد از پسش برآمده ايد
و اما: پرداخت علت غالب رفتارهاي مادر و حتي بچه كه همون فقر و اختلاف طبقاتيه كمي ضعيف بود:(
سن بچه در چنين داستاني خيلي مهمه ولي به اون اشاره نشده بود:(
در آخر: با نظر خانوم دكتر سكوت در مورد اين كه گفته اند: (فكر نكنم يك مادر...) موافق نيستم... زيرا انسان موجوديست كه تحت شرايط خاص هر رفتاري از او ممكن است:(
شما خواننده رو به تفكر وا مي داريد و به اعتقاد حقير، رسالت هنر همينه@};-
آفتاب انديشه تون تابان@};-


@م.فرياد توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 09:33

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلا آقای فریاد
بازهم ممنونم که مثل همیشه وقت و نظر ارزشمندتان را به من ارزانی کردید.
اصلا قصدم نشان دادن ضعف و کاستی در خلقت نبود. به شهره خانم عزیز هم گفتم ظاهرا نتوانسته ام آنچه را که میخواهم بگویم به مخاطبم برسانم و این ضعف و نقصی بسیار بزرگ است. حنی فقر هم مدنظرم نبود. میخواستم سوستفاده مادر را از جهل فرزندش نشان دهم که چطور به اعتقادات او را خراب میکند.ولی خیلی خوب شد اشکال عمده کارم را پیدا مردم و حتما بازنویسی جدی میکنمش.توضیحات شما و دوستان خیلی خوب و بجا بود.
همیشه پاینده و سربلند باشید.


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 09:03

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آزاده عزیز
از شما با این قلم توانا کمی بعید بود
بنده نقد کردن بلد نیستم ولی برای اولین بار دوست دارم رک باشم
داستان زیبایی نبود حتی حسادتهای مادر نسبت به خواهرشوهر و ثروت فامیل کمی زننده و اغراق آمیز بود


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 09:18

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام شهره عزیز
اعتراف میکنم در این داستان ناموفق بوده ام زیرا آنچه را که خواسته ام بگویم نتوانستم به مخاطبم برسانم. اینکه شما و خانم سکوت و آقای فریاد حرفم را جور دیگر برداشت کنید فقط و فقط نقص و عیب من است. شاید بهتر بود دغدغه های کودک را در مورد خدا بیشتر نشان میدادم تا خواننده برداشتی دیگر از داستان کند.
من رک بودنتان را دوست دارم آدم مهربان و محترمی چون شما سنگین ترین انتقادها را هم که بکند به دل مینشیند و آدم را برای مرور دوبار ه خودش به تفکر وا میدارد. شما نگاهتان احترام آمیز است و این موهبتی بزرگ است.
به دیده منت .این داستان را د ر فرصت مناسبی بازنویسی خواهم کرد. چون معلومم شد که چقدر از بیان دغدغه ام در داستان ناتوان بوده ام.
راستی زیر داستان بسیار زیبای نشانه ها دو کامنت گذاشتم که دوباره که سرزدم فقط یکی از آنها بود.
از حضور گرمتان بسیار ممنونم


@آزاده اسلامی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 11:51

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلامی دوباره
خوشحالم که نظر این حقیر براتون مهم است حتی اگر حق با من نباشد
شما از لحاظ توصیف مکان و زمان و ادبیات و نگارش بسیار توانا هستید.
نگاهتون از جنبه فریب دادن کودکان توسط والدین و بحث خداشناسی بسیار عالی است ولی حتما شما با توانایی بالا می تونید بهتر قلم بزنید
هر چه کامنت از شما و دوستان بوده بنده تایید کردم
قلمتان پرجوهر و پرگوهر


@شهره کبودوندپور توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 12:02

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام عزیزم
بازهم ممنونم از محبت و لطفی که دارید
خدای نگرده نگفتم که حق با شما نیست. هنوزم میگم عیب از منه که حرفم را خوب یا بد، درست یا غلط، نتونستم به مخاطبم برسونم. هرگز به ساحت ادم فرهیخته و اهل اخلاق و ادبی چون شما جسارت نخواهم کرد.
ککم.
همیشه شاد و موفق باشید


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 10:10

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام خوبین؟
داستان خوبی بود. همینو میتونم بگم.ولی بازم در چند مورد با شما هم مخالفم ولی در حالت کلی می تونه چنین رفتارایی وجود داشته باشه و هیچ ایرادی نداره...
فحش و کتک کاری هم خوبه:D :D :D :D بچه باس فحش یاد بگیره:D :D :D :D
یه جمله بود از یه بنده خدایی که الان رحمت خدا رفته: "سلاح دست زن فحشه"!! نمیخواستم بگم ولی دیگه عرض شد!!
عمه ها که حقشونه:D :D :D :D باقی افراد دیگه به من مربوط نی!!:D :D :D :D
به دور از شوخی داستانتون و مفهومش در حالت کلی عالی بود، و ازونجایی که من معمولا به برخی از داستانا نمره میدم، 17 نمره دانشگاهی خوبیه واسه این داستان.

شادمان و سلامت و موفق باشید

@};- @};- @};-


@سبحان بامداد توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 11:03

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام آقای بامداد
ممنون از وقتی و نظری که گذاشتید.
من کی گفتم عمه ها بدجنسن و ...؟! اونو مامانه گفت نه من! ....خودمم عمه هستم اما عاشق برادرزاده هامم.
ممنونم که نمره 17 رو بهم دادین. خیلی لطف کردین. به کمنر از اینها قانع بودم. شما اولین منتقدی هستید که کارنامه توصیفی(خیلی خوب-خوب -قابل قبول و نیاز به تلاش بیشتر) نمی دید و نمره دقیق و رقمی می دید.
از خوندن ظرتون خوشحال شدم.
موفق و سربلند باشید


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 11:24

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود و عرض ادب
مادری در حالت خاص جسمی و طبعا روانی خسته و گرفتار خودش و مشکلاتش و کمبودهای زندگی اش و کسری و عقب ماندگی هایش در مقایسه با اقوام دور و نزدیک و البته کمی شلخته با سماجت کودکی روبرو می شود که توهم بیماری مادر اورا به وحشت انداخته ! مادر خسته از فرصت پیش آمده به تعبیری سوء استفاده می کند تا بخشی از مشکلات رفتاری و زحمات کودک را از روی دوش خود بردارد پس اورا با پر رنگ کردن جنبه ی بیماری جسمی فریب می دهد و در چنین حالتی کودک در دامن خدا می آویزد و برای بر طرف شدن بیماری مادر دست به دعا و متوصل به توبه می شود و خودش را اصلاح می کند غافل از اینکه بیماری مادر چرخه ای تکراری دارد و به او وخدا ربطی ندارد
در سیکل بعدی مشاهده ی مجدد علایم بیماری کودک را از خدا جدا می کند و ریا و دغل مادر را پای خدا می نویسد .
بنظر بنده داستان هیچ نقصی ندارد از هر حیث گویاست و حتی نمادی کوچک از فریبهای بزرگتر در جامعه و سوء استفاده ی بعضی افراد از جهل امثال بنده و منصوب کردن خرابکاری های خودشان به خدا و گناهان من!!!!! ونهایتا آنچه که می بینید بی اعتمادی به خدا !
همه چیز داستان سرجایش هست!با تغییر کمی در زاویه ی دیدمتوجه می شویم که این داستان اصلا غیر منطقی نیست و مفهومی ورای اربتاط مادر وفرزند دارد .
بازهم تکرار می کنم داستانهای شما عااالی هستند پس لطفا بنویسید
(البته اینکه خانمهای محترم روی خوشی به این داستان البته به ظاهر این داستان نشان ندهند کاملا طبیعی هست چون به نظر اغلب خانمها این نقصی است که باید کاملا پوشیده بماند گرچه در خلقت شایذ نوعی کمال باشد )

تقدیم با احترام و آرزوی سلامتی @};- @};- @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 11:51

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام آقای باران دوست
مثل همیشه لطفها فرمودید. خیلی خوشحال شدم نظرتان را خواند. حرفهایتان دقیقا همان حرفی بود که میخواستم جان کلامم در داستان باشد. میخواستم بگویم که حقیقت ابزاری شده است برای فریب ناآگاهان. نمی دانم چرا اینقدر برداشتهای اشتباه شد؟! حتی شخصی بمن پیام خصوصی داد و مرا به دشنام بست و بی شرم و حیا و وقیح خواند.
درحالیکه علاوه براینکه اینطور مسائل در قران هم آمده است،خدا خود در سوره بقره فرموده است ان الله لا یستحی بعوضه .... (... پس هر مثل که آرد آنانکه بخدا ایمان دارند دانند که مثل است و از جانب خداست و آنان که کافر شدند گویند مقصود او از این مثل چیست؟ بلی گمراه می کند بدین مثل بسیاری را و گمرا ه نمیکند بدان مگر فاسقان را/آیه 26 س بقره)
به هر حال فرمایشاتتان بمن خیلی حس مثبت داد.
وجودتان همیشه سرشار از آرامش باد


@آزاده اسلامی توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 12:08

نمایش مشخصات ف. سکوت سلامی دوباره خانم اسلامی،
۱. فکر کنم من خوب نتوانستم نظرم را بنویسم. اشکال از من بوده است نه شما. داستان شما کاملاْ آنچه را مدنظرتان بوده است، منتقل کرده است. همان طور که آقایان فریاد و باران دوست گفته اند. نادانی کودک و سوءاستفاده مادر از جهل او و استفاده ابزاری از مذهب و باورهای مذهبی و پیامدهای آن و ...
۲. اما من به عنوان یک مادر، بیشتر به جنبه ارتباطی بین این دو فکر کردم. مثلا اگر من و پوریا بودیم. آیا این طور برخورد می کردم؟ برای همین کامنت قبلی را نوشتم. چون همذات پنداری کردم که از نقاط قوت کارهای شماست که آدم خودش را جای قهرمان داستان شما می گذارد و کار را با وجودش حس می کند.
۳. با نظر آقای باران دوست مخالفم که طبیعی است ما خانمها از این داستان خوشمان نیاید!


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 12:56

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام خانم سکوت عزیز
باز هم ممنون از لطفهای شما دوست مهربان
بنظرم هرگز من و شما با فرزندمان اینطور رفتار نمیکنیم. رفتار آن زن با شرایطی که داشت( وضعیت جسمانی نامطلوب، عدم حضور همسر، اختلاف طبقاتی با خواهرو خواهرشوهرو فرزند شلوغ و تاآرام)تا حدی طبیعی بود ولی محقانه نبود. زن برای کم کردن فشارها درواقع عارضه ای را با عارضه ای بدتر پاسخ داد.
من عشق مقدسی را که شما به فرزندتان دارید خیلی تحسین می کنم و علاوه بر شخصیت ادبی شما، اینطور مادر بودنتان را که لحظه هایتان را با فرزندتان ثبت و ضیط کردی اید خیلی ستایش میکنم. شما مادر نمونه کجا و آن زن کجا !!!
به نظرم شما با داستانهای پوریا بیشتر از پوریا خودتان مورد تحسین هستید. اینرا چون خودمم مادرم و اتفاقا پسرم تقریبا همسن و سال پوریاس میگم. میدانم که حرفم را باور میکنید. لحظه هایی که با خنده های پسرم خندیدم و عشقش را با نمام وجودم احساس کردم لحظاتی بود که خدا را نزدیکتر از همیشه به خودم احساس می کردم...
شما با داستانهایتان عشق مقدس مادر به فرزند را هم به دیگران ارزانی می کنید.


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 13:01

سلام
من کتک زدن بچه ها رو بسار دیدم!
ولی ببخشید، خر کردن بچه ها رو دیدم اما نه به این شدت.
در ادامه عذر می خواهم از اینکه رک میگم ولی این قاعده تو دخترا از 8-9 سالگی شروع میشه (هرچند بعضیا تا15سالگی هم نمی بینند) و میانگینش میشه 11-12سالگی.. فکر کنم آقای فریاد هم بابت همین گفت باید سن رو مشخص می کردید!
توصیفاتی که از دختر کردید یه دختری رو تو ذهن من تداعی کرد که حداقل سوم و چهارم ابتداییه و صد در صد دختری 9 و ده ساله از همکاسی ها کم وبیش مخصوصا تو این دوره می شنوه و اونقدر ها هم چشم و گوش بسته نیست.. حتی خودتونم انگار یه اشاره ناخودآگاه کردید:
همونجایی که به مامانش میگه از فلان جا خون میاد!
راستی چرا این داستانتون تاریخ نداشت!!؟؟ =))
خسته نباشید.


@آرش پرتو توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 17:50

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام آقای پرتو عزیز، برادر خوب و محترمم
بسیار ممنونم که وقت ارزشمندتان را صرف خواندن داستانم فرمودید.حتما از نظریات ارزشمنتان بهره خواهم برد. من دوتا از داستانهای شما را خوانده ام و از قلمتان خیلی خوشم می آید. از کامنتهایی هم که برای دوستان می گذارید معلومست که بسیار فرهیخته و با اخلاق و محترم هستید. مشتاقم همه داستانهای زیبای شما را با دقت بخوانم و بهره ببرم.
فقط برادر عزیزم متوجه نشدم بعد از نظر ارزشمندی که گذاشتید منظور از این عروسکی که دارد از خنده ریسه می رود و غلط می زند چیست؟
اگر نوشته بنده مایه مسرت شما شده است خدارا شکر که توانسته ام لبخندی بر لب یکی از عزیزان بگذارم. اما اگر نوشته را حقیر و مضحکه می دانید مانعی نیست. شما با نظرات جدی و فاضلانه خود به بنده و دیگر دوستان کمک کنید تا بتوانیم بهتر از قبل بنویسیم.
دختر داستان نیز در ذهن من یک دختر بچه شش یا هفت ساله است. انقدر پیچیده نیست. میتوانم بجای مدرسه بنویسم مهدکودک. واین مشکل به خودی خود حل می شود. در هر صورت ممنونم از نظراتتان. حتما بهره خواهم برد.
سربلند و پیروز باشید


@آزاده اسلامی توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 18:33

سلام
بنده از گذاشتن آدمک خندان اصلا قصد توهین یا به مضحکه گرفتن داستان شما رو نداشتم .
چند تا از داستان های شما رو که خوندم همه شون یه تاریخی پایینشون بود ولی این یکی نداشت و به همین خاطر بنده می خواستم به مزاح بگویم که انگار تاریخ این یکی یادتون رفته. اگر آن آدمک ناراحت تان کرده ، از شما پوزش می طلبم و به تلافی آن سه تا از آن آدمک ها را برای خودم می گذارم.
برای خودم:=)) =)) =))
موفق باشید.


@آرش پرتو توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 18:50

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام
خواهش می کنم. ناراحت نیسنم.
بهمن 1390
پیروز باشید


نام: ناشناس   ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 13:10

با سلام
همانند داستانهای قبل بسیار شیوا و دلنشین بود.
سربلندوپیروزباشید.@};-


@ناشناس توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 17:39

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و درود
ممنونم از محبتهای بسیار شما
همیشه شاد و پیروز باشید


نام: حسین خسروجردی خسرو کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 14:19

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو سلام آزاده عزیز و بزرگوار سر فرصت داستانتو میخونم.اومدم عرض ادبی کنم


@حسین خسروجردی خسرو توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 17:32

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و درود بر شما
لطف می فرمایید. خوشحال میشوم داستانهایم را بخوانید و مرا از نظرات ارزشمندتان بهر مند کنید
همیشه سربلند و پیرور باشید


نام: سلمان ارژن   ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 15:28

با سلام
من هم موافقم با آقای باران دوست عزیز
خسته نباشید
لذت بردم
همیشه شاد و سلامت باشید
@};- @};- @};- @};- @};-


@سلمان ارژن توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 17:27

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و درود برشما
مثل همیشه لطف فرمودید ورق پاره مرا خواندید و با نظرات ارزشمندتان خوشحالم کردید.
همیشه پیروز و سربلند باشید


@آزاده اسلامی توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 20:56

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، یاد ورق پاره های زندان بزرگ علوی افتادم!
خیلی با متانت و با حوصله جواب کامنت ها را می دهید. شایان تقدیر است. @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 21:22

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام
ممنونم از لطفتان. ازاینکه کسی را برنجانم واهمه دارم. بالاخره آن عزیزی که وقت می گذارد و نظر می دهد یک جورایی بر گردن آدم حقی دارد که باید ادا شود.
هرچند جای این حرف اینجا نیست ولی خدای مهربان پسرکم را امروز دوباره بمن بخشید. توی کلاس درس بود که دیوار روی سر خودش و همکلاسیهاش فروریخت.... شوک وحشتناکی بود...


@آزاده اسلامی توسط نیک   ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 22:26

خدا همیشه مهربان هست هرجند مابدباشیم


@نیک توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در سه شنبه 28 بهمن 1393 - 07:19

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام دوست عزیز
حتی اینکه گاهی احساس می کنیم خدا مهربان است نیز همه از مهر و لطف بی انتهای اوست. یک آن نظر لطف و رحمتش را بردارد، نگاه ما نیز کدر و سیاه خواهد شد و تمام هستی را پست و نامهربان و ستمگر خواهیم دید.
با شما یسیار موافقم


@آزاده اسلامی توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 23:08

نمایش مشخصات ف. سکوت خدا را شکر که اتفاقی نیافتاده است. یحتمل از پیامدهای بهمن ماه است که کودکانمان در مدرسه هم امنیت ندارند! شین آباد، آغلی آباد، شهرکرد ، حالا هم ... واقعا خوش به حال گربه ها که مدرسه نمی روند! (تبلیغ داستان بعدی من و پوریاست ;) ).


@ف. سکوت توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در سه شنبه 28 بهمن 1393 - 07:11

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام خانم سکوت عزیز
ممنونم از محبت همیشگی شما. خدارا هزار بار شکر... گفتند رانش دیوار و نشست زمین بوده.بیست و سی هم نشون داد.
منتظر داستان زیبا و اموزنده شما و پوریای عزیز می مانم


نام: نیک   ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 22:14

سلام ازاده خانم داستان خوبی بود اما کمی با خشونت همراه است البته این نظر بنده هست


@نیک توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در سه شنبه 28 بهمن 1393 - 06:58

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام دوست عزیز
ممنون از وقت و نظر اررزشمندتان
نظر شما کاملا متنی و سنجیده است. گاهی برای نشان دادن زیبایی ها مجبوریم جای خالی آنها را با نفرت انگیزی نبودن مهربانی ها و اخلاق نیک نشان دهیم.
هرچیزی که آدم را از زشتی و خشونت بیزار کند اگرچه پر از الفاظ قبیح و نفرت انگیز باشد ولی تشنه زیباییست


نام: فاطمه رنجبر کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 22:17

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر @};- @};- @};- @};- @};-


@فاطمه رنجبر توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در سه شنبه 28 بهمن 1393 - 07:25

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام فاطمه عزیز و مهربان
ممنونم که خواندی و گل فرستادی. خودت گلی نازنین. منبلد نیستم چطور گل بذارم. وگرنه یک صفحه پر از گلهای سرخ نقدیمت می کردم.


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 23:51

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت ازاده عزیزم
داستان شما از یه زاویه دید جدید برای خواننده جذاب بود
آزاده جان روی شخصیت محوری داستانت که مادر هست بیشتر کار کن تا شخصیت اول شما پررنگ تر بشه .حالا که این ایده رو برای رسوندن پیامت انتخاب کردی باید پرداخت قوی روی کار داشته باشی .موفق باشی خانوم @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در سه شنبه 28 بهمن 1393 - 07:08

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام به شهره دوست داشتنی و عزیزم
ممنونم که وقت و نظر گذاشتی
چشم، به دیده منت حتما در بازنویسی بعدی راهنمایی شما را مدنظر میگیرم و روی مادر بیشتر کار میکنم. چون شخصیت اصلی من مادر است نه دختر.
ممنون از راهنمایی ات دوست عزیزم


@آزاده اسلامی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در سه شنبه 28 بهمن 1393 - 07:23

نمایش مشخصات آزاده اسلامی ببخشید زینب جان عزیز. نمدیونم چرا نوشتم شهره. منظورم زینب عزیز و دوست داشتنی ام بود.
اسمت را خیلی دوست دارم.
نام زن اسطوره ای من و تاریخ هم "زینب" است


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 00:25

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر آزاده اسلامی ، راستش خیلی دوس دارم یکی از داستان های شما رو بخونم .ولی ، این یکی و ، اره ، این یکی و نمیتونم بخونم !چون نوشتین (18+)


@محمود لچی نانی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در سه شنبه 28 بهمن 1393 - 07:05

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام بر آقای لچی نانی محترم
خوشحالم که مایل به خواندن نوشته های من هستید. این لطف و مهربانی شما را می رساند.
عدد داخل پرانتز بیشتر برای جذب خواننده است نه چیز دیگر. اینها از شگردهای تبلیغاتی است. جدی نگیرید.


نام: علي طرهاني نژاد کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 28 بهمن 1393 - 01:43

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد با سلام

1- داستان موضوعی جدید و جالب داشت.

2- ادبیات داستان روان، ساده و همه کس فهم بود. (عالی).

3- با این نوع ادبیات و نگارش کاملن شرایط ملموس و قابل درک بود.

4- طناز بود. (عالی).

5- داستان پایان خوبی داشت.

6- در کل من فکر می کنم شما هم اهل نکات جدید و ریز همراه با ادبیاتی ساده و روان هستید که اصل اول در جذابیت داستانه. (البته در اصول بنده).:D

با تشکر.


@علي طرهاني نژاد توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در چهار شنبه 29 بهمن 1393 - 06:48

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و درود
ممنونم که وقت ارزشمندتان را گذاشتید و نوشته ام را خواندید و ممنونم که مرا از نظریات دقیقتان بهره مند نمودید.نیزخوشحالم که داستانم مورد قبولتان قرار گرفته است.
از اینکه با راهنماییهای حساب شده و دقیقتان به نوشته های بنده کمک میکنید سپاسگزارم. همچنان مشتاق و چشم براه نقدهای شما برای داستانهایم هستم.
همیشه سرافراز و پرشکوه باشید


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 18:11

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خانم اسلامی عزیزم
حال شما چطوره
انشالله که خوب است و سرحال :)
من امروز کمی وقت داشتم که داستان های دوستان را بخوانم که اول از همه به سراغ داستان شما رفتم و حیفم اومد که چیزی ننویسم البته بعد از عيد خداوند توفيق دهد كه از نوشته های همه دوستان بهره مند شوم :D
این داستان شما فوق العاده جالب بود و اتفاقا از نظر تربیتی و اجتماعی حرف های زیادی در بر داشت حرف هایی که هیچ وقت کسانی (زنان) نمی توانند بزنند
من یاد جمله معروفی از دکتر شریعتی افتادم که بد ندیدم اینجا اشاره اي بكنم
: بزرگترین خدمتی که یک ‍پدر می تواند به فرزندش انجام دهد آن است که مادر او را دوست داشته باشد ؛
می بینید خانم اسلامی که دکتر شریعتی با این جمله زیبایش کل داستان شما را و کل زندگی های زناشویی را و کل تعلیم و تربیت را در یک جمله نسخه کرده
من معتقدم وقتی از محبت های مادری تجلیل می شود اول باید از پدری تجلیل کرد که به مادر به آن اندازه عشق و محبت و آرامش مي دهد كه مادر با خيالي راحت و آسوده مادري كند
(و در موارد ي مانند داستان شما مادر به فرزندش عشق مي ورزد ولي عشق خود را نمي تواند به سرانجام برساند و همين عشق ها بعدها به كودك آسيب زيادي مي رساند )
و تمام بدبختي هاي زنان از پدراني سرچشمه مي گيردكه چشمان ناپاك و بي مسئوليت دارند
خود مي داني كه زنان اگر از نظر محبت و عشق از مردان استغنا شوند در مقابل فقر، نداري ،و همه چيز هاي ديگر صبر و بردباري به خرج خواهند داد و كارهاي فوق العاده براي شوهران انجام خواهند داد
ولي متاسفانه و هيهات
حتي دين ما هم به اين موضوع تاكيد فرموده اند و به اين خاطر ناخدايي كشتي زندگي را به مردان سپرده است
نمي دانم تا چه حدودي توانستم بيان مطلب كنم يا نه ؟
در هرحال براي نوشتن اين داستان بامحتوا لازم ديدم كه تبريك بگويم و آرزوي موفقيت بكنم
شاد باشيد و شادي بخشيد @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 20:47

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام بر خانم بادره مهربان و عزیزم
نمیدانید چقدر خوشحال شدم پیامتان را دیدم. حتی از توی همین دنیای مجازی هم پاکی و مهربانیتان را میشود درک کرد. فرمایشتتان آموزنده است و کمال بخش.
فرمایشات شما کاملا روشنگر و درست است. درخت وجود زن با محبت رشد و بارور میشود وچقدر فقر این عاطفه در جامعه بیداد میکند.اتفاقا داستانی با همین تم دارم که همین رزوها منتشرش میکنم(جنزدگان زادگاه من).
داستانهای زیبای هادی راشما را خواندم و آرزو کردم بتوانم چون شما قلمی منعهدانه و مثبت به دست بگیرم. منش شما الگوی مناسبی برای پروراندن اخلاق است.

همیشه شاد و تندرست و پیروز باشید


نام: مهتاب   ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 22:08

بی نهایت زیبا بود و احساسات لطیف یک دختربچه کوچک را قابل حس میکرد اما بعنوان یک منتقد عارض میشم ک خیلی توی این داستان به توضیح جزئیات پرداخته بودید.موفق باشید


@مهتاب توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در یکشنبه 10 اسفند 1393 - 13:24

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام مهتاب عزیز
ممنونم که خواندید و نظر دادید. حسن نظر خوبتان دلگرم کننده است.

موفق باشید


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در جمعه 8 اسفند 1393 - 21:32

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت اینقدر ازاین جمله خوشم اومد که کل داستانو بیخیال شدم:انقدرصدای قلبش راشنیدم که خوابم برد
خیلی عالی ولطیف بود احسنت@};-


@اذرمهرصداقت توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در جمعه 8 اسفند 1393 - 00:44

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام گلم
متشکرم که داستانم را خواندی و نظر دادی.خوشحالم که پسندیدید
لطافت در وجود شماست که واژه ها را زیبا و لطیف می بینید

شاد باشی و تندرست


نام: حامد قزلباش کاربر عضو  ارسال در شنبه 9 اسفند 1393 - 04:38

نمایش مشخصات حامد قزلباش عالی بود مخصوصا" زاویۀ دید
خستگی امروزم در رفت ممنوم @};- @};- @};- @};- @};-


@حامد قزلباش توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در شنبه 9 اسفند 1393 - 07:55

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلامها بر شما
ممنونم که خواندید و نظر دادید. خوشحالم که مورد پسندتان واقع شد.

شاد باشید


نام: صبا   ارسال در یکشنبه 9 آبان 1395 - 22:30

این چه بیماری بوده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟///؟؟؟/؟//؟//


@صبا توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در دوشنبه 20 دي 1395 - 11:02

نمایش مشخصات آزاده اسلامی ممنونم خواندید


@صبا توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در دوشنبه 20 دي 1395 - 11:02

نمایش مشخصات آزاده اسلامی ممنونم خواندید


نام: مهیاس   ارسال در شنبه 18 دي 1395 - 14:24

داستان ازاده عالی بود البته از نظر بنده


@مهیاس توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در دوشنبه 20 دي 1395 - 11:03

نمایش مشخصات آزاده اسلامی ممنونم خواندید
خوشحالم پسندیدید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.