چشمان منتظر

در کنار پنجره منتظر بودم تا بیاید و باران پنجره را خیس کرده بود من همچنان فکر میکردم که خواب میبینم اما...
پسرم بلند شو صبحانه آماده است مدرسه ات دیر نشود و من سر مادرم داد زدم و او رفت خیلی وقت بود که با او چنین رفتاری داشتم اما او همه کس من بود.
یک لحظه صدای رعد و برق مرا به خود آورد و همه چیز محو شد و من همچنان منتظر بودم.
سیگارم را روشن کردم و همچنا ن چشم به بیرون داشتم یاد پدری که هیچوقت ندیده بودم را نداشتم اما همچنان منتظر مادرم بودم.
سپهر مادر جان آماده شو بریم عروسی .
برو باباحالت خوشه گور بابای دختر خاله به من چه ربطی داره.
باز هم دلشکسته رفت و من بدون اینکه توجهی کنم از خانه رفت.
گوشیم زنگ خورد و دوباره به خودم آمدم حسن بود و احتمالا جنس آورده بود گوشی را به طرف دیوار پرت کردم.
نا خود آگاه اشک در چشمانم جمع شد لباس هایم را پوشیدم و به سمت مزارحرکت کردم و وقتی به آنجا رسیدم مدتی طول کشید تا مزارش را پیدا کنم و هق هق کنان روی مزارش سجده کردم ده سال بود از کنارم رفته بود مادر غمگین و بی کس من .
او نیامد و من به دیدارش رفتم.
قدر داشته هایمان را تا وقتی هستند بدانیم.
دوباره کنار پنجره برگشتم.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.3 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

لیلا حسن زاده ,داوود فرخ زاديان , ناصرباران دوست ,زهرابادره (آنا) ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالفضل آقامحمدی (31/3/1395),لیلا حسن زاده (31/3/1395),الف.اندیشه (31/3/1395),داوود فرخ زاديان (31/3/1395),سعید پرمشکانی زاده (31/3/1395), ناصرباران دوست (31/3/1395),ناریا جاوید هودانلو (31/3/1395),آریو پرویزی (1/4/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (1/4/1395),زهرابادره (آنا) (2/4/1395),امید رضا خدادادی (2/4/1395),محسن نيرومند (4/4/1395),ف. سکوت (10/7/1395),ابوالفضل آقامحمدی (27/8/1395),مسعود رضایی (7/11/1398),

نقطه نظرات

نام: لیلا حسن زاده   ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 07:19

تقدیم به همه ی مادرها @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- سپاس برای داستان خوبتون


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 16:34

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شما
خداوند رحمت کند همه ی مادران در گذشته را @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 1 تير 1395 - 03:04

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر آقای آقا محمدی عزیز و گرامی
داستان غمگینی نوشتی و همچنین بیام آخرت که تکاندهنده بود و عالی و تاثیر دار
از اینکه داستانی از شما خواندم خوشحال شدم
منتظر داستان های بعدی شما می مانم
برایتان موفقیت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: محسن نيرومند کاربر عضو  ارسال در جمعه 4 تير 1395 - 12:52

نمایش مشخصات محسن نيرومند @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.