چه خواهد شد؟

دلتنگ بودم و بچه ها همه کلاس بودن و من در خوابگاه تنها بودم که گوشیم زنگ خورد.
سلام
سلام سید
چه خبر
مرسی تو چطوری؟
خوبم یه خبر
بگو خیر باشه.
نامزد کردم.
واقعا
آره به خدا
شکر خوشبخت باشی.
با او خداحافظی کردم هشت سال بود با هم بودیم نمی دانم چرا بغض گلویم را گرفت و حتی داشت به اشک تبدیل میشد و هنوز باور نمی کردم.
هفتم محرم بود من به دیار خودم بر میگشتم و بالاخره سید را دیدم اما او تنها نبود با نامزدش بود باز هم باور کردن این موضوع برایم سخت بود.
شب بود داشتم میخوابیدم که به فکرم رسید که من هم ازدواج کنم با اینکه موقعیتم جور نبود ولی دل را به دریا زدم.
با حاجی (مسئول کانون فرهنگی) صحبت کردم که دختری هم تراز خودم معرفی کند و فعلا نمیخواستم مادرم خبر دار شود.ولی هر گزینه ای که معرفی کرد قبول نکردم یک لحظه یاد خانم سلیمی افتادم.
قبلا یک بار وقتی به مشهد با کاروان رفته بودیم او را دیده بودم.
با حاجی مشورت کردم و نظر او هم مثبت بود و قرار شد به او بگوید و برایم جواب بگیرد.
دو روز منتظر بودم که حاجی گفت نظر پدر و مادرش مهم است.
دو سال گذشت و من خدمت را نیز تمام کردم و منتظر بودم موقعیتم برای ازدواج جور شود ولی قرار نبود به این زودیا این اتفاق بیفتد.
من دوباره دانشگاه قبول شدم و به مشهد رفتم .
در همین حین خواهر کوچکتر خانم سلیمی با دوستم ازدواج کرد.و با رد کردن چند خواستگار دلخوش شدم که نظرش مثبت است.
بالاخره با چند واسطه شماره ایشان را گرفتم تا با در ارتباط باشیم ولی ایشان قبول نکرد.
و پس از چند پیامک که شرط و شروط و سلیقه ها و اخلاق های هم آشنا شدیم قرار شد که به حوزه برود و به این زودی قصد ازدواج ندارد.
با اصرار های من با هم با پیامک و تلفن با هم در ارتباط بودیم و من در همین حین این موضوع را با مادرم در میان گذاشتم و با موافقت ایشان روبرو شدم ولی وقتی که درسم تمام شود و سرکار بروم.
او سرد و غیر قابل پیش بینی بود و از اخلاقش نمیشد سر در آورد با اینکه خیلی مهربان بودولی با هم زیاد جور نبودیم و با هم سازگار نبودیم موقعیت های خانواده ها هم در همین امر بی تاثیر نبود.
در همین اوضاع احوال بود که با همه عشق و علاقه ای که در میان بود باید با هم تمام میکردیم.
نه میشد به هم رسید و نه میشد از هم جدا شد.
بالاخره با بهانه گیری های مختلف و بدرفتاری ها با هم تمام کردیم.
یکسال گذشت و در همین یکسال او کاملا از اوضاع و احوال من خبر داشت ولی من هیچ خبری نداشتم و دنبالش هم نرفتم.
یک شب دوباره عازم حرم بودم که دلم برایش تنگ شد و دوباره به او پیامک فرستادم و با پافشاری های من جواب گرفتم و متوجه شدم که این هفته خواستگار دارد و قرار است ازدواج کند.
اما من نمیخواستم این اتفاق بیفتد و یک هفته اصرار کردم و قرار شد با شرایط و شروط او کنار بیایم.
کمی فکر کردم و قبول کردم.
و او نیز موافقت کرد.
و همچنان منتظر موقعیتی برای ازدواج هستم.
چه خواهد شد؟
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

بهروزعامری ,زهرابادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سحر ذاکری (22/2/1394),زهرابادره (22/2/1394),الهه سلیمی (22/2/1394), ک جعفری (22/2/1394),ب-اسدی (22/2/1394),اذرمهرصداقت (22/2/1394),سید علی الحسینی (22/2/1394),فرشید طریقی (22/2/1394),محمد اکبری هشترودی (22/2/1394),م.ماندگار (22/2/1394),عبدالله عمیدی (22/2/1394),ف. سکوت (23/2/1394),آزاده اسلامی (24/2/1394),فاطمه مددی (24/2/1394),عماد ممقانی (19/3/1394),میثم کوهزینی (28/3/1394),ابوالفضل آقامحمدی (4/4/1394),مسعود رضایی (7/4/1394),زهرابادره (2/8/1394),زهرابادره (18/8/1394),بهروزعامری (4/1/1395),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 09:54

نمایش مشخصات زهرابادره @};- @};- @};-


نام: الهه سلیمی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 11:13

نمایش مشخصات الهه سلیمی روی تصویر سازیش بیشتر کار کنید مخصوصا اولش تا داستان گیراتر و کشش بیشتری داشته باشه


@الهه سلیمی توسط الهه سلیمی Members  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 12:00

نمایش مشخصات الهه سلیمی میگم این خانم سلیمی خواهر من نباشه


@الهه سلیمی توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 17:59

نمایش مشخصات زهرابادره =))


@الهه سلیمی توسط عبدالله عمیدی Members  ارسال در چهار شنبه 23 ارديبهشت 1394 - 19:45

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام
خانم سلیمی یه تحقیق دقیقی بکن نکنه دارید فامبل میشید!:) :) :) :)


@الهه سلیمی توسط عبدالله عمیدی Members  ارسال در چهار شنبه 23 ارديبهشت 1394 - 19:48

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام بر جناب آقامحمدی عزیز
خواندم
سیر ساده و زلالی دارد
همین موجب روان پیش رفتن با آن می شود
اما کنش متضاد آنرا تقویت کن و قدری به تصویرسازی بها بده
ان شاالله خوشبخت بشید@};- @};- :) @};- @};-


نام: فرشید طریقی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 19:53

نمایش مشخصات فرشید طریقی واما ادبیات........



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.