ناراحت نیستم...

سعید را اولین بار در خوابگاه دیدم با آوازه ای که او داشت نگاه کردن او هم برایم نعمت بود با این که از من کم سن و سال بود ولی خیلی موفق تر بود .
به هر حال با او دوست شدم.
او مخترع و مقاله نویس موفقی بود و دوست داشتم از او یاد بگیرم .
تعطیلات ترم تمام شد و دوباره به خوابگاه برگشتم.
به طرف سلف میرفتم که سعید را دیدم ولی او کلاه پشمی گذاشته و ابروهایش را زده بود و برایم سوال شد.
یکی از همشهریام که با او هم خانه بود را دیدم . از او سوال کردم و او گفت که سعید سرطان دارد..
تا چند روز حالم بعد بود تا اینکه با هم رفتیم گردش و کلا با او بودم و با هم گپ میزدیم.
شب در کنار هم دراز کشیده بودیم و از او پرسیدم که به هدفی که میخواستی رسیدی و او این چنین جوابم را داد
من تمام تلاشم را کردم ناراحت نیستم..............
او اکنون با این مرض دست و پنجه نرم میکند و یکی از نخبه های کشور است.
کاش بعد فوت مرتضی ما و همه ما به فکر راه کار برای این مرض بودیم...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مسعود رضایی ,رضا فرازمند ,آزاده اسلامی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مسعود رضایی (31/1/1394),ابوالفضل آقامحمدی (31/1/1394),سحر ذاکری (31/1/1394),زهرابادره (31/1/1394),ب-اسدی (2/2/1394),رضا فرازمند (2/2/1394),الهه سلیمی (6/2/1394),آزاده اسلامی (17/2/1394),ابوالفضل آقامحمدی (4/4/1394),ابوالفضل آقامحمدی (27/8/1395),مسعود رضایی (7/11/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.