پدر...

صب ساعت پنج بود سوار سرویش شدم تا سر کار بروم.اصلا حوصله نداشتم خوابم میومد.
وارد شرکت شدم رفتم طرف آزمایشگاه تا کار را شروع کنم.روپوشم را پوشیدم همه جا از برف سفید بود.
ساعت هشت بود رفتم به خط تولید سر بزنم یکی از بچه های خدمات را دیدم که تازه اومده بود.او فردی مسن بود و خیلی به من نگاه میکرد.از کنارش رد شدم.سلام مهندس...
سلام حاجی خسته نباشی...
شما هم همینطور...
وارد خط شدم کلا همه چی از ذهنم پرید به کارکنان سر زدم و محلول ها را کنترل کردم.
ساعت دو شد و کارم تمام شد و سوار سرویس شدم تا به خانه برگردم...
مثل سابق رفتم ته نشستم و حاجی هم آمد پیش من.و بدون کلامی با همه خداحافظی کردم و رفتم.
چند روز گذشت و کم کم با حاجی دوست میشدم ولی فکر میکردم یه غریبه است تا اینکه من داشتم میرفتم مرخصی و آزمایشگاه را مرتب میکردم در همین حین در زده شد.
بفرمایید..
ببخشید مزاحم شدم..
نه حاجی من در خدمتم مراحمی..
میتونم سوالی بپرسم ...بله بفرما..
چشم و ابرویت برایم آشناست..
شوکه شدم ...
تو برادر صادق نیستی..
این کی بود از کجا برادر مرا میشناخت؟
آره حاجی چطور از کجا میشناسید برادر منو؟
تو پسر مش عبدا... نیستی؟
اره چطور؟
اشک در چشمانش جمع شده بود.من با پدرت دوست بودم و کار میکردم..
این سخنان مال بیست و پنج سال پیش بود او در مورد پدر مرحومم حرف میزد تا به حال کسی در مورد پدرم با من حرف نزده بود.
کنجکاو شدم و در مورد پدرم پرسیدم..
و حاجی درست در مورد فوتش حرف زد.
بابات زیز در خت باغ مینشست و وقتی من وارد آنجا میشدم مرا به چایی دعوت میکرد ولی آنروز مرا صدا نکرد و من از موتورم پیاده شدم و با شوخی گفتم دیگر مرا به چایی نمیخواهی و جوابی نشنیدم او بی حرکت بود و فهمیدم تمام کرده است.
من دیگر تحمل نکردم و با صدای بلند گریه کردم.
ولی اقوام پدرت فوت پدرت را طبیعی نمیدانستند و چند روز او را در پزشک قانونی نگه داشتند و نتیجه نگرفتند.
با او خداحافظی کردم و گریه کنان به خانه برگشتم و دیگر تاب نیاوردم و به سمت حرم امام رضا رفتم.
سه سال گذشته و من همچنان دنبال پدرم هستم...پدر...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

آزاده اسلامی ,ف. سکوت ,زهرابادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آزاده اسلامی (1/12/1393),محمود لچی نانی (1/12/1393),آرش پرتو (1/12/1393),فاطمه مددی (1/12/1393),ف. سکوت (1/12/1393),سحر ذاکری (1/12/1393),ن.م (1/12/1393),شهره کبودوندپور (2/12/1393),مریم مقدسی (2/12/1393),محمود لچی نانی (2/12/1393),اذرمهرصداقت (2/12/1393),ابوالفضل آقامحمدی (2/12/1393),رضا فرازمند (2/12/1393),حسین خسروجردی خسرو (5/12/1393),ابوالفضل آقامحمدی (9/12/1393),زهرابادره (13/1/1394),حسین خسروجردی خسرو (24/1/1394),ابوالفضل آقامحمدی (30/1/1394),ابوالفضل آقامحمدی (4/4/1394),ابوالفضل آقامحمدی (10/8/1395),

نقطه نظرات

نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 اسفند 1393 - 08:24

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر ابوالفضل آقا محمدی، میدونی، نامردی اگه بخام بگم از هیچ جای داستانت خوشم نیومد،! چرا، اعتراف میکنم که یه قسمت داستانت خوشم اومده، آره از اسم داستان: " پدر"،


نام: فاطمه مددی کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 اسفند 1393 - 11:14

نمایش مشخصات فاطمه مددی سلام
من نتیجه ی خاصی ازداستان نگرفتم ولی نوع نگارش خوبی داشت.
نویساباشید


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 اسفند 1393 - 10:24

سلام
لحن داستان در بعضی جاها باعث دوگانگی شده بود. یا محاوره ای یا ادبی. یکی را انتخاب کنید. و سعی کنید با لحن دیالوگ ها متفاوت باشد. داستان پرداخت خوبی نداشت می توانستید روی موضوع بیشتر و ماهرانه تر کار کنید و سوژه مظلومانه رها نکنید
یک بازنویسی دوباره می خواد.
خسته نباشید. @};- @};-


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 اسفند 1393 - 14:36

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت ...این داستان باید ادامه داشته باشه...
هنوز اتفاقی نیوفتاده...
موفق باشی@};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 اسفند 1393 - 19:51

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا بود.من چون مبتدی هستم نقد هم نمی دانم .ولی بیشتر مثل یک خاطره زیبا بود.لذت بردم@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 13 فروردين 1394 - 17:57

نمایش مشخصات زهرابادره @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.