همه چیز از آنجا شروع شد...

سال سوم هنرستان بودم که در قرعه کشی حج شرکت کردم .بالاخره روز قرعه کشی فرا رسید.چهار نفر از هنرستان ما بود که هرسه نفر در قرعه کشی اسمشان در آمد ولی هر سه آنها به دلیل کم بودن معدلشان و بی دقتی مسئول پرورشی حذف شدند.
تا نفر هفتم اعلام شد از استرس نابود میشدم.
نفر هشتم...
اشک در چشمانم جاری شد اسم کوچکمرو گفت....
همه به من نگاه میکردند و چشمان همه برق میزد که اسم آنهارا صدا بزنن همه به من تبریک میگفتندو لحظه ی زیبایی بود...
ما امسال کنکور داشتیم و در کنکور ثبت نام کردم دو مرداد بود..
دنبال گذرنامه رفتم و با یک ضامن معتبر و پانزده میلیون چک کارم راه افتاد..
از آموزش پرورش زنگ زدن و برای آماده سازی ما برای سفر دعوت کردند
با سرعت راهی آنجا شدم که کاش نمیرفتم...
یک برگه به من دادن که همه چیز از قبیل زمان و مکان و وسایل لازم برای سفر در آنجا نوشته شده بود.
مشغول مطاله برگه بودم که زمان سفر فکرم را خراب کرد ..
بیستم تیر ماه...
کنکورم دوم مرداد بود..
مدت مسافرت دوازده روز...
حساب کتاب کردم یک مرداد زمان برگشت بود..
با مسئول صحبت کردم و به من گفت که یا برو کنکور یا حج ما هیچ ضمانتی نداریم امکان دارد که دیر کرد داشته باشیم و از کنکور جا بمانی..
برگشتم خانه..
با مادرم مشورت کردم و ایشان گفتن باید بروی حج..
ولی من خودمو برای کنکور آماده کرده بودم.
با هرکس مشورت کردم کنکور را واجب دانستند و این گونه بود که من قید حج را زدم و انصراف دادم...
چند روز به سفر مانده بود که خواستم به حج بروم ولی دیگر دیر شده بود یک نفر دیگر جایگزین کرده بودند..
دوم مرداد بود آماده بودم بروم سر امتحان کنکور که وقتی وارد امتحان شدم دوستام به من تبریک میگفتند و فکر میکردند من به حج رفته و برگشتم شخص دیگری را دیدم که بعد از سلام و احوالپرسی به من گفت که کی آلبوم را آماده میکنی؟
من هاج و واج به او نگاه میکردم..
کدام آلبوم؟راجع به چی حرف میزنی؟آلبوم مروه و صفا سازمان حج دانش آموزی گفته درست کنید.
با تعجب پرسیدم مگر تو رفته بودی؟
مگه تو نیامده بودی؟
بازم سوال کردم کی برگشتین؟
شب.راستی اونایی که از کنکورشان میترسیدن دو روز قبل برگشتند.
من کلا سیستم بهم خورد و ذهنم داغون شد و نتوانستم درست به سوالاتم جواب بدم....
و همه چیز از آنجا شروع شد..
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

م.فرياد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آرمیتا مولوی (26/11/1393),سحر ذاکری (26/11/1393),م.فرياد (26/11/1393),آرش پرتو (26/11/1393),شهره کبودوندپور (26/11/1393),حسین خسروجردی خسرو (26/11/1393),فاطمه رنجبر (27/11/1393),ابوالفضل آقامحمدی (28/11/1393),م.فرياد (2/12/1393),حسین خسروجردی خسرو (24/1/1394),ابوالفضل آقامحمدی (10/8/1395),محمد صفدرپوریان (23/10/1395),

نقطه نظرات

نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 بهمن 1393 - 12:39

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-
خاطره ي قشنگي بود والبته كمي هم دلشكن=((
در پناه حق باشيد.


نام: حسین خسروجردی خسرو کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 بهمن 1393 - 19:55

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو سلام ابولفضل عزیز برات آرزوی موفقیت میکنم.

@};- @};- @};-
شما و دوستانتون رو به خوانش داستان خیابان میکده دعوت میکنم.


نام: فاطمه رنجبر کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 22:26

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر @};- @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.