صب بخیر پسرم

سلام مادر بزرگ...
سلام پسر گلم صب بخیر..
صب شما هم بخیر..
آماده شدم بروم مدرسه بدون خوردن صبحانه البته دیگر عادی شده بود چون چیزی برای خوردن نبود.
فکرم مشغول مادر بزرگ پیر و مریضم بود که دیگر نمی خندید او تنها کس من در زندگی بود.
دیگر نتوانستم تحمل کنم به مدرسه نرفتم مستقیم رفتم بیمارستانی که مادرم در آن کار میکرد دو سالی بود بهش سر نزده بودم.وقتی وارد بیمارستان شدم از اطلاعات آنجا مادرم را پرسیم اول به جا نیاورد ولی بعد از چند لحظه گفت که مادرم دیگر آنجا کار نمیکند.
از بیمارستان زدم بیرون ،رفتم سمت خونش ولی آنجا هم نبود رفته بود و کسی نمی دانست کجا رفته است.از تمام همسایه ها پرسیدم بالاخره یکی نشانی از مادرم داد و من پی نشانی شهر را ترک کردم و بعد از یک ساعت به مقصد رسیدم و بالاخره مادرم را یافتم ولی در منزل یک مرد غریبه...
خواست توجهی نکند ولی با دیدن اشک در چشم من مرا داخل خانه برد فهمیدم ازدواج کرده است ولی برایم فرقی نمیکرد چون من از همان بدو تولد بعد از مردن پدرم مادرم را نیز از دست داده بودم.دیگر دلتنگ مادرم نخواهم شد.
برگشتم...
تاهفته ها نمیتوانستم بخوابم و اشک در چشمانم جاری میشد اما این بار از فراغ پدرم رنج میبردم..
ساعت سه نصفه شب بود صدای ناله ای شنیدم فکر کردم خواب میبینم ولی صدا برایم آشنا بود ،سراسیمه بیدار شدم و به سمت مار بزرگم رفتم خیلی حالش بد بود با کمترین تاخیر به اورژانس زنگ زدم و بعد از بیست دقیقه آمدند دیگر به سختی نفس میکشید به بیمارستان رفتیم و مادرم را به ICU منتقل کردند صب شد و من منتظر ولی مثل اینکه مادر بزرگم پدرم را بیشتر دوست میداشت و پیش او رفت و دیگر با من نماند....
به سختی مادر بزرگم را دفن کردیم چون کس و کاری نداشتیم و همسایگان بودند و من نیز با مادر بزرگم دفن شدم.
مدتی است که از خواب بیدار میشوم و دیگر صدایی نمشنوم..
صب بخیر پسرم...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

سلمان ارژن ,کبرا قامتی ,شهره کبودوندپور ,زهرابادره ,آزاده اسلامی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ف. سکوت (23/11/1393),محمود لچی نانی (23/11/1393),سحر ذاکری (23/11/1393),سلمان ارژن (23/11/1393),آرش پرتو (23/11/1393),فاطمه مددی (23/11/1393),آرمیتا مولوی (23/11/1393),علي طرهاني نژاد (23/11/1393),کبرا قامتی (24/11/1393),فاطمه رنجبر (24/11/1393),امید ناظمی (24/11/1393),شهره کبودوندپور (25/11/1393),مسعود رضایی (25/11/1393),ابوالفضل آقامحمدی (28/11/1393),ابوالفضل آقامحمدی (25/12/1393),زهرابادره (13/1/1394),حسین خسروجردی خسرو (24/1/1394),حسین روحانی (20/2/1394),ابوالفضل آقامحمدی (21/2/1394),آزاده اسلامی (21/2/1394),عبدالله عمیدی (4/4/1394),زهرابادره (18/8/1394),ابوالفضل آقامحمدی (2/4/1395),ابوالفضل آقامحمدی (11/8/1395),

نقطه نظرات

نام: مهشید سلیمی نبی   ارسال در پنجشنبه 23 بهمن 1393 - 08:40

خوب نبود این همه اتفاق بد یک جا توی داستان نمی‌ افتد..سبک کار شما مرا یاد ناتورالیسم انداخت


@مهشید سلیمی نبی توسط ابوالفضل آقامحمدی Members  ارسال در جمعه 24 بهمن 1393 - 18:26

نمایش مشخصات ابوالفضل آقامحمدی سلام این داستان نیست من واقعیت زندگی یکی از رفیقانم را نوشته ام این فقط گوشه ای از زندگی ما و افرادی مثل ماست.با تشکر از نظرتان.


نام: فاطمه رنجبر کاربر عضو  ارسال در جمعه 24 بهمن 1393 - 15:11

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر سلام
شما را به خواندن داستان سوء ظن دعوت میکنم تشریف بیاورید خوشحال میشم


نام: امید ناظمی کاربر عضو  ارسال در جمعه 24 بهمن 1393 - 18:06

نمایش مشخصات امید ناظمی باسلام علاقه ي خاص براي نوشتن داريد موفق ميشويد ولي بايد مطالعه كنيد



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.