تنها

او اکنون تنها تر شده بود .ساعت پنج عصر که میشد سر کوچه به ته خیابان خیره میشد و منتظر پدرش بود .پسرک معصوم فقط ده سال داشت و همیشه مورد تمسخر دوستانش بود ،دوستانی که پدر داشتند و مهدی دیگر او را نداشت.چه چیزی در انتظار او بود که چنین از جامعه خشمگین بود کسی نبود اشک های گونه اش را پاک کند و این ها کم کم تبدیل به یک غده بزرگ میشد و او هرچه بزرگتر میشد کم حوصله تر میشد.هیچکس به درد دلش گوش نداد و هیچکسی با او دست رفاقت نداد و او با دور شدن از خانواده اش به فکر آرام شدن بود ولی افسوس او اکنون تنها تر شده بود.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

زهرابادره ,نعیمه میرزاعلی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آرش پرتو (19/11/1393),سحر ذاکری (19/11/1393),حسین خسروجردی خسرو (19/11/1393),علیرضا لطف دوست (19/11/1393),زهرابادره (19/11/1393),آرمیتا مولوی (19/11/1393),سلمان ارژن (19/11/1393),رضا فرازمند (19/11/1393),فاطمه رنجبر (19/11/1393),ن.م (19/11/1393),محمود لچی نانی (19/11/1393),اذرمهرصداقت (19/11/1393),نعیمه میرزاعلی (19/11/1393),ابوالفضل آقامحمدی (20/11/1393),ابوالفضل آقامحمدی (21/11/1393),علي طرهاني نژاد (21/11/1393),ابوالفضل آقامحمدی (24/11/1393),امید ناظمی (24/11/1393),مسعود رضایی (25/11/1393),ابوالفضل آقامحمدی (7/12/1393),ابوالفضل آقامحمدی (20/2/1394),ابوالفضل آقامحمدی (12/3/1394),ابوالفضل آقامحمدی (4/4/1394),زهرابادره (18/8/1394),ابوالفضل آقامحمدی (11/9/1394),ابوالفضل آقامحمدی (18/4/1395),ابوالفضل آقامحمدی (10/8/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.