زیر پوست شهر


از تمام حرکاتش استرس و ترس می بارید، نوک کفش پاشنه بلندش را دائم روی کف موزایک ضرب می زد و صدای تق تقش را بلند می کرد. زنی که کنارش نشسته بود در حالی که با ناخن های لاک زده اش بازی می کرد، با بی حوصله گی گفت: « وای سرم رفت حدیث! چته تو؟ اینقدر صدا نده!...»
اینبار حدیث به لبان پوسته پوسته شده اش گیر داد! اینقدر لبانش را جویید که قرمزی اش نمایان تر شد، در همان حال چینی بر پیشانی اش داد و گفت: « دست خودم نیست، دارم از دلشوره میمیرم میترا... اگه بابام بفهمه سرم رو میبوره میذاره روی سینه ام! وای وای، حتی نمیتونم بهش فک کنم، میترسم از اون روز!...»
میترا موهای رنگ شده و آویزانش را دور انگشتش چرخاند و با بی خیالی گفت: « از کجا میخواد بفهمه! به غیر از منو تو که هیچکی از این جریان بویی نبرده، من که هیچوقت آدم فروشی نمیکنم! تو هم عجب فکرایی میکنی ها!...»
حدیث سرش را نزدیک گوش دوستش برد و پچ پچ کرد: « ببینم حالا تو واقعاً به کار این دکتره اطمینان داری؟ ناقصم نکنه!...»
میترا کلافه سرش را تکان داد: « آره آره، چند بار میپرسی! بابا، الهه هم پیش این یارو رفت میگه کارشو خیلی تمیز انجام میده آب از آب تکون نمیخوره!...»
اشک در چشمهای حدیث حلقه زد و رنگ عسلی چشمهایش را کمی روشن تر نشان داد و با بغضی که در گلو داشت، گفت: « ای کاش هیچوقت اون پسرۀ عوضی رو نمیدم، اصلاً کاشکی قلم پام میشکشت گولش رو نمیخوردم باهاش به اون خونۀ لعنتی نمیرفتم، وای عجب غلطی کردم!...»
میترا آینۀ کوچکش را روبروی صورتش گرفت و در حالی ماتیکش را پررنگ تر می کرد، با خونسردی گفت: « این ماجرا تقصیر هیچکس نبود، اتفاق بود پیش میاد، گذشته ها گذشته! الانم دیگه فکرشو نکن همه چیز دیگه تموم شده...»
در همین موقع، منشی با صدای تودماغی اش رو به آنها کرد و گفت: « نوبت شماست...»
میترا دست حدیث را گرفت و با چشمهایی گرد شده گفت: « تو چرا اینقدر یخ کردی دختر؟...»
قطره اشکی از گوشۀ چشم حدیث بر پشت دستش چکید و گفت: « دست خودم نیست، نمیتونم مثل تو بیخیال باشم، میترسم!...»
میترا نتوانست جلوی خودش را بگیرید و پفی زد زیر خنده، آنقدر خندید که اشک در چشمهایش جمع شد. وقتی قیافۀ درهم رفته حدیث را دید که چپ چپ او را نگاه می کرد به زحمت توانست جلوی خنده اش را بگیرد و گفت: « معذرت میخوام حدیثی، بهت برنخوره ولی حق بده حرفات خیلی خنده داره... آخه یعنی چی که میترسم؟ هر کی ندونه فک میکنه دارم به زور میبرمت قتلگاه! بابا نگران نباش، این دکتره خیلی به کارش وارده، مطمئن باش سه سوت تو رو از شر اون توله خلاص میکنه! دو ساعت دیگه هم که از این در بیای بیرون همه چیز یادت میره! به من اعتماد کن دختر، من که تا حالا جای بد نبردمت... پاشو، پاشو بریم تو! یه خُرده هم سگرمه هاتو از هم وا کن...»
زن جاافتاده ای که نزدیک آنها روی صندلی نشسته و حرفهای آنها را شنیده بود سرش را با تاسف تکان داد. میترا که متوجۀ نگاه های آن زن شده بود پوزخندی زد، دست حدیث را کشید و دنبال خود به اتاق دکتر برد...
پایان

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

سعید بیک زاده ,"صابرخوشبین صفت" ,ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سعید بیک زاده (11/4/1396),هستی مهربان (12/4/1396),فاطمه رنجبر (15/4/1396),"صابرخوشبین صفت" (16/4/1396),ابوالحسن اکبری (18/4/1396),مسعود برزام (20/4/1396),کوثر علیزاده (29/4/1396),

نقطه نظرات

نام: سعید بیک زاده کاربر عضو  ارسال در جمعه 16 تير 1396 - 09:17

نمایش مشخصات سعید بیک زاده سلام.تبریک میگم.نسبت به همه داستان های قبلی تون بهتر و پخته تر بود. یه داستان زنانه جمع و جور و البته جذاب.اگر آخرش رو کمی متفاوت تموم می کردید، حتی از این هم جذاب تر میشد. اما به هر حال تعجب من رو بر انگیختید.پیشرفت فوق العاده ای کردید.آفرین...باید کارهای بعدی تونم همین طور استخوان دار و متقن باشه.لازم نیست برای درآوردن داستان تو جلد پسرها برید.وقتی می تونید اِنقدر خوب دخترانگی خودتون رو فریاد بزنید و به رشته تحریر در بیارید...موفق باشید.


نام: رضا فرازمند   ارسال در یکشنبه 18 تير 1396 - 22:49

سلام
زیبا بود
هرکه خربزه می خوره
پا لرزش هم میشینه
@};- @};-


نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 تير 1396 - 14:25

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام.زیبا بود.امیدوارم موفق باشید.@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.