"جیب مردم"


از همون بچگی، شر بودم، هرجا که دعوا و کتک کاری بود امکان نداشت من اونجا پیدام نباشه. اون موقعها هم می دونستم که هیچ گوهی نمی شم! ننه و بابام خیلی حرصمو می خوردن همش زیر گوشم فک می زدن" اکبر، یکم آدم شو! بچسب به درسو مشقت، پس فردا پشیمون میشیا که اینقدر ول گشتی..." ولی گوشم پی این حرفا نبود. 5 یا6 سالی مکتب رفتم بعدش کتابو دفتر رو بوسیدمو گذاشتم لب تاقچه! درس خوندن به چه دردم می خورد، باس سرم می انداختم پایین مثل خر درس می خوندم، آخرشم باس از معلما کف دستی می خوردم! ول کن بابا، کی حال درس و مشقو داره. خلاصه چند نفر مثل خودم بیکار و بی عار دورم جمع شدن توی کوچه ول می گشتیم، قمار می کردم و مست و تلوخوران شبا می کپیدم خونه. هر چی نصیحت می کردن برام خط و نشون می کشیدن که اِل میکنیمو بِل می کنیم، به خرجم نمی رفت که نمی رفت. چندبارم جیب بری کردم کیف بدبختو چنان ناغافل می زدم که یارو اصلاً حالیش نمی شد. بر و بچه ها که پولو میدین بیشتر تشویقم می کردن منم شیر می شدم، پول دزدی رو خرج قمار می کردم و الاف واسه خودم می چرخیدم. اسممو عوض کردن گذاشتن اکبر هفت خط! دیگه فوت و فن آفتابه دزدی رو بلد بودم ولی خُب هر آدمی بدشنانسی می آره دیگه، یه بار میخواستم جیب طرفو خالی کنم که یارو زود فهمید، مچمو گرفت و منو تحویل پاسگاه داد. کلی زور زدم تا تونستم رضایت طرفو بگیرم، یارو هم دید جوونم خواست بقول خودش یه فرصت دیگه بهم بده! حالا نمی دونست اصلاً داخل آدم نیستم، خطر از بیخ گوشم رد شده بود، شانس آوردم! رفتم خونه و فکر کردم، با خودم گفتم "اکبر، تا کی می خوای واسه خودت بچرخی، آخه عشقو حال هم اندازه داره... بسه دیگه، آخرش تو باس زن بگیری خونواده داشته باشی، اینجوری که تو پیش میری مردم سگشونو بهت نمیدن چه برسه به دخترشون!... پاشو اکبر، پاشو برو دنبال یه لقمه نون حلال، نذار اینقدر آه و نفرین ننه ات پشتت باشه..." این حرفا رو به خودم می زدم کم کم گردن غیرتم باد کرد! رفتم دست ننه و بابام رو ماچ کردم، انگار تازه می دیدمشون چقدر پیر شده بودن من چیکار کرده بودم باهاشون؟ وای... چند فحش آبدار به خودم دادم، شرمنده اشون بودم به مولا! زدم بیرون، باس می رفتم دنبال کار، یکم پول آقام بهم داد، زدم توی کار. چندتا مرغ از میدون خریدمو دم خیابون واسه خودم بساط کردم. رفقا دورم جمع شدن شروع کردن به مسخره کردنم. به خودم قول داده بودم باهاشون کَل کَل نکنم، خلاصه خودمو به نشنیدن زده بودم، دور رفاقتو خط کشیدم نباس بازم توی خط خلاف بیوفتم باس آدم بمونم. یه چند وقتی دور و برم می پلکیدند بوی پول مفت به دماغشون خورده بود، وقتی هم دیدند آدم حسابشون نمی کنم زدند به چاک! گذشت. یه چند روزی بابام ناخوش بود، منو برد بالای سرش و گفت "اکبر، خوشحالم که دیگه دنبال اون زهرماری نیستی، پولاتو پس انداز کن و بسپار به ننه ات یه زن خوب واسه ات بگیره، من دیگه آفتابم روی بومه! خیلی دوس داشتم عروسی تنها پسرمو می دیدم ولی خُب با تقدیر نمیشه جنگید... اکبر، من پول زیادی از دار دنیا ندارم ولی همونو واسه ت کنار گذاشتم سپردم دست ننه ات که وقتی زن گرفتی خرجش کنی... اکبر، مواظب ننه ات باش یادت باشه دیگه نرو سراغ خلاف، مثل آدم سرتو بنداز پایین و کار کن نون بازوات رو بخور، نذار تنم توی گور بلرزه..." یه چند روزی بابام زمینگیر شد بعدش یه روز کلۀ سحر وقتی نمازشو خوند، تموم کرد. مرگ آقام، بدجوری ننه امو داغون کرد، چند روزی دوا و دکتر بردمش تا تونست یکم چشاشو وا کنه ولی حرف دکتر منو پاک بهم ریخت اون می گفت "ننه ات قلبش دیگه مثل قبلاً کار نمی کنه باس هر چه زودتر عمل بشه..." موندم چه غلطی کنم؟ پولشو چجوری جور کنم؟ پولای خودمو ننه خیلی کم بود! حالا چیکار کنم؟ یه لحظه فک کردم برم قرض بگیرم، ولی از کی؟ دو سه تا فامیل که بیخ گوشمون نشسته بودند پولاشون رو چنگ زده بودند، رو انداختند به اونا تف سر بالاست! فقط یه راه دیگه می مونه، چاره ای نداشتم! نمی تونستم جون کندن ننه امو ببینم. قبل از اینکه پشیمون بشم رفتم قهوه خونه و آخرش تونستم سیروس از بر و بچۀ قدیم رو گیر بیارم. رفتم بهش گفتم "اون خونه ای که گفتین گنج قارون توش خوابیده، اگه بازم هستین روم حساب کنین!" سیروس پرید ماچم کرد و گفت "خوش اومدی داش..." سگرمه هام توهم رفت و گفتم "این اولی و آخریشه، تموم شد دیگه دور بر این خطا نمی چرخم..." سیروس با خنده گفت "خلاف اولیت رو عشقه، نوکرتم..."
ما سه نفر بودیم منو سیروس و حمید، قرار شد یه شب به یه خونه ای که فقط یه زنه توش بود و پولاشو چهاردستی چنگ زده! دزدی کنیم، به خودم می گفتم "من که کار بدی نمی کنم، بچه ها آمارشو دارن زنه از اون پولدارای عالمه که نمی دونن با پولاشون چه غلطی کنن! حالا اگه یکم پولاشو ورداریم طوری نمیشه که! اصلاً اون پول حق ما گدا گشنه هاست، چقدر وایسم ننه مکافات بکشه؟ چقدر واسه این و اون حمالی کنم؟ بسه دیگه!... اون پولا زندگیم رو از این رو به اون رو می کنه..." با این حرفا وجدانمو خفه کردم. یه شب زدیم به اون خونه! زنه تنها بود، زنگ زدیم به یه بهونه کشوندیمش دم در، جورابامونو کشیدیم پایین! وقتی در رو وا کرد یهو ناغافل دهنشو گرفتیم. خونه نگو قصر بود! هر چیز عتیقه ای بود توی اون خونه پیدا می شد! لامصب زنه این همه پول داشت ماها به نون شبمون محتاج بودیم، آه خدا قربون کرمت، به یکی میدی جمع کنه اونوقت ماها باس واسۀ یه لقمه نون سگ دو بزنیم! ولی دیگه تموم شد نوکرت از امشب راس راستی زندگی می کنه. دست دست نکردیم بچه ها رفتن اتاقا رو زیر رو کردن، منم محکم زنه رو طناب پیچ کردم، صداش معلوم بود خیلی ترسیده " این پولا خوردن نداره آخرش شما رو دربدر میکنه، برو دنبال کار پسرجون... آدم تا جوونه باید نون بازو اشو بخوره، من جای مادرتم پسر! هیچکی نتونست با این کارا پولدار بشه... بار کج هیچوقت به منزل نمی رسه!" اینقدر ور ور می کرد اعصابم خُرد شده بود، دستمالو برداشتم سفت دهنشو بستم و گفتم "حالا اینقدر بگو تا جونت دربیاد..." رفتم پیش بچه ها، یه کمد بود که درشم قفل کرد با هزار زور کندن در رو شکستیم، ناکس پس طلاها رو اینجا قایم کرده بود! صدای تقلای زنه دیگه بلند نمی شد، حمید رفت پیشش. طلاها رو مالیدم به صورتم و مثل ندید بدیدا پولا رو بو کشیدم، ایول از این بهتر نمی شد! توی همین موقع، حمید نعره کشید " بچه ها، بچه ها بیاین اینجا... دِ بیاین دیگه!" منو سیروس پریدیم توی اتاق، سیروس گفت "هان! چی شده؟ چرا داد می زنی می خوای همسایه ها بریزن اینجا؟..." حمید که قیافه اش عین گچ دیوار شده بود گفت "زنه تکون نمی خوره... نکنه مُرده؟..." سیروس گفت "نه بابا! خودشو به موش مُردنی زده هیچیش نیست، اینا هفت تا جون دارن!..." حمید گیچ شد "میگم نفس نمی کشه، بدبخت شدیم... اکبر چیکارش کردی؟" قیافه ی کبود زنه، چشمهای بازش منو پاک گیج کرده بود، مِن مِن کردمو گفتم "من... من... کاریش نکردم... فقط... فقط... دست و پاشو... بستم... داد و قال راه نندازه..." حمید داد کشید "آخه مرتیکه! کی گفت دست و پاشو اینقدر محکم ببندی که خفه بشه..." زیر پای زنه زانو زدمو ناله کردم " خانم، خانم من نوکرتم پاشو، تو رو به مولا چشاتو وا کن... خدا، غلط کردم گوه خوردم! خدایا ما رو از این مخمصه نجات بده قول میدم آدم شم..." یهو سیروس اومد و گفت "بچه ها باس بزنیم به چاک! مثل مور و ملخ پلیس توی کوچه ست..." حمید دو دستی زد توی سرش و گفت "ای وای بدبخت شدیم..."
صدای چکش قاضی منو از فکر و خیال بیرون کشید:
_ بعد از شواهد و بررسی ها، دادگاه اکبر باقری را به جُرم قتل به دار اعدام محکوم می کند...
دیگر صدایی نمی شنیدم، سرم گیج می رفت حالت تهوع داشتم دل و روده ام داشت بالا می آمد، حال خودم را نمی فهمیدم...
پایان

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

محمد علی ناصرالملکی ,سعید بیک زاده ,شهره کبودوندپور ,


این داستان را خواندند (اعضا)

همایون طراح (26/3/1396),محمد علی ناصرالملکی (26/3/1396),هستی مهربان (26/3/1396),محمد قبادی (27/3/1396),سعید بیک زاده (27/3/1396),م.ماندگار (29/3/1396),شهره کبودوندپور (29/3/1396), ツفریماه آرام فر ツ (29/3/1396),شهره کبودوندپور (29/3/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (31/3/1396),

نقطه نظرات

نام: سعید بیک زاده کاربر عضو  ارسال در شنبه 27 خرداد 1396 - 05:07

نمایش مشخصات سعید بیک زاده سلام.داستان زیبا و هیجان انگیزی بود.نسبت به داستان قبلی که ازتون خونده بودم به مراتب بهتر و بی نقص تر بود.لذت بردم.درود بر شما.


نام: هستی مهربان کاربر عضو  ارسال در شنبه 27 خرداد 1396 - 12:37

نمایش مشخصات هستی مهربان سلام به نظر من هم از داستانای قبلی بهتر بود اما دو تا ایراد در جریان داستان وجود داره...یکی اینکه پلیسا چطور ریختن تو کوچه؟از کجا فهمیدن؟ دوم اینکه اکبر چطور دهن زن رو بست که خفه شد ومرد ؟اگه اکبر قصد کشتن زن رو نداشت چرا عمل نوعا کشنده انجام داد ؟این قتل عمد محسوب میشه!نه غیر عمد ودقیقا همانطور که گفتید اگه اولیا دم قصاص بخوان مجازاتش اعدام هست اما چطور اکبر نمیدونه چطور دهن یکیو ببنده که خفه نشه!این عجیبه!


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 29 خرداد 1396 - 11:06

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور درود و سلام بر تو فاطمه بانو!
خوشحالم که داستان جدیدی از شما خواندم
نوع نگارش آن هم برایم لذت بخش بود به ویژه از جانب یک بانو ;)
از لحاظ نگارشی بی نقص نوشتی بانو
فقط حوادث کمی روی تند بودند! و سر به راه شدن اکبرآقا در اواسط داستان کمی دور از ذهن و ناگهانی بود!
گاهی آدم خودش رو که می ذاره جای این جور آدمها می مونه که آیا چاره ی دیگه ای دارن یا نه؟!!! :-s :-s
من برای بعضی پرسشها هرگز جوابی پیدا نمی کنم متاسفانه
شاد و پیروز باشی
قلمت شکوفا@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.