بابای سمانه

بابا
- جان
- بابای سمانه مرده؟
- نه دخترم،شهید شده!
- خیلی وقته باگریه داره التماس می کنه!؟ پس چرا نمی زارن بوسـ....
- هیس...!!آرومتر...تازه یادش رفته...نمی تونه بوسش کنه ...آخه باباش "ســر" نداره!!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

8

حمیدرضا محدثی ,زهرابادره ,شهره کبودوندپور ,فاطمه مددی ,سحر ذاکری ,امیر یزدی ,آزاده اسلامی ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

همایون به آیین (3/9/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (3/9/1394), ک جعفری (3/9/1394),زهرابادره (3/9/1394),شهره کبودوندپور (3/9/1394),الف.اندیشه (3/9/1394),سحر ذاکری (3/9/1394),سارینا حدیث (3/9/1394),امیر یزدی (3/9/1394),آزاده اسلامی (3/9/1394),حمیدرضا محدثی (4/9/1394),فاطمه مددی (4/9/1394),احمد دولت آبادی (4/9/1394),سجاد سیارفر (6/9/1394),چیا سرابی (7/9/1394),حمیدرضا محدثی (7/9/1394),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.