کفش

گریه ش که تموم شد، تند تند گفت: مامان بلاخره طلاق گرفتم، فردا پرواز داریم، میخوام بیام گذشته رو جبران کنم. برا بابا یه سورپرایز دارم، آخرین دعوامون یادته ، با هدیه نداده روز پدر زدم بیرون؟ همون کفشارو تا الان نگه داشتم تا بدم بهش.

- دخترم بیا، بیا و ببین تمام هیکل پدرت سورپرایزه! ضمنا بابات خیلی وقته که دیگه به کفش نیازی نداره...!!




شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

شهره کبودوندپور (31/1/1394),آرش پرتو (31/1/1394),سحر ذاکری (31/1/1394),سارینا معالی (31/1/1394),الهه سلیمی (31/1/1394),آرمیتا مولوی (31/1/1394),زهرابادره (31/1/1394),احمد دولت آبادی (31/1/1394),آزاده اسلامی (1/2/1394),فاطمه مددی (1/2/1394),رضا فرازمند (1/2/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (8/3/1394),امیر یزدی (14/3/1394),آرش پرتو (21/6/1394),

نقطه نظرات

نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 14:38

نمایش مشخصات سارینا معالی سلام
اگه دیالوگ مادر بهتر میبود میتونست زیبا تر کنه داستانتون رو
خسته نباشید


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 20:25

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی توهم که عادت نداری جواب بدی.


@احمد دولت آبادی توسط امیر یزدی Members  ارسال در چهار شنبه 2 ارديبهشت 1394 - 10:57

نمایش مشخصات امیر یزدی جواب می دم که



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.