بابای شیمیایی

یکی دو باری در همسایه را زده بودم، برای گرفتن یخ.

می پرسیدند تو این سرما یخ می خواهید چه کار!؟

می گفتم:برای بابام. ولی برای خودم هم سوال بود.

امشب،

وقتی ته انگشت سوخته ام را داخل کاسه آب گذاشته ام و دارم" ساعت25 "را تماشا می کنم.

تازه می فهمم وجه ارتباط یخ و سینه بابا را!!


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

7

اردوان فرج پور ,امین قربانی ,آزاده اسلامی ,ف. سکوت ,مجتبی یوسفوند ,بهار زرافشان ,سیدصالح علوی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آزاده اسلامی (15/1/1394),ف. سکوت (15/1/1394),آرش پرتو (15/1/1394),زهرابادره (15/1/1394),احمد دولت آبادی (15/1/1394),مجتبی یوسفوند (15/1/1394),ف. سکوت (15/1/1394),شهره کبودوندپور (16/1/1394),سیدصالح علوی (17/1/1394),سارینا معالی (18/1/1394),امین قربانی (18/1/1394),شیدا محجوب (18/1/1394),مهرداد ادیب (20/1/1394),اردوان فرج پور (22/1/1394),بهار زرافشان (29/1/1394),عباس روحي دهبنه (29/1/1394),امیر یزدی (8/3/1394),

نقطه نظرات

نام: مجتبی یوسفوند کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 فروردين 1394 - 20:05

نمایش مشخصات مجتبی یوسفوند سلام
زیبا بود... کوتاه با مفهومی عمیق...
دست مریزاد



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.