سمفونی بعد از ظهری

خسته کمربندو میدازم و آفتابگیر ماشین رو هم میدم پایین

سرمو رها می کنم رو بالش صندلی ماشین، تا رسیدن یه چرتی بزنم.

یه صدای آرامی از پشت سر تو گوشم می پیچه

گوشم که تیزتر میشه آهنگ و کلماتشو تشخیص میدم.

از قزوین تا تاکستان

هی تموم می شد و از اول ... فقط یه بار گوشیش زنگ خورد و قطع شد.

راننده هم رادیو را خاموش کرده و داره گوش میده

آهنگش خیلی دلنشین و آشناست

موندم به جای لالایی گوش کنم یا خوابمو از سرم بپرونم.

حالا منم دارم زیر لب زمزمش می کنم.

سمفونی بعد از ظهری یه حاج خانم:

اللهم صلی علی محمد وآله محمد و عجل فرجهم


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

علیرضا لطف دوست ,م.فرياد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فیلوسوفیا (3/12/1393),علیرضا لطف دوست (3/12/1393),آزاده اسلامی (3/12/1393),م.فرياد (3/12/1393),سحر ذاکری (3/12/1393),شهره کبودوندپور (3/12/1393),سحر ذاکری (3/12/1393),محمود لچی نانی (3/12/1393),رضا فرازمند (3/12/1393),آرمیتا مولوی (3/12/1393),عباس پیرمرادی (3/12/1393),حسین خسروجردی خسرو (4/12/1393),ف. سکوت (4/12/1393),آرش پرتو (4/12/1393),امین قربانی (8/12/1393),آرش پرتو (15/12/1393),آرش پرتو (21/6/1394),

نقطه نظرات

نام: حسین خسروجردی خسرو کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 4 اسفند 1393 - 08:09

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو با سلام
امیر عزیز موفق باشی.
شما و دوستان را به خوانش داستان سوسک دعوت میکنم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.