تلفن غیر همراه

مي گفت صداي مادر بزرگتو بعد عروسيمون شنيدم!؛ مثل اين موقع ها نبود كه ...! خدا (لَن اَت ) كنه كسي كه اين ماسماسكا رو درست كرد و داد دست جووناي مردم...دختر سال به سال از خونه بيرون نميود ...اگه به بهونه كفتربازي هم مي رفتيم بالا پشت بوم ؛ حيا مي كرديم حياط مردم رو ديد بزنيم...حيا رو از جووناي ما گرفت... جووناي قديم اهل خدا بودن و خدا هم باهاشون بود ... مطمنئم خدا جووني ما رو بيشتر از شما دوست داره...

من هم در جواب پدر بزرگ هميشه مي گفتم : خدا ما را بيشتر دوست داره ، چون با اين وسايل ارتباط جمعي داره بيشتر امتحانمون مي كنه ، مثل اين مي مونه كه يه معلم هميشه با شاگرد زرنگاش كار داره و از اونا درس مي خواد و گاهي تنبيه شون مي كنه و شاگرد تنبلا كاري نداره ، چون كلا از مرحله پرتند...اين فناوري ها مثل چاقو مي مونه بستگي داره كي ، چه جوري ازش استفاده كنه؛ با اين وسايل ( كامپيوتر و موبايل و اينترنت و...) هم ميشه راهو پيدا كرد و هم ميشه تو چاه افتاد ! اسم چاه و كه مي آوردم عصباني مي شد ؛ چون من و آقاجون و چاه قضيه داريم



اصلا اعتقادي به تلفن همراه نداشت ؛ به دلايلي كه بالا ازش خونديد...خيلي بهش اصرار مي كرديم . مي گفتيم همه دارن000 كلي از كارتون رو راميندازه... مي گفت بله ! كاراي دختر پسرا رو كه خيلي خوب را مي ندازه دور از چشم پدر و مادرا ! ... قديم ترا ما كه نداشتيم مگه مشكلي پيش مي اومد؟... بميرم بهتر از اينه كه تو جيبم از اين سنگ پاهاي صدا دار باشه... پالتوشو عزيز شده بود و كاپشن منو پوشيده بود رفته بود آبياري..بارون گرفته بود و بيچاره پاش ليز خورده بود و افتاده بود توي يه چاه 3 -4 متري پراز گل... شب اول قدر بود ...گوشيم رو از قصد نبرده بودم تا با خودم تنها باشم... ساعت 4 صبح از مسجد اومدم خونه ...مي خواستم پيام ها مو چك كنم ...پيداش نكردم...از خونه زنگ زدم ببينم كجاست...بار سوم بابا بزرگ تونسته بود جواب بده با صداي خسته و مجروح ...رفتيم در آورديمش...فرداش يه خط با يه گوشي ساده براش خريديم .گفت باشه قبوله ولي فقط براي موارد اضطراري ازش استفاده مي كنما!...روزي 2 تومن هزينه شارژشه ...البته به قول خودش همشون اضطراريه!... صحبت با مشتريا و خريد و فروش فرش ، احول پرسي دوستان و آشنايان و شركت تو مسابقه درس هايي از قرآن و...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

زهرابادره ,سلمان ارژن ,شهره کبودوندپور ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آرمیتا مولوی (8/11/1393),علي طرهاني نژاد (8/11/1393),شهره کبودوندپور (8/11/1393),سلمان ارژن (8/11/1393),یوسف رحیمی (8/11/1393),مجتبی یوسفوند (8/11/1393),آرش پرتو (9/11/1393),زهرابادره (9/11/1393),زهرابادره (9/11/1393),اذرمهرصداقت (9/11/1393),محمد مهدی کریمی (9/11/1393), زینب ارونی (9/11/1393),آزاده اسلامی (22/11/1393),آرش پرتو (7/12/1393),امیر یزدی (14/3/1394),

نقطه نظرات

نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 بهمن 1393 - 13:59

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور زیبا نوشته بودی
آفرین


نام: مجتبی یوسفوند کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 بهمن 1393 - 17:08

نمایش مشخصات مجتبی یوسفوند سلام
حق با شماست مهم چگونه استفاده كردن از تكنولو‍يه...
جالب بود


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 9 بهمن 1393 - 13:12

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقای یزدی عزیز
من همینقدر بسنده می کنم که یکی از شهدای گرانقدر فرمودند
" تکنولوژي راه خود را طي مي كند ما بايد مواظب باشيم كه از راه خودمون منحرف نشويم "
خيلي عالي بود و پيام دار
شاد باشيد @};- @};-


@زهرابادره توسط امیر یزدی Members  ارسال در پنجشنبه 9 بهمن 1393 - 15:26

نمایش مشخصات امیر یزدی سلام
جمله بسیار زیبایی بود.
استفاده کردیم.
شماهم موفق باشید.


@زهرابادره توسط امیر یزدی Members  ارسال در پنجشنبه 9 بهمن 1393 - 15:27

نمایش مشخصات امیر یزدی سلام
جمله بسیار زیبایی بود.
استفاده کردیم.
شماهم موفق باشید.


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 9 بهمن 1393 - 19:10

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت چرا دلنوشته مینویسید.
من ایده هاتونو میپسندم.اگه باداستان جلو بره تاثیر گذار تر میشه.
موفق باشی@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.