یه پاکت سیگار برای اکرم

‏ذهنم به درجه‌ای از خستگی رسیده که نه حوصله‌ی انکار حقیقت رو داره، نه پذیرشش رو فقط دلم واسه صدات تنگه
خیلیم تنگه !برا تو که فرقی نمیکنه فقط محض قرار دل بی قرار من زنگ بزن و تا برداشتم بگو:
عه ! اشتباه شده ! اشتباه گرفتم شماره رو!
بعد اشتباهی یه شب تا صبح حرفای اشتباه تر بزن که من فقط گوش کنم صداتو...
که مرهم‌ بذارم رو زخم دلتنگیام،
که آروم کنم دل بی تابمو...باور کن چیزیم نیس من حالم خوبه ..خوبه خوب
کنار اومدم با همیشه نبودنات
فقط...دلم واسه صدات تنگه خیلی تنگ!
ححححح بیست سال بعد بچم بهم میگه تو چه میفهمی عشق چیه؟
اونجاس که لبخند میزنم و به یاد تو فقط اشک میریزم ‏حقیقت اینه که اگه یکیو واقعا بخوای چشمت کسی جز اونو نمیبینه برا من ندید برا تو چطور یاد شبای با تو بودن میوفتم گریم میگیره چون همه کار میکردم تا فقط بخندی ولی یه پیام از یه نامرد حالم خراب میکرد ولی برای اینکه تو حالت بدنشه با یه دل پور میخندیدم تا نری تا تنها نشم
چون تو برای من زندگی بودی که توش فقط شاد بودم یادش بخیر داملا گوش میکردیم واسیف شبنم توزلی پرویز بوبلی وای چه شب تا صبح و صبح تا شبا ای میکردیم با هم هنوزم قول میدم ادامه داشته باشه ولی همه رو دور کنی همه اونای که مارو میخوان جدا کنن وقتی تو به من میگی ما به درد هم نمیخوریم میگی خانمت زشته به خدا میگم فقط بکش منو تو بدونه بجز اون هیچ زندگی نمیخوام دلم میخواد خدا خودش بیاد پایین بگه ببین من تورو چقدر زیبا افریدم بگه اکرم نگو چون وقتی میگی با محمدت تا صبح یه پاکت سیگار رو دوتای تموم میکنیم دلم الان دیگه میخواد توبه بشکنه یه شیشه مشروب یه پاکت سیگار رو یه دل تنگو یه گیتار بغل کنه تا اروم نشده بزنه اونقدر بزنه تا از نوک انگستام خون بچکه تا دیر نشده برگرد فقط برگشنی مثل قبل نباش زنه زندگی باش عشق باش نفسم باش جونم باش منم قول میدم خر باشم چون ادم بشم تو تنها میمونی (تابدیخ سنی چوخ استیم ) پیدا شده ای من تورو خیلی میخوام
تقدیم به اون که شده با نوی زندگیم تنهام نذاشت تو دردام کنارم بود تو خندهام نذاشت تو جوب برم دستم گرفتم منو کشید بیرون از تمام خلافام من کشید بیرون از مبارزه های زیر زمینی به قول خودش محمد که گرگ بود همه رو جر میداد شده محمدی که دشمناش با خنده رام میکنه اوففففففف چ تغیری دوست دارم همسرم
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

هلیا محمدی (9/10/1399),طراوت چراغی (15/10/1399),زهرابادره (آنا) (19/10/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.