مرگ تو قسمت دوم

چرا گریه میکنید؟ دارید اذیتم میکنید. بخندید ببینید من دارم میخندم.
لادن: داداشی خنده های تو یه برچسبه که سالهاست داره اذیتمون میکنه.
عاطفه:لادن هیچ معلوم هست داری چی میگی.
لادن:بذار حرفم بزنم دارم میسوزم بدم میاد از دروغ های که بهش گفتیم تا کی میخوایم دروغ بگیم بذارید بدونه
من: چیرو از من پنهون کردین چیرو بهم دروغ گفتین جریان چیه.
وای اینا دارن از من چیرو پنهون میکنند خدا کاری کن آروم باشم و از خودم بیخود نشم
صابر:محمد چیزی نیست خودت لادن میشناسی جریان همیشه بزرگ میکنه
فاطیما:ببخشید بچه ها ولی من دیگه نمیتونم. محمد برو پادگان این چند روزتم تموم کن بیا تا بریم پیش یه دوست که باید حتما ببینیش الانم میخوام من بابچه ها یک لحظه تنها بذاری لطفا برو تو ماشین بشین تا صدات کنم.
بعد یه ساعت بچه ها صدام کردن و ازم خواستن تو این چند روز هیچی نپرسم تا برم پادگان امضا جمع کنم و بعد بیام منم قبول کردم و بهشون گفتم تو این چند روز از من هیچ خبری نگیرید چون فقط به فکر عشقمم و میخوام دنبالش بگردم. هر روز تو مترو محلشون میشستم جلو دانشگاهش میرفتم جلو خونشون اما خبری نبود دوستای های مشترکمون خطاشون خاموش بود جلو مغازه پدرش رفتم اما مثل اینکه اونجا هم تعطیل شده بود از هرکس میپرسیدم نمیدونستن تا مرخصیم تموم شده به پادگان رفتم و بعد دوسال دل کندن از هم خدمتی ها داشت اذیتم میکرد
حسین باجلان:چته تموم کردی باز چرا کمای ؟
آرش وحید یوسفی:من چته گلم تو چته قشنگم؟
من:دوست ندارم برم وابسته این مکان و این بچه ها شدم رفتن خیلی سخته برام.
رضا کریم نژاد : فیلم زیاد دیده دیونه برو و از اینجا نجات پیدا کن دیونه ما ها هم تا اخر با هم هستیم بچه محلیم رفیقیم برو که خانواده چشم انتظارن
تو دلم گفتم کدوم خانواده همه دار و ندار من اون بود که سالگرد چهارم جدایمون داره میرسه و بعد خدا حافظی به شهر زدم و به کتاب خونه فردوسی سنندج رفتم تا از کتاب دار ها هم خداحافظی کنیم دوست نداشتم برگردم کرج اما مجبور بودم چون دوست داشتم زندگی جدیدی شروع کنم .
من: سلام از کجا میدونستید تو راهم .
فاطیما : خوش اومدی به پادگان زنگ زده بودم و گفتن تو راهی داری میای و منم گفتم با بچه ها بیایم تا تنها نباشی
بعد سلام و احوال پرسی با بچه ها به سمت خونه رفتیم و فاطیما موقعه رفتن بهم گفت
فاطیما: فردا ساعت هشت صبح بریم پیش یه دوست بهت قول داه بودم
من: این دوست کجاست تا ببینم چی بپوشم مجلس جشن؟
فاطیما ماشین روشن کرد و گفت: نه مجلس ختمه مشکی بپوش چون داریم میریم بهشت زهرا
گفت و با سرعت محل رو ترک کرد و گوشیش هم خاموش کرد
فردا هشت صبح بود که
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

متین یحیی زاده ,سبحان بامداد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سبحان بامداد (2/9/1397),محمد رضا بادره (3/9/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.