مرگ تو قسمت اول

با کیمیا به سمت کرج راه افتادیم یه چیزی تو گلوم گیره نمیدونم چیکار کنم شاید همه این ها بخاطر منه شاید باید گروه ترک کنم واسه همیشه کیمیا همین طور داشت از خودش و کاراش حرف میزد دوست داشت هرچه زود تر کیا رو ببینه . کاش چشم آهوی منم اینطوری بود برمیگشت دیگه باید برم سراغش از دور ببینمش باید بدونم خوشبخت شده یا نه فقط چند روزی فرست دارم چون بازم پادگان باید برم . ساعت حدود های هفت عصر بود بچه ها هنوز تو کافه نشسته بودن صابر خودش از من پنهون کرده بود با اشاره و اخم تخم گفتم بیاد پیشم صابر هم با ترس و لرز روبه روم ایستاد و همه به من نگاه میکنن و منتظر من صابر بزنم سر خطای که کرده که کیمیا رو برداشته به ایران اورده سر صابر پایین بود که
من: بزم زیر گوشت ها چرا سرت انداختی پایین تو یعنی این همه نامردی اینهمه نارفیقی بزنمت.
صابر: بزن داداش بزن از تو نخورم از کی بخورم ها بزن.
عاطفه: چرا میخوای بزنیش چیکار کرده غلط کرده رفیقمون اورده ایران
من: نه اجی غلطش بزرگ تر بوده بدون خداحافظی رفت بدون سلام اومد الانم وایساده جلوم اینهو گاو داره من نگاه میکنه نمیاد بغلم .
صابر تا حرفم تموم نشده پرید تو بغلم آخ خدا چه خوبه وقتی رفیقات از خانوادت بهت نزدیک ترن
لادن: همه مثل قدیم سوار ماشین ها بشیم بریم ویلای محراب.
من: بذار یه روز دیگه من چند روزی کار دارم باید به کارم برسم
محراب: اومدی و راه نیای چه کاری ها تو همیشه خودت برا ویلا اومدن آماده بودی الان میزنی زیرش
من : بریم بام تا بهت بگم
همه سوار ماشینا شدیم و به سمت بام کرج رفتیم
فاطیما: میخوای چیکار کنی میشه من بدونم
من: میخوام عشقم پیدا کنم از دور ببینمش .
فاطیما سکوت کرد و به جلو فقط خیره شد منظور سکوتش نفهمیدم بالا بام بودیم درست زیر درخت خشک محراب گیتار اورد صابر اتیش درست کرد عاطفه و لادن زیر انداز پهن کردن نگین و دوتا داداش دیونه با هم دارن چوب جمع میکنند و فاطیما هنوز سکوت کرده چیزی داره زجرش میده گیتار گرفتم و شروع کردم به حرف زدن ما بچه های گروه تئاتر انار عادتمون بود اگه حرفی قرار بود زده بشه و روت نمیشه گیتار بر میداری و پشت به بچه ها میشینی و شروع میکنی خوندن و تو شعر باید بگی جریان چیه.اول آهنگ با یه دکلمه شروع شد ( ای عشق اسیر تو گشتم از بس چون مجنون کوچها را با لا و پایین کرده ام که چو مجنون نام گرفته ام) و شروع به خوندن کردم(ببار ای بارون اروم و نم نم /بوی نم خاک یاد اون کردم /میخوابم تا تو رویام پیدا بشه /دلم تنگشه رویام نگاهشه /موندم تو اوج تنهای ولی / به زودی تموم میشه این جدای)وقتی رو به بچه ها کردم دیدم همه تو سکوت دارن گریه میکنند
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

مجتبی صمدیار (20/7/1397),ابوالفضل مولوی (21/7/1397),قاسم محمودی (24/7/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (4/8/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.