مطهره نفس بابایی

سلام دخترم خوبی نفس بابا
دخترم امشب اسمون دلش اینجا گرفته
امشب آسمونم خستست
فکر کنم آسمونم دلش تنگ شده
مثل من که دلم هم برای تو و هم برای مامانیت تنگه
مطهره امشب کمی درد و دل میکنی با بابای
امشب بابا محمد دسسته دخترشو تو دستاش میخواد بابای
بابا ممکنه تن به کاری بده که خودش هرگز خوشش نمیاد
بابا قراره تا چند ماه دیگه به دختری که هرگز دوستش نداره جواب بله بده
میدونی چرا اینو به تو میگم بابای چون دختر مرحم دل باباست و راز نگه داره
بابایی سرتو بذار رو پام تا برات قصه بگم قصه مادرتو
مطهره:بابایی از روزای خوبتون برام میگی؟
اره گوش کن چشمات ببند مامانتو تصور کن یه خانم توپولوی صورت سفید چشم درشت لب کوچیک خوشخنده بد گریه و لوس
مطهره:مامان من لوس نیست لوسخودتی بابایی
دقیقا مثل مامانت گفتی دماغت چین دادی ابرو بالا انداختی لب سمت چپ دادی فقط یه تفاوتی داشت که مادرت بهم میگفت آقایی
با مادرت میرفتم چیتگر نزدیگ 70 تومن خوراکی میخرید چادرشو از سرش باز میکرد و بعد شروع به میکرد و میذاشت تو دهنم
خانم چیکار داری میکنی ترکیدم
خانمی:میخوام چاق بشی خیلی لاغری محمد
توهم خیلی باااااااارررربی
خانمی :آقاییییی دستت رو بیار جلو
وای دوباره گاز نگیر درد داره
خانمی:به توچه دسته شوهر خودمه
شروع میکردیم تو چیتگر آهنگ امیر غیامت یا تتلو یا اورکیده بال شکسته رو گوش میکردیم و با آهنگ ادا در میاوردیم ححح
همیشه اب بازی میکردیم یادم نمیره سر اینکه عشقم ثابت کنم باید میرفتم تو حوض آب ححح چون محل کارم اونجا بود نرفتم چون ترسیدم یکی از بندگان من ببینه مسخره کنه
مطهره:بابایی چی شد مامانی ولت کرد؟
دخترم دیگه این حرف نزن مامانی ولم نکرد مامانی هنوز دوسمون داره و هنوز به فکرمونه
مطهره:پس چی؟
تخسیر مادر بزرگت و پدر بزرگ بود مادر و پدر من راضی بودن اما مادر و پدر مامانی میگفتن چون کار من بازیگری و صد تا دختر دورو ورمه به درد هم نمیخوریم
مطهره:چرا کارت ول نکردی بابایی
چون مادرت نمیذاشت میگفت من دوست دارم محمدم بازیگر باشه گفت من دوست دارم محمدم بزرگترین بازیگر بشه کسی که همه ببیننش لبخند رو لبای دیگران بیاره
مطهره:بابایی گریه هاتو پاک کن مامان دوست نداره اشک بریزی با چشمای اون
میدونم دخترم میدونم نفسم میدونم عشقم میدونم میدونم اما خیلی وقته از ته دل نتونستم بخندم دخترم و دیگه نتونستم کسی بخندونم چون بد مادرت افسردگی گرفتم بد مادرت سوختم
دخترم به مامانی بگو دوسش دارم و هرشب کلیپاشو میبینم بهش بگو دارم تن ه ازدواجی میدم که خودم راضی نیستم چون تنها دخر که دوسش داشتم اون بود

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (11/4/1396),هستی مهربان (12/4/1396),محمد رضا بادره (13/4/1396),مهشید سلیمی نبی (14/4/1396),معصومه هوشمندیان (19/4/1396),کوثر علیزاده (19/4/1396),

نقطه نظرات

نام: معصومه هوشمندیان کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 19 تير 1396 - 10:34

نمایش مشخصات معصومه هوشمندیان سلام عرض وادب داستان عجیبی بودش وخیلیی عالی



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.