نمای نزدیک

آن کس نبود که می پنداشتم.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

19

علی غفاری دوست (مارتین) ,سبحان بامداد ,م.فرياد ,پیام رنجبران(اکنون) ,بهروزعامری ,رضا فرازمند ,فرزانه بارانی ,ابوالحسن اکبری ,مهدی دارویی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,حمیدرضا محدثی ,فرزانه رازي ,آزاده اسلامی , ناصرباران دوست ,شهره کبودوندپور ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,مریم مقدسی ,اميرمحمد نائيجيان ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مریم مقدسی (30/6/1395),سارینامعالی (30/6/1395), ناصرباران دوست (30/6/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (30/6/1395),مهدی دارویی (30/6/1395),اميرمحمد نائيجيان (30/6/1395),زهرابادره (آنا) (30/6/1395),فرزانه رازي (30/6/1395),رضا فرازمند (30/6/1395),تینا قدسی (30/6/1395),بهروزعامری (30/6/1395),مرتضی عسکری دستجردی (31/6/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (31/6/1395),همایون طراح (31/6/1395),آزاده اسلامی (31/6/1395),حمیدرضا محدثی (31/6/1395),همایون به آیین (31/6/1395),کیمیا کاظمی (31/6/1395),ف. سکوت (31/6/1395),سبحان بامداد (31/6/1395),پیام رنجبران(اکنون) (1/7/1395),فرحناز شورکی (3/7/1395),سلمان ارژن (4/7/1395),پرنیان شمسی (4/7/1395),شهره کبودوندپور (6/7/1395), ツفریماه آرام فر ツ (28/8/1395),محمدحسین عظیمی (22/9/1395),حسین شعیبی (22/9/1395),همایون به آیین (14/12/1395),مهشید سلیمی نبی (13/5/1397),ف. سکوت (7/1/1398),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 29 شهريور 1395 - 23:51

سلام بانو
کوتاه خوبی بود
همیشه همینطور
از نمای نزدیک خوب بد و بد خوب میشود
موفق باشید
@};-


@مریم مقدسی توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 31 شهريور 1395 - 18:37

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
از همه دوستان عذرخواهی می کنم که برای پاسخ دهی دیر آمدم.
راستش این داستانک مال یک ماه و اندی پیش است و به لطف عدم تایید مدیر سایت خودم هم دیگه فراموشش کرده بودم...:D

مریم جان، ممنونم که خواندی. عکس پروفایلت هم خیلی زیباست.@};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 شهريور 1395 - 07:34

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود. آن کسی نبود که می پنداشتم.@};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 31 شهريور 1395 - 18:38

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام استاد، ممنونم که خواندید.@};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 شهريور 1395 - 07:51

نمایش مشخصات ناصرباران دوست خانم دکتر سکوت ! سلام
عرض ادب و احترام
حیف!یک عمر طول کشید تا بفهمم آنکس نبود که می پنداشتم.


چه بهایی که پای این جمله داده ایم و داده اند و خودهند داد
@};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 31 شهريور 1395 - 18:42

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام و عرض ادب از ماست جناب باران دوست.@};-
واقعا که بهای بسیاری برای این جمله داده ایم... برای دیر فهمیدنش...


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 شهريور 1395 - 07:58

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) يك مينيمال واقعي ...
عصاره ي يك زندگي را در دل چند كلمه ي خوشرنگ ، گنجانده ايد ، كه اين خود معناي واقعي مينيمال است .
نوشته هاي شما ، به واقع از مه گرفتگي عجيبي بر مي گردند و اين مه ، در تمامي كارهايتان مشهود است .
بگذاريد بگويم نوعي غربت !
و البته ذات هم خويش پندار ما نيز با اين نوع مضامين ، رفيق است چرا كه نبودن ها را و تنهايي ها را مي شناسد !
كلا انسان ، اين خود آزاري را مي پسندد كه گاهي در كنج خلوت خانه از غم تنهايي و سكوت بگريد اما با همين حس تلخ ، خشنود باشد !!

ف سكوت گرامي
از اين كه هستي ، گاهي مي آيي و مي نويسي خوشحالم .


مشرقي باش


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 30 شهريور 1395 - 08:09

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) بارها بر اين انديشيده ام كه انسان چه چيزي را مي تواند به ديگران ارزاني دهد ؟!
مگر نه اين است كه هنر ، راهي است براي رهايي خلق و مختص فرد به تنهايي نيست ! كه اگر چنين بود تمامي سازها و آوازها و دست نوشته ها در همان زير زمين محبوس مي شدند !
ذات انسان ، القا كننده است و گريزان از خمودگي و سكوت و يك جا نشيني ! و همين است كه سخن مي گويد ، هنر ميريزد و حتي فرياد مي زند !
اين داستان كوتاه شما گر چه درون مايه ي تازه اي ندارد ولي مطمئنا تسلي خاطري است بر روح نويسنده !
و من همواره مي گويم كه نويسنده در گزينش تك تك واژه هايش آزاد است !
چرا كه نويسنده نيز در مقام يك انسان در وهله ي اول در پي راهي است جهت تاييد خويش ! و پس از آن عرضه ي هنر و دسترنج خويش به ديگران ...
مي دانم اندكي در كوچه ي علي چپ ، سير كردم اما مركز كلامم بر اين سخن استوار است كه :

" نماي نزديك ، نخستين راه براي خودشناسي است و خودشناسي راهي است براي خود باوري و خود باوري ، شاهراه عشق ورزيدن به خويش و دست آخر ، عشق ورزيدن به خويش ، منفذي است براي دوست داشتن ديگران ! ... "

سپاس


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 31 شهريور 1395 - 18:51

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام بر مارتین عزیز،@};-
ممنونم که آمدی.

آنقدر در مه بوده ایم که گاهی که سر از آن به درمی آوریم، از غریب بودن همه آنچه که روزها و ماهها و سالها آشنا می پنداشتیم به وحشت می افتیم و هراسان دوباره سر در مه فرو می بریم...به امید یافتن دوباره کذب آشنایی...
هرگز کسی را نخواهیم شناخت...

و دلم می خواهد که مشرقی باشم، ولی دیر زمانی است که دیگر به هیچ زمان و مکانی تعلق ندارم...


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 شهريور 1395 - 11:38

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درود بر خانم سکوت عزیز
از اینکه بعد از مدت ها از شما مطلبی خواندیم خوشحالم
بله به نظر میاد که کل حیات سرابی بیش نیست و هر چه بیشتر جلو می رویم بیشتر در باتلاق سراب گرفتار میشویم
موفق باشید عزیزم


@زهرابادره (آنا) توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 31 شهريور 1395 - 18:54

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام خانم بادره عزیز،@};-
سراب... چه خوب گفتید... وقتی این یک خط داستان را می نوشتم، دقیقا به سراب فکر می کردم. سرابهایی که در کودکی مان در جاده ها می دیدیم و به دنبالش می دویدیم... هیچ بزرگ نشدیم...


نام: سارینامعالی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 شهريور 1395 - 13:37

نمایش مشخصات سارینامعالی درود بر شما....



@};-


موفق باشید


@سارینامعالی توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 31 شهريور 1395 - 18:56

نمایش مشخصات ف. سکوت و درود بر سارینای عزیز، @};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 شهريور 1395 - 14:35

نمایش مشخصات ح شریفی بانو سکوت ، سلام
کوتاه اما پر مغز

ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم

تا درخت دوستی بر کی دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

گفت و گو آیین درویشی نبود
ور نه با تو ماجراها داشتیم

شیوهٔ چشمت فریب جنگ داشت
ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم

گلبن حسنت نه خود شد دلفروز
ما دم همت بر او بگماشتیم

نکته‌ها رفت و شکایت کس نکرد
جانب حرمت فرونگذاشتیم

گفت خود دادی به ما دل حافظا
ما محصل بر کسی نگماشتیم

حوش باشید و موید@};- @};-


@ح شریفی توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 31 شهريور 1395 - 18:57

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم که خواندید.@};-
...خود غلط بود آن چه ما پنداشتیم...


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 شهريور 1395 - 20:02

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا

نغز

وپر مغز@};- @};-

این آیینه

زندگی واگراست

اجسام را دورتر

از آنچه هست

نشان می دهد

حال بگو

آیینه ها دروغ نمی گویند@};- @};-


@رضا فرازمند توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 31 شهريور 1395 - 19:00

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام آقای دکتر،
ممنونم که خواندید.@};-

شاید هم آینه زندگی، همگراست...نزدیکتر از آن چه که واقعیت هست نشان می دهد...:-/


نام: مهدی دارویی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 شهريور 1395 - 22:43

نمایش مشخصات مهدی دارویی سلام
چه حکایت بلندیست در این کوتاه
ممنون از شما @};-


@مهدی دارویی توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 31 شهريور 1395 - 19:28

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم که خواندید.@};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 شهريور 1395 - 22:46

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام ودرود بر شما

ما مجسمه ای را در ذهن می سازیم که در بیرون وجود واقعی نداره
تضاد عین و ذهن
بلحاظ پسیکو لوژیک یک نوع بیماری هم هست

خوشحالم عالمانتون رو خوندم

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 31 شهريور 1395 - 19:29

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام استاد،
ممنونم که خواندید.@};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 31 شهريور 1395 - 11:22

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام بر ف سکوت عزیزم:x
اسم داستان فوق العاده بود
منم کامنت مینی مال نوشتم:D
:* :* :*


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 31 شهريور 1395 - 19:31

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام بر شما،
ممنونم که خواندید. @};-
و بالاخره روی ماهتان را دیدیم...:*


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 31 شهريور 1395 - 11:24

نمایش مشخصات همایون طراح تو هم با من نبودی!


@همایون طراح توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 31 شهريور 1395 - 19:38

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
کارم را دوست نداشتید؟:-/


@ف. سکوت توسط همایون طراح Members  ارسال در پنجشنبه 1 مهر 1395 - 09:36

نمایش مشخصات همایون طراح البته که دوست داشتم! اگر آن قلب زیر داستان را می گویید ، بله فراموش کردم بفشارمش! شاید به دو دلیل : یکی اینکه هیچ وقت برای شخص خودم معیار نبوده است و دیگری هم اینکه ، گاهی دوست داشتن چیزی باعث فراموشی خیلی چیزها می شود!

سبز باشید


@همایون طراح توسط ف. سکوت Members  ارسال در پنجشنبه 1 مهر 1395 - 11:29

نمایش مشخصات ف. سکوت سلامی دوباره،
نه البته که منظورم اون قلب نبود! @};-
یک جورایی نظرتان برایم مهم است.:)


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 31 شهريور 1395 - 12:57

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
درود بر بانو سکوت . خوبین میدونم .
الان حس اون عزیز رو دارم که میگفت : " من دیگه حرفی ندارم ! "

تقدیم ، با احترام از " محمد رضا ترکی " نازنین ...

پیش از آنی که به چشمان تو عادت بکنم
باید ای دوست به هجران تو عادت بکنم

یا نباید به سرآغاز تو نزدیک شوم
یا از آغاز به پایان تو عادت بکنم

بهتر آن است که چشم از تو بپوشم انگار ،
تا به چشمان پشیمان تو عادت بکنم

چون زمستان و خزان از پی هم می آیند
من چگونه به بهاران تو عادت بکنم ؟

بادبان می کشم و موج و خطر در پیش است
باید ای عشق ، به طوفان تو عادت بکنم

ساده تر نیست در آغوش عطش جان بدهم
تا به سرچشمه سوزان تو عادت بکنم ؟!

طاق و قحطی زده از مصر مرا راندی و نیست
طاقت آنکه به کنعان تو عادت بکنم

ای دل غمزده دیری ست که عادت دارم
به سخنهای پریشان تو عادت بکنم !


شاد و عاشق ، تا ابد ...

:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 31 شهريور 1395 - 19:40

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام فرزانه جان،
ممنونم. از خودت و شعر زیبایت.@};-


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 31 شهريور 1395 - 01:12

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)





















خوشبختانه پندارم اشتباه نمیکند! و بدبختانه که پندارم اشتباه نمیکند! و بدین سان، زندگیم می شود: متاسفانه!


پ.(اکنون)

درود بر بانوی سکوت!
شاید اگر یکی این نوشته ی شما را برایم می خواند،فقط می گفتم: «بی خیال. این هیچی نیست!» ولی این سنخ نوشته ها را توجه می کنم ببینم چه کسی نوشته است! چرا که شدیدن نگره مولف برایم مهم است.

لذت بردم و زیبا بود و سپاس.

:)


@پیام رنجبران(اکنون) توسط ف. سکوت Members  ارسال در پنجشنبه 1 مهر 1395 - 07:22

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سپاس.@};-
فکر می کنم همه ما بیش از یک بار دچار این فریب شده ایم و می شویم. از بدو تولد تا مرگ...ابزار اندازه گیری ما دقیق نیست. ذهن ما فریبکار است...تاوانش را قلب مان می دهد.


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 1 مهر 1395 - 08:47

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-
نمای نزدیکتر: همان بود که می ترسیدم:-/
ممنون بخاطر سنگی در حوض یخ زده ی افکارمون انداختید:)
تو اگر مي دانستي
كه چه زخمي دارد
كه چه دردي دارد
خنجر از دست عزيزان خوردن،
از من خسته نمي پرسيدي:
آه! اي مرد!
چرا تنهايي؟!...(استاد ايرج جنتي عطايي)
سرافراز باشید@};-


@م.فرياد توسط ف. سکوت Members  ارسال در پنجشنبه 1 مهر 1395 - 11:44

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم که خواندید.@};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 مهر 1395 - 14:16

درود بر ف.سکوت عزیز
قبول دارم که این پنج کلمه ای اگر در دل یک داستان چندسطری و یا چندصفحه ای قرار بگیرد تاثیری چون اکنون که بتنهایی و بظور مستقل بعنوان یک داستان و یا هر چیز دیگر معرفی شده،ندارد ولی یک پرسش(البته شوخی آمیز)! آیا پنج کلمه ای نوشتن،از روی تنبلی نیست؟ و شایدم بخاطر نداشتن وقت! پیشاپیش،سپاس ازینکه شوخی ام را می پذیرید!@};-


@همایون به آیین توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 2 مهر 1395 - 15:14

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام آقای به آئین،
ممنونم که خواندید.@};-
نه. از روی تنبلی نبود. در واقع یک داستان یک صفحه ای بود. ولی وقتی خواندمش و خواندمش، ویرایشش کردم و ویرایشش کردم. در نهایت، 5 کلمه ماند و دیدم که همین 5 کلمه همه چیز را می گوید. در این صورت، چه نیازی به اطناب است؟ حقایق ساده اند و با کمترین کلمات قابل بیان...
@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.