قرمز

کافه چی نوشیدنی گل گاوزبان را آورد. یادش مانده بود که زن نبات نمی خورد. برایش به جای نبات، دو عدد بیسکویت کوچک شکلاتی گذاشته بود. نوشیدنی را از قوری کوچک در لیوان ریخت. رنگ بنفش سیاه نوشیدنی جذبش کرد. لیمو را برداشت و به آرامی چند قطره در لیوان چکاند. معجزه رخ داد: رنگ بنفش تبدیل به صورتی مایل به قرمز شد. لبخند زد. جرعه ای نوشید. ابتدا به جای رژ لبش بر روی لبه لیوان نگاه کرد. بعد نگاهی به میز روبرو انداخت. سه دختر ببست و چند ساله. شاید دانشجو. شاید کارمند. با لباس مشکی و مقنعه سرمه ای. رنگ شان تضاد عجیبی با رنگ لیوانش داشت.
معمولاً از صبح های آفتابی محروم است: روزهایش اسیر اداره است تا ساعت شش بعدازظهر. کرونا روزهایش را به او برگردانده است. تصمیم گرفت امروز از روزش لذتی قرمز ببرد. آرایش کرد. رژلب قرمز زد. مانتوی مشکی دارای نقش های لوزی قرمزش را پوشید. شال چهارخانه قرمز و مشکی اش را به سر انداخت و انگشتر میناکاری قرمزش را به دست کرد. روی وزنه رفت. دو کیلو چاق تر شده بود. باید دیگر شام نخورد. حال روبروی نوشیدنی صورتی قرمزش احساس بی خیالی عجیبی دارد. به خیابان نگاه می کند. هیچ ماشین قرمزی نیست. اغلب سفید یا نقره ای هستند. به نگاه کردن ادامه می دهد تا ماشین پورشه قرمزی برخلاف تمامی قوانین احتمالات از جلوی کافه عبور می کند.
به راه می افتد. جلوی گلفروشی مردد است: رز قرمز یا سفید؟ یک رز سفید می خرد. به خانه می رسد. با اکراه حوله لباسی قرمز همسرش را به سبد لباس های چرک می اندازد. نمی داند چرا شب ها از این حوله می ترسد. فکر می کند کسی گوشه اتاق ایستاده و نگاهش می کند. انگار رویاهایش را از خوابهایش می دزدد. حوله سفید و صورتی کم رنگش را برمی دارد و به حمام می رود. لیوانی را تا نصفه از آب پر می کند. شاخه رز را اندازه لیوان کوتاه می کند و در آن می گذارد. ترانه "آینه" را از گوشی اش پلی می کند و روی تکرار می گذارد. همزمان با خواننده به صورتش در آینه نگاه می کند. دستی به ماسک روی صورتش می کشد. دلش می خواهد برش دارد. برای همیشه.
روی لبه وان می نشیند. به شیر آب نگاه می کند. منصرف می شود. وان خالی بهتر است. کف آن می نشیند. لیوان گل را در دست می گیرد. به ترکیب رنگ قرمز با آب نگاه می کند. لیوان را تکان می دهد. رنگ بالا می رود. گلبرگ های سفید گل از پایین شروع به قرمز شدن می کنند. رنگش بی حال است. حس ندارد. لیوان را روی لبه پهن گوشه وان می گذارد. پاهایش را کف وان دراز می کند. به نقش و نگارهای بی شکل و بی هدف رو به رشد رنگ قرمز بر روی حوله سفید و صورتی نگاه می کند. سرش را به لبه وان تکیه می دهد. چشمانش را می بندد. احساس رهایی، احساس غریب خوشایندی است...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

8

زهرا نيازى (بانو) ,پیام رنجبران(اکنون) ,آزاده اسلامی ,همایون طراح ,"صابرخوشبین صفت" ,مرتضی حبیب االهی یان ,شیدا محجوب ,متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

هلیا محمدی (9/12/1398),طراوت چراغی (9/12/1398),طراوت چراغی (9/12/1398),زهرا نيازى (بانو) (11/12/1398),مرتضی حبیب االهی یان (12/12/1398),سلمان مرادی (12/12/1398),حمید جعفری (مسافر شب) (15/12/1398),پیام رنجبران(اکنون) (17/12/1398),"صابرخوشبین صفت" (20/12/1398),نرجس علیرضایی سروستانی (23/12/1398),بهروزعامری (25/12/1398),

نقطه نظرات

نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در جمعه 9 اسفند 1398 - 09:13

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر سرکار خانم سکوت...


@همایون طراح توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 10 اسفند 1398 - 18:44

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام بر طراح عزیز،
از آمدن و دیدن تان خوشحال شدم.
دیگر نمی گویید "سبز باشید"؟


نام: طراوت چراغی کاربر عضو  ارسال در جمعه 9 اسفند 1398 - 14:39

نمایش مشخصات طراوت چراغی با سلام خانم سکوت داستانک زیبایی بود ، مدتی در سایت حضورتون کمرنگ شده بود خوشحالم که بازهم برگشتید .


@طراوت چراغی توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 10 اسفند 1398 - 18:45

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام طراوت جان،
نه تنها من،
گویا خیلی ها نیستند و نبوده اند!
حیف...


نام: آزاده اسلامی   ارسال در یکشنبه 18 اسفند 1398 - 21:11

سلام خانم سکوت عزیز
بعد از مدتهاااااا برگشتم و چقدر خوشحال شدم که داستانتان را دیدم. خوشحالم که هستید و می نویسید.
دلم تنگ شده بود
داشت یادم می رفت؛ داستان زیبایی بود. مثل همیشه لذت بردم. ممنونم از بودنتان و از اندیشه ی زیبایتان و از قلم متعهدتان.


@آزاده اسلامی توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 19 اسفند 1398 - 08:32

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام خانم دکتر عزیز،
خیلی خوشحال شدم کامنت شما را دیدم. :x
امیدوارم باز هم بتوانیم داستانهای زیبای شما را در داستانک بخوانیم.@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.